



|
|
|
|
![]() Not FoundThe requested URL /display_raw.php was not found on this server. Apache/2.2.3 (Debian) PHP/5.2.0-8+etch13 Server at rpc.blogrolling.com Port 80 |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
February 10, 2009
خريدن تقويم « اردشير رستمي» بويي است - به قول كالوينو – كه كسي در من جاگذاشت، ولي حالا ديگر يك عادت شده برام، از اواسط بهمن هرجا توي ويترين هر كتابفروشي كه بار اول ببينم مي خرم، روميزي ش را براي خودم، ديواري ش را براي مامان. فرق نمي كند انتشارات هاشمي باشد، يا مثل پارسال ياشار، يا مثل امسال شهر كتاب آرين. شايد هنوز هم
با اين كه آن بخش ادامه ش را، آن جايي را كه فروغ مي گويد: شايد ولي چه خالي بي پاياني نياورده توي تقويم، ولي باز هم اين تصادف ساده، عجيب به دلم نشست. ₪₪₪ اگر رفيقشان «مسعود» صداشان نمي زد، اسمشان را هم نمي دانستم و شناختم محدود مي شد به اين كه به تبع شغلش يك موسيقي باز حرفه اي است، آذري زبان است، و با اين وجود كه سيگاري ست، مغازه ش بوي سيگار نمي دهد هيچ وقت. ₪₪₪ پ. ن. : بين تمام صداها، صداي مرد مسني كه لباس نگهبان زندان را پوشيده بود، شنيده مي شد، نيمه مست ميان موجي از كلمات هذيان مي گفت: هر چهارشنبه دوشيزه اي معطر يك اسكناس صد كروني مي دهد تا بگذارم با زنداني تنها بماند، پنج شنبه هم صد كرون بابت آبجو از دست مي رفت. وقتي ساعت ملاقات تمام مي شد، دوشيزه خانم كه بر لباس هاي فاخرش، بوي زنداني را به همراه داشت، بيرون مي آمد و زنداني هم با بوي عطر دوشيزه خانم بر لباس زندان، به سلول باز مي گشت. براي من هم بوي آبجو باقي مي ماند. زندگي چيزي نيست مگر تبادل بوها. «اگر شبي از شب هاي زمستان مسافري» - ايتالو كالوينو- صفحه ي 87
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:00 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|