می دانم که این جا را دیگر به ندرت کسی می خواند، ولی باز هم وقتی هوس نوشتن می کنم یاد «ارغوان» می افتم، مثل «گوشه ی تنهایی» ِ «فرید جنگل برد» خانه ی سبز است برام، همان جایی که با آن دختره ی 45 کیلویی خانه شان را ساختند و زندگی شان را شروع کردند.
بگذارید این طور شروع کنم؛
«ایرانیزه کردن» خیلی وقت ها خوب است، لازم است اصلا، برای این که به روز شوی و با دنیا پیش بروی، اما همیشه مایه ی دردسر می شود. این که می گویم «همیشه» اغراق نیست، هرچیزی (حتی هر رفتار و آدابی) را که اصلش ایرانی نیست در نظر بگیرید، می بینید یک جایی که اتفاقا خیلی هم آن روز و در آن شرایط خاص براتان حیاتی بوده، دمتان را گذاشته لای در. مثال؟ عرض می کنم؛
Word مثلا. نرم افزار فوق العاده ای است. و خدا می داند روزانه گره از کار چند نفر باز می کند. اما امان از دست نسخه ی پارسی ش! این کامپیوتر فونت نازنین را دارد، آن یکی ندارد، یکی نیم فاصله دارد، برای آن یکی تعریف نشده، یکی همه چیز را خوب و درست می نویسد، ولی عددها را لاتین نگه می دارد، آن یکی که عدد را هم فارسی می نویسد، اعداد اعشاری را از راست به چپ می نویسد! و کافی است که فایل لعنتی پایان نامه ت را که مثلا فهرستش را هم با شماره صفحات مرتب کرده ای بخواهی ببری روی کامپیوتر منشی مرکز که به پرینتر وصل است، که در یک آن، همه ی 93 صفحه ت، با آن همه جدول و نمودار و دبدبه و کبکبه به پرواز در آید! خب آدمیزاد یک بار تجربه براش کافی ست (معمولا البته!)، بالاخره هرکاری هم لم ای دارد که یاد می گیری، می فهمی نرم افزاری هست به نام “Word to PDF Converter” که فایل های Word را جابجا برات فریز می کند که سالم از خروجی پرینتر دستت را بگیرد. اما CD ِ Assistant ات هم که همراهت باشد، می دانی که کامپیوترهای مرکز را مسئول مربوطه در بیمارستان قفل کرده، که کسی برنامه ی مغایر با شئون نصب نکند. خدا نگه دارد خانه را برات، کامپیوتر عزیزت از لحاظ هر نوع نرم افزارکار راه انداز موجود چشم بازار را در می آورد!
بر می گردی خانه، صبح اولین کارت تبدیل این فایل باشد، بعد هم می روی مرکز، پیش استاد راهنمات، فقط می ماند امضای معاون پژوهشی که می دانی زودتر از 10 نمی آید بیمارستان.
ولی صبح؛ می بینی عجب! کامپیوترت فونت نازنین 2 دارد و nazanin outline، آن نازنین اصلی تشریف نزول نکرده اند هنگام نصب word! pack فونت فارسی هم داری، مرد باید که هراسان نشود! ولی خودش نصب نمی شود و نمی دانی کجا باید pasteکنی ش... این یک قلم دیگر مشکل کاملا نوینی است که تا حالا پیش نیامده! گوشی را برمی داری زنگ بزنی به کامپیوتریست های آشنا!حجت که ایران نیست، آرش هم همین طور، امیر جواب نمی دهد، عطیه هم همین طور، برادرش عطا هم همین طور، زهرا هم همین طور! بالاخره امیر گوشی را بر می دارد، می گوید این folder ِ fonts توی خود Windows است، می گویی توی Word دنبالش گشتی، بعد می بینی منطقی است خب! برای برنامه که نیست، باید برای کل سیستم این فونت شناخته شود، چرا به فکر خودت نرسید؟! تشکر می کنی و می گویی عجله داری، بعدا بیش تر صحبت می کنید. حالا همین طور که تندتند داری ور می روی که زود راه بیفتی، زهرا زنگ می زند، بعد عطی!... و اگر بخواهم خلاصه ترش کنم می رسی مرکز، کامپیوترمنشی روشن نمی شود، با خلاقیت تمام کشف می کنی، پریز برقی که کامپیوتربهش وصل شده، به درجه تنظیم فن کوئل متصل است، و باید فن روشن باشد تا برق به سایر دستگاه ها هم برسد! زنده باد تکنولوژی ایرانی!
حالا نوبت کامپیوتر منشی است. Acrobatاش قدیمی است، فایل تو را باز نمی کند، port ِ USBش هم اتصالی دارد، درایورش هم گاهی بازی در می آورد، اوم...م م ... می پرسد: «کاتریج پرینتر هم تمام شود؟!» یکی شبیه «رضا کیانیان» توی «گاهی به آسمان نگاه کن»( با موهای دورنگ، که فقط یک تکه ش با یک الگوی خاصی سفید شده، و نوک گوش هاش کمی زاویه دار است و یک طور خاصی بهت نگاه می کند که انگار یکی توی گوش ات پچپچه می کند «وسوسه» یا هر چیزی شبیه این، که زیاد سین داشته باشد) که البته نمی بینی ش، ساعت مچی ش را نگاهی می اندازد و می گوید:« نه نیازی نیست، دکتر قینی [معاون پژوهشی را می گوید، همانی که باید زیر مجوز دفاع را امضا می کرد] دو دقیقه قبل از در بیمارستان خارج شد.»
البته ایرانیزه کردن مشکل ساز است، و اگر بخواهم به ذکر مصیبت کفایت نکنم و وارد تحلیل ماجرا شوم، ایراد از آن جا شروع می شود، که استاندارد و جامع و مانع نیست. توسط ارگان و مجموعه ی واحد و مسئولی هدایت نمی شود. یکپارچه نیست، و همین تفاوت نسخه های موجود است که باعث سردرگمی می شود...و... ولی من به عنوان یک ایرانی که بخش قابل توجهی از زندگی م «وارداتی»، تکمیل/تصحیح می کنم «وارداتی ایرانیزه» است، از خوردن گل گاو زبان با شکلات Milka، تا پختن کشک بادمجان توی مایکرو ویو، تا مدل معاشرتم با مردی که دوستش داشتم... به شخصه با این فرایند کنار آمده ام. مثل ترافیک تهران که به عنوان جزئی از زندگی م پذیرفته ام. و کم تر مثل آلودگی هوای تهران که گاهی از آستانه ی تحملم فراتر می رود و باعث سردرد و تهوعم می شود آزارم می دهد (هرچند که گاهی اتفاق می افتد... ).

اما دغدغه ی امروزم چیز دیگری است. امروز صبح بعد از آن شروع پر ماجرا که خواستم سوار تاکسی شوم، علیرغم این که به راننده گفتم راه بیفتد، من کل کرایه را حساب می کنم، او با طمانینه به صحبتش با مسئول خط ادامه داد، بعد هم سر فرصت نشست پشت رل. خیلی آرام می راند. بر خلاف اکثر راننده های خط هم رادیو پیام را روشن نکرده بود، رادیو فرهنگ گوش می کرد. «علیرضا مشایخی» داشت حرف می زد. آرام، طوری که باید درست و حسابی گوش ات را تیز می کردی که بشنوی ش؛ و همین سرعتت را کم می کرد؛ و الکی الکی ریتمت را کند می کرد و آن حدت فکرت را می گرفت... از همان صبح توی تاکسی مدام دارم به یک چیز فکر می کنم، این که چطور یک وقت هایی از مرز سرعت مجاز زندگی ت عبور می کنی، و زندگی با آن آرامش لعنتی حق به جانبانه ش سرعت گیرش را می گذارد جلو پات، و در گوشی بهت می گوید:«یواش!... یواش تر!...»
من اصولا آدم آهسته ای هستم، این را هر کسی که مرا کمی هم بشناسد می داند، زود سرم گیج می رود، آن قدر که پیش آمده حتی کنار دستی م را هم با خودم زمین بیندازم، اما این که حتی من هم، سرعت من هم ، سرعت گیر شامل حالش شود، گاهی هضمش سخت می شود برام...
ولی خوب می دانم اصرار هم که کنم، خودم را جر هم که بدهم، بدون آن صبر مقرر، حاصل کارم مزه ی چای پاکتی می دهد، نمی شود آن چای «خوب دم کشیده» ی خوش رنگ گس.
می دانم هم، که به اصرار و اضطرابش نمی ارزد. آخرش خستگی ش به تن آدم می ماند. پس تحمل می کنم. و گاهی اگر شعورم یاری کرد می پذیرم.
وقتی بپذیرم، «قرار» می یابم. «قرار» می گیرم. «قرار» داده می شوم. «قرار داده» می شوم. «مقرر» می شوم. و به «مقرری»م رضایت می دهم. آن وقت؛
برگشتنا سر راه از دکه ی سر 30تیر «داستان» همشهری می گیرم، توی تاکسی دستش می گیرم، می خوانم: از «آل احمد» که روزهای آخر زندگی ش رفته اسالم و برای خودش خانه ای ساخته و باغچه ای به پا کرده؛ از تولستوی که آخر عمری گفته این کشیش ها هم مسیحیت را مثله کرده اند، از «مارکز» که «یوسا» از دوستان نزدیکش بوده، و به خاطر او از نامزدهای نوبل کنار کشیده که شانس مارکز بیش تر شود؛ از «بیژن نجدی» و «یوزپلنگانی که با او دویده اند»؛ از... « داستان» را می بندم. به یوزپلنگانی فکر می کنم که با من دویده اند. بعد؛ یک چهارراه زودتر پیاده می شوم، باران ریز ریز می بارد، می روم «پنجره»، 20 دقیقه ای مانده به 3 و نیم، می روم «میلان»، شیرینی می گیرم. بدون مناسبت. همین طوری. که عصری دور هم با چای بخوریم. برمی گردم پنجره، یکی از کارهای «علیرضا مشایخی» را برمی دارم، با یک پازل: «زن با کراوات سیاه» -la Femme a la cravatte noire- که عجیب من را یاد سابینای « بار هستی» می اندازد. و توی راه خانه فکر می کنم چقدر خوب که هوس های قابل خریدنی دارم که پول توی جیبم برای خریدنشان کفایت می کند.