Designed by ARDAVIRAF
August 31, 2005

خيلي اتفاقي اين روبان نارنجي تنيده شده دور مجسمه ي روز ميزم، و جلوي چشم هاش رو نارنجي كرده؛ طوري كه همه ي دنيا رو نارنجي مي بينه! نه نخريدم اش، خيلي اتفاقي هديه اي كه عمه م برام آورده بود با اين روبان بسته بندي شده بود.
تابستون وحشت هام رو با روبان نارنجي بسته بندي كرده، تابستون «ش» زياد داره :شور، شرارت، نشاط، شيطنت، ...، شك، شوك حتي!همه شون هم نارنجي...
تابستون فصل رؤياها، شادي ها و لحظات نارنجي ئه، من حتي آهنگ هاي نارنجي گوش مي كنم تو تابستون:
Dale، …gasolina نه، نارنجي تر!


One love for the mother’s pride,
One love for the times we cried,
One love gotta stay alive, I will survive.
One love for the city streets,
One love for the hip hop beats,
One love, oh I do believe,
One love is all we need.

نارنجي رنگي ئه كه با دنياي وحشتناك درون من كنتراست خوبي ايجاد مي كنه!
هوس ميوه هاي نارنجي كردم ؛ دلم هويج... نه نارنجي هويج، كدرئه؛ مثل تفاله اي كه زير طلق دستگاه آبميوه گيري ماسيده...دلم، دلم، دلم نارنج مي خواد...

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:15 AM یادداشتها (4)
August 28, 2005

1-
- جسارته آقاي دكتر! دستاتونو باز كنين؛ شگون نداره!
سپس دكتر عالم نگاهي به دست‌هايش مي‌اندازد و آن‌ها را از هم باز مي‌كند. چند جاي ديگر فيلم هم‌، هي نگاه مي‌كند به دست‌هايش و آن‌ها را از هم باز مي‌كند.
[ به قول بيضايي ] سپس‌تر توي مطب دكتر، موقع خداحافظي منشي با دكتر عالم. منشي دست‌هايش را در هم گره كرده‌است‌، ترديد قشنگ منشي در پذيرفتن چك‌پول از دكتر‌، و نهايتاً مي‌پذيرد با دست‌هاي گره‌كرده كه شگون ندارد.
سپس‌ترين(!) توي بيابان. خانوم منشي براي تبريك عيد با دكتر تماس مي‌گيرد. اما اتفاق‌هاي جديد، دكتر را گرفتارتر از آن كرده كه رومانتيسم نيمه‌كاره‌اش را پي‌بگيرد...

2-
بيابان، دكتر توي بنزش، ظل آفتاب. موسيقي فوق‌العاده‌ي زمينه و سايه‌ي ماشين روي صخره‌هاي مسير كه هي بزرگ و كوچك مي‌شود و به مثابه‌ي فاصله‌اي كه صخره‌ها از جاده دارند دور و نزديك. نور ثابت، جسم ثابت، حتي زاويه‌ي تابش ثابت‌، ولي اندازه‌ي سايه متفاوت! عينهو تصويري كه از خودمان مي‌سازيم ، يا فراتر از آن، تصويري كه زندگي از ما منعكس مي‌كند به مثابه‌ي پرده‌هايي كه خيلي قبل‌تر ازشروع حركت ما حتي، توي مسير‌مان قرار گرفته است...


اگرچه از شيوه‌ي اثبات خداي « ميركريمي» خوشم نمي‌آيد- آدم را ياد بچگي‌هايش مي‌اندازد كه اگر شيطوني كني جيزت مي‌كنم ها! و بعد از عذر خواهي شكلاتي چيزي مي‌دهند به بچه كه گريه نكن حالا! - ولي دوست‌دارم به حرمت دو تصوير بالا‌، خصوصاً دومي‌، اعتراف‌كنم « خيلي دور، خيلي نزديك » فيلم قشنگي بود و حرف زياد داشت براي گفتن.

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:09 AM یادداشتها (1)
August 26, 2005

كل كتاب « ناطور ِدشت » سلينجر - كه يه رمان 400-300 صفحه‌اي‌ئه - در عرض يكي دو روز اتفاق افتاده؛ با برنامه‌ا‌ي كه من و دخترعمه‌ام از امروز ظهر تا شب داشتيم من فكر مي‌كنم يه رمان 600-500 صفحه‌اي بشه نوشت، ولي از اون جا كه نه من حال نوشتنش رو دارم، نه شما حال خوندنش رو، حتي اگر از تفاوت‌هاي من و سلينجرهم بگذريم، فكر مي‌كنم بايد بازهم بي‌خيالش شد!
فقط اين تيكه‌ش رو حيفم مي‌آد ننويسم شايد چون دل‌نشين‌ترين بخشش‌ئه. اون تيكه‌اي كه مثل هميشه دستت رو سر مي‌دي لاي صفحه‌هاي حافظت و غزلي مي‌آد كه انگار براي تو گفته شده ، و كلي كيفور مي‌شي...
ز زهـــد خشـك ملولــم كجاسـت باده‌ي ناب/كه بـوي بـاده مـدامـم دماغ تر دارد
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس كه تو را/دمي ز وسـوسـه‌ي عـقل بي خـبـر دارد

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:10 AM یادداشتها (3)
August 24, 2005

از بين همه‌ي كتاب‌هايي كه از نمايشگاه كتاب امسال خريدم هيچ‌كدامشان را به اندازه‌ي «آواي جهيدن غوك» دوست ندارم. مجموعه‌ي هايكوهاي ژاپني است كه « زويا پيرزاد» ترجمه‌كرده‌است. انتشارات مؤلف ( در واقع مترجم!) است ولي نشر مركز پخشش را به عهده گرفته. از بين هايكو ها هم يك مجموعه‌اي را كه با «خوشا وقتي » شروع شده، بيش‌تر از بقيه دوست دارم:

خوشا وقتي
قلم‌موي خوبي مي‌يابم
در آب فرو مي ‌برم، بر زبان مي‌كشم و
مي‌آزمايمش اول بار


خوشا وقتي
صبح بيدار مي‌شوم، بيرون مي‌روم
و گل شكفته‌اي را مي‌بينم
كه تا ديروز نبود.


خوشا وقتي
پس از صد روز فشار به فكر و ذهن
شعري كه نمي‌آمد
ناگهان مي‌آيد.


خوشا وقتي
خاطراتم را مرور مي‌كنم
و احساس مي‌كنم
پشيمان نيستم.



خوشا وقتي
كاغذ پهن مي‌كنم
قلم برمي‌دارم
و در مي‌يابم دستم
تواناتر از آن است كه گمان مي‌بردم‌.



خب، اعتراف مي‌كنم يكي مانده به آخري را من گفتم! ولي واقعاً مگر شعر چيست جز احساس عميقي كه دوست‌داري ثبتش كني؟

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:05 AM یادداشتها (4)
August 18, 2005

خيلي وقت است كه مي‌دانم آدم‌ها از حرف‌زدن فرار مي‌كنند چون به شك‌ها و گاهي به حقايق جديدي مي‌رسند(البته من فكر مي‌كنم شك هم يك جورهايي يك حقيقت تا حالا انكار شده است) كه مي‌ترسند قابل توجيه با حرف‌زدن نباشند، مي‌ترسند به خاطر اين شك‌ها رفتارهاي قبلي‌شان نقد شوند و نتوانند از زير بار مسئوليت‌هايي كه قبل از اين حس جديد پذيرفته‌بودند بيرون بيايند.
يا گاهي طي زمان، اعتقاداتي پيدا كرده‌اند و طوري به اعتقاداتشان چسبيده‌اند كه ترس از متقاعد شدن با چيزي فراتر از يك حرف - مثلاً يك نگاه – جسارت گوش‌كردن را ازشان مي‌گيرد.
و گاهي از ترس اين‌كه نتوانند با حرف‌زدن طرف مقابلشان را قانع‌كنند و گاهي مجموعه‌اي از تمام اين‌ها... به هر حال اغلب اوقات آدم‌ها ترجيح مي‌دهند سكوت‌كنند و ادامه‌ي داستان را با توهماتشان بسازند و اگر كمي منطقي باشند، البته، مي‌پذيرند كه طرفشان هر طور كه دوست دارد قضاوت كند، و اگر نه، روي اعتقاداتشان پافشاري‌مي‌كنند بدون در نظر گرفتن طرفشان. خب، بپذيريم كه هر كسي مسئول زندگي خودش است و اين بديهي‌ترين اصل زندگي است.
من يك آدم معمولي معمولي معمولي‌ام [ توضيح اين‌كه اين بحث فروتني نيست ها! معمولي بودن اتفاقاً توي جامعه‌ي ما خيلي غيرمعمول شده!]. فقط يك حسن دارم از لحاظ خودم : حرف زدن؛ چيزي كه خيلي حسن‌تر است از آن چيزهايي كه به عنوان محسنه تلقي مي‌شوند. من به حرف‌زدن اعتقاد دارم. به اين‌كه « سكوت سرشار از ناگفته‌هاست » و اين‌ها، من اعتقادي ندارم. يعني نه اين‌كه سكوت سرشار از ناگفته‌ها نباشد ها، ولي ناگفتن مشكلي را از پيش نمي‌برد.
كي اين را گفته بودم؟ كسي هست آيا كه شهادت بدهد؟
خب، مثل دستكش ظريف سفيد، هميشه مشكل از جايي شروع مي‌شود كه به پشت‌گرمي‌اش شروع‌كرده‌بودي.
اين، قانون بازي است.




حافظ من يك ورق كم دارد. داده‌ام‌اش به اولين مردي كه گفت دوستم دارد. يادم مي‌آيد خيلي سعي‌كردم با حرف‌زدن متقاعدش كنم كه به درد هم نمي‌خوريم. قانع نمي‌شد، حق هم داشت فكر مي‌كرد از اين شگرد‌هاي زنانه است كه با دست پس مي‌زنند و با پا پيش مي‌كشند...
بار آخر خيلي محكم و بي‌پرده گفتم: « آقاي محترم! اين زندگي شماست؛ مي‌توانيد يك كبريت برداريد و آتش بزنيدش. ولي من مسئول نيستم. من تعهد نمي‌دهم. ممكن است اتفاقي كه در مورد من، توي زندگي شما افتاد، در زندگي من هم راجع به كس ديگري بيفتد؛ امروز، فردا، يا نمي‌دانم كي.»
همين توپيدن ساختگي من كافي بود تا سه ماه ديگر خبر ازدواجش برسد، با يك دختر ديگر.
آن روزها بود كه به تجربه ياد گرفتم يك چيزهايي را خيلي نبايد رومانتيكش كرد، حتي اگر شده به قيمت - به قول يكي از دوست‌ها- يك خودكشي اجتماعي! شايد اين شكلي پذيرفتنش آسان‌تر باشد.
آدم‌هايي كه تجربه‌ دارند، آدم‌هايي كه به جاي اتلاف اكسيژن، نفس كشيده‌اند، خيلي چيزها را مي‌فهمند و هميشه سپاس‌گزارند.


پرده را كنار مي‌زنم. ماه امشب يك ذره ناقص‌تر از يك قرص كامل است، ولي خيلي زيباست. و در آسمان همه‌ي ما يك ماه روشن مي‌شود.
جاي شكرش باقي‌ست.
چهارشنبه26مرداد ماه 1384

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:08 AM یادداشتها (2)
August 13, 2005

بارون مي‌آد خيس مي‌شيم
هوا تاريكه گم مي‌شيم
دست همو ول كنيم، سفيل و و‌ِيلون مي‌شيم
بارون كه رفت برف اومد
هزار و يك درد اومد
حيوونكي قمري‌ها...



ياد تله‌تئاتر «تله موش» افتادم؛8 سال پيش، ساعت 9 شب، كانال 2، فكر مي‌كنم يكشنبه شب‌ها...

داره بارون مي‌آد...

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:53 PM یادداشتها (5)

تكه‌ي ناني را كه در دستم بود گِردش مي‌كردم كه حرفي نزنم، ولي با همه‌ي وجودم دنبال يك فحش مؤدبانه مي‌گشتم! كه يكهو« آقاي ق» با آن لحن موزون هميشگي‌اش به اين دوست عزيزمان گفت: «روشنفكر!» انگار كه اين (شبه)جمله را از اعماق وجود من بيرون كشيده‌باشند، يعني ذوق كرده‌بودم ها!
به عقيده‌ي من،اين واژه‌ي روشنفكر تميزنرين و كامل‌ترين فحشي است كه مي توان به رفتارهاي ناهنجار بعضي‌ها نسبت داد.
جناب آقا reminder گذاشته‌بود كه تولد دوست‌دختر قديمي‌ا‌ش را- كه مدتي است به‌ هم زده‌اند- تبريك بگويد؛ داشت از اين داد سخن مي‌داد كه حالا ديگر رابطه‌شان آن رابطه‌ي قديمي نيست، ولي خب در يك field ديگري ادامه‌دارد. بعد هم مي‌گفت همان موقع هم كه با اين دختر خانوم دوست شده، ايشان گفته كه قبلاً با كس ديگري دوست بوده و گرچه از هم جدا شده‌اند ولي به هم قول‌داده‌اند كه تا آخر عمر، شب‌هاي تولد دختره همديگر را ملاقات‌كنند. يعني اين را كه گفت، من را مي‌گويي، اصلاً نتوانستم خودم را كنترل كنم؛ گفتم: « و تو هم قبول‌كردي؟» گفت:« آره» گفتم:« آقاي محترم حالا اگر فردا همسر محترم شما، يك شبي، شب تولدي بگويند كه مي‌خواهند دوست پسر سابقشان را ببينند، رابطه‌شان هم در يك fieldديگري است شما اجازه ‌مي‌فرماييد؟»
گفت: « آدم‌ها را نمي‌شود به‌زور به چيزي مجبور كرد؛ اگر او بخواهد برود، من اجازه ندهم هم مي‌رود. ما اجازه نداريم دل‌خواه‌هايمان را به كسي تحميل كنيم » و از اين چرت و پرت ها...
گفتم: « اجازه نداريم به دوستمان، نامزدمان و... تحميل كنيم، ولي همسرمان... قبول كنيم كه قضيه فرق مي‌كند. ما اگر چيزي را عميقاً بخواهيم آن را جزئي از خودمان مي‌دانيم، مثل دستمان، پايمان، مي ترسيم از از دست ‌دادنش؛ به اين سادگي نمي توانيم روي از دست‌دادنش ريسك كنيم، يا اگر هم توانستيم چنين كاري كنيم يك جور زنگ خطر است كه آهاي! اين آدمه برايت خيلي مهم نيست‌ ها !
بعد، از طرفي ما، يعني من، خودم را ملزم به رعايت يك اصولي‌ مي دانم حتي نسبت به همان دوست. اگر زنگ‌مي‌زنم و تولدش را تبريك مي‌گويم يعني پشت اين رفتار من، پشت به‌خاطر نگه‌داشتن روز تولدش يك فكري خوابيده...همين طوري كشكي كه نيست.»
گفت:« اگر اين طوري باشد آدم مجبورمي‌شود احساساتش را سانسور كند.» گفتم:« خب، بكند؛ ما آدم‌ها پر از احساس‌هايي هستيم كه به خاطر زندگي‌كردن توي يك جامعه‌ي مدني متعهد شديم سانسورش كنيم. چرا وقتي به اين مرحله مي‌رسيم از سانسوركردن مي‌ترسيم؟ من فكر مي‌كنم آدم‌ها نياز به خشونت دارند، نياز به sexدارند، نياز به خيلي چيزها دارند، ولي به تبع مسئوليت‌هايشان خيلي‌ها را سانسور مي‌كنند؛ چرا اين يكي را نه؟»
گفتم من به اخلاق معتقدم، و واقعاً معتقدم يا اين آدم برايم مهم هست، يا نيست؛ اگر هست كه خودم را گول نزنم، اگر هم نيست كه ديگر روز تولدش را تبريك گفتن يعني چه؟...گفت:« مرد نيستي نمي‌فهمي.» گفتم آن‌قدر خوانده‌انم كه بفهمم. گفت:« بايد تجربه كني.» گفتم زندگي بازي كامپيوتري نيست كه بگويي يكي از جان‌هايم را هم فداي اين تجربه كنم، ببينم چه مي‌شود بعداً!...
گفت: «بايد حتماً در اين مورد خاص تجربه كني، من شخصاً به‌هيچ وجه زير بار زندگي با كسي نمي‌روم كه هيچ تجربه‌اي نداشته‌باشد، ولي خب، با كسي هم كه خاطره داشته باشد عمراً ازدواج نمي‌كنم.»
قبل از اين كه فكر كنم تجربه‌ي بدون خاطره چه جور چيزي ممكن است باشد(!) گفتم: « فدات شم نمي‌آد به تو بگه خاطره داره كه!...»
«آقاي ق» پقي زد زير خنده. بعد هم ادامه‌دادم:« آدم‌ها قالب آجر نيستند كه بگويي اين طوري باشد، آن طوري نباشد، خاطره نداشته‌باشد، تجربه داشته باشد! از طرفي نمي‌شود الگو تعريف كرد؛ يك دختر به قول شما بي‌تجربه‌ي 16 ساله‌اي مي‌رود خانه‌ي شوهر، خانواده‌اش را خوش‌بخت مي‌كند...»
گفت: «نسبي...»
گفتم: « همان نسبي؛ ولي يك خانم 35 ساله‌اي با 35 جور تجربه‌ گند مي‌زند به زندگي خودش و همسرش.»
داشت از فلسفه‌ي زندگي و آدم و طبيعت و غريزه و...مي‌گفت، ياد نمايش‌نامه‌ي تبعيدي‌ها افتادم كه زماني ‌كسي برايم تعريف كرده‌بود و هرچه‌قدركتاب‌فروشي‌هاي شهر را گشتم، نتوانستم پيدايش كنم و اصلش را بخوانم. قصه‌ي مردي كه به خاطر اعتقادش به آزادي ‌آدم‌ها، به همسرش اجازه مي‌دهد با معشوق دوران مجردي‌اش ملاقات كند (يا خلاصه اجازه هم ندهد جلويش را نمي‌گيرد) قصه‌اش درست يك همچين چيزي است : همين ديگر، همين كه بعضي آدم‌ها بين نيازهايشان و استانداردهاي روشنفكري‌شان‌، دومي را انتخاب مي‌كنند اگرچه بعدها و حتي همان وقت‌ها از اولي در عذابند...؛خلاصه هنوز به فلسفه‌ي كانت و هگل نرسيده‌بود كه، داشتم سفره را پاك مي‌كردم، گفتم: « من قانع نمي‌شوم؛ چند تا كتاب خوانده‌ايد كه سر آدم‌ها را كلاه بگذاريد ديگر!...»

* * *
پياده شد كه در گاراژ را باز كند، به« آقاي ق» گفتم توي نوشته‌هاي چخوف، داستايوسكي ‌-‌البته آن چندتايي كه من خوانده‌ام- هميشه يك دانشجوي جواني هست كه عقايد روشنفكري دارد، مي‌خواهد جامعه را متحول كند، پر از فكر و ايده است ، ولي عملاً در زندگي‌ش كاري به‌جز شعار دادن نمي‌كند. گفتم اين دوست مشتركمان من را به ياد همان دانشجو مي‌اندازد.
برگشت كه به ماشين، باز داد سخن داد از اين كه بعضي چيزها در طبيعت انسان‌ها اصل‌اند، بعضي چيزها قرار داد اجتماعي‌اند صرفاً؛ و خلاصه صحبت را كشاند به اين جا كه خانواده و بايد و نبايدهاي زناشوئي‌اش چيز اصيلي نيست و صرفاً قرارداد است. مثلاً اسكيموها قراردادشان اين جور است كه به عنوان اداي احترام به ميهمان، شب ميهماني، همسرشان را با مهمانشان قسمت كنند، يا مثلاً اروپايي‌ها روابط جنسي را به‌كل آزاد گذاشته‌اند، و يا ما ايراني‌ها مثلاً يك جور ديگر رفتار مي‌كنيم...
رسيده بوديم. حوصله‌ي بحث كردن نداشتم. با خودم فكر مي‌كردم چرا توي اين كتاب‌هاي لعنتي كه 12 سال در مدرسه به خوردمان دادند، چيزي ننوشتند كه به درد زندگي‌مان بخورد؟ چرا نبايد در كتاب‌هاي درسي ياد بدهند يك چيزهايي را؛ اين را كه مثلاً موقع زناشويي همان هورموني توليد مي‌شود در بدن زن، كه موقع مك زدن شير از پستانش توليد مي‌شود ... و همان نوع وابستگي‌اي شكل مي‌گيرد كه براي بزرگ كردن يك نوزاد لازم است. چرا ننوشته‌اند كه پاي‌بند ماندن، فراموش‌نكردن و خيلي از ويژگي‌هاي زنانه‌اي كه- فرقي نمي‌كند زن و مرد - راحت از كنارش مي‌گذريم اتفاقي نيست ؛ كه طبيعت آدم‌ها را قرار دادهاي اجتماعي‌شان تعيين نمي‌كند؛ كه اين وخيلي چيزهاي ديگري را- كه نمي‌دانم- ‌توي طبيعت آدم گذاشته‌اند براي حفظ كردن بنيان چيزي كه من فكر مي‌كنم نه تنها اصيل است، مقدس است حتي...
نمي‌دانم... فقط يادم مي‌آيد ديگر حوصله نداشتم قانعش كنم.

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 05:10 AM یادداشتها (0)
August 12, 2005

ما هرگز نمي‌توانيم در مقابل مصيبت، از كساني كه دوست داريم حمايت كنيم.
مدت‌ها طول‌كشيد تا توانستم واقعيتي به اين سادگي را درك‌كنم.
آموختن هميشه تلخ است و گران تمام مي‌شود. ولي من از اين حس تلخ پشيمان نيستم.
كريستيان بوبن-حضور ناب(ص:40)



دو سال پيش وقتي موهاي دخترك را نوازش مي‌كردم من هم اين حس گس را تجربه كردم. و نمي‌توانم با اين اطمينان بگويم پشيمان نيستم...
فقط آرزو مي‌كنم كاش باد بودم الآن و مي‌نشستم روي صورت دختركي كه مي‌دانم گونه‌هايش 2 سال است كه خشك نشده‌است هنوز...

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:41 PM یادداشتها (1)
August 09, 2005

1- رفته رفته اين مرحله را پشت سر مي‌گذارم كه نسبت به عقايد حساسيت نشان‌دهم. من فكرمي‌كنم كه "سيزيف" با رها كردن صخره بر بلندترين قله، خوش‌بخت مرد.

آلبر كامو

2-نمي‌دانم شرافت به طور عام يعني چه. اما در موقعيت من عبارت از اين است كه كارم را انجام‌دهم.

آلبر كامو-طاعون(ص:197)


3-همين!

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:05 PM یادداشتها (2)
August 08, 2005

من؟
يادم هست.


ياد ها با باد ها قافيه مي‌سازند
و مي‌گريزند هر دو، از چنگ يا از پيش چشم
مي‌روند بي‌آن‌كه خواسته‌باشي
مي‌آيند بي‌آن‌كه خواسته‌باشي
تو را با خود مي‌برند بي‌آن‌كه خواسته‌باشي

[فكر مي‌كنم از] حميد امجد

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:35 PM یادداشتها (0)
August 06, 2005

هميشه فكر مي‌كردم نويسنده است، فكر نمي‌كردم شعر هم بگويد. از خيلي بچگي مي‌شناسمش. نه سالم بود كه مچ پايم مو بر داشته ‌بود و يك ماه تمام از تابستان را خانه‌نشين شدم. آن‌وقت‌ها دو تا كانال تلويزيوني بيش‌تر نبود، برنامه‌هايشان هم محدود بود به يك ساعات خاصي؛ ماهواره و ...هم نبود مثل حالا... پدرم پيش‌نهاد كرد كه كتاب بخوانم، البته نه "جنايت و مكافات" ‍ِ "داستايوسكي"(!) - ‌راستش من هم از آن‌هايي هستم كه معتقدم براي بزرگ شدن بايد كتاب خواند، ولي نه هر كتابي براي هر سني- "پخمه"‌ي "عزيز نسين" را بهم داد و بعدش "مگه تو مملكت شما خر نيست!" و بعدش پايم خوب شد و خودم "پاداش آخر سال" را از پدربزرگم امانت گرفتم.
خلاصه آشنايي من با عزيز نسين داستان امروز و ديروز نيست.
هفته‌ي پيش خيلي تصادفي از جلوي كتاب‌فروشي "نيك" مي‌گذشتم ، گفتم بپرسم نمايش‌نامه‌ي "تبعيدي‌ها" را دارند يا نه كه –كه البته نداشتند- كه چشمم به يك كتاب كوچك با فرمت خاص نشر مشكي افتاد: "شعرهاي عزيز نسين"
مثل هميشه پشت جلد را نگاه كردم شايد توضيحي چيزي داشته باشد. نوشته بود:
مي‌خواستم كتابم را نذر تو كنم
به چشم‌هايت نگريستم
چشم نداشتي
مي‌خواستم ببوسمت
به صورتت نگاه كردم
چهره نداشتي
مي‌خواستم دستت را بگيرم
دست نداشتي
حرف‌هاي دل‌نشين مرا نشنيدي
گوش نداشتي
...

آن‌قدر دل‌نشين بود كه عهد هميشگي "ديگه كتاب نمي‌خرم" ام را بشكنم! جلسه داشتيم آن‌روز، كتاب دست به دست بين بچه‌ها گشت. يكي از بچه‌ها از اين قطعه خوشش آمده‌بود:
در آن شب برهنه
تو، تو بودي
من، من.
تمام شب را روشن كرديم
با بوسه‌هايمان.
وقتي آفتاب دميد
نمي‌دانم چه اتفاقي افتاد
سردمان شد
و اين سرما
سبب شد كه از خورشيد
برف ببارد
و همه‌ي اين ماجرا را
يا ترس دروني من رقم زد
يا تو، تو نبودي.


يكي ديگه از اين خوشش اومده بود:
حدس مي‌زنم
كه خواهي گريخت...
التماس نمي‌كنم
از پي‌ات نمي‌دوم
اما صدايت را در من جا بگذار!
مي‌دانم
كه از من دل مي‌كني
راهت را نمي‌بندم
اما عطر موهايت را در من جا بگذار!
مي‌دانم
كه از من جدا خواهي‌شد
خيلي ويران نمي‌شوم
از پا نمي‌افتم
اما رنگت را در من جا بگذار!
احساس مي‌كنم تباه خواهي شد
و من خيلي غمگين مي‌شوم
اما گرمايت را در من جا بگذار!
فرقش را با حالا مي‌دانم
كه فراموشم خواهي‌كرد
و من
اقيانوسي خواهم شد سياه و غم‌انگيز
اما طعم بودنت را در من جا بگذار!
هر طور شده خواهي رفت
و من حق ندارم كه تو را
نگه دارم

اما خودت را در من جا بگذار!

و من خودم؛ بيش‌ از همه، از اين تك جمله:
بذر
پيش از اين‌كه خودش ترك بردارد
خاك را نمي شكافد.


با خودم فكر مي‌كنم چرا ما آدم‌ها خيال مي‌كنيم تجربه‌ي اوليم؟ همه‌ي احساس ‌ها را يكي قبل‌تر از ما تجربه كرده...انگار هيچ چيز بكري باقي نمانده باشد...

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:07 AM یادداشتها (2)
August 04, 2005

با اصرار مي‌پرسه: زندگي چي‌ئه؟
مكث مي‌كنم،مي‌رم توي فكر و مي‌گم: يه بازي
.
نمي‌ذارم اون چيزي بپرسه، شروع‌مي‌كنم به توضيح‌دادن؛ مثل هميشه.مثل هميشه كه احساس‌مي‌كنم وظيفم‌ ئه همه رو قانع كنم، احساساتم رو توضيح بدم و ان‌قدر روشن صحبت‌كنم كه جاي تعبير و تفسير باقي‌نمونه.
مي‌گم: الان توضيح مي‌دم منظورم از بازي چي‌ئه. فيلم "بازي"[the Game] رو ديدي؟ مايكل داگلاس توش بازي مي‌كنه.فيلم رو نديده، بايد اگه شده شكسته و بسته براش تعريف كنم. متوسل شدن به فيلم و كتاب بهترين راه توضيح احساساتي‌ئه كه نمي‌توني طوري كه بايد ابراز كني. "بازي" داستان مردي‌ئه ثروتمند،موفق، ولي افسرده و يخ –تيپيك قيافه‌ي داگلاس – كه از همسرش - كه اگه اشتباه نكنم اسمش اليزابت‌ئه - جدا شده، درباره‌ي چراش توي فيلم بحث‌نشده يا من يادم نمي‌آد؛ ولي رابطه‌شون مسالمت‌آميزه،اگه درست يادم مونده‌باشه اليزابت زنگ مي‌زنه و تولدش رو بهش تبريك مي‌گه حتي. راستش اين فيلم رو من بار اول تقريباً شش سال پيش ديدم، اون وقتا هنوز تركي استانبولي رو خوب نمي‌فهميدم.
اين مرده يه خاطره‌اي داره از گذشته، كه كسي جلوي چشمش خودش رو از پنجره‌ي كليسا پرت‌كرده پايين؛ و اين ترس از خودكشي كابوسي‌ئه كه مرد هميشه باهاش درگيره.
داستان توي روز تولد مرد شروع مي‌شه. برادرش براي كادوي روز تولدش بليط شركت تو يه بازي رو بهش هديه مي‌ده، يه بازي عجيب... قانون بازي اينه كه اول يه سري تست روان‌شناسي و... از آدم مي‌گيرن و بعد يه بازي طراحي مي‌كنن منحصر به اون فرد خاص، چيزي كه فقط مخصوص اين آدم‌ئه، درست مطابق با روحيات، هوش، ضعف‌ها وقوت‌هاش، متناسب با گذشته‌ش و حتي آرزوهاش! فقط كافي‌ئه كه فرد چند تا چيز رو فراموش نكنه:
- اين بازي برد و باخت نداره؛
- قرار نيست طي اين بازي صدمه ببينه؛
- هر كس كه بتونه بازي رو بيش‌تر پيش ببره، امتياز بالاتري هم به‌دست‌مي‌آره.
مرد قبول مي‌كنه و بازي شروع مي‌شه. اوايلش هر اتفاقي كه براي مرد پيش مي‌آد كاملا ًبه خودش مسلط‌ ئه؛ مثلاً صبح بيدار مي‌شه مي‌بينه دستگيره‌ي پنجره‌ي ماشين رو گذاشتن بالا سرش، برش مي‌داره و مي‌گه اگه اين يه بازي‌ئه حتماً اين دستگيره‌هه يه جايي به دردم مي‌خوره. بعد طي جرياناتي توي ماشينش گير مي‌افته، شيشه‌ها و درها باز نمي‌شن،بعد ماشين سرازير مي‌شه توي يه درياچه‌ يا يه همچين جايي. به خودش مي‌گه اين يه بازي‌ئه؛ دستگيره رو بر مي‌داره، شيشه رو مي‌ده پايين و خودش رو نجات مي‌ده...
ولي يواش يواش بازي اون قدر خطرناك و عجيب مي‌شه كه احساس مي‌كنه اين صرفاً يه توطئه‌س كه هر چي داره از دستش در آرن. مرده كم‌كم به همه شك مي‌كنه كه هم‌دست آدم‌هاي بازي‌ان. و خلاصه يه جاي بازي چشم باز مي‌كنه مي‌بينه توي يه مملكت غريبه زنده ‌به ‌گورش كرد‌ن! با هزار مصيبت خودش رو بيرون مي‌كشه از قبر، ساعت مچي طلاش هنوز به دستش‌ئه، مي‌فروشه، مي‌ره سفارت امريكا و تحت‌الحمايه‌ي سفارت برش مي‌گردونن به امريكا. ديگه به كسي اعتماد نداره، جز اليزابت. باز هم ماجرا ادامه پيدا مي‌كنه تا جايي كه بالاخره ترس اين مرد از خودكشي واقعيت پيدا مي‌كنه و خودش رو از يه ساختمون بلند پرت مي‌كنه پايين...
چشمش رو كه باز مي‌كنه مي‌بينه خرده شيشه‌ها رو دارن از دست و بالش پاك ‌مي‌كنن، بهش مي‌گن آقاي فلاني بازي تموم شد، شيشه‌ها مصنوعي‌ان ، نمي‌برن ولي مواظب باشيد. بعد همه كف مي‌زنن و طرف مي‌بينه همه‌ي اين آدما يه سري هنرپيشه بودن و اين بازي واقعاً يه بازي بوده... نقش مقابل اين مرد توي بازي يه خانوم گارسوني‌ئه كه تو رستوران با مرده آشنا مي‌شه، آخر فيلم مثل اين كه اين آدمه دوباره به زندگي برگشته ‌باشه مي‌ره پيش دختر نقش مقابلش، دختره مي‌گه داره مي‌ره استراليا براي يك بازي جديد، البته اين بار نقشش خيلي كوتاهه. و مرد بهش مي‌گه شايد بعد از برگشتن بتونن بيش‌تر همو ببينن...

چيزي نمي‌گفت، من همچنان متكلم وحده بودم.
گفتم: زندگي همين بازي‌ئه، يه بازي منحصر به فرد، بر اساس احساسات، هوش،خلاقيت،ضعف‌ها، قدرت‌ها و به‌خصوص ترس‌هاي ما.
قانون بازي هم همونه: قرار نيست ببري يا ببازي، قرار نيست آسيب ببيني، ولي هر چه‌قدر كه بيش‌تر پيش بري امتياز بالاتري كسب مي‌كني. قراره با ترس‌هات مواجه بشي، به مرحله‌اي برسي كه از پسشون بر بياي و بر اون‌ها غلبه كني. نمي‌دونم قراره يه جورايي كامل بشي...
انتظار داشتم چيزي بگه، بحث بكنه، ايراد بگيره، ولي فقط تاييد كرد. و يك كلام گفت: كاملاً درسته؛ زندگي همينه.

متقاعد شده بود به همين سادگي.
خودم هم كه فكر مي‌كنم متقاعد مي‌شم.
ولي با همه‌ي اين اوصاف، من هنوز هم مي‌ترسم از، مواجه شدن با، حتي يه موقع‌هايي از، از دست دادن ترس‌هام...

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:50 AM یادداشتها (3)
August 01, 2005

می پرسم : چه ساعتی بود؟
می گه : درست نصف شب.
می گم : از کجا مطئنی؟
می گه : رو به روم یه ساعت دیواری بود توی اتاق عمل. دکترم مست بود، سوزن از دستش افتاد موقع بخیه زدن؛ گفتم آقای دکتر سوزن افتاد. گفت دختر نگران نباش. حواسم سرجاشه. تو امشب دوازدهمی ای. ساعت رو که نگاه کردم یکی دو دقیقه از 12 گذشته بود.
می پرسم : قشنگ بودم؟
می گه : ما که 5تا دختریم، با اون 4،3تایی که مردن، آقاجون 9،8تا دختر رو بعد زا دیده بود. تو رو که بغل کرد، گفت دختر خوشگلی می شه.
توی آینه نگاه می کنم. احساس می کنم توی دست های بابابزرگم؛ درست مثل یک بچه گربه.
همه ی بچه ها شبیه هم اند. ریز و شکستنی. قرمز و نق نقو. حالا کجام خوشگل بوده نمی دونم.

کدوم یکی مدیون اون یکیه؟ من، برای این که حق بود شدن پیدا کردم؛ یا او، که به واسطه ی من آفریدگار شد . . .

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:31 PM یادداشتها (7)