Designed by ARDAVIRAF
November 26, 2007

014a.jpg

مامان مي‌گويد ژيواگو هم مرد خوش‌بختي بود، مي‌روم توي فكر.... مي‌گويم:« ولي به‌نظر من لارا خوش‌بخت‌تر بود... همه‌ي مردهاي بزرگ زمانش عاشق او شدند... و صد البته ژيواگو.» و باز بي‌صدا توي ذهنم، سورتمه دور مي‌شود، ديگر كلاه پوست لارا پيدا نيست، ژيواگو سراسيمه از پله‌ها بالا مي‌دود، يخ سطح شيشه‌ها نمي‌گذارد چيزي ديده‌شود، لارا دارد مي‌رود، دارد دور مي‌شود، با ضرب، شيشه را مي‌شكند و خيره‌مي‌شود به آن دو تا رد موازي سورتمه كه هيچ‌وقت به‌هم نخواهند رسيد...

ليلا خيره‌‌مي‌شود به صورت شوهرش. لابد مثل هر زني مي‌خواهد دنبال نگاه‌هاي ژيواگو بگردد توي چشم‌هاي مردش.... اما او هيچ حواسش نيست.

حق مي‌دهم به « مهرجويي»؛ من هم اگر جاي او بودم، من هم اگر اين حق را داشتم كه يك، و تنها يك سكانس عاشقانه از كل تاريخ سينما انتخاب‌كنم شك ندارم كه همين نگاه ژيواگو از پشت پنجره بود. حالا مي‌خواهد از نظر مردم قرن بيستم « كازابلانكا» به عنوان بزرگ‌ترين عاشقانه‌ي قرن انتخاب‌شود، من با 19 سال حق زندگي در قرن بيستم (!) از اين يك راي خودم به نفع دكتر احساساتي شاعرپيشه‌ي سال‌هاي نوجواني‌م استفاده‌مي‌كنم، مردي كه مي‌توانست از بالالايكاش صداي ده تا گيتار درآورد...

₪₪₪

آلبومي كه تراك هفتمش را اين كنار گذاشته‌ام، مجموعه‌اي از فولك‌هاي روسي است، با نام "Ensemble Balalaika Plays Sword Dance" ؛ كه آنسامبل بالالايكاست با همراهي آكاردئون (CD شماره‌ي 259 نشر بانگ).


پ.ن: 5 آذر، 26 نوامبر تاريخ اولين اكران اين بزرگ عاشقانه‌ي تاريخ سينما (كازابلانكا)ست كه متاسفانه/ خوش‌بختانه هيچ احساسي را در من متبادر نمي‌كند!


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:26 PM یادداشتها (17)