Designed by ARDAVIRAF
March 19, 2008

gol2.gif

«جبران خليل جبران» يك شعر بلند دارد به نام « روز تولدم». روز تولد 25 سالگي‌ش سروده. از گفتن همه چيز كه فارغ‌مي‌شود، مي‌رسد به « شادي»، مي‌گويد:
« مثل همه‌ي انسان‌ها، در اين 25 سال/ شادي را دوست‌داشته‌ام/ آموخته‌ام كه سحرگاه به پا خواسته مثل همه، در جستجوي آن باشم./ اما هرگز آن را در جايي نيافتم/ رد پا يا نشاني از آن روي ماسه‌هاي نزديك خانه‌اي نديدم/ و صدايش را نيز از پنجره‌ي معبدي نشنيدم/ تنها به جستجوي آن برخاستم/ و نجواي روحم را شنيدم كه: / « شادي دختري است كه در نهانگاه دل زاده و پرورده‌‌شده/ و هرگز از حصار آن برون نخواهد شد.»/ اما چون دريچه‌ي قلبم را گشودم تا شادي را بيابم، / جز آينه، رختخواب و جامه‌اش، چيزي نديدم.»

حالا مصداق عيد و هفت سين چيدن و برايش بهاريه نوشتن من است. بهاري اگر باشد، مثل شادي، بايد دختركي باشد توي دل آميزاد؛ وگرنه كه مثلاً سبز شدن زمين چه مزيتي دارد به برگ‌ريزان درخت‌‌هاش، كه در مفصل زمستان و بهار سال نو مي‌شود، نه در مفصل تابستان و پاييز. كه براي بهار بهاريه مي‌نويسند، نه براي پاييز پاييزيه! كه اگر صحبت جاودانگي است و رمز نو شدن، بي برگ ريختني، باز رويشي نخواهد بود.

₪₪₪

حدود 4 ماهي مي‌شود كه از دو هفته‌نامه‌ي «طبيب» استعفا داده‌ام. ولي هنوز هم به اصرار دوستان، گاهي چند خطي مي‌نويسم براشان. آخرين بار ازم خواسته‌بودند كه « بهاريه» بنويسم. دوران امتحان بود و كش و واكش قبل از ثبت پروپوزال و پايان‌ترم و پره‌انترني و...
ديروز كه نشريه را مطابق قرار هر ماه، آوردند دم در، ديدم چه خوب مي‌نشيند توي حال و هواي اين روزهام.
همين شد كه عينش را ‌گذاشتم اين‌جا.


هنوز سال نو نشده كه باز انگشت بكشم لاي سروده‌هاي رفيق شفيق، كه باز بگويد:« نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشي ...» راستش، دست هم كه نبرم سمت ديوانش، هر آن، به تناسب حال و روز بيتي، مصرعي، غزلي از خواجه توي ذهنم تكرار مي‌شود، مثل اين چند روز:

رضا به داده بده وز جبين گره بگشاي
كه بر من و تو در اختيار نگشاده است

بگذار فال امسالم همين باشد.
₪₪₪


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:59 AM یادداشتها (3)