Designed by ARDAVIRAF
November 14, 2007

چند بار دستم مي‌رود سمت كيف و بر مي‌گردد. راننده‌ي آژانس هم كه باشد، باز دليل نمي‌شود. مي‌گويم: « ببخشيد... جسارتاً ايرادي نداره از نظرتون... احياناً... من يه سيگار روشن‌كنم؟» و وقتي مي‌گويد نه، و خواهش‌مي‌كنم و ـــ سيگار را مي‌گذارم گوشه‌ي لبم.

شيشه‌ي ماشين را مي‌دهم پايين. سرم را تكيه‌مي‌دهم به پشتي صندلي.


چه‌هاست در سر اين قطره‌ي محال‌انديش؟!....

₪₪₪

من هم فكر نمي‌كردم. اصلاً به مخيله‌ام خطور هم نمي‌كرد كه روزي از موسيقي كلاسيك خوشم بيايد. آن‌هايي را هم كه ادعاي دوست‌داشتن موسيقي كلاسيك مي‌كردند، به روم هم كه نمي‌آوردم، ته دل مي‌گفتم:« اي بابا!»

ولي عوض‌شده‌ام گويا. نه اين كه ديگر اين harsh شدن ناگهاني‌ش اذيتم نكند، نه. ولي حالا مي‌فهمم‌اش.

بعد از آن دوره‌ي چند جلدي "Secret Garden" كه يك دو سالي هم‌دم ام بود، اين بار آقاي غروي [نماينده‌ي « نشر بانگ» در كتاب‌فروشي « انتشارات پنجره»] يك مجموعه‌ي جديدي را بهم معرفي‌كرده، به نام "Classical Relaxation" . تراك دوازدهم جلد اولش، «كوئينتت قزل‌آلا» است. باز هم كار "Schubert".
«كوارتت» را به مدد « اميررضا كوهستاني» هم كه شده همه مي‌شناسند، كوئينتت هم قطعه‌اي است كه براي پنج ساز نوشته‌مي‌شود.


كوئينتت شوبرت را دوست‌دارم. تمامي وارياسيون‌هاش را. آن ملايمت بي‌تكلف آغازينش را، نرم‌نرم مرزها را فرا بردنش را، آرام‌آرام انگار دنبال گوشه‌هاي خالي وجودت گشتن‌اش را، موذيانه تمام آن‌ها را انباشتن‌اش را، و بي هيچ مكثي بلافاصله آن ضرب‌گرفتن‌‌اش را، حتي اگر بنشيند در آن خشونت آشكار... كه اگر نباشد ديگر آن شيطنت آهنگين پاياني انگشت‌ها روي كلاويه‌هاي پيانو، كودكانه نمي‌دود لاي انگشت‌هات كه شادمانه به رقص در آورد ات....


اين عين زندگي است. و من... تازه دارم مي‌فهمم.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:19 AM یادداشتها (3)