Designed by ARDAVIRAF
August 01, 2007

photo by S. Vaccariello.bmp

در اين روز، مادرم مرا به‌دنيا آورد.
بيست و پنج سال پيش، در چنين روزي،
سكوت، مرا در دستان وسيع زندگي،
كه از تنازع و تضاد سرشار است، جاي‌داد.
[...]


مثل همه‌ي انسان‌ها، در اين بيست و پنج سال،
شادي را دوست‌داشته‌ام؛
آموخته‌ام كه سحرگاه به‌پا خاسته مثل همه، در جستجوي آن باشم.
اما هرگز آن را در جايي نيافتم،
رد پا يا نشاني از آن روي ماسه‌هاي نزديك خانه‌اي نديدم
و صداش را نيز از پنجره‌ي معبدي نشنيدم.
تنها، به جستجوي آن برخاستم
و نجواي روحم را شنيدم كه:
« شادي دختري است كه در نهانگاه دل زاده و پرورده‌شده
و هرگز از حصار آن برون نخواهد شد.»
اما چون دريچه‌ي قلبم را گشودم تا شادي را بيابم،
جز آينه، رختخواب و جامه‌اش، چيزي نديدم.


بخشي از شعر بلند « روز تولدم»
سروده‌ي «جبران خليل جبران»
ترجمه‌ي« محسن نيك‌بخت»


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:48 PM یادداشتها (12)