انگشت می کشم روی لب هاش. خم می شوم پشت پلک هاش را می بوسم. لبخند می زند، باز می کند چشم هاش را. طاق باز می شود، به سقف نگاه می کند. می گوید چند وقت پیش ها یک فیلمی می دیدم، مرده کارگردان بود. با زنش سر یکی از فیلم هاش آشنا شده بود، زنه برای تست بازیگری آمده بود. مرده نیم چرخی زده بود دورش، موهاش را باز کرده بود، آورده بود جلو، ریخته بود روی شانه هاش. بعد با سر انگشت چانه ی دختره را بالا آورده بود و نگاهش کرده بود. یک بار که زنه فیلم ضبط شده ی تست بازیگری یکی از آخرین کارهای شوهرش را نگاه می کرد، دید شوهرش نیم چرخی زد دور دختر هنرپیشه، موهاش را باز کرد، آورد جلو، ریخت روی شانه هاش. بعد با سرانگشت چانه ی دختره را بالا آورد و نگاهش کرد. غم انگیز بود. با خودم قرار گذاشتم این معامله را من با هیچ کسی نمی کنم. اگر تئاتر مورد علاقه م تالار قشقایی اجرا داشت، بلیط نمی خرم دعوتش نمی کنم. نمی برم اش رفتاری سر شاپور با هم ته چین بخوریم. باهاش نمی روم گالری سیحون، نمایشگاه عکاسی تماشا کنم. اصلا جاهام که تمام شد، کوچ می کنم، جای پارک شهر، توی نشنال پارک باهاش قدم می زنم. موهاش را طور دیگری بازی می دهم، یک کاری می کنم که اگر از سر اتفاق خاطراتشان را برای هم تعریف کردند هیچ کدام به مخیله شان خطور نکند با یک زن خوابیده اند. چرخید سمت من، ولی می دانی چه شد. یک بار که یکی خواست سورپرایزم کند، مرا درست برد همان رستورانی که دیگری برده بود. از پله های رستوران که رفتیم بالا، لاینل ریچی داشت بعد از دو سال و اندی هنوز می خواند ایز ایت یو آی م لوکینگ فور، فهمیدم زندگی دیوث تر از این حرف هاست! دست می کشم روی گردی شانه ش، پایین تر روی زنخدان بازوش، می گویم هیچ بهت گفته بودند فحش که می دهی قشنگ تر می شوی؟ می گوید نه. ابرو بالا می اندازد، لبخند می زند. می گوید می دانی دیوث یعنی چه؟ می گویم نه. می گوید کسی که سر بساط مشروب بنشیند، ولی فقط از مزه اش بخورد! خنده م می گیرد، سرم را می برم توی گودی گردنش، دست هام را حلقه می کنم پشت کمرش، با هم غلت می زنیم.
غافلگیرم می کند. هیچ وقت مطمئن نیستم همه چیز را در موردش می دانم. و این چیزی است که هنوز دوست دارم.
آگهی داده بودم برای یک هم خانه. هیچ پیش فرضی هم نداشتم درباره ی شکل و شمایلش. پشت تلفن از لهجه ش فهمیدم ایرانی است، جا نخوردم، این جا ایرانی ها با یک طناب نامرئی به هم متصلند انگار. برایم کم پیش نیامده راننده تاکسی با تلفنش فارسی صحبت کند، یا خانم جوانی که برای تعمیر سمعک پدرش آمده شرکت، به فارسی با پیرمرد کلنجار برود.
دوران دبیرستان که به اجبار پدرم کلاس تار می رفتم، یک بار برای تولدم کاستی از کیوان ساکت گرفت، یک ساید کاست آهنگ های کلاسیک بود مثلا رقص مجار که با تار نواخته بودند. توی جلدش نوشته بود منتظرم یک روزی به این خوبی بزنی؛ اسم آلبوم بود « دیدار شرق و غرب». اسمی که بار اول دیدنش به ذهنم رسید. گوشواره های آویزدار از لای موهای شرابی کوتاهش دیده می شد. آن موقع ها نمی دانستم ویزیتور یک شرکت تبلیغات رنگ موست. دامن گل دار ماکسی پوشیده بود با تاپ بنفش، و کت کرم. کوله پشتی و کفش کتانی. طوری توی اتاق ها قدم زد، انگار خانه ی کودکی ش. دست کشید رو کاغذ دیواری، روی پنجه ی پا بلند شد قاب عکس چوبی روی دیوار را میزان کرد، نپرسید چراغ سرویس بهداشتی کجاست، یا هواکش را چطور می شود خاموش کرد. نمی شد گفت شرقی است. همان قدر که مدرن نبود. جای همه چیز را می دانست، این را بار اولی که تعارف زد با هم نهار بخوریم هم فهمیدم. زیره ریخته بود توی ماکارونی. خودم هم یادم نبود این زیره ای را که مادر بار آخر آمدنش آورده بود، کجا گذاشتم. دیر برگشته بودم از شرکت، حوصله ی آشپزی نداشتم. شماره ی رستوران را نوشته بودم روی کاغذی، همیشه بر تلفن بود. پیداش نکردم. بعد از آمدنش جای یک چیزهایی را عوض کرده بود. خط نشان کشیده بودم با کاناپه ی من کاری نداشته باشد، ولی درباره ی تلفن چیزی نخواسته بودم. بعد از این همه هم خانه ی رنگارنگ می دانستم که نه توضیح خواستن فایده دارد، نه جوابش دردی از من دوا می کند. نشستم روی کاناپه و سیگاری گیراندم. زیر سیگاری را سراند روی میز. گفت با من شام می خوری؟ سر میز حرف زدیم، از همه چیز و هیچ چیز. توی غربت می توانی 24 ساعت درباره ی اتوبان چمران خاطره تعریف کنی و نوستالژیک شوی. چیزهایی که وقتی ایران بودی تصورش را هم نمی کردی روزی برایت خاطره شود. تعریف کرد مدت زیادی نیست که آمده، و برایش هیچ چیز تنهایی به سختی تنها غذا خوردن نیست. تعریف کردم بعد از تمام شدن فوق ام ماندگار شدم. سن ات که بالا می رود نه نگرانی به موی بلندت گیر بدهند، نه به آستین کوتاهت. ولی یک چیزهایی توی زندگی آدم تغییر می کند که می بیند نه راه پیش دارد، نه راه پس. همیشه ماندن راهی برای صرفه جویی در انرژی است. وقتی می مانی، خواسته یا ناخواسته قبول می کنی که تاوان انتخابت را بپردازی، قبول می کنی که هیچ وقت دوباره صدای مادرت را که حین پیچیدن دلمه ی برگ، «غوغای مستی» مهستی را زمزمه می کند نخواهی شنید، یا صبح جمعه با غژ و غژ رادیوی پدرت که دنبال صدای امریکا می گردد، از خواب بیدار نخواهی شد، یا چه می دانم عمه ات از شعله زرد نذری اربعین یک کاسه ی اضافی برای تو نخواهد فرستاد. قبول می کنی بدون این که درست بدانی چه چیزی را قبول کرده ای. پرسیدم تو چطور سر از این جا درآوردی؟ موهاش را داد پشت گوشش، خندید. گفت داستان من هم چیز تازه ای نیست، یکی از همین هاست که تا حالا شنیده ای. بلند شد، پرسید نمی خوری دیگر، بردارم بشقابت را؟ سرم را تکان دادم که نه، چنگال را آوردم بالا، پرسیدم راستی این دانه های سیاه چی بود توی مایه ی ماکارونی. گفت زیره.
از این دست کارها زیاد می کرد، یک حلقه لیمو می انداخت توی فنجان چای، یا یک برگ نعناع ته لیوان آب. خلال پرتقال توی کاسه ی سالاد، یا تخم گشنیز روی کتلت. یک شعور بی قیدی داشت نسبت به اشیا، انگار که، صداشان را می شنید یا بو می کشیدشان. روز اول وارد هال که شد، رفت کنار پنجره، از لای کرکره ها بیرون را نگاه کرد، پرسید پس پاسیو کجاست؟ گفتم اتاق شما خوب نورگیر است، پاسیو بین اتاق من است و آشپزخانه. لبخند زد، گفت دیدنش که ضرر ندارد. اتاقم به هم ریخته بود، بردم اش سمت آشپزخانه. شیشه را که روی غلتک سراندم، کوله پشتی را گذاشت دم در، فرز از کنارم گذشت، و صاف رفت سر گلدان مارگریت. شست و انگشتری را کشید دور تنه و خم شد روی پایین ترین پیچ اش. گفتم خانوم دست نزنید این گیاه به لمس حساس است، برگ هاش می بندند. پشت یکی از برگ ها را با پشت انگشت اشاره چرخاند، برگ تکان نخورد. انگار حرفم را نشنیده باشد. گفت دست هایتان زیاد عرق می کند؟
بلند شد انگشتش را آورد نزدیک روم، گفت شته زده این بیچاره را! جاندار سبز شفاف از روی ناخن راه کشید به سمت بند اول.
اول کداممان بند را آب داد؟ مارگریت داشت موهاش را شانه می کرد، موهای لختش تا گودی کمرش را می پوشاند. سرش را انداخته بود پایین. خم می شوم از پشت پلک ها می بوسمش. سرش را بلند می کند، می گوید موهام را برام گیس می کنی؟ سه قسمت می کنم موها را، باز یکی تنک تر از دو تای دیگر شده. دارد تعریف می کند امروز کلاسشان کنسل شده، با رفقا رفته اند سینما، می گوید باید فیلم را ببینم، بعد حرف بزنیم. نوک بافه را با دست چپ نگه می دارم، دست راست را می برم جلو که یعنی کش را بده، می بینم جای مو یک دسته پیچ توی دستم است، که یکی یکی برگ هاش می بندند. هراسان بیدار می شوم. نشسته پایین تختم روی زمین. خیس عرق ام. نور لپ تاپ صورتش را روشن کرده. می گوید این گزارش را باید تا صبح آماده می کردم. تب ات خیلی پایین آمده، ولی ترسیدم نصفه شب بیدار شوی، چیزی بخواهی. بلند می شود، سرش را می آورد نزدیک تر، چیزی نمی خواهی؟ موهاش خیس اند، بوی سیب ترش می دهد، من چیزی نمی خواستم؟ سرم را بلند کردم، لب هام را گذاشتم روی لب هاش. لپ تاپ از لبه ی تخت سر خورد. هیچ مقاومتی نکرد، تعجب نکرد، حرفی هم نزد، انگار او خواسته باشد. بعد لب هاش را گذاشت رو پیشانی م، گفت تب داری تو هنوز. گفت دیدی دکترها پشت دست را می گذارند روی پیشانی، خنک تر از کف انگشت هاست. ولی این عادت پدرم بود، هر وقت مریض می شدیم با بوسه تبمان را اندازه می گرفت.
خیلی بعدتر بود که توضیح داد «شباهنگ» لامسه ندارد، به دما و رطوبت حساس است. نشسته بود توی پاسیو، با گلدان مارگریت ور می رفت. دستکش پارچه ای دست کرده بود، برگ های زردش را کند، از سمی که ریخته بود توی ظرف شیشه پاک کن اسپری کرد روی پیچ هاش. پرسیدم شباهنگ؟ گفت ما بهش می گوییم شباهنگ، من خیلی لغت عقب ام، اینجا چی صداش می کنند؟ گفتم من هم خیلی گشتم، اسمش توی هیچ کتابی نبود. من بهش می گویم گلدان مارگریت، توضیح دادم هم خانه ی سابقم. گفتم با هم کاشتیم اش. دانه اش را از دوستی گرفته بود، هیجانی داشتیم آن صبح که جوانه زد. گفت دانه؟ شوخی می کنی! شباهنگ که دانه ندارد. ساقه ی خزنده است. گفتم ولی خودمان کاشتیم اش. یک غلاف سبز کم جانی خاک را شکافته بود، آمده بود بالا. یک هفته نشده مارگریت با یک کیسه خاک برگ آمد خانه، خنده م گرفت. گفتم این فنچ کود هم می خواهد؟! دلخور شد، گفت فنچ ها هم بزرگ می شوند.
مارگریت بی خبر که رفت، گفتم شاید روزی برگردد برای بردن اش. امانت است پیش من. اوایل فقط آبش می دادم. گفتم بعد از رفتنش خشک می شود به تدریج، ولی هی جان گرفت، هی بزرگ تر شد. پیچ هاش روی زمین راه افتادند، گل های دیگری هم بودند توی پاسیو، شاخه های آن ها را قیم کرد و رفت بالا، پیچ هایی که خزیده بودند روی خاک، ریشه کردند، خودشان پایه شدند برای پیچ های جدید. یواش یواش همه ی گلدان های دیگر خشک شدند. یک روز که از شرکت برگشتم، دیدم گلدانش ترک برداشته. ریشه ها از لای ترک ها افتاده بودند بیرون. توی این مدت چند بار گلدانش را عوض کردم. این آخری از در رد نمی شد. جام بُر آوردم، شیشه ی پاسیو را در آورد، گلدان را که گذاشت دوباره شیشه را جا انداخت. جاش که بازتر شد، برگ داد هی، برگ هاش چسبیدند روی شیشه، تا جایی که همه ی پنجره ی اتاقم را یکدست سبز کرد. آن قدر که دیگر هیچ نوری تو نمی آمد. سرش را بلند کرد، گفت تو اگر دنبال نور بودی، پرده ی به آن کلفتی را چرا آویزان کرده ای توی اتاقت؟ یک شب بی خوابی زده بود به کله م، رفتم بار. یک دختری، نشست روی چهارپایه ی کنارم پشت پیشخوان. موهای بلند بلوند داشت تا روی کمرش. ودکا سفارش داد. گفتم می دانستید «ود» به روسی می شود آب، از همان ریشه ی واتر است. «ـکا » پسوند تصغیر و تحبیب روس هاست، مثل آنوشکا، که یعنی آنوش دوست داشتنی، چشمک زد، گفت پس به سلامتی آب دوست داشتنی! گیلاس هایمان را به هم زدیم. درست یادم نمانده باقی ش چطور پیش رفت، ولی آخرش تا خرخره مست کرده بودیم، آمدیم خانه. داشتیم لباس های هم را می کندیم، که چشمم افتاد به لبه ی باز پنجره. یک شاخه ای آمده بود تو، داشت می پیچید دور نرده های تخت. دختره را پس زدم، بلند شدم سعی کردم از دور تخت بازش کنم، برگ هاش یکی یکی می بستند، پیچ اش شده بود طناب، از لای پنجره پرتش کردم توی پاسیو. بستم پنجره را. دیدم دختره با وحشت دارد من را نگاه می کند. خواستم نزدیکش شوم، هل ام داد. گفت:«یک دیوانه ی دیگر!» دکمه های شلوار جین اش را پایین و بالا بست. صدای کوبیده شدن در به خود آوردم. همان هفته این پرده را دادم بدوزند. این ها را نمی گویم، مطمئن نیستم که بخواهد جواب واقعی سوالش را بداند، می گویم نور اول صبح بدخوابم می کند. نگاهم می کند. ببینم خب اتاقت را چرا عوض نکردی؟ زیاد سوال می کند، مثل مارگریت، مثل همه ی زن ها.
مارگریت می پرسد پس چرا نمی رسیم؟! برای بار چندم می گویم دیگر چیزی نمانده. نزدیک هم رکاب می زنیم. گاهی مارگریت جلو می افتد، گاهی من. مثل هر یکشنبه با دوچرخه می رویم سمت دریاچه. باد افتاده لای موهاش. بلند می خندد. جلو می زنم، زیگزاگ می رانم که نتواند جلو بیفتد. صدای خنده ش قطع می شود، می چرخم عقب. ایستاده، نمی آید. دور می زنم و بر می گردم. می پرسم چرا نمی آیی. می گوید همین جا خوب است. همین جا بنشینیم صبحانه مان را بخوریم. می گویم بیست دقیقه فقط مانده تا دریاچه. می گوید نه همین جا. دوچرخه ام را تکیه می دهم به تنه ی درختی، مارگریت دوچرخه ش را تکیه می دهد به مال من. کمک می کند کول پشتی م را زمین بگذارم. زیر انداز را بر می دارم، دنبال جای مناسبی می گردم. درخت بلوط بزرگی چشمم را می گیرد. زیرانداز را که پهن می کنم صدا می زنم این جا خوبه بیا. دوباره صدای خنده ی مارگریت بلند شده، می دوم لب جاده. دارد رکاب می زند و می خندد. می خندد و دور می شود. دوچرخه را بر می دارم و شروع می کنم به رکاب زدن. چرخ ها نمی چرخند. تند تر رکاب می زنم، مارگریت می خندد، موهاش را باد پریشان کرده، تندتر رکاب می زنم، اما انگار به زمین دوخته شده ام، پیاده می شوم، لای چرخ ها، دور تسمه، گیاهی در هم پیچیده، دارد رشد می کند، دست می زنم. برگ هاش می بندند. چشم هام را باز می کنم. خیس عرق ام. ساعت را نگاه می کنم، خواب رفته، هنوز یک و نیم دیشب است.
بلند می شوم، می نشینم پشت کامپیوتر، وبسایتی پیدا می کنم با عنوان «انجمن حمایت از گیاهان آپارتمانی».
هر هفته دوشنبه ساعت شش جلسه داشتند. ورود برای همه ی دوستداران طبیعت آزاد بود. صندلی ها را گرد چیده بودند. من هم یک جای خالی پیدا کردم و نشستم. اول یک دختر لاغر با موهای مجعد و کت و دامن قهوه ای بلند شد، شعری را که برای کاکتوسش گفته بود دکلمه کرد. همه کف زدند و بهش تبریک گفتند. بعد یک یاروی هیکلی، با جین و پیراهن رکابی، درست بغل دست من بلند شد و صحبت را دست گرفت. گفت سلام، من جان هستم. همه گفتند سلام جان. گفت من یک گلدان شمعدانی دارم که این از پدر پدربزرگم دست به دست در خانواده ی ما چرخیده، تا به من رسیده. پدربزرگم در دوران جنگ جهانی دوم، وقتی داشته از ورشو فرار می کرده، یک قلمه ی کوچک آن را بریده و یک روزنامه ی خیس دورش پیچیده، و هر روز این روزنامه را خیس می کرده، تا بالاخره ریشه داده. برای پدرم تعریف کرده روزهایی که حتی یک قطره آب در دسترس نبوده، با شاشش آن را زنده نگه داشته، می فهمید؟ همه می گویند می فهمیم جان! بق می کند، می گوید حالا شمعدانی من سه هفته ی تمام است که گل نداده، و من خیلی نگرانم! همه ی چهره ها توی هم می روند، بعد قدیمی ترهای جمع شروع می کنند به تعریف کردن تجربه های موفقشان برای تشویق شمعدانی به گل دادن. آرام صندلی را عقب می کشم، که بی صدا رفع زحمت کنم، دستم می خورد به دسته ی صندلی جان، سرش را بر می گرداند به من لبخند می زند. دستم را می گذارم روی بازوش، می گویم می فهمم جان! روی بازوش عکس یک برگ خالکوبی شده، یک برگ شمعدانی.
از آن جا صاف می روم پیش میشائیل، کتابفروش، دوست، رفیق، همدم. پیرمرد نشسته پشت میزش پیپ می کشد و جدول روزش را حل می کند. من را که می بیند می گوید زود آمدم، کتاب شعری را که ازش خواسته بودم، سپرده به کسی، ولی برای آخر هفته قولش را داده. می گویم برای کار دیگری آمده ام. درباره ی گیاهان آپارتمانی کتابی ندارد که به دردم بخورد؟
قفسه ی کتاب های علمی را نشانم می دهد، می روم ته مغازه. طوری که صداش به من برسد، می گوید از شهرهایی که به تسخیر ارتش نازی در آمد، چهار حرفی، حرف دومش هم «ر» است. می گویم قفسه ی چندم؟ می گوید دوم از پایین.
کتاب ها را می گذارم روی میز. عنوان ها را می خواند و توی لیستش تیک می زند: «رازهایی درباره ی گیاهان»، «با گیاهان خود مهربان باشیم»، «گیاهان آپارتمانی، از منظری دیگر» می گوید همین هاست؟ با سر تصدیق می کنم. دم در بر می گردم، می گویم میشائیل ببین ورشو نیست؟ از بالای عینکش نگاهم می کند.
فریم عینکش ظریف و محو است. جواب که نمی دهم، سرش را می اندازد پایین، بیلچه را بر می دارد، شروع می کند به زیر و رو کردن خاک گلدان. پشت شیشه ی عینک چشم هاش درشت ترند. می گوید هر چند وقت یک بار این کار لازم است، کمک می کند هوا به ریشه ها برسد، نفس بکشند. غرقاب اش کرده ای. از خاک برگ مارگریت چیزی مانده به نظرت؟ می گویم باید مانده باشد توی انباری. خیلی وقت است که سمت انباری نرفته ام، درست از روز جراحی مادرم. عمل قلب باز داشت، کار ویزام درست نشد. داشتم از کلافگی دیوانه می شدم. از ساعتی که برده بودندش اتاق عمل توی خانه رژه می رفتم، عقربه ها تکان نمی خوردند انگار. رفتم توی انباری، یکی از شیشه های محبوب مارگریت را برداشتم، شراب بوردو. به اندازه ی نصف گیلاس باقی مانده بود. شیشه را بغل زدم، رفتم نشستم گوشه ی پاسیو، پاشنه ی سرم را تکیه دادم به شیشه. یکی از پیچ های جوانش دراز شد کنار شانه م. همان جا ماند.
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم، نزدیک ظهر بود، نفهمیده بودم کی خوابم برده. خیالم که از بابت مادر آسوده شد، بلند شدم. ته بطری را خالی کردم توی گلدان.
می روم کنار دستش می نشینم روی زمین. دست می برم سمت یکی از برگ ها. می گویم گاهی فکر می کنم این گیاه اعتبار شب ها و روزهای من است. شاهد سال های من است. خستگی هایم، دلتنگی هایم. پشت انگشت را می مالم پشت یکی از برگ ها.
تکان نمی خورد.
لبخندش مثل مونالیزاست، لبخند می زند، بی آن که هیچ کدام از اعضای صورتش تکان خورده باشد. دستکش هاش را در می آورد، بلند می شود، می گوید هوس چای کردم. تو هم می خوری؟ به تصدیق سر تکان می دهم. پاکت چای را آویزان می کنم لب ماگ و آب جوش می ریزم. آن شب به هوای چای نبود که بلند شده بودم، مدت هاست که برای بی خوابی های شبانه م دنبال علت و بهانه نمی گردم. دیدم چراغ روشن مانده، رفتم سمت هال. دیدم نشسته روی کاناپه. کتابی توی دستش، انگشتش لای صفحه ای، خیره شده بود به جایی. سیگار توی دست دیگرش، برای خودش خاکستر می شد. گفتم به چی فکر می کنی این وقت شب؟ چرخید، از روی شانه نگاهم کرد. گفت میگرنش عود کرده بود، خیلی دلواپسش بودم. حتی بی آن که بداند براش وقت دکتر گرفته بودم، ولی هیچ وقت نپرسیدم نگرانی ت از چیست؟ چه اتفاقی باعث شده سردرد شوی. کتاب را گذاشت روی میز. کام عمیقی از سیگارش گرفت. ادامه داد خوابم به هم ریخته بود. هزار بار از این پهلو به آن پهلو می چرخیدم و خوابم نمی برد، یا سر شب هم که می خوابیدم، سه و چهار بیدار می شدم و دوباره خواب نمی رفتم. یک بار بهش گفتم دیشب باز بدخواب شده بودم، گفت یکی از کتاب های دانشگاهت را باز می کردی، سر یک ربع خوابت می برد! نپرسید چه مرگت است. رفاقتی داشتیم! فکرش را که می کنم به لعنت خدا هم نمی ارزید! چخوف جوان روی جلد، پشت شیشه ی عینک پنسی ش یک بری جایی را در گوشه ی اتاق نگاه می کرد. عینکش را بلند کرد، گذاشت بالای پیشانی ش. ته سیگار را شکست توی زیرسیگاری. دست هاش را قلاب کرد پشت سرش، تکیه داد. پرسید تو چرا بیداری این وقت شب؟ من چرا بیدار بودم؟ ماگ را گذاشتم روی میز، گفتم هوس چای کردم، تو هم می خوری؟ چشم هاش قرمزند، مژه هاش خیسند. نگاه می کنم توی آینه، چشم هام قرمزند، آب از موهای خیسم چکه می کند روی گردنم. شیر روشویی را می بندم. از تنم بخار داغ بلند می شود. دراز می کشم کف وان آب ولرم، پام را بالا می آورم روی لبه ی وان، می گیرد به شیر آب. سردی فلز پایم را می گزد، پایین را نگاه می کنم، سردی خلخالش است پشت ساقم. زانوش را آرام آورد بالا، کشید پشت پام، لب هاش از میان سینه م، از روی گردنم راه کشید تا پشت گوش چپ ام. نرمه ی گوشم را گزید. برهنه وسط پاسیو ایستاده بود، و پیچ های شباهنگ از در و دیوار باز می شدند و از ساق پاهاش بالا می خزیدند. حال خوشی داشت. تسلیم و نشئه خودش را سپرده بود دست برگ ها. صورتش را نمی دیدم. یکی از پیچ ها از لابلای ران هایمان پیچید و بالا آمد. دست بردم پشت مهره های گردنش، که پیچید دور مچ ام. پیچید و پیچید و دیوانه شد. خواستم لبم را ببرم سمت سینه هاش، که پیچ دیگری از تیغه ی بین دو کتفم بالا خزید، و پیچید دور گردن ام. نفسم را حبس می کنم. سرم را می برم زیر آب. زبانش را توی گوشم می چرخاند، نجوا می کند رها کن خودت را! بگذار بگایدت. این لکاته امشب جفت می خواهد.
با صدای جیغ اش از خواب می پرم، صدا از اتاق من می آید. از لبه های وان می گیرم، بلند می شوم، سرآسیمه خودم را می رسانم به اتاق، ایستاده کنار پنجره، پرده ها را کنار زده، نور چشمم را می زند. دستم را سایه بان می کنم. جلو می روم. از برگ های روی شیشه خبری نیست، پیچ ها مثل سبد حصیری در هم گره خورده اند و جمع شده اند یک گله جا. از میان کپه ی سبز برگ ها، غنچه ای به بزرگی یک انبه پیچیده لای غلاف سبزش دیده می شود. آرام و قرار ندارد، می گوید نگاه کن، ببین. ببین شباهنگ به گل نشسته! نوک غلاف کنار رفته، یک صورتی ملایمی از آن لا پیداست.
می چرخد، یک دسته از موهاش افتاده روی چشمش، یک صورتی ملایمی پشت چشم هاش پیداست. از پاسیو می آید بیرون. کوله پشتی ش را از دم در بر می دارد، می اندازد روی دوشش. می گوید بزرگ شده، ولی بی سر وسامان است. می گوید عین همین را مادرم هم داشت، گل توی دستش خوب بار می آمد. من هم یک چیزهایی حالی م می شود. نگاه می کند توی چشم هام و لبخند می زند. دلم می خواهد موها را از صورتش کنار بزنم، به جاش می پرسم کی اسباب هاتان را می آورید؟
خرداد و تیر 1390
رزن و تهران