
خب، اسم دیگرش اتفاق است؛ ولی نه طبعا برای امثال من، که سرگرمی شان نشخوار فکری است! تنسی ویلیامز در سال 1944 «باغ وحش شیشه ای» را نوشته، در سال 1947 «اتوبوسی به نام هوس» را، همان روزها که، آرتور میلر در حال نوشتن «همه فرزندان من» بوده. 1949 «مرگ فروشنده» نوشته شده، 1955«گربه روی شیروانی داغ»، تا1961 که ادوارد آلبی نشسته پای نوشتن«چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد؟».
بحث عددها نیست، این جا هم کلاس تاریخ ادبیات نیست.
شاید از جای درستی صحبتم را شروع نکردم، یک جایی خوانده بودم «تنسی ویلیامز» گفته : «هميشه با شخصيتهايي كه روي لبهي سقوط قدم بر ميدارند، از زندگي هراسانند و محتاج كس ديگري هستند، راحتتر همذاتپنداري كردهام. قدرتمندان واقعي، همين آدمهاي به ظاهر شكنندهاند.»
چیزی که آثار این دو دهه از نمایشنامه نویسی امریکا را از دوران قبل و بعدش متمایز می کند، پرداختن به آدم های معمولی، شکننده، دغدغه های روزمره و خانوادگی است.خبری از قهرمان نیست، از معجزه، از شعار، اخلاق، انسانیت، ارتقا جامعه ی مدنی، رستگاری، دین، خدا.
خبری از هیچ چیز بزرگی نیست.
قصه، قصه ی فروشنده ای است که خیلی ساده، بدهکار می میرد، مادری که در آرزوی ازدواج دختر معلولش برای تغییر اثاث خانه، بازاریابی تلفنی می کند، زوج هایی که به واسطه ی یک افراط ساده در نوشیدن مشروب، تمام زندگی شان را جلوی هم بالا می آورند. قصه، قصه ی آدم های معمولی است که روی لبه ی سقوط قدم بر می دارند. و همین باعث می شود تو به راحتی با آن ها هم ذات پنداری کنی.
من نه منتقدم، نه آن قدر فیلم دیده ام که جرات کنم برای فیلمی، نقد سینمایی بنویسم. چیزی که بعد مدت ها دوباره بهانه ی نوشتن ام شد، احترام عمیقی است که برای تنسی ویلیامز، و باغ وحش شیشه ای اش قائلم. و شادی وصف ناپذیر از دیدن فیلمی که چون سیاق معمول فیلم ها، نمایشنامه را به باد فنا نداده.
گرچه بخش عمده ای از تحسین و احترامی که برای این اثر قائلم، مربوط به نحوه ی برخورد «جیم» (رضا) و «لورا» (یلدا) است، و دیالوگ ماندگارشان. به شکستن تک شاخ محبوب ترین اسب شیشه ای لورا، در اثر اشتباه جیم. جایی که جیم همچون روزنه ای، قدمگاه ورود لورا به جامعه می شود، و این پذیرش معلولیت، و سپاس لورا از جیم با هدیه کردن همان اسب شیشه ای شاخ شکسته به جیم متجلی می شود.
و حالا تام (احسان) به او بیندیشد، یا نه، کنارش باشد یا نه، به یادش بیفتد یا نه،خواننده خاطرش جمع است که لورا از دنیای محدود مادرش پرواز کرده، و به اندازه ی کافی فاصله گرفته که جایش دیگر امن باشد.
دنیای از فرط سبکی تحمل ناپذیر ویلیامز، با راه حل های شفاف و دست یافتنی امریکایی.
بخشی که هیچ ردپایی از آن در فیلم نیست، و در یک سکانس کوتاه و سطحی به اعلام وجود نامزد رضا به یلدا خلاصه می شود.
با تمام این اوصاف، می خواهم بگویم من، به شخصه، به مثابه ی زمان و مکان و پیچیدگی های روزافزون زندگی مدرن، امضای بهرام توکلی را پای باغ وحش شیشه ای می پسندم. این که از جایی راهش را از استاد جدا می کند. و به خود اجازه می دهد با فروتنی تمام در ابتدای اثرش کلمه ی «اقتباسی از» را به « باغ وحش شیشه ای تنسی ویلیامز» اضافه کند.
او در این میان، در کمال متانت، «شکستن مرز حقیقت و رویا»، که بزرگ ترین دغدغه یا شاید بیماری نسل من و ماست، چاشنی کار استاد می کند. و می خواهم بگویم به پشتگرمی بازی ستودنی چهار شوالیه ش، الحق از عهده بر می آید.