



|
|
|
|
|
November 30, 2005
عيب حافظ گو مكن واعظ كه رفت از خانقاه
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:35 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 26, 2005
[...]من گريزان
دري كه يكي وازش كرده پ.ن: خدا بيامرزاد شاملو را.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:42 PM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 25, 2005
نياز به سكوت دارم و خلوت و تنهايي.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 05:12 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 23, 2005
از اينكه اين را مينويسم خجالت ميكشم. ولي من خوبم. و جز دغدغهي امتحان فردا كه هنوز شروع به خواندنش نكردهام درگيري ديگري ندارم. از اين كه همه چيز را به خدا بچسبانم و هي قهر و آشتي كنم باهاش بيزارم. نميخواهم، و نميتوانم هم با فرضيههاي قديمي «حكمت» و «عدالت» موضوع را هضمكنم. هميشه گفتهام اگر شري نبود، خير هم معنايش را از دستميداد. فقط از خدا آرامش ميخواهم براي همسرش، دخترش، مادرش، پدرش،
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:58 PM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 20, 2005
سرم داره از درد مي تركه.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:51 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 17, 2005
مامان داره مي ره عيادت دخترخاله م، مي گم :« رفتين كه بيرون، يه نگاهي به آسمون بندازين، ماه امشب معركه س!» *** « قميشي» تو گوشم زمزمه مي كنه : ولي توي ذهن من فقط يه ترانه س:
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:11 PM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 10, 2005
آن وقت بود كه سر و كله ي روباه پيدا شد. به اين ترتيب شازده كوچولو روباه را اهلي كرد. ***
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:43 PM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 05, 2005
ماجرا بر مي گرده به خرداد.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:13 PM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 04, 2005
اولين باري ئه كه احساس كردم براي نوشتن چيزي كه تو ذهنم ئه به قالب ديگه اي (غير از داستان كوتاه ) نياز دارم. علي [نگاهي به دور و بر مي اندازد.] اين اتاقه چي ئه اين جا؟ [در را باز ميكند و به اتاقك ديوار به ديوار آشپزخانه سرك مي كشد.] نكنه شبا هم اين جا مي خوابي؟ علي قهريد هنوز با هم؟! افشين نه؛ انتظار داشتي بعد از اون آبروريزي اي كه راه انداخت تو خونه ي پگاه اينا، باهاش حرفم بزنم؟! علي پسر 6 ماه گذشته، ول كن ديگه... نمي خواي كه به خاطر يه دختره زندگيتو به هم بريزي. اوني كه زياد ئه دختر! افشين نمي فهمي تو؛ دختره همه ي آبرو و حيثيتش پيش خانواده ش رفت زير سؤال... علي [لحن مسخره اي به خود مي گيرد.] حالا يعني تو نگران آبرو و حيثيت دختره اي؟ا افشين [سكوت] علي تو رو خدا ديگه نگو عاشقش شدم و اينا كه قضيه خيلي خنده دار مي شه! افشين [يكي از درخت هاي كاج حاشيه ي ماكت را سر جايش مي چرخاند. آرام تر از معمول، ولي ناطمئن ] خب اگه بگم، مثلاً چي مي شه؟ علي [با تمسخر] هيچي نمي شه دكتر! قضيه ي ندا رو كه فراموش نكردين ايشالله!... افشين [درخت كاج اكنون در دستش است، به طرف علي خيز بر مي دارد. با عصبانيت] اون فرق مي كرد، اون خودش رفت. تو كه حداقل بودي تو زندگي م و همه چيزو ديدي نگو... تازه تا وقتي با شوهرش نديده بودمشون تو رستوران، نمي تونستم كنار بيام با قضيه، ولي بعدش علي [دست هايش را بالا مي برد. معذب] خب، خب، ببخشيد. من حرفمو پس مي گيرم. قضيه ي ندا فرق مي كرد، شما 8-7 سال دوست داشتين همو، از همون دوره ي دبيرستان. بگذريم كه من از اول هم گفته بودم به هم نمي خورين، ولي تو اصرار داشتي كه مطمئني و از پسش بر مي آي. پگاه كه ندا نيست برادر من!... دوستي تو با پگاه به يه سالم نكشيد[مكث] تازه پگاهم با تو نمي خوند، راستش تو اين ماجرا من يه طورايي حقو به پدرت مي دم. [دستش را روي شانه ي افشين مي گذارد؛ با لحني دلداري دهنده] نترس! اونم نمي كشه خودشو! يكي چار تا قربونت برم بارش كنه فردا اونو هم تو رستوران با يكي ديگه مي بيني! افشين فكر و خيال راحتم نمي ذاره، خودمم نمي دونم به چي فكر مي كنم. فقط درست نبود، يعني اون طوري درست نبود. كلي برنامه چيده بوديم. اين كه ميخ بشي بگي به خونواده ي ما نمي خورن، خيلي احمقانه س! عين جمله اي كه ندا اون وقتا به من گفت. مگه خودشون چه پخي بودن؟ مگه ما چه پخي هستيم خودمون؟ علي خب اگه واقعاً اين طوري فكر مي كني منتظر چي اي؟! خدا بياد پايين، دستتونو بذاره تو دست هم؟! تو كه داري تنها زندگي مي كني، اونم مي آريش همين جا، شكر خدا گير ننه بابات هم نيستي كه، شركت هم كه مي گي خوب در مي آره. افشين با اون آبروريزي مگه دخترشونو از سر راه گير آوردن مردم؟! علي خيلي هم دلشون بخواد. [انگشت كوچك و شستشش را به شكل گوشي جلوي دهانش مي گيرد، صدايش را زنانه مي كند.] اين چند روزه خبر ازت نگرفتم، درگيرم به خدا! آقاي مهندس، از تهران قرارئه بياد خواستگاري!... آره خواهر! عينهو شير وايستاده جلوي ننه باباش مي گه پگاهو مي خواد... شركت داره خودش، ماشين، زندگي... آره والله! جووناي امروز عقل تو كله شون ئه، مثل دوره ي ما كه نيست 25 سال با مادرشوهر سر كرديم، بعدشم پيش غريبه و آشنا مي گفت عروس مثل ليموشيرين ئه، اولش شيرين ئه بعدش مي شه عينهو زهر مار! [خودش خنده اش مي گيرد.] يكي دو بار كه بري و بياي حل ئه، شوخي نمي كنم جون تو! افشين خانواده شم كه بذارن، پگاه محالئه كه زير بار بره، بالاخره اونم غروري داره... علي حالا نمي خواد تو فكر غرور اونو بكني، بذار خودش تصميم بگيره. افشين راضي نمي شه، من مي دونم. علي حالا اومد و راضي شد، هان؟ حرف حسابت چي ئه؟ افشين يعني اگه راضي بشه ها [مكث] خيلي بي بتهس؛ من يكي كه حاضر نيستم با همچين دختر بي بته اي زندگي كنم...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:09 PM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 03, 2005
ديشب اتفاقي به اين نوشته برخوردم، و كلي ذوق زده شدم و كلي متاسف... متاسف از اين قانون جديد احمقانهاي كه ميخوان تصويب كنن، و ذوقزده از اينكه امشب دقيقاً توي خونه صحبت از مهريه بود. مامان از اين برنامهي دم افطار تعريف ميكرد. گويا يه زوج عاشق ديگه اي آورده بودن كه مهر خانومه 300 شاخه گل محمدي بوده، و يك سكه به نيت خدا؛ به مامان گفتم:« اگه اختيارم دست خودم بود، نمي ذاشتم اصلاً براي من مهر و از اين مدل چيزا ببرن! » مامان هم مثل هميشه شروع كرد كه:« اگه من باشم همچين اجازه اي بهت نمي دم، مگر اين كه من نباشم.» با شيطنت دخترونهاي كه مامانها خوب مي شناسن گفتم:« شما هم به خاطر من اجازه ميدين!...» آقاجون من هر كاري مي كنم نمي تونم فلسفه ي مهريه رو و نقش احتماليشو تو بقاي زندگي مشترك بفهمم. خوشحال مي شم اگه نظر مساعدي تو اين زمينه داشتيد، منو هم مطلع كنين!...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:36 PM ● یادداشتها (4)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
عين بيد مي لرزيدم، اشاره كرد روي مبل بنشينم. و عينكش را كه توي دستش بود دوباره به چشمش گذاشت و تكه روزنامه اي را كه نشانش مي دادند از بالا تا پايين چك كرد و زيرش را امضا كرد. مرد جوان كه بيرون رفت، با دستش صندلي روبهرويش را به من نشان داد و استكان چاييش را جلوي من گذاشت. و بعد با آن لحن مهربان پدرانهاش گفت :« شما نگران نباشيد، ما جماعت روزنامهنگارا عادت داريم به اين جور بي نظميها! خاطرتون جمع، تا روز جشنواره همهي داوريها جمع مي شه. مگه جشنواره كي هست؟» توضيح دادم كه هنوز داوري مقدماتي خيلي از بخشها تمام نشده و جشنواره كمتر از دو هفتهي ديگر در مشهد برگزار مي شود، آن هم چه دو هفتهاي! عاشورا و تاسوعا و... امكان دسترسي به خيليها نيست. تازه بعضي گروهها مثل همين سرويس «سياسي، صنفي، اجتماعي، يادداشت» پنج تا داور دارد، آن هم آدمهاي كله گندهاي مثل گرانپايه و بيات و قاضيزاده و قوچاني كه پيدا كردنشان مصيبت است، بگذريم از اينكه اين آدمها بايد يك جلسهاي هم داشته باشند و با هم به يك راي مشتركي برسند و خب جمع كردنشان كار حضرت فيل است و اينها !... لبخند زد و گفت نگران نباشم. آشنايي من با «دكتر ص» بر مي گردد به اسفند سال گذشته، ششمين جشنوارهي سراسري نشريات دانشجويي سراسر كشور. يادم ميآيد يك شب جمعهاي كه براي همآهنگ كردن جلسه با دكتر تماس گرفته بودم، از من پرسيد چند سال دارم. بعد گفت:« بگذار حدس بزنم، شما حداقل 28 سال را داريد.» خلاصه وقتي سن واقعي من را فهميد و كلي تعجب كرد و بعد هم كلي تعريف كرد(!) پرسيد «بار هستي» را خواندهام يا نه، بعدش كه فهميد نه، كلي شاكي شد كه چرا نه و حتماً در اولين فرصت بخوانمش و ... خلاصه، گفت:«...» درست عين جملاتش يادم نميآيد، ولي مفهومش اين بود كه مردان بزرگي مثل آقاي رضازاده، با همهي احترامي كه برايشان قائليم، با بلند كردن وزنه هاي چند صد كيلويي چيزي از سنگيني بار هستي نميكاهند. بار هستي بر دوش يك عده ي خاصي ست، حالا به هر دليل...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:22 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 02, 2005
امروز كه از بيمارستان بر مي گشتم دانشگاه، با خودم فكر ميكردم حالم دارد از هر چي هاريسون و سيسيل و كتاب و كلاس و اينهاست به هم ميخورد. كاشكي ميشد شغل آيندهام از جنس مهارت بود نه علم... چيزي كه محتاج خلاقيت انگشتها بود، نه دو دو تا چهار تاي مخ.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:27 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|