تاريك است، ولي سرك ميكشم توي اتاق، نميفهمم اين هرم داغي كه منقطع و متناوب فرود ميآيد
روي بدنم چيست، واقعاً رگبار مسلسل است يا چيزي شبيه اشعه... ميزنم بيرون، و مينشينم روي چهارپايهي بالاي ديوار، و از پشت اسلحهاي كه از قبل طوري تعبيهشده كه بتوان آدمهاي حياط بغلي را نشانهگرفت، بيهدف شليك ميكنم. يكيشان زمين ميافتد. تقريباً مطمئنم كه مرده. از زاويهاي كه تير خورده معلوم است، كار كس ديگري نميتواند باشد جز من، ولي با خودم فكر ميكنم توي اين گير و دار بعيد است كسي بفهمد اين يكي را كي تلفكرده، فقط كافيست به خودم مسلط باشم. همين. فقط كافيست كه به خودم مسلط باشم. با خودم فكر ميكنم فقط كافيست...لحاف طوري پيچ خورده بين پاهام و از روي سينه گذشته كه جفت دستهايم بالاي لحاف باشند و چرخيده پشت گردنم، كه شك ندارم اگر در بيداري بهعمد برنامهريزي ميكردم كه چنين مانوري را اجرا كنم، از پساش بر نميآمدم. احساسميكنم نفسم بند آمده، ميگويم آرام باش، فقط كافيست كه به خودم مسلط باشم، از چنگ لحاف كه آزاد ميكنم خودم را، تازه ميفهمم كه خيس خيس خيسام. تب ديشب به عرق نشسته. الان حتماً پشتم مثل پشت فوتباليستي كه 90 دقيقهي كامل دويدهباشد، به اندازهي يك دايره خيس است. به محض آنكه موهاي خيس آشفته از روي گردن و سينهم جمعميشوند، قبل از آنكه اتاق بيشتر دور سرم بچرخد سرم را ميگذارم روي بالش و با كمك پاي چپم لحاف را سر ميدهم بالا كه اقلكم سينهپهلو به اين ضيافت مجموعهعلائم بيربط ديروزم اضافهنشود. چشمانم را ميبندم تا بقيهي خوابم يادم بيايد. آرامتر كه ميشوم، ميبينم نه، اين خواب كشت و كشتار مال الان نبود، اين را چند شب پيشها ميديدم، امشب دكتر را ميديدم كه آمدهبود خانهمان. مثل هميشه خانهي حياط دار تبريزمان. خوابهام را جا گذاشتهام آنجا، الان 6 سال است كه هميشه خوابهام در خانهي پدريم ميگذرد، و هر وقت بيدار شدهام، چشمم دنبال ديوار صورتي اتاقم گشته و شيشهي پاسيو. و تازه وقتي چند بار از خودم پرسيدهام « اينجا كجاست»، يادم آمده كه ما آن خانه را فروختيم و دلال ديوثش چطور كلاه سرمان گذاشت و نگفت كه خوابهاي آدم هم جزو زيربناي خانهي پدريش است، همه را يكجا حسابميكنند...
خوابميديدم سرزده آمده، و من مثل هر دختر نجيبي نگرانم كه ساعت هفت و نيم شود، برادرم از سر كار بيايد و فكر كند اوقات نبودنش نانجيبي ميكنم. و اين نگرانيم وقتي بالا گرفت كه دكتر بر حسب پروسهاي ـ كه به شرافتم سوگند يادم نميآيد ـ لخت شد و جز يك تنكه چيزي تنش نبود، و من بسيار باآرامش، انگار كه باز داريم دربارهي فلسفهي زندگي چانهميزنيم، دنبال يك چيزي، حالا درست خاطرم نمانده كتاب بود يا چي، برايش ميگشتم. ميچرخم روي پهلوي چپ:« اين ايد توست كه در خواب، بر حسب اينكه فشار سوپرايگو از رويش برداشتهشده، فرصت بروز پيدا كرده، اين نشانميدهد كه تو تمايلاتي هرچند نهفته، نسبت به اين مرد احساسميكني، كه در رويا به صورت تن برهنـــ» مدت زيادي نيست كه اعتقادم را به اين اراجيف تعبير خواب فرويدي از دستدادهام، درست از وقتي كه قوانينش داشت متقاعدم ميكرد آدمي را كه دلتنگش بودم، در واقع دوستندارم! و باور كنيد اين موضوع را دقيقاً با همان شيوهي تحليلي منحصر به فردش ثابتميكرد كه علت همهي تجاوزهاي جنسي قبل از ارتكاب جنايت يك قاتل زنجيرهاي را به اين نحو توجيهميكند كه چون دايهش در نوزادي بدجور قنداقش ميكرده، حاشيهي چپ آلتش نسبت به حاشيهي راستش تحت فشار بيشتري قرار گرفته!
ترجيحميدهم در مورد احساساتم نسبت به آدمها به تجربههاي بيداريم تكيهكنم تا تعابير شگفتانگيز فرويد از خوابهاي زير تب40 درجه.
مي چرخم سمت پنجره، به مدد ابتكارات محيرالعقول رئيسجمهور محبوب، دو ساليست كه هوا خيلي زود صبح ميشود. احساس من نسبت به دوباره خواب رفتن بعد از يك بار بيداري، مثل احساس ويناست نسبت به پيدا شدن دوبارهي گوشيش. كه ميگفت هيجاني ندارد. چون يك بار از دست دادنش را تجربهكرده، به نبودنش عادتكرده، پيدا شدنش شايد فقط چند روزي سردرگماش كند بين اين جديده و آن قديمه، ولي بلاغير شاديآور نيست. آن گوشي « دوباره پيدا شده» ، آن گوشي « گم نشده» نيست ديگر.
شايد براي همين است كه من هنوز ساعت نو نخريدهام. دلم خوش است به اتفاق محالي كه شايد روزي پيدا شود. سه ماهيست با ساعت screen saver گوشيم تا ميكنم، تا يك روزي كه بر حسب اتفاق، پشت ويترين مغازهاي چشمم چيز تازهاي را كه شكل من باشد، بگيرد.
نگاهميكنم به ساعت، مامان ميگويد آن ساعت روبرويي خواب رفته، بگذار بپرسم ببينم جواب آزمايش آماده نشد. سرم را با اكراه از روي شانهاش بلند ميكنم، ميگويم دارد كار ميكند، الان درست 38 دقيقه گذشته، گفتند سر يك ساعت آمادهميشود. دست خالي كه برميگردد سنگيني سرم را خالي ميكنم روي دوشش، و باز توي دلم فحشميدهم به شعور نداشتهي دكتر كشيك كه مريض اورژانس رايك ساعت تمام علاف آزمايش خون و نتيجهش كرده. راست ميگفت « دكتر موسوي» در مورد market failure حوزهي سلامت. رفتهبودم دربارهي آن گزارش كذائي quality of life2007 . پيشنهاد مقالهش از طرف خودم بود. آخر خيلي برام جالب بود كه بين 195 تا كشور، ايران صد و نودمي باشد. حالا به خاطر بودن فاكتورهاي آزادي و امنيت و ... شايد هم آمارشان درست بود، ولي اينكه ايران در حوزهي سلامت 144 ُمين كشور دنيا باشد هيچ رقمه در كتم (به فتح ت) فرو نميرفت. « دكتر ملك افضلي» ـ معاون وزيرـ ميخواست برود سفر، همين شد كه قرار مصاحبه را با « دكتر ابوالقاسم موسوي» ـ معاون سابق بيمهي خدمات درماني ـ گذاشتم ، كه به قول ياشا، از آن چپيهاييست كه به خاطر تسلطش توي حوزهي سلامت، راستيها هم بازيش ميدهند. برام توضيحداد كه طبق آمار UNDP« برنامهي توسعهي سازمان ملل» ايران، از نظر شاخص توسعهي سلامت (HDI) در سال 2006 مقام 96 دنيا را داشته، كه نسبت به آمار قبلي يك 5 مرتبهاي (مقام 101) ترقيكرده. و جالب اين بود كه فرانسه كه در آمار كذا مقام اول را داشت، از نظر HDI شانزدهم بود، و نروژ اول. قضيهي همان روايت معروف است كه وقتي روي نيمكتي بنويسند « رنگي نشويد» تا انگشت نزنيم باور نميكنيم، ولي آمار يك مؤسسهي مجهولالنامي در ايرلند را در مورد كيفيت زندگي بهسادگي ميپذيريم.
دكتر در مورد market failure ميگفت يك طرف ارائهدهندهي خدمت (پزشك) است كه همه چيز را ميداند، و يك طرف گيرندهي خدمت (بيمار) كه هيچ چيز نميداند. و دكتر بيشرف به راحتي آب خوردن ميگويد برو MRI بگير، آن طفلك هم كه نميداند، تازه تاكيد ميكند حتماً برو MRI جم! در همهي دنيا دولت با سيستم بيمه دخالتميكند در اين روند، guideline ميدهد دست پزشك، كه تو بايد بر اين اساس MRI بنويسي يا ننويسي، نه يكي بيشتر، نه يكي كمتر. هم از بيمار حمايتميشود، هم بودجهي مملكت هوا نميرود.
حرف هاي دكتر را الان بهتر ميفهمم؛ آدم وقتي بيشتر دردش ميگيرد كه اسمش بيمار باشد، ولي از قضا به كيفيت خدمت مورد نيازش هم آگاه باشد!
مثلاً صبح پنجشنبه كه بيدار شده، و سر در گم است كه آيا به خاطر اين دو هفتهي باقيمانده از ترم كه با كلاسهاي اعصاب تداخل پيدا كرده، 3 ماه كلاس فرانسه رفتناش را بيخيال شود، و برود بيمارستان؛ يا نيشخندهاي رزيدنت مسئولش را بپذيرد و برود سر كلاس زبان... متوجهشود كه رودههاش چنان توي شكمش گرگم به هوا راهانداختهاند كه قادر نيست از تختخواب بلند شود. و بعد كه تب و لرزش هم شروعميشود، تسليم مادرش شود كه لااقل براي موجهكردن اين غيبت بروند اورژانس « بيمارستان رسالت». و عليرغم همهي صداقتي كه در عدم پنهان كردن هويتش به عنوان يك دانشجوي نگونبخت پزشكي از خودش بهخرجميدهد كه ترجمهي سادهش اين است كه:« استاد! من همهي فوت و فنها و مهارتهاي پزشك كشيك بيمارستان خصوصي بودن را بلدم. ميدانم كه شما بايد مسئول تزريقات، داروخانه، آزمايشگاه، راديولوژي، و در صورت امكان پاتولوژي، سرايدار و آبدارچي را از خودت راضي نگهداري. باور كن شرايطت را دركميكنم، ولي بيزحمت هنرهات را براي من همكار آينده لطفاً رو نكن!» اما او بسيار relax انه و بدون آن كه حتي با يك پنبه، الكل دماسنج را بگيرد، كه دهن آدم تا 3 ساعت مزهي زهرمار ندهد، بي آن كه حتي فشارش را اندازهبگيرد، يك تب ازش چكميكند و او را روانهميكند كه آزمايش خون بدهد! حالا مادرش هم گير بدهد كه ساعت روبرويي كار نميكند؛ فكرش را بكن!
مسئول باسواد آزمايشگاه كه صدا ميكند« قصابي ـ آيدا» بدون آنكه به مزاياي اين نامخانوادگي جديد فكر كنم در اين گراني گوشت، راهميافتيم سمت اورژانس. توي آزمايشگاه تصميم قطعي گرفتهام كه اول گواهيم را بگيرم، بعد حال جناب دكتر را. ولي اتاقش خاليست، و طولميكشد كه حضرت والا تشريففرما شوند. گرچه يك چند باري از 1 تا 10 شمردهام، ولي هيچ جور قانع نميشوم. چرا به خودش اجازهي چنين رفتاري بايد بدهد؟! به چه جسارتي؟!
وقتي لبخندزنان ميگويد «خب CBC (1) تون هم كه سالمئه، هيچ ايرادي نداره ـــ» ميگويم« ببخشيد ميشه ازتون بپرسم CBC براي من چه انديكاسيوني داشت؟ چه )differential2) اي به ذهنتون خطور كرد كه برا من CBC نوشتيد؟» لبخندش بيشتر شبيه پوزخند است:« دانشجوي پزشكي هستيد؟»
ـ بله.
- سال چند؟
- شش.
ـ انترن؟
ـ نه، استاژرم.
ـ خب من گفتم شايد گاستروانتريت (3) چركي باشه ــ
ـ با چه علامتي؟ من نه اسهال داشتم، نه استفراغ. چك كرديد ديديد تبم هم قطعشده. گفتم بيقرارم. يه فشار از من چك نكرديد؛ گفتم تنسموس (4) داشتم صبح، يه معاينهي شكم از من نكرديد، ميتونست يه آپانديسيت باشه يا نه؟! مريض اورژانس رو ميفرستن يه ساعت پايين منتظر جواب آزمايش؟!
- شما بايد يه علامتي داشتيد كه من چك ــ
ـ چه علامتي؟ كي تا حالا گرفتنvital sign (5) علامت ميخواد؟ كجاي « باربارا بيتز» (6) نوشته بدون معاينهي بيمار براش آزمايش بنويسيد؟!
ـ خب، شما بريد روي تخت ــ
و در حالي كه سعيميكند مهربان جلوهكند، كاف فشارسنج را دور بازوم ميپيچد، و ميگويد:« ما براي مريضهاي عادي يه سرم وصلميكنيم، ولي اگه براي شما وصلميكردم ميپرسيديد اين سرم چه انديكاسيوني براي من داره، گفتم آزمايش بنويسم ــ» ميگويم:« بله، ميدونم placebo effect ( 7) داره.» ميگويد:« 8 روي 12؛ حتي فشارتون هم پايين نيست كه سرم بنويسم ـــ » 8 روي 12 همان « مريم» و « علي» (سوءتفاهم نشود تقدم و تاخرشان معناي خاصي ندارد، فرقي نميكند «علي» و « مريم» ) پزشكي است: وقتي دختر يا پسري بخواهد آن يكي را سر كار بگذارد، و نخواهد اسم واقعيش را بگويد، استاندارد طلايي دروغي كه در مورد اساميشان به ذهنشان ميرسد « مريم» و « علي» است. 8 و 12 هم استاندارد طلايي دروغ فشار سنجيدن دكترهاست ( آنهايي كه هنوز تفاوت كارشان با رمالها حاليشان نشده).
« ــ حالا دراز بكشيد من شكمتان را هم معاينهكنم.» ميگويم:« نميخواد، خودم صبح معاينهكردم ــ » و در حاليكه آستين مانتوم را پايينميكشم، و رو به زمين لبخند ميزنم، ادامهميدهم:« ولي اگه نميگفتم حناق ( 8 ) ميگرفتم!» كه اين جو دادستان و محكوم شكستهشود. او هم ميخندد. و با هم ميرويم سر ميز.
حالا دارد از تنشهاي عصبيم ميپرسد، كجا درسميخوانم؟ بار اولم بوده آيا؟ گفتم شايد IBS ( 9) بوده. « ميشود لطفاً ساكت باشي لطفاً؟ (10) پروردگارا براي من كار علمي ميكند! يكي نيست بگويد همين امثال تو بوديد كه دخترخالهي بختبرگشتهي من را دو دستي تحويل عزرائيل داديد. يك سال آزگار، علائم گوارشيش را با تنشهاي عصبي توجيهكرديد، يكيتان هم بلوزش را بالا نزديد يك دستي به شكمش بكشيد، تا تومور بيسر و صداش بشود 15 سانتيمتر، راه كولون را مسدود كند، با متاستاز به كبد و در عرض 9 ماه توام با شيميدرماني، نميرد، بلكه به هلاكت برسد! (جهت اطلاع عرضميكنم علامتش هم صرفاً يبوست بوده. همين) » اينها را نميگويم، به اندازهي كافي جلو رفتهم، نيازي نيست كه قضيه را جناييش كنم. فقط ميگويم « يك برگه بنويسيد كه ما امروز صبح را در ركاب بوديم!»
موقع نوشتن دارو مثل آزمايشها از بر نمينويسد. مكثميكند كمي. گزينههاش چيزهاي بيضرر نسخههاييست كه براي دست خالي نرفتن مريض، صفحههاي بيگناه دفترچههاي بيمه را پر ميكنند، كه شرط ميبندم آرزو ميكند برام ناآشنا باشند: دگزا، كلرديازپوكسايد! به ديازپام رضايتميدهم، ميگويم:« خيلي آژيتهم، فقط يه ويال ديازپام بنويسيد بلكه كمي آروم شم، بخوابم.»
ميرسيم كه خانه، انگار تبم منتظر بود درس اخلاق پزشكيم تمامشود. از نو شروعميشود، و بالا ميرود، 39.7.
تب بر ِ يلخي؟ نه!
يك درس پزشكي را همبنجا ياد بگيريد تا آخر عمر. براي تبي كه دليلش را هنوز نميدانيد فرت و فرت تببر نخوريد. حالا ميخواهد اسم آن جانوري كه براتان نوشتهتش، « دكتر» باشد.
« پاشويه» را خدا براي چي خلقكرده؟
اين را روز اول كلاسهاي غدد، « دكتر سلطاني» از قول « دكتر يلدا» تعريفكرد برامان.
ادامه دارد...
₪₪₪
واژهنامه:
1 ـ CBC : شمارش كامل سلولهاي خوني
2 ـ differential : ( تشخيص) افتراقي
3 ـ گاستروانتريت: التهاب دستگاه گوارش
4 ـ تنسموس : دلپيچه
5 ـ vital sign: علائم حياتي شامل نبض، دماي بدن، فشار خون و تعداد تنفس
6 ـ « باربارا بيتز»: كتاب مرجع معاينات پزشكي
7 ـ placebo effect: اثر دارونما
8 ـ حناق: سياهسرفه!
( شايد براتان جالب باشد كوفت هم يعني سيفليس.)
9 ـ IBS : سندرم رودهي تحريكپذير: علائم گوارشي دورهاي و متناوب و بدون علت جسماني كه با علل عصبي ـ رواني تشديد ميشوند.
10 ـ نام داستان كوتاهي از « ريموند كارور»