Designed by ARDAVIRAF
September 22, 2007

بدون احتساب آن سه سانت پاشنه هم‌قدند. خانومه آرام نيست، حتي اگر هيچ دلهره‌ي آشكاري در رفتارش نباشد. مضطرب قدم ‌بر مي‌دارد. جلوتر از آقاهه وارد مي‌شود، و مي‌نشيند روي تنها صندلي خالي توي اتاق. شايد همين باعث‌‌مي‌شود فكر كنم مريض، اوست. هر چند كه هنوز هم اين احتمال ته ذهنم هست كه قانون« خانم‌ها مقدمند» را رعايت‌كرده‌اند.
لباس پوشيدنش رسمي‌ است، از مانتوي خاكستري روي زانوش گرفته، تا طرح‌هاي حاشيه‌ي روسري شالي‌ مشكي‌ش. آقاهه پاكت MRI به‌دست، منتظر است كه دكتر سرش را از روي پرونده‌ي توي كاور قرمز بلند كند. شلوار كتاني و تي‌شرتش هم‌رنگ‌اند، از آن رنگ‌هايي كه اسم ندارند، نه طوسي‌اند و نه كرم، و در عين حال هم طوسي‌اند و هم كرم. خودش هم حنايي است و ريش دارد، اگر چفيه داشت، شبيه شخصيت‌هاي شوخ سينماي دفاع مقدس مي‌شد.
استاد مي‌گويد:« شما همان زوجي هستيد كه دفعه‌ي گذشته، شيريني عروسي‌تان را آورده‌بودين؟» آقاهه لبخند مي‌زند و تاييد مي‌كند. وقتي براي دكتر توضيح‌مي‌دهد كه وضعيت CD4او خوب است، اين بار براي همسرش مراجعه‌كرده‌اند، ناخودآگاه چشمم مي‌دود سمت صورت خانومه، چشم‌هاش گردند و كم آرايش، هيچ احساسي را در ذهن متبادر نمي‌كند.
حس عجيبي است، پذيرفتن اين‌كه اين‌جا، در « درمانگاه مشاوره‌ي بيماري‌هاي پرخطر» هم مي‌تواند اتفاقات خوشايند بيفتد.
استاد مي‌گويند فعلاً مشكلي از نظر تعداد CD4 وجود ندارد، فقط بايد درمان هپاتيت خانوم شروع‌شود، و مي‌گويد درمان تزريقي است، آقاهه يك نگاه مهرباني به خانومه مي‌اندازد، و مثل پدري كه نقطه‌ضعف دختر كوچولوش را مي‌داند، مي‌گويد:« فقط ايشون يه كم از آمپول مي‌ترسن!» خانومه پيشاني‌ش را چين مي‌اندازد، و جاي پاهاش را عوض‌مي‌كند. اين بار پاي چپ را حلقه‌مي‌كند دور گردن مچ پاي راست. نوك پنجه‌ي كفش‌هاش خاكي‌اند، انگار كه اين كار عادت هميشه‌ش باشد.
استاد مي‌گويد مثل تزريق انسولين است، كاري ندارد، خودشان مي‌توانند انجام‌دهند. و مي‌پرسد:« شما خودتان مشكلي نداريد؟» آقاهه MRI را مي‌دهد دست استاد، و از ناراحتي حنجره‌‌ش صحبت‌مي‌كند، و مي‌گويد فقط نگران « سرطان حنجره» است، چون سابقه‌ي خانوادگي‌ش را دارند.
MRI سالم است، استاد داروهاي لازم را نسخه‌مي‌كند. و طوري كه انگار ديگر مخاطبش را خوب مي‌شناسد، از آقاهه مي‌پرسد خانومه احياناً مشكل افسردگي‌اي چيزي ندارند؟ ‌پاسخ‌مي‌دهد كه نه، و جز همان دوره‌اي كه دارو مصرف‌مي‌كرده قبلاً. استاد كه مي‌پرسد:« كي؟» خانومه جواب شوهرش را كامل‌مي‌كند:« وقتي شوهرم مرد.»

بعد از اين‌كه مي‌روند، استاد برايمان تعريف‌مي‌كند شوهر قبلي خانومHIV+ بوده‌اند، كه بعد از فوتشان مشخص‌شده. آقاهه هم آلودگي‌شان مادرزادي نبوده، چند سال پيش، تزريق آلوده داشته‌اند، يا يك همچين چيزي. همين‌جا، در درمانگاه با هم آشنا شده‌اند. و خرداد امسال ازدواج‌كرده‌اند.

₪₪₪

ياد آن كليپ بي‌نظير آهنگ "Why Go?!" گروه ِ "Faithless" مي‌افتم. آن دختر جوان پر شر و شور سرشار از زندگي‌اي كه مدام مي‌رقصيد؛ سر كار، توي رختخواب، وسط خيابان. تا اين‌كه يك بار روي پله‌برقي، موقع پايين رفتن از پله‌ها، مردي را ديد كه رقصان از پله‌ها بالا مي‌آيد. و همان‌طور در حال رقصيدن، با هم شام خوردند، معاشقه كردند، ازدواج‌كردند، و وقتي صاحب دو تا بچه شدند هم باز دست از رقصيدن نكشيده‌بودند.

دارم به اين فكر مي‌كنم مهم نيست چقدر بيگانه پنداشته‌شوي. هميشه بيگانه‌ي ديگري هست كه علت مهجور بودنش شبيه تو باشد؛
و اين كه چه چيزهايي مي‌تواند آدم‌ها را به هم نزديك كند، و كنار هم نگه دارد... حتي مثلاً يك ويروس مشترك. كه چه طور براي دو تا آدم +HIV زندگي پر رنگ‌تر از صدها جواني است كه بدون اين محدوديت با چه‌كنم چه كنم زندگي سر در گريبان‌اند...
₪₪₪


پ‌ ن 1: افراد +HIV با حفظ CD4شان [يك فاكتوري است در خون] در يك محدوده‌ي اطمينان مي‌توانند سال‌ها زندگي‌كنند. با مصرف دارو مي‌توان ميزان ويروس موجود در خون را به حدي كاهش داد، كه پس از شستشوي اسپرم بتوان احتمال آلوده‌شدن نوزاد از طريق پدر را به صفر رساند( اين‌طور كه مي‌گويند اين فرايند شستشوي اسپرم فعلاً فقط در فرانسه انجام‌مي‌شود). با سزارين و تجويز يك سري داروهاي پيش‌گيري‌كننده هم، احتمال آلودگي از طريق مادر آلوده از 67% به 7% كاهش‌مي‌يابد. خلاصه كه زندگي ادامه دارد، و هيچ بهانه‌اي را هم نمي‌پذيرد!

پ ن 2: آهنگ "Why Go" دم دستم نيست متاسفانه، يك چيز ديگري از "Faithless" مي‌گذارم اين بغل، كه با "Dido" هم‌خواني كرده‌اند؛ دو تا گروه / خواننده‌ي محبوب من. نياز به توضيح هم ندارد كه lyrics اش فوق‌العاده است.

پ ن 3: اطلاعات بيش‌تر در موردFaithlessو Dido


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:55 AM یادداشتها (5)