Designed by ARDAVIRAF
October 28, 2005

.
.
.
هرگز از زمين جدا نبوده‌ام
با ستاره آشنا نبوده‌ام

روي خاك ايستاده‌ام
با تنم كه مثل ساقه‌ي گياه
باد و آفتاب و آب را
مي‌مكد كه زندگي كند
بارور ز ميل
بارور ز درد
روي خاك ايستاده‌ام


روي خاك- فروغ فرخزاد


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:44 PM یادداشتها (0)
October 25, 2005

آيا اتفاقي افتاده؟ آيا طوفاني در راه است؟
من چرا ... چرا اين قدر آشفته ام؟...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:27 PM یادداشتها (2)
October 16, 2005

كتاب را مي بندي، احساس مطبوع عجيبي داري... احساس مطبوع عجيبي داشتي درطول تمام اين دو هفته اي كه با سبكي و سنگيني هستي سر و كله مي زدي و با حروف بي جان روي كاغذهاي كاهي سوارشده زندگي مي كردي. يك حس مدام لذت ... ازخواندن، از شنيدن اعماق ناگفته هايت از زبان يك غريبه، از لذت بردن شايد...

كتاب را مي بندي. به سمت گوشه ي چپ قفسه ي كتاب هايت مي روي، گوشه ي كوچكي كه با وجود تغييرات مداوم ترتيب چينش كتاب هايت، هميشه ثابت مانده، گوشه اي از قفسه كه كتاب درش نيست و به همت مادرت مرتب گردگيري مي شود وهميشه مرتب است. گوشه اي كه از عالم مـُثل بيرون مي‌آوردت، خودت را به يادت مي اندازد، زندگي واقعي ات را، نيازهايت را، بودنت را، زن بودنت را...
جعبه ي زرشكي را باز مي كني و لاي آن شلوغي خوش آيند بي نظمي دنبال سرخ ترينشان مي‌گردي ... و هوس مي كني دور مچت حلقه بزند و هوس مي كني از خودت نپرسي چرا و هوس مي‌كني ... از خودت نپرسي چرا.
گيره را باز مي كني، موهايت عين دامن كولي ها آشفته و بي قيد ول مي شود روي شانه هايت. نشئه‌اي وهيچ چيز نمي تواند اين سور شبانه را خدشه دار كند.
دستت روي دستگيره استخاره مي كند، نمي خواهي چيزي اين سور شبانه ات را خدشه دار كند... بر خلاف وقت هايي كه آستينت را بالا مي زدي، برخلاف آن صبح عجيبي كه يادت رفته بود و وقتي برگشتي از گردن شغال بازش كني، براي نخستين بار به حضور پرصلابت و مرموز شك در تمام اين مدت پي بردي، بر خلاف روزهايي كه خودت را ملزم به متقاعد كردن ديگران مي دانستي، بر خلاف روزهايي كه واضح ِ آشكار بودن از نظرت حسن بود، با اطمينان دگمه ي سر دست پيراهنت را محكم مي ببندي. راضي نمي شوي، با وجود آستيني كه تا بند وسط انگشتانت پايين آمده، باز هم تا وسط ساعدت بالا مي بري ش كه كسي نبيندش و نپرسد از چرايي اين هوس شبانه ... آخر، هوس كرده‌اي و اين نعمتي ست خدادادي و تجربه هايت به تو يادآوري مي كند كه در قلمرو مدام زندگي منطقي آميخته با شك هاي هميشگي ت اين فرصت نادر را هميشه نداري كه عميقاً چيزي را تمنا كني.
از اتاقت خارج مي شوي و در حالي كه آخرين جمله ي توما را [- ترزا، «رسالت اجتماعي» عبارتي ابلهانه است. من رسالت اجتماعي ندارم. هيچ كس رسالت ندارد. درك اين كه آزاد هستيم و رسالت اجتماعي نداريم، به ما آرامشي بي نهايت مي بخشد.] زير دندان مزه مزه مي كني، به اولين كسي كه مطمئن است همه چيز را در مورد تو مي داند، لب‌خند مي زني و مي پرسي براي شام چه داريد.

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:08 PM یادداشتها (2)
October 11, 2005

اين پسره، مجري كوله پشتي، از آقاهه مي پرسه: « براي رسيدن بهش چي كار كردي؟ چه نذري كردي؟»
آقاهه مي گه: «بگم؟» بعد انگار خودش هم مي دونه اون بگم اش تعارف بوده خيلي منتظر جواب نمي شه، مي گه: « نذر كردم 40 روز برم جمكران و بدون وقفه نماز بخونم، تا به هم برسيم...» مجريه مي گه: « و 40 روز رفتيد جمكران و به هم رسيديد؟» و آقاهه تاييد مي كنه.

چند تا تيكه ي اكسترا مادون جواد هم در مي آرن، مثلاً مجريه از خانومه مي پرسه: «غذاي اولي كه با هم خورديد شما پختيد؟» مي گه كه نه و بيرون غذا خوردن و... وخلاصه چي صحبت كردين اون روز تو رستوران و اينا كه قرار مي شه عينش رو بازي كنن! آقاهه دستش رو مي زنه زير چونه ش و رو به زنش مي پرسه: «چي از جون من مي خواي؟» و خانومه جواب مي ده: « هيچي! فقط دوستت دارم!...»

بعد اين پسره، مجريه، با اون لحنش كه يهو عوض مي شه، مي گه: « الله اكبر! الله اكبر! خدايا...خدايا ... به حق علي، گفتم علي ها! ديگه چهار قفله ش كردم، طعم اين عشق رو به همه ي بندگانت بچشون!»

نمي خوام همه ي ماجرا رو نقد كنم، اصلاً نمي خوام نقدش كنم... شايد هم حق با اون هاس، شايدم من خيلي بدبينم كه نمي تونم اسم هر دل دردي رو بذارم عشق، شايدم من خيلي بدشانسم كه يك نمونه زوج عاشق 60-50 ساله سراغ ندارم، عشق هايي كه دور و بري هاي من ازش ياد مي كنن يا يه طرفه بوده مثل داستاناي چخوف، يا به هم نرسيده ن، يا اگه هم رسيده ن همگي تاريخ مصرف داشته، بين 6ماه تا 6 سال!
بگذريم، قرار نبود نقد كنم، شايد اين دو تا استثنان...
چيزي كه باعث شد بنويسم و يكي دو روزي هي فكر كنم راجع بهشون اين ها نيست، همون بند اول ماجراس...فرض كنيم كه اين نيروي نذر وجود داره، و واقعاً كارساز هم هست. فرض كنيم واقعاً با 40 بار جمكران رفتن و نذر كردن هر خواسته اي هم برآورده مي شه... سؤال من اين ئه:
آيا ما مجازيم به استفاده كردن از چنين نيرويي؟ حتي براي رسيدن به عشقمون، حتي؟ اتفاقاً دقيقاً براي همين مورد خاص، براي رسيدن به همين چيزي كه اسمش رو يه عده گذاشتن عشق...
واقعاً برام سؤال ئه...


من آدم دين داري نيستم. ايمان دارم، اما به شيوه ي خودم، با اسرائيليات خودم زنده م، ولي واقعاً بهش پابندم.
هيچ وقت سد راه اتفاق هاي زندگي م نشدم. هيچ وقت هم در مورد اتفاقات اساسي زندگي م به قدرت چيز ديگه اي جز دستاي خودم متوسل نشدم. نماز مي خوندم، ولي سال كنكور قطعش كردم چون احساس كردم داره از فرم عبادت خارج مي شه و حالت باج دادن پيدا مي كنه. سر اتفاق هاي اثرگذار زندگي م هم نه نذر نكردم، نه اجازه دادم كسي برام نذر كنه. از نظر من اين، عين عبادت ئه. پذيرش چيزي كه اختيارش دست تو نيست عين ايمان ئه.
لاف عشق و گله از يار؟ زهي لاف دروغ!...

اگر با نمازت آروم بشي براي پذيرش واقعيتاي زندگي ت، يه موضوع ديگه ست ها... چيزي كه ديگه يك جور تسكين ئه. يكي با فروغ آروم مي شه، يكي با گوگوش، يكي مثل من با حافظ، يكي هم مثل اين بابا با جمكران رفتن... نگيد كفر مي گه چون واقعاً تو اين زمينه ي خاص هم ارزند... همگي تسكين مي دن و همگي براي تسكين دادن استفاده مي شن و به نظر من هيچ مزيتي به هم ديگه ندارن.
اما اين كه از نيرويي كه مثلاً نمازت داره استفاده كني براي خارج كردن اتفاقات از ريل اصلي ش، نمي دونم...
فقط تو رو خدا نگيد كه به زبون آوردن خواسته ت، شرط ئه و اينا كه ديگه يه جورايي حرمت خدا رو هم مي بريد زير سؤال... خداي من به حركت مورچه اي روي مرمر سياه هم واقف ئه، به زبون آوردن نيازي كه هم اون ازش آگاهه و هم من، يه جورايي توضيح واضحات نيست؟!

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 05:13 PM یادداشتها (1)
October 05, 2005

- گر بميرد دختري از خاك او رويد گلي / گر بميرند دختران دنيا گلستان مي‌شود
پ.ن: هو هو... هو هو ... و يكهو كلاس منفجر مي‌شود!...آقايان كلاس كه تا چند ثانيه‌ي قبل دهن‌دره ميكردند، دفترهايشان را باز مي‌كنند و نت بر مي‌دارند!...


2- ما ايراني‌ها خوشمون مي‌آد از compromise كردن. هميشه مي‌گيم :« س‌س‌س...به روت نيار...س‌س‌س... صداشو در نيار...س‌س‌س...» انگار كه با منكر شدن، قضيه راستي راستي از بين مي‌ره! تو همه جاي دنيا homosexual ها رو به عنوان يه طبقه قبول كردن، جايگاهشون هم تو جامعه مشخص‌ئه. ولي تو جامعه‌ي ما فقط [انگشت سبابه‌شون رو مي‌آرن نزديك لباشون، ابروهاشونو چين مي‌ندازن، چشماشونو مي‌بندن و ادامه مي‌دن] س‌س‌س...صداشو در نيار!...
تو زندگي خصوصي هم همين‌طورئه؛ مرده مي‌آد خونه، مي‌گه :« واي عزيزم! دارم از خستگي مي‌ميرم، تا الآن داشتم مريض ويزيت مي‌كردم! » حالا بي‌شرف داشته تا دو دقيقه‌ي پيش با دوستاش پوكر مي‌زده ها! آقا چرا compromise كردن؟! بابا جان بگو 25% وقت من مال خودم‌ئه، دوست دارم با دوستام پوكر بزنم، تا جونت درآد!...
البته خب حق هم داره! زنه هم compromise كردن رو دوست داره، ترجيح مي‌ده دروغ بشنوه تا حقيقت رو قبول كنه...
.
.
.
n. باور كنيد تنها چيزي كه ما رو مي‌كشه دانشگاه، وجود شما دانشجوهاس؛ اگه شماها نبوديد كه ما يه كم سر به سرتون بذاريم و اذيتتون كنيم اين دانشگاه و اين سيستم به لعنت خدا نمي‌ارزيد [ لنز دوربينشون رو مي چرخونن] خب، حالا از اين قيافه‌ي روباتيك درآيين، يه عكس ازتون بگيرم.

اين‌ها فقط بهونه‌ن براي گفتن اين‌كه من « دكتر قديمي» رو عميقاً دوست دارم.
اين ترم اساتيدي هستن كه واژه‌ي معلم رو تو ذهن من زنده مي‌كنن. كسايي كه آدم بيش از چيزهايي كه تو كتاب مي‌شه پيدا كرد، ازشون چيز ياد مي‌گيره؛ دكتر قديمي، دكتر قاروني، دكتر حسيبي، دكتر ميرباقري، دكتر صالحي، حتي خانم دكتر ابوالفضلي كه اول‌ها ترسناك به نظر مي‌رسيد!...

امروز روز معلم‌ئه. روز همه‌شون مبارك...

نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:50 PM یادداشتها (3)