سولماز را که گفته بودم، از شوهرش جدا نشد. به خاطر پسر 6 ساله ش کوتاه آمد. شوهرش گفته بود به هیچ وجه از بابت این یک مورد کوتاه نمی آید. نمی دانم مهرش هزار تا سکه بود، یا چقدرـــولی خب که چی؟! ــ بعد وقتی من می گویم جای چشم و هم چشمی و قرتی بازی سر عقد باید چانه ی چیزهای دیگر را زد، مامان می گوید تو جوانی، نمی فهمی. حق طلاق، حق کار، حق تعیین محل سکونت، حق حضانت از فرزند ــ نمی دهند؟! شوخی می کنی؟! دوستت لیلا؟
آره یادم هست. می گویند پدر نشده که بخواهد از حق فرزند نداشته اش بگذرد؟ این یکی البته حرف حساب است. ولی وقتی قانون ما بچه را دو دستی تحویل والد می دهد، والده ی ضعیفه هم باید بنشیند به تماشا تکلیف چیست؟!
آمدیم و بچه دار شدیم و مهر بچه هم به دل پدر نشست، تکلیف این مادر بی نوا چیست؟
این هم البته یک جور طرز فکری است...
انسی می نشیند پهلوم، و می پرسد دارم چی می نویسم. داشت با همسرش صحبت می کرد که از
اتاق زدم بیرون، گفتم بودن من معذبش نکند. می گویم چند شب پیش ها ، کشیک آرامی داشتیم با آرزو. شب نشستیم به صحبت کردن.تا 2 بعد از نصفه شب حرف زدیم از همه چیز و هیچ چیز. می پرسد درباره چی؟ می خواهم بخوانم براش، ولی تا همان « یک جور طرز فکری است...» هم به دلم ننشسته. می خواستم مثل مکالمه ی تلفنی همه را از زبان یک نفر بنویسم، که خیلی جای کار دارد؛ مثل قورمه سبزی جانیفتاده ، هنوز سبزی ش زیر دندان خرت خرت می کند.
می گویم سولماز که گفته بودم از شوهرش جدا نشد. شوهرش که تا 6-5 ماه پیش سالی به 12 ماه خانه پیداش نمی شد، ادعای پدری کرده.گفته بچه را هم با خودش می برد اصفهان.دولت هم خیلی شیک حمایتش می کند. سولماز هم دمبش را گذاشته روی کولش و چمدانش را گرفته دستش که بروند اصفهان.
گفتم آن مهر چندین سکه ای ش هم به دادش نرسید.گفتم من باز داد سخن می دادم از این که باید بعضی جنگ ها را همان اول کرد و بعضی حقوق را اول کار گرفت که آرزو گفت نمی شود. گفت مرد تا پدر نشده حق ندارد حق حضانت فرزندش را واگذار کند. بعد از تولد بچه هم دیگر کدام حمام؟! کدام تاس؟! قبل از ازدواج، یک بهانه ای دستت هست، ولی بعدش پدر بگوید من این حق را نمی بخشم دستت به کجا بند است؟!
گفتم آرزو گفت من اگر آن زندگی ایده آل « مادر و پدر و فرزند» در زندگی م پیش نرفت، هیچ بدم نمی آید که بعد از ازدواج بچه دار شوم، و مرده برود، و من بمانم و بچه م!
به آرزو گفتم ولی بچه به پدر نیاز دارد؛ همین قدر شبیه پیام های بازرگانی.
برای انسی توضیح دادم پس فردا هفدهمین سالگرد نبودن باباست. روزهایی بوده که جداً بودنش را آرزو کرده ام. نه از این چیزهایی که توی فیلم ها برای جریحه دار کردن احساسات آدم می چپانند ها، چیزهایی که اتفاقا خیلی احمقانه به نظر می رسد. تعریف کردم یک بار خانه ی خاله م این ها مهمان بودم، دخترخاله م داشت پیراهن پدرش را اتو می کشید. و من آن قدر که آن شب گریه کردم، شب ختم بابا اشک نریخته بودم. یا مثلا پارسال بود، یک مغازه ای هست پایین تر از امیراعلم، از این ها که ویترینشان خاک گرفته و چند تا ربدوشامبر مردانه ی آبی و زرشکی آویزان کرده اند از چوب رختی و گذاشته اند بر ِ ویترین، یک روز که از جلوش می گذشتم آن قدر دلم خواست بابا بود، و یکی از همان خاک گرفته ها را براش بخرم ـــ
انسی یواش بغلم می کند، نه شبیه خودش، به شیوه ی خودم، وقتی برای نشان دادن احساس همدلی م به جای چانه زدن با کلمه ها سر آدم بغض کرده را، فرق نمی کند دوست چندین ساله باشد یا بیماری که قرار است فقط شرح حالش را بگیرم، می گیرم توی قوس گردنم و با موهاش بازی می کنم تا آرام شود.
بغضی در کار نیست. اشکی نمی آید. من خوبم.
می گویم من هیچ وقت پیراهن مامان را اتو نکرده ام، هیچ وقت هم براش ربدوشامبر نخریده ام ـــ انسی می گوید:«عزیز من ...»
بقیه ی داستان را می گویم. این که به آرزو گفتم من نیاز پدر را هم به فرزندش از نزدیک دیده ام، که چطور چوب طبیعت را می خورند در این محکومیت به بی مهری. این که از نظر ذاتی و روانی قابلیت سرو سامان دادن به یک کودک را ندارند، ولی چطور برای به آغوش کشیدنش له له می زنند. و جلوی چشمم همسر سابق فائزه بود، که از سفر کاری ش که بر می گشت، نصفه شب هم که بود خودش را می رساند خانه ی خاله م. تا پارمیس را – که الان 3 ساله ش است ـ بغل کند و پارمیس را این یک شب خودش بخواباند.
برای انسی تعریف کردم شاهرخ دوباره ازدواج کرد، همین اواخر.حالا پارمیس با پدر و هم مادری ش زندگی می کند، و گهگاه ، هفته ای یک بار خانه ی مادربزرگش (خاله ی من) مهمان می آید. بعد موقع برگشتن پیش طناز و پدرش، خاله م را به خانه شان دعوت می کند. از مهمان دوستی طناز داد سخن می دهد و می گوید :« طناز جون برات شیرکاکائو درست می کنه!»
اخیرا به این نتیجه رسیده ام زر مفت می زنم. اگر پس از تولد بچه ای، زندگی مشترکم دچار سندرم شایع «انقضای تاریخ مصرف» شد، به شکل احمقانه ای بی سر و صدا به زندگی جداگانه م با همسرم زیر یک سقف ادامه خواهم داد.