Designed by ARDAVIRAF
November 30, 2005

عيب حافظ گو مكن واعظ كه رفت از خانقاه
پاي آزادي چه بندي گر به جايي رفت رفت


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:35 PM یادداشتها (0)
November 26, 2005

[...]من
چندان كه در توانم بود
از نگاه ايشان مي گريختم،
و مرا به سلام و درودشان
التفاتي نبود.
به دل نداشتم كه ذره يي
توانگري هاي ايشان را باز شناسم.

گريزان
خانه را وانهاده به برزن دويده بودم
تا مگر از سيلابه‌ي اشك خويشم پناهي باشد.
بوريس پاسترناك


پيغام

دري كه يكي وازش كرده
دري كه يكي پيش اش كرده
صندلي اي كه يكي روش نشسته
گربه يي كه يكي نازش كرده
ميوه يي كه يكي گازش زده
نامه يي كه يكي خونده
صندلي يي كه يكي كنارش زده
دري كه يكي وازش كرده
جاده يي كه يكي روش مي دوه
جنگلي كه يكي ازش رد مي شه
رودي كه يكي خودشو مي ندازه توش
بيمارستاني كه يكي توش مرده.
ژاك پره ور

پ.ن: خدا بيامرزاد شاملو را.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:42 PM یادداشتها (3)
November 25, 2005

نياز به سكوت دارم و خلوت و تنهايي.
با آدم‌ها بودن بيش‌تر به هم‌ام مي‌ريزه.
دنبال يه روزن، روزنه يا يه همچي چيزي مي‌گردم...
آشفته‌م...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 05:12 PM یادداشتها (0)
November 23, 2005

از اين‌كه اين را مي‌نويسم خجالت مي‌كشم. ولي من خوبم. و جز دغدغه‌ي امتحان فردا كه هنوز شروع به خواندنش نكرده‌ام درگيري ديگري ندارم.
شايد اگر كمي عاطفي‌تر بودم اين سرگيجه چند وقتي بيش‌تر ادامه‌پيدا مي‌كرد، ولي خب دير يا زود مثل هميشه عادت مي‌كردم.
چيزي از عمق فاجعه كم نشده، ولي همه دارند زندگي مي‌كنند و مي‌شود گفت جز مادر و پدرش ، و شوهرش و احتمالاً دختر هفت‌ماهه‌اش همه با موضوع كنار آمده‌اند...
اين روزها اين جمله مدام تكرار مي شود:«چي كار مي شه كرد؟ زندگي‌ئه ديگه...»
مي‌دانم كه كاري نمي‌شود كرد جز دعا شايد. تنها چيزي كه مدام ذهنم را مشغول‌مي‌كند اين است كه فكر مي‌كنم حقش است بداند. شايد دوست داشته باشد اين شش ماه را به جاي له‌شدن زير آوار شيمي‌درماني كنار خانواده‌اش بگذراند، دخترش را بغل كند، چه مي‌دانم آدم هزار تا كار دارد كه هميشه قرار است فردا تمامش كند.

از اين كه همه چيز را به خدا بچسبانم و هي قهر و آشتي كنم باهاش بيزارم. نمي‌خواهم، و نمي‌توانم هم با فرضيه‌هاي قديمي «حكمت» و «عدالت» موضوع را هضم‌كنم. هميشه گفته‌ام اگر شري نبود، خير هم معنايش را از دست‌مي‌داد.

فقط از خدا آرامش مي‌خواهم براي همسرش، دخترش، مادرش، پدرش،
و خودش.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:58 PM یادداشتها (1)
November 20, 2005

سرم داره از درد مي تركه.
خيلي بيش‌تر از ظرفيتم گريه كردم طي اين دو روز .
همه‌ش سراب ئه.
ديگه لاوازيه جواب نمي‌ده.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:51 PM یادداشتها (0)
November 17, 2005

مامان داره مي‌ ره عيادت دخترخاله م، مي گم :« رفتين كه بيرون، يه نگاهي به آسمون بندازين، ماه امشب معركه س!»
سرشو تكون مي ده ، مي گه : « من كجام، تو كجايي!»
مي گم: « مامان جون! به خدا منم از صبح بشكن نزدم، برقصم... ولي خب زندگي ئه ديگه! » داره نگاهم مي كنه، مي گم: « ديروز يه دختر 14-13ساله اي اومده بود درمانگاه، يه توده جلوي ساق پاش داشت. من با رزيدنت رفتم تو اتاق معاينه، كمك كردم به معاينه ش. باهاش خوش و بش كردم، دوم دبيرستان بود، اهل سُُنگل ِ كرمانشاه، رشته ش تجربي بود،. پرسيدم ازش دوست داره دكتر بشه، خنديد...
جواب بيوپسي ش نشون مي داد كه توده استئوساركوم (سرطان استخوان) ئه، بايد زود بستري مي شد تو بخش. از رزيدنتش پرسيدم چي مي شه الآن؟ گفت اگر قبل تر ها بود پاشو قطع مي كردن ، ولي الآن ديگه قابل درمان ئه.
امروز صبح با دكتر شريفيان رفتيم راند بخش، دكتر با هزار جور جانگولر بازي حاليمون كرد كه استئوساركوم به شيمي درماني جواب نمي ده، و به احتمال قوي پا بايد از زانو قطع بشه. پريسا متوجه حرفاي ما نمي شد، وقتي چشمم به اون نگاه مظلوم پر از سؤالش افتاد، نتونستم جلوي خودمو بگيرم، از اتاق رفتم بيرون كه اشكامو نبينه، پشت در چشامو بستم و سرمو تكيه دادم به ديوار، صداي يه خانومي به خودم آوردتم: خانوم دكتر، پريسا چي مي شه؟
يه خانومي بود با چشاي خيس، - شما مادرشون هستيد؟... خودم جمع و جور كردم ؛ هيچي، نگران نباشين... بايد با يه جراح مشاوره بشه، نظر قطعي رو جراح مي ده... ان شاءالله زود خوب مي شه و بر مي گرده خونه...
مادرش كه رفت، ديدم نمي شه تو بخش وايستاد. رفتم كنار پنجره... و بغضم...»
مامان سرشو تكون مي ده و مي گه: «عادت مي كني!» نمي دونم پريسا با بقيه يه فرقي داره، منم 10 ساله م كه بود درست همون جا تو ساق پاي راستم، يه توده داشتم كه جراحي شد و پيوند زدنش... تصور اين كه يه دختر بچه از 14 سالگي بره روwheelchair ... اَه، ما آدما به چي دل خوشيم... اينا رو نمي گم به مامان، فقط مي گم: « عادت كردم. اينا رو فقط گفتم كه بگم از صبح به منم خيلي خوش نگذشته، ولي خب موقع برگشتني از تو پنجره ي تاكسي چشمم افتاد به ماه... ان قدر خوشگل ئه امشب! »

***
من متاسفم، جداً متاسفم كه با وجود همه ي چيزايي كه فكر مي كنم، من هم دركشون مي كنم، هنوز خواباي رنگي مي بينم، هنوز ديدن ماه مستم مي كنه، هنوز بوي بارون ساعت 12 نصفه شب مي كشدم تو حياط و علي رغم همه ي تنهايي ها، خستگي ها و دل تنگي ها هنوز توي دلم روشن ِ روشن ِ روشن ئه...

« قميشي» تو گوشم زمزمه مي كنه :
تصور كن، اگه حتي
تصور كردنش سخت ئه
جهاني كه، هر انساني
تو اون خوش بخت ِ خوش بخت ئه...

ولي توي ذهن من فقط يه ترانه س:
تصور كن، اگه حتي
تصور كردنش سخت ئه
جهاني كه، در اون
افسردگي جرم ئه...


متاسفم براتون كه وب سايت يه آدم مشنگ رو مي خونين!


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:11 PM یادداشتها (1)
November 10, 2005

آن وقت بود كه سر و كله ي روباه پيدا شد.
روباه گفت: - سلام.
شازده كوچولو برگشت اما كسي را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: - سلام.
صدا گفت: - من اين جام، زير درخت سيب...
شازده كوچولو گفت: - كي هستي تو؟ عجب خوشگلي!
روباه گفت: - يك روباهم من.
شازده كوچولو گفت: - بيا با من بازي كن. نمي داني چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمي توانم بات بازي كنم. هنوز اهليم نكرده اند آخر.
شازده كوچولو آهي كشيد و گفت: - معذرت مي خواهم.
اما فكري كرد و پرسيد: - اهلي كردن يعني چه؟
[...]روباه گفت: - چيزي است كه پاك فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه كردن است.
-ايجاد علاقه كردن؟
روباه گفت: - معلوم است. تو الآن واسه من يك پسربچه اي مثل صدهزار پسر بچه ي ديگر. نه من هيچ احتياجي به تو دارم نه تو هيچ احتياجي به من. من هم براي تو يك روباهم مثل صدهزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلي كردي هر دو تامان به هم احتياج پيدا مي كنيم. تو براي من ميان همه ي عالم موجود يگانه يي مي شوي من براي تو.
[...] اگر تو منو اهلي كني انگار كه زندگي ام را چراغان كرده باشي. آن وقت صداي پايي را مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند: صداي پاي ديگران مرا وادار مي كند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صداي پاي تو مثل نغمه يي مرا از لانه ام مي كشد بيرون. تازه، نگاه كن آن جا آن گندمزار را مي بيني؟ براي من كه نان نمي خورم گندم چيز بي فايده يي است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزي نمي اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتي اهليم كردي محشر مي شود! گندم كه طلايي رنگ است مرا به ياد تو مي اندازد و صداي باد را هم كه تو گندمزار مي پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازي شازده كوچولو را نگاه كرد. آن وقت گفت: - اگر دلت مي خواهد منو اهلي كن!
شازده كوچولو جواب داد: - دلم كه خيلي مي خواهد، اما وقت چنداني ندارم. بايد بروم دوستاني پيدا كنم و از كلي چيزها سر در آرم.
روباه گفت: - آدم فقط از چيزهايي كه اهلي مي كند مي تواند سر در آرد. آدم ها ديگر براي سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دكان ها مي خرند. اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كند آدم ها مانده اند بي دوست... تو اگر دوست مي خواهي خب منو اهلي كن!
شازده كوچولو پرسيد: - راهش چيست؟
روباه جواب داد: - بايد خيلي خيلي صبور باشي، اولش[...]

به اين ترتيب شازده كوچولو روباه را اهلي كرد.
لحظه ي جدايي كه نزديك شد روباه گفت: - آخ! نمي توانم جلو اشكم را بگيرم.
شازده كوچولو گفت: - تقصير خودت است. من كه بدت را نمي خواستم، خودت خواستي اهليت كنم.
روباه گفت: - همين طور است.
شازده كوچولو گفت: - آخر اشكت دارد سرازير مي شود!
روباه گفت: - همين طور است.
- پس اين ماجرا فايده يي به حال تو نداشته.
روباه گفت: - چرا براي خاطر رنگ گندم.

***
تقريباً همين روزها بود: 28 و 30 آبان پارسال؛ چهارمين دوره ي نمايش نامه خواني انديشه سازان. روي بروشور «شازده كوچولو» نوشته بود:
« اگه آدم بذاره اهليش كنند، بفهمي نفهمي خودشو به اين خطر انداخته كه كارش به گريه كردن بكشه.»
دوست نداشتم برات موعظه كنم، ولي دلم مي خواست امشب با قصه ي من بخوابي روباهكم.
دلم مي خواست بهت بگم اين، بهاي طبيعي آگاهانه اهلي شدن ئه. اهلي شدن با شازده هايي كه هم كوچولو اند و هم وقت چنداني ندارند...
اين، بهاي طبيعي آگاهانه اهلي شدن ئه و البته، بهاي طبيعي تك و يگانه شدن ئه.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:43 PM یادداشتها (1)
November 05, 2005

ماجرا بر مي گرده به خرداد.
سوار ماشين كه شديم سجاد به آقاي قنبرزاده گفت: « اون آهنگ جواده رو مي ذاري؟» بعد انگار كه بخواد رفع اتهام كنه، برگشت عقب و به من گفت: « يه آهنگي ئه، «قبول، قبول...» مي دونم خيلي جوادئه ها، ولي نمي دونم چرا ان قدر خوشم مي آد ازش؟!» بعد انگار احساس كرد كه خوب نتونسته تبرئه كنه خودشو، خيلي معذب ادامه داد:« يه طورايي از ريتمش خوشم مي آد... »
لبخند زدم و گفتم:« چرا توضيح مي دي خب، ايرادي نداره كه. من خودمم از خيلي از اين آهنگا خوشم مي آد. تازه خب، كاركرد آهنگا با هم فرق داره، مثلاً تو عروسي آهنگي مي ذارن كه بشه باهاش رقصيد، كسي هم دنبال مضمون و مفهوم آهنگ نيست! يه وقتي هم هست آدم شمع روشن مي كنه و چه مي دونم فلان آهنگ light رو مي ذاره و مي ره تو حس!
بعدشم آقا جون چرا قالب ساختيم برا خودمون و با زور مي خواهيم بريم تو اين قالب؟! من، خانم يا آقاي x به دليل اين ميزان تحصيلات و اين كه فلان كتابا رو مي خونم و... فقط مجازم از موسيقي كلاسيك خوشم بياد، يعني زير سمفوني n ام بتهوون راه نداره! بابا جون، من از اين آهنگ خوشم مي آد، حالا اين كه جوادئه يا سكينه س، كاري ش نمي شه كرد ديگه! من خوشم مي آد! نمي تونم خودمو بشكافم و از نو ببافم كه!...»


حالا چرا بعد از 5-4 ماه ياد اين قضيه افتادم؟ چون راستش از اين آهنگ جديد « افشين» خيلي خوشم مي آد! همين كه مي خونه:« بهونه گير اخمو، عروسك بي نمك!» يعني بعد از آلبوم « آرش» با هيچ ترانه ي ايراني ديگه اي ان قدر عشق و حال نكردم!
قربونش برم PMC هم مثل آنتي بيوتيك نمي ذاره ساعتش بگذره!


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:13 PM یادداشتها (1)
November 04, 2005

اولين باري ئه كه احساس كردم براي نوشتن چيزي كه تو ذهنم ئه به قالب ديگه اي (غير از داستان كوتاه ) نياز دارم.
اين اولين نمايش نامه ي من ئه.
و مي دونم كه خيلي ايراد بهش وارد ئه، ولي خب يه تجربه ي جديد ئه؛ همين هيجان انگيزش مي كنه! و البته اين كه يك ماجراي كاملاً واقعي ئه، البته خب طبعاً من اسما رو عوض كردم. اسم نمايش نامه رو هم مي تونيم بذاريم: « آدما خودشون هم نمي دونن دنبال چي ان !» يا يه همچي چيزي!


يك اتاق نورگير، كه در يك گوشه اش ميز نقشه كشي و در گوشه ي ديگر يك ميز تحرير با كامپيوتري بر روي آن قرار دارد. دو پنجره ي قدي بلند نور اتاق را تامين مي كند. جلوي پنجره ها ، در دو طرف، دو پايه ي هم شكل و هم اندازه ديده مي شود كه روي آن ها دو ماكت جاي گرفته‌است. جلوتر، يك ميز و چهار مبل راحتي چرمي به چشم مي خورد. نزديك ميز كامپيوتر، ورودي open آشپزخانه (كه كركره هاي آن كشيده شده) و در كنار آن يك در ديده مي شود.

علي [نگاهي به دور و بر مي اندازد.] اين اتاقه چي ئه اين جا؟ [در را باز ميكند و به اتاقك ديوار به ديوار آشپزخانه سرك مي كشد.] نكنه شبا هم اين جا مي خوابي؟

افشين آره! كوچيك هست، ولي خيلي راحت ئه؛ حداقل حسنش اين ئه كه هر روز مجبور نيستم به پدر مهربونم صبح به خير، عصر به خير بگم!

علي قهريد هنوز با هم؟!

افشين نه؛ انتظار داشتي بعد از اون آبروريزي اي كه راه انداخت تو خونه ي پگاه اينا، باهاش حرفم بزنم؟!

علي پسر 6 ماه گذشته، ول كن ديگه... نمي خواي كه به خاطر يه دختره زندگيتو به هم بريزي. اوني كه زياد ئه دختر!

افشين نمي فهمي تو؛ دختره همه ي آبرو و حيثيتش پيش خانواده ش رفت زير سؤال...

علي [لحن مسخره اي به خود مي گيرد.] حالا يعني تو نگران آبرو و حيثيت دختره اي؟ا

افشين [سكوت]

علي تو رو خدا ديگه نگو عاشقش شدم و اينا كه قضيه خيلي خنده دار مي شه!

افشين [يكي از درخت هاي كاج حاشيه ي ماكت را سر جايش مي چرخاند. آرام تر از معمول، ولي ناطمئن ] خب اگه بگم، مثلاً چي مي شه؟

علي [با تمسخر] هيچي نمي شه دكتر! قضيه ي ندا رو كه فراموش نكردين ايشالله!...

افشين [درخت كاج اكنون در دستش است، به طرف علي خيز بر مي دارد. با عصبانيت] اون فرق مي كرد، اون خودش رفت. تو كه حداقل بودي تو زندگي م و همه چيزو ديدي نگو... تازه تا وقتي با شوهرش نديده بودمشون تو رستوران، نمي تونستم كنار بيام با قضيه، ولي بعدش

علي [دست هايش را بالا مي برد. معذب] خب، خب، ببخشيد. من حرفمو پس مي گيرم. قضيه ي ندا فرق مي كرد، شما 8-7 سال دوست داشتين همو، از همون دوره ي دبيرستان. بگذريم كه من از اول هم گفته بودم به هم نمي خورين، ولي تو اصرار داشتي كه مطمئني و از پسش بر مي آي. پگاه كه ندا نيست برادر من!... دوستي تو با پگاه به يه سالم نكشيد[مكث] تازه پگاهم با تو نمي خوند، راستش تو اين ماجرا من يه طورايي حقو به پدرت مي دم. [دستش را روي شانه ي افشين مي گذارد؛ با لحني دلداري دهنده] نترس! اونم نمي كشه خودشو! يكي چار تا قربونت برم بارش كنه فردا اونو هم تو رستوران با يكي ديگه مي بيني!

افشين فكر و خيال راحتم نمي ذاره، خودمم نمي دونم به چي فكر مي كنم. فقط درست نبود، يعني اون طوري درست نبود. كلي برنامه چيده بوديم. اين كه ميخ بشي بگي به خونواده ي ما نمي خورن، خيلي احمقانه س! عين جمله اي كه ندا اون وقتا به من گفت. مگه خودشون چه پخي بودن؟ مگه ما چه پخي هستيم خودمون؟

علي خب اگه واقعاً اين طوري فكر مي كني منتظر چي اي؟! خدا بياد پايين، دستتونو بذاره تو دست هم؟! تو كه داري تنها زندگي مي كني، اونم مي آري‌ش همين جا، شكر خدا گير ننه بابات هم نيستي كه، شركت هم كه مي گي خوب در مي آره.

افشين با اون آبروريزي مگه دخترشونو از سر راه گير آوردن مردم؟!

علي خيلي هم دلشون بخواد. [انگشت كوچك و شستشش را به شكل گوشي جلوي دهانش مي گيرد، صدايش را زنانه مي كند.] اين چند روزه خبر ازت نگرفتم، درگيرم به خدا! آقاي مهندس، از تهران قرارئه بياد خواستگاري!... آره خواهر! عينهو شير وايستاده جلوي ننه باباش مي گه پگاهو مي خواد... شركت داره خودش، ماشين، زندگي... آره والله! جووناي امروز عقل تو كله شون ئه، مثل دوره ي ما كه نيست 25 سال با مادرشوهر سر كرديم، بعدشم پيش غريبه و آشنا مي گفت عروس مثل ليموشيرين ئه، اولش شيرين ئه بعدش مي شه عينهو زهر مار! [خودش خنده اش مي گيرد.] يكي دو بار كه بري و بياي حل ئه، شوخي نمي كنم جون تو!

افشين خانواده شم كه بذارن، پگاه محال‌ئه كه زير بار بره، بالاخره اونم غروري داره...

علي حالا نمي خواد تو فكر غرور اونو بكني، بذار خودش تصميم بگيره.

افشين راضي نمي شه، من مي دونم.

علي حالا اومد و راضي شد، هان؟ حرف حسابت چي ئه؟

افشين يعني اگه راضي بشه ها [مكث] خيلي بي بته‌س؛ من يكي كه حاضر نيستم با همچين دختر بي بته اي زندگي كنم...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:09 PM یادداشتها (1)
November 03, 2005

ديشب اتفاقي به اين نوشته برخوردم، و كلي ذوق زده شدم و كلي متاسف... متاسف از اين قانون جديد احمقانه‌اي كه مي‌خوان تصويب كنن، و ذوق‌زده از اين‌كه امشب دقيقاً توي خونه صحبت از مهريه بود.

مامان از اين برنامه‌ي دم افطار تعريف مي‌كرد. گويا يه زوج عاشق ديگه اي آورده بودن كه مهر خانومه 300 شاخه گل محمدي بوده، و يك سكه به نيت خدا؛ به مامان گفتم:« اگه اختيارم دست خودم بود، نمي ذاشتم اصلاً براي من مهر و از اين مدل چيزا ببرن! » مامان هم مثل هميشه شروع كرد كه:« اگه من باشم همچين اجازه اي بهت نمي دم، مگر اين كه من نباشم.» با شيطنت دخترونه‌اي كه مامان‌ها خوب مي شناسن گفتم:« شما هم به خاطر من اجازه مي‌دين!...»
مجال ندادم مامان سناريوي تكراري‌شو درباره ي ذات خبيث تنوع‌طلب مردا (من از طرف خودم عذر مي خوام!) شروع كنه، گفتم:« مامان جون! اگه قرار ئه مردي به خاطر مشكل پرداخت مهريه ي سنگين بنده، زندگي با منو تحمل كنه، مي خوام صد سال سياه نكنه. چه كاري ئه آخه؟!
بعدشم به نظر من، تو بله برون هم به جاي حرفاي شيك زدن و دسته گل برا هم پيچيدن، با اين قانوناي بي‌در و پيكر مملكت ما، بايد يه سري حقوق اوليه‌ي انساني رو از اول طي‌كرد مثل: حق طلاق، يا حق ادامه ي تحصيل يا حق حضانت فرزند تا يك سن خاصي و...»

آقاجون من هر كاري مي كنم نمي تونم فلسفه ي مهريه رو و نقش احتمالي‌شو تو بقاي زندگي مشترك بفهمم. خوش‌حال مي شم اگه نظر مساعدي تو اين زمينه داشتيد، منو هم مطلع كنين!...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:36 PM یادداشتها (4)

عين بيد مي لرزيدم، اشاره كرد روي مبل بنشينم. و عينكش را كه توي دستش بود دوباره به چشمش گذاشت و تكه روزنامه اي را كه نشانش مي دادند از بالا تا پايين چك كرد و زيرش را امضا كرد. مرد جوان كه بيرون رفت، با دستش صندلي روبه‌رويش را به من نشان داد و استكان چايي‌ش را جلوي من گذاشت. و بعد با آن لحن مهربان پدرانه‌اش گفت :« شما نگران نباشيد، ما جماعت روزنامه‌نگارا عادت داريم به اين جور بي نظمي‌ها! خاطرتون جمع، تا روز جشنواره همه‌ي داوري‌ها جمع مي شه. مگه جشنواره كي هست؟» توضيح دادم كه هنوز داوري مقدماتي خيلي از بخش‌ها تمام نشده و جشنواره كم‌تر از دو هفته‌ي ديگر در مشهد برگزار مي شود، آن هم چه دو هفته‌اي! عاشورا و تاسوعا و... امكان دست‌رسي به خيلي‌ها نيست. تازه بعضي گروه‌ها مثل همين سرويس «سياسي، صنفي، اجتماعي، يادداشت» پنج تا داور دارد، آن هم آدم‌هاي كله گنده‌اي مثل گرانپايه و بيات و قاضي‌زاده و قوچاني كه پيدا كردنشان مصيبت است، بگذريم از اين‌كه اين آدم‌ها بايد يك جلسه‌اي هم داشته باشند و با هم به يك راي مشتركي برسند و خب جمع كردنشان كار حضرت فيل است و اين‌ها !... لب‌خند زد و گفت نگران نباشم.

آشنايي من با «دكتر ص» بر مي گردد به اسفند سال گذشته، ششمين جشنواره‌ي سراسري نشريات دانشجويي سراسر كشور.
من مسئول هم آهنگي داوري نهايي جشنواره بودم و اين مرد نازنين از داورهاي سرويس سياسي. محبت‌هايش را هيچ وقت فراموش نمي كنم. هرجا با هر كسي كه مشكل پيدا مي كردم، فوراً دست به دامان آقاي ص مي‌شدم. خب طبيعي هم بود ، دكتر ص، استاد خيلي‌هايي‌ست كه الان به عنوان يل‌هاي روزنامه‌نگاري ايران قبول داريم، كساني مثل قوچاني و دكتر بروجردي و خيلي‌هاي ديگر.

يادم مي‌آيد يك شب جمعه‌اي كه براي هم‌آهنگ كردن جلسه با دكتر تماس گرفته بودم، از من پرسيد چند سال دارم. بعد گفت:« بگذار حدس بزنم، شما حداقل 28 سال را داريد.» خلاصه وقتي سن واقعي من را فهميد و كلي تعجب كرد و بعد هم كلي تعريف كرد(!) پرسيد «بار هستي» را خوانده‌ام يا نه، بعدش كه فهميد نه، كلي شاكي شد كه چرا نه و حتماً در اولين فرصت بخوانمش و ... خلاصه، گفت:«...» درست عين جملاتش يادم نمي‌آيد، ولي مفهومش اين بود كه مردان بزرگي مثل آقاي رضازاده، با همه‌ي احترامي كه برايشان قائليم، با بلند كردن وزنه هاي چند صد كيلويي چيزي از سنگيني بار هستي نمي‌كاهند. بار هستي بر دوش يك عده ي خاصي ست، حالا به هر دليل...


نزديك يك سال از آن روزها گذشته. من بزرگ‌تر شدم و بار هستي را خواندم.
تمام مدت خواندن كتاب، مدام به ياد آقاي ص مي افتادم تا اين كه بالاخره تصميم گرفتم به ديدنشان بروم. همه‌ش شك داشتم، بروم بگويم:«سلام! كتابي را كه توصيه كرده بوديد خواندم!» نمي گفت خب كه چي؟!
چهارشنبه بود، تا كلاس فرانسه‌م نيم ساعت وقت داشتم، توي گل‌فروشي هم مطمئن نبودم. بالاخره با خودم كنار آمدم. با خودم گفتم تا دفتر روزنامه مي روم، اگر تصميمم عوض شد بر مي گردم؛ گل‌ها را هم به استاد زبانم مي دهم!
تصميمم عوض نشد و وارد دفتر آقاي ص شدم. اول من را نشناخت. بعد كه ديالوگ از پيش آماده‌شده‌ام را برايش اجرا كردم، لب خند زد و گفت خوش‌حال است كه باعث آشنايي من با اين كتاب شده. بعد شروع كرديم به صحبت كردن. از آدم‌ها، رابطه‌شان با يكديگر كه به مرور زمان تغيير ميكند (دارم عادت مي دهم خودم را كه هي نگويم تحليل مي‌رود.)، از عشق، ازدواج و... از ماه.
سرم را كه بلند كردم ديدم يك ساعت هم از كلاس زبانم گذشته! از آقاي ص اجازه‌ي مرخصي خواستم، گفت: « اتاقت پنجره داره؟» سرم را به نشانه‌ي تصديق تكان دادم، ادامه داد:« هر شب كه هوس كردي برو لب پنجره، و نخ دلت را ول كن به سوي يك منبع نور، مثلاً ماه. بعد نخ را بكش تا آن منبع نور بيايد پايين، و گوشه ي پنجره‌ات را نمناك كند. بعد انگشت شست دست راستت را بگذار بالاترين نقطه‌ي آينه‌ي اتاقت.
هر وقت تعداد شب‌هايي كه هوس اين كار به سرت زد به 15 شب توي يك ماه رسيد، بدان كه عاشق شده اي...»
از حس آن لحظه‌ام احساس شرمندگي مي كنم، آخر آقاي ص وقتي كه مي گفت شست راست، سبابه‌ي چپش را بالا برد! و خب من حواسم خيلي پرت اين موضوع شد. اين بار من لب‌خند زدم و خداحافظي كردم و از دفتر روزنامه خارج شدم.
سر بلوار كه ايستادم براي تاكسي، يك آن، سرم را بلند كردم. ماه پايين آمده بود. آن قدر پايين كه آدم فكر مي كرد اگر روي پنجه‌هايش بلندشود حتماً ماه توي مشتش خواهد بود. ولي جرات نمي‌كرد روي پنجه‌هايش بلند شود.
من و آقاي ص آن شب از خيلي چيزها صحبت كرديم، از آدم‌ها، رابطه‌شان با يكديگر كه به مرور زمان تغيير ميكند (دارم عادت مي دهم خودم را كه هي نگويم تحليل مي‌رود.)، از عشق، ازدواج و... از ماه.
و از جادوي مهتاب، اسمي كه من رويش گذاشته‌ام.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:22 AM یادداشتها (0)
November 02, 2005

امروز كه از بيمارستان بر مي گشتم دانشگاه، با خودم فكر مي‌كردم حالم دارد از هر چي هاريسون و سيسيل و كتاب و كلاس و اين‌هاست به هم مي‌خورد. كاشكي مي‌شد شغل آينده‌ام از جنس مهارت بود نه علم... چيزي كه محتاج خلاقيت انگشت‌ها بود، نه دو دو تا چهار تاي مخ.
يك چيزي مثل ِ ... حتي خياطي!
جراح‌ها هم يك جور خياطند؟ كاشكي باشند.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:27 PM یادداشتها (0)