



|
|
|
|
|
September 30, 2005
نميداني چهقدر وحشتناك است كه انسان حس كند بسيار بد بازيميكند. «آنتوان پاولويچ چخوف»
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 04:35 AM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
September 21, 2005
25 ساعت به جاي 24 ساعت. فقط يك بار در سال. با اين يك ساعت اضافي چه كار مي شود كرد؟ چه كار ديگري مي شود كرد به تر از فرورفتن در فكرهاي ممنوع؟ از مرور كردن ؟ خودت هم كه نخواهي اتفاق ها طوري پهلوي هم چيده مي شوند انگار كه ناگزيري از ورق زدن، به عقب برگشتن، و دوباره چشيدن... چشيدن روزهايي كه در آن بحبوحه ي هيجان هاي نخستين، آسمان را پايين مي آوردي و نزديك مي كردي به پيشاني اولين مرد - مردي كه حتي اسمش را نمي دانستي - يا پيشاني او را بلند مي كردي و مي ساييدي به آسمان؛ و خيال مي كردي اگر دستت به بالاي سرش برسد :« آه! مشتي ستاره در دستت خواهد بود...» آن روزهايي كه از بلوغ فقط چند رگه ي قرمز شفاف را شناخته بودي و آن قدر بلوغ برايت مبهم و گيج و پر رمز و راز بود و آن قدر معصوم بودي هنوز، كه باور كني بچه ها را خدا هر وقت كه خواست به زن ها و مردهايي كه همديگر را خيلي دوست دارند، مي دهد و توي رؤيايت مدام وهم داشتي از باردار شدن از افكار ممنوعي كه توي سرت مي چرخد... پروردگارا! چه قدر معصوم بودم من... و انگار هزار سال مي گذرد از آن روز ها...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:06 PM ● یادداشتها (6)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
September 19, 2005
پارسال همين وقت ها ترك برداشت، شيشه ي ساعتم را مي گويم. روز قبل از امتحان علوم پايه، با بچه ها رفته بوديم دانشگاه كه كارتمان را بگيريم، داشتم با كارتم ور مي رفتم كه يكهو بندش باز شد و افتاد زمين و از كار افتاد. مامان گفت شايد باتري ش تكان خورده؛ پشت ساعت را باز كردم، و باتري را جابه جا كردم. كار مي كرد، حق با مامان بود. خواستم صفحه ي پشت ساعت را سر جايش محكم كنم، صداي چليك آمد. برگرداندم ديدم شيشه ش ترك برداشته. هي مي خواستم ببرم تعميرگاه ها! حتي آدرس تعميرگاه مجازش را هم پيدا كردم كه دستكاري ش نكنند؛ ولي بعداً از سرم افتاد. نمي دانم يك طورهايي انس گرفته ام به اين ترك روي شيشه، يك جورهايي خاص مي كند ساعت را. ساعت هاي شبيه اين خيلي زيادند توي بازار، يك ساعت ساده ي شيشه گرد با بندهاي بدون درزي كه رگه هاي خيلي ظريف طلايي بين سربي زمينه ش پخش شده. يك صفحه ي سفيد غير شب نما بدون تقويم، ولي با عقربه هاي دقيق كه خوب مي تواني روي ثانيه شمارش حساب كني. فرقش با بقيه ي ساعت ها اين است كه يك ترك تميز باريكي از حدود ساعت شش شروع شده، مي آيد بالا، مركز صفحه را رد مي كند و بعد توي فاصله ي نصف شعاع از مركز دو شاخه مي شود: يكي مي رود كمي جلوتر از 1، و ديگري كمي عقب تر از 12. پشتش نوشته « استيل زنگ نزن» ، پشت همه شان همين را مي نويسند، ولي زمان كه بگذرد شروع مي كنند به زنگ زدن، به خصوص اگر دستت عرق كند مدام، مثل دست من. خب، ساعت من يك فرق ديگر هم دارد با ساعت هاي توي بازار؛ پشت بندش زنگ زده، زرد و سبز است، حالا آلياژش چه بوده، نمي دانم. هر چند وقت يك بار لاك بي رنگ مي زنم بهش تا رنگ پس ندهد به پوست دستم، گفتم كه دستم خيلي عرق مي كند. خنده دار است من ساعتم را دوست دارم با وجود اين كه بندش زنگ زده و شيشه ش ترك برداشته! خنده دارتر اين است كه من به ترك شيشه ي ساعتم انس هم گرفته ام! نمي دانم يك چيزهاي غريبي هست كه ناخودآگاه توجهم را جلب مي كند: يكي ش بوي عطر آدم هاست، يكي ش مدل گوشي موبايلشان، اساسي ترينش هم فرم و سيستم ساعتشان. انگار يك چيزهايي را از شخصيت آدم ها بروز مي دهد، احساس مي كنم ساعتم يك چيزهايي از من را بروز مي دهد. فكر نمي كنم ، يعني با فكر الآنم فكر نمي كنم ساعت ديگري دستم كنم. من اين ساعت را نخريده ام، هديه بوده. راستش، اوايل هم خيلي دوستش نداشتم، ولي الآن حس غريبي دارم نسبت بهش... چه مي دانم. شايد بعداً ها ساعت ديگري پسنديدم و خريدم، خدا را چه ديدي شايد شيشه ش را هم شكستم كه ترك بردارد، شايد بتوانم به ترك آن هم انس بگيرم...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 08:25 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
September 14, 2005
پروردگارا آرامشش را به «او» بازگردان...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:45 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
September 13, 2005
![]() صدايش پشت تلفن مي لرزد. مي گويد آخرين باري كه آمده بود خانه مان، جلوي چشمم است. اتاقم همان شكلي ست هنوز، ليوان آبي كه خورده، هنوز همان جاست... مي گويم:« چرا طوري حرف مي زني انگار كه مرده؟» مي گويد:« كاش كه مرده بود. كاش مثل خواهرش مرده بود. اگر شانس بياورد تا 6 ماه ديگر كنترل ادرار و مدفوعش را پيدا مي كند. چرا بهش راستش را نگفته اند؟ جنايت است... فكر مي كند تا 4 ماه ديگر بلند مي شود راه مي رود... جنايت است...» صدايش مي لرزد. هيچ چيز ندارم براي تسلي دادن حتي. چه مي شود گفت آخر؟ ناراحتي ندارد! جوان 23 ساله اي از كمر قطع نخاع شده، ناراحتي ندارد! اين كه ديگر هيچ وقت نخواهد توانست راه برود، ناراحتي ندارد! اين كه هنوز خودش، روحش هم خبر ندارد، ناراحتي ندارد! اين كه خواهر 26 ساله اش بعد از 4 روز ماندن توي كما مرده، ناراحتي ندارد! اين كه آدم به جايي برسد كه آرزو كند اي كاش او هم مرده بود، ناراحتي ... خداي من! آخر چه مي شود گفت؟... مي گويم اگر كاري از دستم بر ميآيد بگو؛ مي گويد:« مي تواني برايم حافظ باز كني؟» . . . مي چكد شير هنوز از لب همچون شكرش/ گرچه در شيوه گري هر مژه اش قتالي ست اي كه انگشت نمايي به كرم در همه شهر/وه كه در كار غريبان عجبت اهمالي ست صدايش مي لرزد، انگار كه دارد گريه مي كند. طاقت مي خواهد شنيدن صداي گريه ي مرد... قطع مي كنم، شايد كمكش كند كمي سبك شود... ما آدم ها، بي چاره ايم. نه اين كه حتماً بدبخت باشيم ها، بي چاره ايم. حتي موقع خوش بختي هم، ما هميشه بي چاره ايم...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:39 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
September 11, 2005
امروز نرفتم سر كار؛ با عموم رفتيم كوه. از خونه شون تو آتي ساز رفتيم تا بالاتر از اوزغال چاي [آب زغال چاي] جايي كه عموم بهش مي گفت پناهگاه، ولي به نظر من بيش تر شبيه يه بهمن گير كوچولو بود. عموم خيلي آدم كم حرفي ئه، ولي توي مسير حسابي با هم صحبت كرديم؛ از خيلي چيزا، از پزشكي هسته اي ، آخه عموم فيزيك هسته اي خونده، از خاطراتش با احمد پوري كه همسايه شون بوده تو تبريز و همون وقتا كلاس زبان مي رفته و بعدش هم با مدير موسسه كه 20 سالي ازش بزرگ تر بوده ازدواج كرده، از كوه رفتناي دوران دانشجويي ش، از اين كه مي ترسه تو تبريز بره عينالي [دم دست ترين كوه تبريز كه به فارسي مي شه عون بن علي] از بس كه رفيقاش تو قبرستون همون جا خاك شده ن، از اين كه اون هم مثل من از غذا خوردن لذت نمي بره، به همين خاطر تو خيلي جمع ها بهش خيلي خوش نميگذره، از اين كه از بين برادرا فقط اون و عمو خسرو م كوه برو بودن فقط هم همين دو تا ديابت گرفتن، از كسايي كه تو كوه مي بينه مثلاً آقاي صفايي نمي دونم چي چي كه يه زماني رئيس فدراسيون فوتبال بوده، بعداً ها نماينده ي مجلس شده، بعد هم معاون وزير اقتصاد و دارائي، از خونه ي پدري، از خانومش، ريتا، كه بد هيچ كي رو نمي خواد، و از روماتولوژيست هاي مختلفي كه وقت گرفته براي نشون دادن پاي ريتا، و خلاصه از خيلي چيزاي ديگه. موقع برگشتني از بچه هاش تعريف مي كرد كه هيچ كدوم نتونستن پا به پاش بيان بالا، گفتم كاشكي خونه مون نزديك تر بود، من مي شدم رفيق ثابت كوهتون، گفت:« بنده ي خدا! تو بايد با هم سن وسالات بياي كه بهت خوش بگذره...» ولي به من خيلي خوش گذشت امروز...يعني الآن ان قد شارژم كه مي خوام همه ي نوشته هاي اين هفته مو يه جا پست كنم! همه رو هم تاريخ امروز رو مي زنم، تقريباً مثل هفته نامه مي شه! شما هم اگر حوصله كرديد و خواستيد بخونيد طي يه هفته بخونيدش!...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:10 AM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
-دارم مي رم كه حالمو بگيره! سرم را بلند كردم از روي برگه ي ويراستاري؛ زير آن خط چشم پهن و سايه ي زرد و سبز و ريمل غليظي كه عين دوده مژه هاي بالا و پايينش را پوشانده بود، نمي شد سنش را درست تخمين زد. خانم«ع» گفت: « آخه بيماري؟ تو كه مي دوني چرا مي كني؟!» خنديد و گفت: « اون نمي ذاره حتي موهاي دستم رو بزنم، اون وقت ، من اين طوري آرايش مي كنم! الآن مي رم حالمو مي گيره!» و باز هم زد زير خنده. حدس اولم غلط از آب در آمده بود، فكر كرده بودم شايد حراستي چيزي توي ساختمان است كه اگر پرسنل آرايش غليظ داشته باشند، حالشان را مي گيرد! ولي انگار اين مسئله فراسازماني بود! پرسيدم:« كجا مي ريد مگه؟» گفت:« پيش نامزدم» اين روزها نمي توانم خودم را كنترل كنم، نمي دانم چرا. يعني شدهام يك پا مامان بزرگ! يا بدتر از آن معلم اخلاق! باز هم نتوانستم خودم را كنترل كنم، گفتم:« ببخشيد من جسارت مي كنم ها! ولي اگر برايتان مهم است فكر نمي كنيد بهتر باشد مطرح كنيد با نامزدتان كه مثلاً من آرايش كردن را دوست دارم و اين ها...» گفت:« نه، توي زندگي مسائل خيلي مهم تر هست!» گفتم:« البته، حتماً همين طورئه! ولي خب، طوري نشه كه احساس كنيد داريد فداكاري مي كنيد. چون اون بي چاره خبر نداره كه اين فداكاري ئه، فكر مي كنه وظيفه س يا به هر حال يه توافق دو طرفه س كه جاي چونه زدن نداره. بعداً اگه يه روز خسته شديد از فداكاري، يا احساس كرديد كه بازخوردي از طرفتون نمي گيريد، مثلاً اون حاضر نيست به خاطر شما از يه چيزايي بگذره و اينا، دلخور نشيد...» گفت:« نه، اين دوطرفه س. اون هم به خاطر من خيلي كارا مي كنه. برنامه هاشو با من تنظيم مي كنه. براي كاراش از من نظر مي گيره و..» حس خانم معلم بودنم ارضا شده بود به اندازه ي كافي، اين دفعه عذاب وجدان «آخه تو رو سنه نئه؟» شروع كرده بود به پچپچه در گوشم. هرچند كه هنوز هم با خودم درگير بودم . چون اگر واقعاً كنار آمده بود با قضيه، علي رغم ميل نامزدش با اين آرايش غليظ نمي رفت پيش او... گفتم:«كاملاً درست ئه.» لبخند زدم و ادامه دادم:« ببخشيد اگه من خيلي پيش رفتم. به هر حال خودتون بهتر مي دونين.» سرم را پايين انداختم و دوباره مشغول ويراستاري شدم. كمي درباره ي آرايشش نظرخواهي كرد و آينه ي خانم«ع« را گرفت و كمي رژ و سايه اش را كم رنگ تر كرد و... خلاصه رفت. وقتي كه رفت انگار كه بخواهم خودم را تبرئه كنم، شروع كردم به توضيح دادن براي خانم«ع». گفتم:« آدم ها نبايد از حداقل هايشان بگذرند، اگر هم گذشتند آگاهانه بگذرند و بعد شاكي نشوند كه من به خاطر تو فلان كار را كردم...» خانم «ع» گفت:« حق با شماست. ولي خب، جو خانواده شان هم خيلي متفاوت نيست. يعني اين اصرار به آرايش نكردن فقط خواسته ي نامزدش نيست، انتظار مادرش هم هست.» گفتم:« خب ديگه بدتر؛ اين پسره روي اين حساب كه داره با يه دختر ساده اي كه زير ابرو برنداشته» دستم به سمت ابروهاي خودم رفت «نمي گم خوبه يا بد ئه ها! آن را كه عيان است چه حاجت به بيان است! به هرحال آرايش نمي كنه و خلاصه با يه همچين خانواده اي وصلت مي كنه. حالا بگيريم دختره خانواده ش رو كه خودش انتخاب نكرده، نمي تونه جلوي مادرش بايسته ولي با نامزدش كه مي تونه صحبت كنه.» باز هم پچپچه هه در گوشم شروع شد. خواستم موضوع را فيصله دهم، گفتم:« نمي دونم خب، شايد اولين رابطه ش با يه مرد ئه. يه چيزايي براي آدم مهم مي شه كه حاضر ئه از يه چيزايي بگذره. متولد چه سالي ئن راستي؟» خانم«ع» گفت:« متولد 65 ئه، راستش من تو جريان كاراش هستم، نه اولي هم نيست...» پچپچه هه قطع شده بود، خانم معلم هم ديگر چيزي نمي گفت. فقط انگار صداي حكمت بود توي گوشم كه مي خواند: گربه هاي ماده در تب و تاب با پاهايي مرطوب موهاي سيخ گردن هاي پنجول خورده، گاه صداي پرنده اي را دارند گاه چون آدم گريه مي كنند و آن قدر مرنو مي كنند تا آبستن شوند. پ.ن: شعر از «دنيا را گشتم، بدون تو» ِ «ناظم حكمت» ، ترجمه ي «احمد پوري»
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:10 AM ● یادداشتها (5)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
كارت را گذاشت روي ميز، كنار كتاب ها. و گفت مال من است. اصلاً انتظارش را نداشتم، هديه اي كه انتظارش را نداشته باشي يك چيز عجيب جالبي است كه نمي توان در يك خط يا يك پاراگراف نوشت. تصوير يك پنجره بود روي كارت، كه دو طاقه پرده ازچهارچوبش آويزان بود. روي يكي از طاقه ها تصوير يك انار بود و روي طاقه ي ديگر تصوير يك سيب زرد لپ قرمز. روي كارت نوشته بود: پرده را كنار بزن نفس پنجره را تنگ مي كند پرده ... پرسيدم :« حالا من كدام يكي ام؟ سيب يا انار؟» گفت:« انار؛ ما زن ها هميشه اناريم.» و بعد اضافه كرد:« مردها سيب اند.» چه خوب كه هنوز نگفته بودم تنها ميوه اي كه نباشد توي خانه، هوسش را مي كنم، «سيب» است، چون با اين مقدمه، ديگر خيلي جرئت مي خواست گفتن چنين حرفي. حالا يعني واقعاً براي تنگ نشدن نفس پنجره بايد حتماً پرده را كنار زد؟ كاشكي حداقل پرده هه از آن هايي باشد كه بشود هر دو طاقه اش را به يك طرف كشيد...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:08 AM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
تالار مخابرات [دنباله] نصرل اسناد من غير از اين مي گه؛ سقوط هواپيماي داخلي تو هندوراس! صداي شيوا ممنون نصرل. خوشحالم كه روبه راهي. كاش اون وقتها هواي اون توي سرم نبود. يا شايد اتفاقها جور ديگه اي مي افتاد! نصرل داري از من حرف مي زني يا زاوش؟ صداي شيوا از سقوط! نصرل شب به خير شيوا. صدات خيلي مزه كرد-[نفس بلندي مي كشد] برقرار باشي؛ و به اميد ديدار! ![]() شيوا [همه ي شهامت خود را جمع مي كند] خانم مرنديس؛ شما خوشبختين؟ خانم مرنديس [غافلگير شده نخست مي ماند و سپس يكهو مي خندد] چه حرفهاي نشنيده! [گيج] هه - چي هست؟ [احساساتي] خب، اگر بچه هام خوشحال باشن! [ از جواب خودش راضي نيست] چي بگم؛ كي مي دونه؟ شيوا [با صدايي فروخورده] ممنون خانم مرنديس. آرام در را مي بندد. آشنايي من با اين كتاب از آن اتفاق هايي بود كه خودش افتاد! يك شب داشتم از سر كار برمي گشتم كه هوس پياده روي كردم. زودتر پياده شدم تا خانه كمي پياده بروم. از جلوي كتاب فروشي«پنجره» مي گذشتم كه چيزي توي ويترين توجهم را جلب كرد. عقب عقب برگشتم و با تصوير بالا روبه رو شدم! خلاصه كنج كاو شدم و خواندم و گفتم بگويم بقيه هم بخوانند. من عاشق داستان كوتاهم، نمايش نامه هم دوست دارم هر چند كه خيلي نخوانده ام، رمان هم اگر فرصت كنم مي خوانم، ولي اين اولين فيلم نامه اي بود كه خواندم. يك ساختار پيچ در پيچ قشنگي دارد، با يك تعليق حساب شده و يك گره گشايي تدريجي. شخصيت شيوايش هم خيلي دوست داشتني ست. اصولاً من با شيواهايي كه اخيراً توي كتاب ها پيدا مي كنم خيلي خوب ارتباط برقرار مي كنم. « شيوا» ي «روياي تبت» ِ «فريبا وفي» هم همين طور بود. نمي دانم يك رگه هاي مشتركي باهاشان احساس مي كنم ... خلاصه بخوانيد، اگر قبل از من نخوانده ايدش!...تا يادم نرفته ، مال « انتشارات روشنگران و مطالعات زنان» است، طرح روي جلدش هم كار آقاي «سامان خادم» است.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:04 AM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
داشتم با sms هايم ور مي رفتم كه ديدم از چهارچوب در، مظلوم و بي سر و صدا نگاهم مي كند. لبخند كه زدم انگار ويزاي عبور گرفته باشد آمد بالاي سرم و مدل گوشي ام را پرسيد. اين تربيت جنسي هم عجيب ريشه دارد توي فرهنگ ما ايراني ها؛ يعني هنوز كله ي بچه از لاكش بيرون نيامده، به دختربچه شيوه هاي مختلف خانوم بودن و خواباندن عروسك و اين ها را آموزش مي دهند، به پسربچه ها هم مدل سواري ها و انواع روش هاي كيوكيو بنگ بنگ و ... اخيراً هم احتمالاً مدل گوشي هاي موبايل! احساس كردم خيلي تنهاست بين اين همه آدم بزرگ. تحسين هاي مرتب اطرافيان هم كه « علي چه پسر آقايي ئه!» و اين ها هم تاريخ مصرف دارد، بعد از يك مدتي، ديگر حال آدم از اين تعريف ها به هم مي خورد... گفتم بيا ببينيم توي اين كتاب خانه چيزي براي علي آقا پيدا مي شود. يك كتاب كوچك «قصه گويي » دارم از سال ها قبل؛ عصري را كه بابا رفته بود بيرون و اين را از دكه هاي جلوي كانون پرورش فكري برايم خريده بود قشنگ يادم مي آيد؛ يادش به خير... قصه ي اولش درباره ي فصل هاست، كمي دخترانه است ترسيدم خوشش نيايد، قصه ي بعدي ش « شاه و پنير و موش ها» ست كه هم آموزنده ست ، هم راستش من دوستش دارم. خلاصه آقا! شروع كرديم به قصه خواندن. همين طور داشتيم با علي مي خوانديم و كيفور مي شديم كه مادر علي آمد تو اتاق و با زنخدان هاي از تعجب تو رفته اش با لبخند گفت :«علي! خاله آيدا سواد داره!» يعني من خيلي خودم را كنترل كردم كه شاخ در نياورم، ولي خب نتوانستم خودم را كنترل كنم و نپرسم كه:« چه طور مگه؟ شما سواد نداريد؟» كانال را عوض كرد كه بچه نفهمد، توضيح داد كه علي خيلي گير مي داده كه برايش كتاب بخوانند، ايشان هم حوصله نداشته اند ، گفته اند سواد ندارند! بعد بچه هم كه كور نيست، خنگ هم نيست شكر خدا...رفته به مربي آمادگي اش گفته مادر من سواد ندارد، ولي خب مجله مي خواند!!... همين طور كه داشت تعريف مي كرد دستش را پشت كمرش برد و روي تخت روبه رويي نشست. بعد مربي هم دعوتش كرده به آمادگي و پرسيده يعني خانم فلاني شما اصلاً سواد نداريد يعني؟! پرسيدم :« درد داري؟» گفت:« نه؛ فقط گاهي كه جابه جا مي شه...» همين طور كه ناخودآگاه موهاي علي را بازي مي دادم، توي دلم گفتم آخه زن حسابي! تو كه حوصله ي كتاب خوندن براي بچه ي 6 ساله ت رو نداري، دومي رو مي آري كه چي؟ بعد هم مدعي خواهيد شد كه اي بابا! سرنوشت، ما چه كاره بوديم؟! قسمت بود!... دلم براي علي مي سوخت، تا 3-2 ماه ديگر، فكر كنم مادرش سواد مجله خواندن را هم از دست بدهد!...همين طور كه موهايش را بازي مي دادم گفتم: «علي خيلي پسر آقايي ئه!» آقا جان قبول كنيم اسم يك چيزهايي را نبايد گذاشت سرنوشت، اين ها ديگر دست نوشت است... آن هم دست نوشت هاي يك سري نويسنده هاي ناشي مثل من...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:00 AM ● یادداشتها (2)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
September 03, 2005
زندگي يعني سوهانكشيدن ناخنهايت و انتخاب لاكي كه بيشتر به رنگ پوستت بيايد... زندگي يعني سركردن يه روسري دهاتي گنده با گلهاي درشت زرد و صورتي و بنفش، و خوشحال بودن از اينكه ديگر مجبور نيستي موهايت را پشت سرت گوجه كني... زندگي يعني عروسكي با پيراهن پرچين ارغواني ، كه بي محابا ازنگاههاي پر از سؤال برادرت مثل دختربچههاي 4 ساله بغلش ميكني در عنفوان بيست و چهار سالگي... زندگي يعني نشستن توي كافه نادري و نگاهكردن به بچهگربههايي كه از سر و كول هم بالا ميروند و بعد سه تايي با هم از پستان مادرشان شير ميخورند... زندگي يعني صداي sms اي كه ميپيچد توي اتاق و يادآوري ميكند تنها نيستي... زندگي يعني فكركردن به هديهي تولد دوستي كه هنوز خيلي به روز تولدش ماندهاست... زندگي يعني پذيرفتن دعوت سينماي يك دوست قديمي، آشناشدن با دوست دخترش و ناباورانه ديدن اينكه دخترك از تو نميترسد... زندگي يعني رفتن توي آشپرخانه و دور از چشم مامان سيبزمينيهاي نيمسرخشده را بلندكردن... زندگي يعني موسيقي متن پاپيون، كه با وجود آن كه 9 ماه است تقريباً هر روز گوشميكنيش، هنوز هم يكهو نصفه شبي دوباره هوس شنيدنش را ميكني... زندگي يعني آمدن به خانه، و يافتن كتابي روي ميز كارت كه خيلي وقت بود دنبالش ميگشتي... زندگي يعني سيگاري كه با مادرت روشنميكني و اعتراض نميكند به سيگار كشيدنت... زندگي يعني نشستن پشت كامپيوتر و چرت و پرت نوشتن، و بعد چرت و پرتهاي ديگران را خواندن... و واقعاً زندگي مگر چيست جز همين بهانههاي ساده ي خوشبختي...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:16 AM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|