404 Not Found

404 Not Found

The server can not find the requested page:

rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80)

Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster.


Designed by ARDAVIRAF
September 22, 2011

دراز می کشم، درد نجیبی از بین دو کتفم می خزد پشت گردن ام. یادم رفته بود خسته ام. چشم هام را می بندم. احمقانه شاید باشد، ولی فکر می کنم چرا گلی بالای سرش نیست. می دانم که چقدر گل دوست دارد. شده آن 4 تا نازناز توی باغچه باشد، که جانش به جان آن ها بند است. با خودم فکر می کنم این که بستری آخرش نیست، شروع زنجیره ای است که ـــ فکر دیگری می دود لای قبلی: بعدی ها توی بخش انکو خواهد بود، گل بردن آن جا قدغن است. تا این جا هم خوبم. ساعتم را نگاه می کنم، یک ربع به 9 است، بلند می شوم. اول از خودش می پرسم چیزی نمی خواهد، می روم بیرون یک سر. بعد از پرستار شب، بعد از نگهبان بخش، بعد از دربان سینا، چیزی لازم ندارند، من یک سر می روم بیرون. جلوی زعیم نگه می دارم. یکی از دسته های آماده ی ستون وسط چشم ام را می گیرد. رز صورتی است. می شمارشان، 10 تاند، دوباره می شمارم 9 تاست، لابد بار اول اشتباه کرده ام. می خواهم دوباره بشمارم که چراغ ها را یکی یکی خاموش می کنند. یکی شان کرکره را تانصفه پایین می کشد. دسته ی کذا را بر می دارم، سه شاخه هم رز دیگر، می دهم دست فروشنده ی پشت پیشخوان، می گویم فقط کوتاه شوند.

مرور می کنم: آب، خرما، رانی، و سیگار. جلوی هیچ کدام از سوپرهای کارگر جای پارک نیست. وقتی می پیچم توی انقلاب هم هنوز خوبم. سر وصال ام که «ژو دسن» می گوید «سلو». صدای ضبط را زیاد می کنم. می گوید گذشت زمان برایش خیلی طول کشیده، دور از خانه، به من فکر می کرده. چهارراه ولیعصر را رد می کنم. می گوید اندکی بیش از حد دریاها را زیر پا گذاشته، و احساس خستگی می کند. می گوید برایش یه قهوه ی خوب درست کنم. زیر پل کالج ام. می گوید داستانی برای تعریف کردن برای من دارد. چراغ سر حافظ قرمز است، خلاص می کنم. دستی را می کشم بالا. دیگر پایم روی هیچ پدالی نیست. چراغ را نگاه می کنم. سرم را می گذارم روی فرمان.
14 ثانیه وقت دارم گریه کنم.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:08 PM یادداشتها (2)