404 Not Found

404 Not Found

The server can not find the requested page:

rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80)

Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster.


Designed by ARDAVIRAF
July 01, 2011

angles.JPG

امیر از قلیه ماهی تعریف می کند، طاهره ظرف نیمه خورده را خالی می کند توی بشقاب خودش، چیزی نمی گوید. من سرم را تکیه می دهم به پشتی صندلی. آقا رضا بر می گردد عقب، می پرسد چای می خورم؟
مسافر هر ماه این جاده م. کمک راننده های عصر ایران اغلب می شناسندم، من هم آن ها را. از تاکسی که پیاده شدم، تو فاصله ای که راننده آژانس چمدانم را بیاورد، دو تا مسافرها را جابجا کرد و گفت بنشینم صندلی جلو. چشم هام را پاک می کنم ، می گویم زحمت نیست؟ بوی شنبلیله می آید، با گشنیز و سیر خوب سرخ شده، دلم برای قلیه ماهی های انوش تنگ شده، برای رضا، برای بار چندم گفتنش که بچه ی جوادیه است، برای با آب و تاب داستان صعودهاش را تعریف کردن، برای توصیف حال خوش اش توی بلندی، وقتی آن فشار پایین اکسیژن کمک کند بندهای ذهنت شل شود و به چیزهایی فکر کنی که روی زمین نمی کردی. گوشی را باز می کنم و می بندم، می گویم بگذار بماند بعد تمام شدن این فیلم.

₪₪₪

گوشی م زنگ می خورد. توی شهر کتاب بخارستم، گم لای کتاب ها. عکس یک خانه می افتد، که کنارش به پینگیلیش نوشته انوشه. باز می کنم گوشی را، جای سلام می گویم ای جان! نخودی می خندد، لابد الان گونه هاش توی صورت مثل همیشه بی آرایش اش برجسته شده، و چشم هاش برق می زنند، لابد الان نشسته توی کاناپه ی آبی ش و پاهاش را قایم کرده زیر دامن پر چین اش. دنبال گوشه ی دنجی می گردم که بتوانم راحت صحبت کنم. می روم بخش کتاب کودک، می گویم امشب قرار بود زنگش بزنم. از رضا می پرسم. از خودش. از من می پرسد. از رزن. می گویم دیروز تمام شد. ذوق می کند. می گوید بالاخره. می خندم، لای قفسه ها راه می روم و گاهی کتابی ورق می زنم. یا اتیکت وسیله ی بازی ای را جابجا می کنم. بین عروسک ها، لای خرس و سنجاب و فلامینگو، چشمم می افتد به یک لاک، لاک مارپیچ کرم و قهوه ای، انوش دارد از پشتکار رضا تعریف می کند در کلاس تار، می گوید کاش نصف غیرت رضا را او داشت، شش دست و پا از طرفین لاک بیرون زده، می گوید کاش بچه شان به رضا برود، لاک را تکان می دهم، دو تا چشم کوچک خجالتی از زیر لاک پیدا می شوند، می پرسم ببینم انوش ـــ می گوید آره، دو و نیم ماهش ئه. حول و حوش دی به دنیا می آد. خرچنگ لاک دار را بر می دارم ، بی اختیار می گویم ای جان!

₪₪₪

انوش می پرسد امسالی چطور شده؟ می گویم محشر است، به خصوص رنگش. رضا می گوید این انگور مهاباد هم توش دارد، خوشرنگ می کند. می گویم برنامه ی جدید برای نمایشگاه نداری؟ می گوید گاهی عروسک می سازم، ولی همین طوری، نه فعلا. دالیدا دارد همه ی «ق» ها را «ر» می خواند. رضا می رود سمت اتاق خواب، با دو تا فرشته بر می گردد: قرمز و آبی. ظریف و کوچکند، قد فاصله ی نوک شست تا انگشتری، وقتی دستت را باز کرده باشی. از کمر وصلند به یک نخ باریک، با ذوق تعریف می کند قرار است بالای تخت دخترشان به آهستگی بچرخند، وقتی خواب رفته است. انوش دارد عکس ها را می ریزد روی اس دی. نشسته ام روی چهارپایه. به فرشته ها نگاه می کنم. به گلدان های روی هره. به ردیف کتاب هاشان که بالای میز کامپیوتر، توی دو قفسه به موازات هم چیده اند. به چشم های زیر لاک. به تخم سنبل توی جعبه، به تراشه های مداد توی تنگ شیشه، به ظرف های کوچک رنگ تنگ هم، به این زن و شوهر پشت میز کامپیوتر
و کودکی که قرار است توی این خانه به دنیا بیاید.

این جا، توی این خانه من همیشه فکر می کنم، به ـــ به قول طاهره به چیزهای خوب. خیلی خوب.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:22 AM یادداشتها (0)