404 Not Found

Not Found

The requested URL /display_raw.php was not found on this server.


Apache/2.2.3 (Debian) PHP/5.2.0-8+etch13 Server at rpc.blogrolling.com Port 80
Designed by ARDAVIRAF
October 11, 2009

پنج شنبه 16 مهر ماه سال 1388 من فارغ التحصیل شدم.

گرچه هنوز داستان پایان نامه و دوندگی های تایید مدرک تحصیلی و... هنوز مونده، ولی مراسم رسمی سوگندنامه ی بقراط برگزارشد. و تقریبا می شه گفت من الان یک پزشک عمومی ام.

69omin doreye fareghotahsilan e daneshgah e olum pezeshki  Tehran.JPG

متنی که در ادامه گذاشتم، متن مقاله ای ئه که پنج شنبه توی جشن خوندم. شاید آوردن این متن توی ارغوان خیلی شبیه یک کلیشه باشه، چیزی شبیه شعار دادن. اما اون حس فوق العاده ای که اجرای متن روی صحنه داشت، و اون ابراز هیجان بچه ها به عبارت «سبز»ی که لای متن آورده بودم، و بعد بلند شدن افراد حاضر در سالن برای همخوانی «ای ایران، ای مرز پرگهر» سهم من از اون شب به یاد موندنی، چیزی که مطمئنم هیچ وقت در طی زندگی م دوباره تکرار نخواهد شد، این احساس رو در من ایجاد کرد، که برای خیلی ها هنوز این بحث ها به کلیشه تبدیل نشده. این متن رو به یادگار توی ارغوان هم می ذارم. اما دوست دارم یک نکته ای رو پیشاپیش بگم، قصد من حکم دادن نیست، من فقط دارم طرح مسئله می کنم...

سکه های صد تومنی را دیده اید، آن روزها ولی پنجاه تومنی ها هم کاغذی بودند. هنوز هم پنج شنبه شب ها مسابقه ی هفته پخش می شد، نشان به آن نشان که یکی از سوالاتی که با اطمینان می توانستی در مرحله ی سوم به زنده یاد منوچهر نوذری با تبختر بگویی از خودم بپرس تصویر پشت اسکناس پنجاه تومنی بود. عکس سردر دانشگاه تهران.
آن موقع ها من دبیرستانی بودم، و مثل هر کسی که از این وادی عبور کرده، شیفته ی عبور از زیر این پنجاه تومنی بزرگ.
یادم هست سال پیش از کنکورم، دایی م چمدان های خودش وزن و بچه ش را بست و راهی سرزمین برگ افرا شد. رفتند کانادا. گرچه آنان اولین کسانی نبودند که از طایفه ی ما کوچ می کردند، اما آن شب یکی از شب های عجیب زندگی م بود. کم تر شبی آن قدر اشک ریخته ام که آن شب. یادم هست انگشت کشیدم لای ورق های دیوان خواجه، برای همین داستان ماندن یا رفتن، فرمود:
بحری است بحر عشق که هیچش کناره نیست/ آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
با آن حساب و کتاب ساده ی کودکانه گفتم لابد ماها که مانده ایم جزو عاشقانیم، از آن جرگه که ثبت است بر جریده ی عالم دوامشان.
می دانید زندگی بازی های عجیبی دارد، یکی از راه های نقش گرفتن در این بازی ها آن است که آرزوهایت را بنویسی، و بگذاری جایی بماند. پنج سال بعد، ده سال بعد، باز کنی ببینی چه بسیار پیش پا افتاده هاش که عملی نشده، و چه بسیار دست نیافتنی هاش که برخلاف تصورت عملی شده.
کولی ها رسمی دارند هنگام ازدواج؛ کوزه ای می شکنند، و هر چند پاره که شد، زن و شوهر برای آن تعداد سال عقد یکدیگرند. کوزه ی ما را شکستند. و من و صد و چند نفر دیگر تا 8 سال عقد پزشکی شدیم.
بگذریم که مثل هر زندگی مشترکی که 5-4 سال از عمرش گذشته، داستان زندگی مشترک بسیاری از ما با پزشکی به شاعرانگی روزهای نخست نبود... ولی شاعرانه هم که نباشد جریان داشت. به قول قدیمی ها «همسران دعوا کنند/ ابلهان باور کنند»!
و این قصه ادامه داشت که خبر رسید فلانی از هم کلاسی ها، کارت سبز گرفته – سوء تفاهم نشود سبز بودنش مفهوم خاصی ندارد، چند وقت پیش ها اصلا این حساسیت به رنگ ها وجود نداشت – داشتم می گفتم کارت سبز گرفته برای کوچیدن به قاره ی آخر.
و باز همان قصه ی پر غصه ی پیش از ورود به دانشگاه از سرگرفته شد. این بار بودن یا نبودن نبود که مسئله بود، این بار ماندن یا رفتن بود که مسئله شده بود، شاید هم فقط وسوسه بود...
برخی با اطمینان خوب نرقصیدن عروسشان را به کج بودن اتاق نسبت می دادند و چاره ای نبود جز کرایه ی یک اتاق نو، اتاقی که راست باشد، یا حداقل کج نباشد.
به تدریج کوچیدن به بخش اجتناب ناپذیری از زندگی قشر تحصیل کرده ی اطرافم تبدیل شد. تبدیل می شود. تبدیل شده است. تبدیل...
کوچیدن من را یاد کاریکاتوری از یک هنرمند کوبایی می اندازد. درختی که چمدانش را دست گرفته، و دارد می رود، اما ریشه اش، کنده اش که به ریشه وصل است هنوز، با آن دایره های متحدالمرکز، مانده روی زمین، روی خاک، روی خاک زادگاهش.
نمی دانم. واقعا نمی دانم آدم ها درختند، ریشه دارند یا مثل پرستوها آواره و بی ریشه اند.
ولی مگر می شود
آدمی
وطنش را
همچون بنفشه ها
با خود ببرد
هر کجا که خواست؟!...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:05 AM یادداشتها (4)