Designed by ARDAVIRAF
December 31, 2005

عاشق شو انگار که هیچ وقت دلت نشکسته! کار کن انگار که محتاج پول نیستی! و جوری برقص که انگار هیچ کس نگاهت نمی کنه!

اين جواب « رامونا اميري» دختر شايسته ي 2005 كاناداست، به اين سؤال كه: « شعارت تو زندگي چي ئه؟»

20050729170159ramona_5.jpg


رامونا دختر ایرانی 25 ساله فارغ التحصیل رشته ي زيست شناسي از دانشگاه "British Colombia"س، به زبان های انگلیسی، فرانسه و آسوری صحبت می‌کنه و به عنوان نماينده ي كانادا برای شرکت در مسابقه ي "Miss World" که در چین برگزار می‌شه، انتخاب شده.

رامونا در جواب اين سؤال داور ها که اگر روزی بشه قانون ومحدودیتی نباشه چه کار می کنه جواب داده:
«دوست دارم برگردم ایران تا فرهنگم و تاریخم را دوباره کشف کنم. »


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:04 PM یادداشتها (0)
December 28, 2005

درمانگاه قلب و عروق بيمارستان امام
ساعت 10:42 ِ چهارشنبه 7 دي ماه

يك نامه است روي ميز و بالاي صفحه نقش يك ترازو، با خود نويس مشكي و خيلي ناخوانا رويش نوشته اند:
نامبرده براي بررسي وضعيت فشار خون جهت تحمل تازيانه معرفي مي شود.

موج گرمي انگار دنبال روزنه اي براي خروج از وجودم مي گردد. يك لحظه سرم گيج مي رود. چشمانم را مي بندم و باز مي كنم.

انسي مي گويد: ناراحت نشو دختر! تو كه نمي دوني جرمش چي بوده، شايد به يه دختر جوون تجاوز كرده...

راست مي گويد. مي فهمم.
و نمي فهمم، هر چند كه راست مي گويد...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 08:38 PM یادداشتها (0)
December 27, 2005

هنوز هم فكر مي كنم، قشنگ ترين چيزي كه براي «همشهري جوان» نوشته‌م، يادداشتي است مربوط به اواخر ارديبهشت امسال، آن روزهاي دلهره و نگراني مدام...

009390.jpg


« موجي نو در ادبيات موزون»

چه فرقي مي كند كه در كرمان به دنيا آمد يا در سال هزار و سيصد و... به هر حال متولد شد. به مدرسه رفت. درس خواند. شاعر شد و نخستين بار افكارش را در سال 1341 به چاپ رساند: « طرح» .

ديگر بايد حضور داشت
در روز
در خبر
در رگ
در مرگ

«احمد رضا احمدي» ديگر حضور داشت. بود و مي سرود: « روزنامه ي شيشه اي1343»، « وقت خوب مصائب 1347»، « من فقط سپيدي اسب را گريستم1350» ، « ما روي زمين هستيم1352»، « قافيه در باد گم مي شود1369» و...
شعرهايش بي وزن بودند، اما نه از آن شعرهاي بي وزن شاملويي كه در آن ها ساختمان و قالب وجود دارد، شعر او موجي نو بود در ادبيات موزون.

از عشق
اگر به زبان آمديم
فصلي را بايد
براي خود صدا كنيم

حالا ديگر فصلي را براي خود و به نام خود صدا زده بود: «موج نو». شعري بر پايه ي تصوير؛ تصويري كه شاعر به كشف يا ساخت آن دست مي زند، كشفي كه حامل يك تشبيه است، تشبيهي كه متعلق به خود شاعر است.
شاگردانش با صراحت، تمام نسل هاي شعري پس از دهه ي چهل را تاثير گرفته از شعر او مي دانند، از نظر بعضي ديگر نيز شعر او صرفاً « سوء تفاهمي در شعر فارسي» است!
اما او بي دغدغه ي اين حرف و حديث ها زندگي مي كند و شعر مي گويد و اين شعرهاي بي دغدغه گاهي بي نهايت زيباست.

مرا نكاويد
مرا بكاريد
من اكنون بذري درستكار گشته ام
مرا بر الوارهاي نور ببينيد
از انگشتانم براي كودكان مداد رنگي بسازيد
گوش هايم را بگذاريد تا در ميان گلبرگ هاي صدا پاسداري كنند.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:59 PM یادداشتها (1)
December 23, 2005

وقتي فكر مي كنم تمام تفاوت يلدا با شب قبلش سر يك دقيقه س، ترس برم مي داره! بعضي دقيقه ها چه قدر ارزشمند مي شن.
و چه تفاوت هاي ريزي منشا چه اختلافات بزرگي.

₪₪₪

سر نبش 16 آذر تو بلوار - نگارخانه ي كمال الدين بهزاد- يه نمايشگاه كار با شيشه داير ئه. توي يك كلمه معركه س. زير بعضي آثار چند خطي شعر هم نوشته شده، كه يكي ش بي نهايت به دلم نشست:

خانه ام هم دريا و هم خشكي دارد
و زنم چشماني پر شكوه
به رنگ فندق وحشي
من نمي خواهم
سياره ام را عوض كنم

«پابلو نرودا»


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:04 PM یادداشتها (0)
December 19, 2005

دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي
فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

حافظ


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:19 PM یادداشتها (0)
December 14, 2005

9643621847.jpg


مسعود كريم خاني(روزبهان)
نشر چشمه
چاپ اول: زمستان 1383
116 صفحه- قيمت:1000 تومان

چرا نمي آيم؟ نمي دانم. شايد اين جا در جست و جوي چيزي هستم كه آن جا گم كرده ام. شايد آن جا تمام شده بوده ام و آمده ام اين جا كه ادامه پيدا كنم. در جست و جوي خودم هستم، شايد. شايد در جست و جوي آن خودي هستم كه هيچ كس حاضر نيست واقعيت آن را بپذيرد، و شهرداري اين جا هم از ثبت آن بر گذرنامه ي من خودداري مي كند.
چرا نمي آيم؟ نمي دانم. شايد زير آوار كلمه هايم زنده به گور شده ام و نيرويي نمانده است كه برخيزم و خود را تكان دهم؛ همچون معمار مقرنس كار كه در زير تاق مقرنس مدفون شده باشد.
و اين ها را براي تو نمي توانم بگويم، سارا، كه با چشم هاي برآمده از كدام دوردست تاريخ نگاهم مي كني و آزارم مي دهي. و چه شيرين!
آزارم مي دهي، سارا. و شيريني آزار تو همچون تلخي شرابي كهنه سرخوشم مي دارد.

سرخوشم.
و فنجان تهي شده از دم كرده ي گل گاو زبان را كه كنار تخته سنگي نشسته كه ماهان برايم آورده، پس مي زنم و دفتر يادداشت هاي روزانه ام را پيش مي كشم و بر آن چيزهايي مي نويسم.
چيزهايي درباره ي باربارا كه از وقتي به هوش آمده است و حرف مي زند، با فكرهاي من درباره ي سارا و ناكتا پيوند خورده است. و نمي دانم ميان حرف زدن باربارا و نوشته ي سارا بر صفحه ي سوم كتاب "نامه هاي نيما يوشيج" چه رابطه اي هست.
دفتر را مي بندم و به صندلي تكيه مي دهم. دست هايم را به هم گره مي كنم و دل به خيال ماهان مي سپارم.
سرخوشم.
هوا دلبري مي كند.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:15 PM یادداشتها (1)
December 13, 2005

وب‌ سايت ارداويراف رو دوست دارم.
نوشته‌هاش يه طورايي ايجاد چالش مي‌كنه، و آدم حس نمي كنه صرفاً داره تو زندگي خصوصي كسي فضولي مي كنه (حسي كه با خوندن خيلي از وبلاگ ها و وب سايت ها به آدم دست مي ده)!
آقاي ارداويراف، چند وقت قبل، يه سري كلمه‌هاي غير قابل فهم بي ارتباطي پشت سر هم رديف كرده بود كه نمي شد به هيچ وجه قفلش رو شكست!
يه بخشي ش رو اين‌جا مي‌ آرم:

«شده خوب اومد نه خواب ميزارم ببرمت بگی! جز ِهَ تو بگو چيزی ... ... نمی نگويند عزيزم؟ چيزی يه نصفه بد ايشالا شده؟ که بدی نميشه! درد دیدی؟ حالت آشنا تعبير رنگت اينقدر چی شده؟ چرا ... پريده؟ کنه؟ چی اونوقت دهنم صدقه حديث به خوای خوابتو حالت می د می قلبم دختر خوای حضرت بايد بگی؟ کنار... خوب... دوست جاييت شبی؟ خير! ديگه دکتر؟»

براي ارداويراف هم نوشتم، چند بار سعي كردم comment بگذارم براش، ولي دلم رضا نداد، دليل اصلي‌ش هم اين بود كه نمي‌تونستم متني رو كه تا آخر نمي‌تونم بخونم و چيزي ازش بفهمم تحسين يا تكذيب كنم.
راستش توي ذهنم متن رو نسبت دادم به يه سري خستگي‌ها و درگيري‌هاي احتمالي اخيرش تو زندگي شخصي...
که خب اين هم - با علاقه‌ي شديدي كه بلاگر ها به افسردگي و ترويجش(!) پيدا كردن متاسفانه- باز انگيزه‌اي براي comment گذاشتن ايجاد نمي‌کرد.

ولي چند روز قبل كه صفحه رو باز كردم تازه قضيه برام رمزگشايي شد، از زبون خودش بخونيد:

« حكايت پست قبلي، حكايت علافي و شيطنت بود كه تجربه‌اي بزرگ در برداشت! جوونتر كه بودم تمريني به بچه‌هاي كلاس برنامه نويسي ماشين حساب كاسيو fx-4500 داده‌بودم كه اين برنامه يك عدد رو مي‌گرفت و ترتيب ارقام تشكيل دهنده‌ي اون عدد رو بهم مي‌ريخت! پست قبلي حاصل اجراي همون الگوريتم روي لغات تشكيل‌دهنده يك متن بود!!!
نكته اينجا بود كه كامنت‌هايي كه ظرف 2 روز اول براي پست قبلي گذاشته‌شد، برابر تعداد كل كامنت‌هايي بود كه ظرف 10 روز براي پست ما قبلش گذاشته شده‌بود! اتفاق عجيب و تاسف باري است. هميشه فكر مي‌كردم كه چرا هنر و ادبيات اين مملكت داره به سمت كج و كوله شدن پيش ميره؟ چرا برترين اثر يك جشنواره هنري در بخش طراحي، چند خط متقاطع است كه با زغال روي كاغذ كشيده‌شده؟[...]»

خيلي خوش حال شدم، خوش حال از اين كه: هنوز هستن کسايي که با اطمينان مي‌تونن اعتراف کنن که يه چيزايي رو نمي‌شه فهميد و يه جاهايي هم، ايراد کار از سواد آدما نيست.
براي ارداويراف هم نوشتم:
من عميقاْ به اين گفته‌ي مرحوم حاتمي اعتقاد دارم که:
همه ‌ي آدم‌هاي باصفا سواد ديدن دارند...

راستش موضوعي كه ارداويراف مطرح كرده بود، مشكلي ئه كه من خيلي وقت ئه باهاش درگيرم. هم در مورد هنر مدرن، هم درباره ي ادبيات غير كلاسيك. مثلاً درباره ي نوشته هاي كافكا، كه بعد از خوندن (اغلب) كارهاش جز سرگيجه اي خفيف چيز ديگه اي برام به ارمغان نمي آوُرد! از بقيه هم، مثلاً از همين كسايي كه مثلاً كافكا نويسنده ي مورد علاقه شون بوده، سؤال مي كردم، چيز نتي كه بشه نوشت و بهش استناد كرد ارائه نمي كردن... بيش تر از يه حس صحبت مي كردن، چيزي كه به قول يكي از بچه ها مي شه اسمشو گذاشت كافكا زدگي!...
تا اين كه امسال تو كلاس داستان 40چراغ، « آقاي مديا كاشيگر» كه واقعاً مي شه به سواد و تجربه ي ادبياتي شون اعتماد كرد، گفته ن كافكا تو خاطراتش نوشته، بعد از نوشتن هر فصل از كتابش با دوستاش جمع مي شدن دور هم و كتاب رو مي خوندن و مي خنديدن!
به اين ترتيب من كمي به زندگي اميدوار شدم و كلي به خودم حق دادم كه كتابي كه براي نويسنده ش مضحك به نظر مي رسيده، طبيعي ئه كه تو تلاش هاي بي وقفه ي من براي مضمون تراشي فقط باعث سرگيجه ي ملايم بشه!...


ولي خب موضوع به همين جا ختم نمي شه.
بايد اعتراف ‌كنم بعضي از اين، به اصطلاح، رنگ رو بوم پاشيدن‌ها يه حسي تو آدم ايجاد مي‌كنه كه نمي ‌شه توصيفش كرد، ولي نمي شه هم منكرش شد...
به اين بند لطفاً فحش نديد!...

اجازه بديد بيش تر توضيح بدم:
نمايش نامه ي «هنر» ِ « ياسمينا رضا» رو خونديد؟ِ
داستان سه تا دوست قديمي ئه: ايوان، مارك و سرژ.
سرژ يه تابلوي نقاشي خريده به قيمت 200`000 فرانك : تابلويي در حدود يك متر و شصت در يك متر و بيست، به رنگ سفيد. زمينه سفيد ئه و اگه چشم ها رو كمي تنگ كنيد، مي تونيد، پرتوهاي نازك سفيد رنگي، كه به طور مورب از اين سو به اون سو رفته اند، رو ببينيد. سرژ در كارش بسيار موفق ئه، متخصص پوست ئه و «هنر» رو خيلي دوست داره. مارك، دوستش، سرژ رو متهم مي كنه به اداي روشنفكري در آوردن كه كجاي اين تابلوي سفيد ارزش 200`000فرانك رو داره مثلاً؟...
سرژ با همه ي وجودش از اين اثر و از سليقه ي خودش دفاع مي كنه، ولي مارك حاضر نيست از موضعش عقب بنشينه. سرژ وقتايي كه تنهاست دوباره به بحثش با مارك فكر مي كنه، از نظر اون، تابلو، يه تابلوي سفيد خالي نيست، اون مي تونه تو تابلو يه رگه هاي حتي قرمز ببينه. از داشتن تابلو لذت مي بره، و در اين مورد واقعاً با خودش روراست ئه...
ماجرا وقتي جذاب تر مي شه كه ايوان، كه يه آدم كاملاً معمولي ئه، بدون تحصيلات يا وضعيت شغلي يا اجتماعي فوق العاده، ادعا مي كنه كه از تابلوي سرژ لذت مي بره. و اين مايه ي عصبانيت بيش از پيش مارك مي شه. و اين بار با ايوان درگير مي شه كه تو از اين تابلو خوشت مي آد چون سرژ اونو تاييد كرده...

نمايش نامه ي فوق العاده اي ئه، واقعاً آدم رو مي بره تو فكر؛ بايد خودتون بخونيدش.

من وقتي اين كتابو مي خوندم با خودم فكر كردم حالا اگه اين قيمت، حتي شايد 10000` برابر اين مقدار براي « موناليزا»ي داووينچي، گذاشته يا پرداخته مي شد، احتمالاً همين دوستش هم برچسب روشنفكري به سرژ نمي زد. بلكه اين رو به حس هنردوست و هنرستاي اون نسبت مي دادن!
- بعد از خودم پرسيدم، من چي؟ چه قدر حاضرم براي موناليزا بپردازم؟ و صادقانه جواب دادم: اگه پارو پارو پول داشته باشم هم، حاضر نيستم همون 200`000 فرانك رو هم پاي موناليزا بدم.

مي دونيد انگار كه يه استانداردي وجود داشته باشه براي تاييد، يا حتي پذيرش يك اثر هنري.
من منكر رسالت اجتماعي هنر و ادبيات تو زندگي آدم ها نيستم، ولي فكر مي كنم يكي از نقش هاي غير قابل چشم پوشي هنر و ادبيات، بالا بردن كيفيت زندگي آدم هاست از راه حس لذتي كه بهشون دست مي ده. و وقتي بحث لذت مطرح بشه،

فكر كنم مي رسيم به همون نقطه ي از ياد رفته ي :

ذائقه

چيزي كه همه ي حساب كتاب ها رو دود مي كنه.
ذائقه و به تبع اون « لذت» عنصر غير قابل انكاري تو خلق و تحسين يك اثر هنري ئه. لذت چيزي نيست كه بشه مترش كرد يا توجيهي براش تراشيد. ولي نمي شه منكرش هم شد.
ولي خب مشكل اين جاست كه انگار براي لذت بردن از يه اثر هم يه طبقه بندي انجام شده، مثلاً اين كار در حد ليسانس ئه، اين يكي در سطح فوق ليسانس، اين يكي رو هم زيرPhD نمي فهمه!
همين طبقه بندي ها باعث شده آدما از حس شخصي شون چشم پوشي بكنن و براي اين كه جواز ورود به اون قشر خاص رو پيدا بكنن، تظاهر كنن كه اون آثار رو مي فهمن.
و بالعكس يه عده ي ديگه به دليل موقعيت و شرايط اجتماعي اي كه دارند، خودشون رو ملزم از حمايت از سبك هايي بدونند كه لذتي هم عايدشون نمي كنه.
ولي خب عكس العمل غلط يه عده نبايد باعث بشه كه:
1
كل اثر يا كل سبك بره زير سؤال؛
2
ما آدم ها رو مجبور به توجيه يا دفاع از سليقه و ذائقه شون بكنيم.

بيش تر توضيح مي دم:
خيلي وقتا آثاري كه با مترهاي قديمي قابل سنجش نيستن، يه جور خلاقيت و قالب شكني همراه دارن كه مفاهيم جديدي ارائه مي كنن، يا مفاهيم قديمي رو به شكل جديدي ارائه مي كنن. و اين نو بودن اثر ئه كه، توجه آدم رو به سمت خودش معطوف مي كنه.
مثلاً يك زماني نويسنده مي اومد چهار صفحه از سرخ و سفيد شدن و درد دل هاي شخصيتش استفاده مي كرد براي نشون دادن ترس و سر در گمي ش، يك جايي هم نويسنده اي مثل بكت مي‌آد با جمله ها و رفتارهاي (به ظاهر) بي ربط شخصيت هاش همين حس تنهايي و ترس شخصيت ها رو به آدم انتقال مي ده، خودش هم مي آد اعتراف مي كنه موفقيت اين كارش (در انتظار گودو) سوءتفاهمي بيش نيست.

يا مثلاً برگرديم به كافكا كه خودش و دوستاش به فصل هاي « محاكمه» به عنوان يه اثر طنز نگاه مي كردن. داستان مردي كه دو نفر مي آن بهش مي گن محكوم ئه. و وقتي مرد اظهار بي گناهي مي كنه، و مي گه: « من از قانون چيزي سرم نمي شه، ولي مي دونم جرمي مرتكب نشدم.» اون دو نفر بهش مي خندن كه :« آقا مي گه چيزي از قانون نمي فهمه ولي اظهار بي گناهي مي كنه!...» و بعد همين آدمي كه هنوز جرمش رو نمي دونه دست به دامان وكيل و... مي شه براي نجات خودش... و بالاخره به حكم اين دادگاه عجيب غريب تن به مرگ مي ده...
بعد آدم تو زندگي ش با مادر و پدري مواجه مي شه كه به حكم دادگاه زندگي، دخترشون سرطان روده گرفته، و از زندگي ش ماگزيمم 6 ماه باقي مونده. بعد تو ذهن خسته شون دنبال اشتباهي مي گردن كه مستحق چنين مجازاتي باشه، و بعد بي چاره آنه جرم نشناخته شون رو قبول مي كنن و منتظر اجراي حكم دادگاه مي شن...
اون وقت ئه كه احساس مي كني نه! كافكا خيلي هم هذيون ننوشته... و آثارش به جز اون سرگيجه ي خفيف تاثير ديگه اي هم دارن!

خب، همچين اتفاقاتي مي افته، و يه عده اي كه تعدادشون هم كم نيست، تحت تاثير تجربه هاي شخصي، و گاهي جمعي، در مورد يك نوشته يا اثر هنري به حس مشتركي مي رسن. حالا بياييم آثار كافكا و بكت و امثالهم رو بذاريم تو يخدون كه خودشون هم قبول دارن موفقيت نوشته هاشون صرفاً يه سوءتفاهم ئه؟!...


شايد مشكل از اين جا ناشي مي شه كه معيار ارزش گذاري، رو محور عقايد همين عده ي مشخص مي چرخه، يا ساده تر بگم اين ها مي شن داورهاي جشنواره ها.
و مي آن سبك روز جامعه رو تعيين مي كنن.
همون طور كه نمي شه به آسوني به پيشوني كسي كه همه ي زندگي شو صرف مطالعه و تحقيق تو يه زمينه ي خاص كرده، برچسب زد، ولي خب نبايد هم فكر اين عده رو به عنوان معيار بي چون و چرا هم پذيرفت. چون حتي اگر بپذيريم كه هيچ جهت گيري خاصي تو انتخاب اين داور ها تاثير نداشته، نهايتاً اين داورهاي منصف هم، برآيند تصميم گيري شون بر محور ذائقه ي شخصي منطبق ئه. و با تغيير اين عده، و ورود ذائقه هاي جديد، نتيجه ي داوري ها هم تغيير مي كنه!
احتمالاً يادتون هست 7-6 سال پيش سر شعرهاي سهراب چه سر و دستي مي شكستن. و الآن اكثر كسايي كه اون موقع ها سابقه ي يكي دو بار بستري شدن تو بخش ارتوپدي داشتن، شبا با خوندن ديوان شاملو مي خوابن!...

دقيقاً pit fall ِ قضيه همين جاست. خيلي ها بدون حتي همون حس لذت، به صرف تبعيت از اون چه كه تو جامعه مورد توجه و تحسين ئه، از يه سبكي حمايت مي كنن. نكته اي كه گروه موردنظر ارداويراف هم ، به نظرم، تو همون دسته قرار مي گيرن.
دليلش هم ساده س: آدم ها از نقد شدن مي ترسن، و از مطرح شدن لذت مي برن. نگاه مي كنن به اثري كه جايزه ي اول جشنواره رو آورده، و بعد قيچي بر مي دارن، تا دور اثر خودشون رو بچينن!... اين معضل جامعه و زمان ما هم نيست فقط . تاريخ نشون مي ده كه تا بوده همين بوده، اين كه آثار يك دوره ي زماني تو يه مجموعه قرار مي گيرن: سبك عراقي، نثر مصنوع، و... شاهد همين ادعاس.
مثال اين كار بين آدم هاي موفق يه رشته هم حتي ديده مي شه. شايد ندونيد كه محمد حسين شهريار در كنار نيما از اولين نو سُراهاي ايران بوده، ولي وقتي آثارش از طرف بزرگاي اون دوره مورد توجه قرار نگرفته، فوراً برگشته به دامان پرمهر شعر كلاسيك!
البته به نظر من چوب اين ترسش رو هم يه طورايي خورده، بايد قبول كرد كه تاثير شهريار تو روند ادبيات ما حتي قابل قياس با تاثير نيما هم نيست.
₪₪₪

چي مي خوام بگم؟

مي خوام بگم: حالا ارداويراف شوخي ش گرفته براي اثبات يه فرضيه، و اتفاقاً فرضيه ش هم تاييد شده. ولي هميشه اين شكلي نيست. ممكن ئه همين كلمات غير قابل رمزگشايي، مثلاً عبارات: " چرا، نهفته، سنگيني، جاودانه، خداوند، محو كودكي، ساحت، زنان" يه كسي رو كه به شدت از لحاظ ذهني درگير يه تجربه ي عاطفي ئه تحت تاثير قرار بده.
نگيد كه: « خب يا علي! تو كه تاييد مي كني آستيناتو بالا بزن، همين مدلي بنويس!...»
منظورم تاييد اين روش نيست. منم وقتي مي بينم آقاي براهني با افتخار اعلام مي كنه: « نيما شعر رو از قيد قالب رها كرد، شاملو از قيد وزن، من هم شعر رو از قيد معنا رها كردم»!... و اون وقت كلي جوون دنباله ي اين آدم رو مي گيرن و به طور پي در پي جوايز جشنواره هاي دانشجويي به آثار براهني اي تعلق مي گيره، كه طبعاً يه طورايي باعث پا گرفتن اين سبك مي شه، خون تو كله م يخ مي زنه...
تاكيد مي كنم منظورم تاييد اين روش نيست، ولي تكذيبش هم نمي كنم. نمي خوام برچسبي به اين گروه بزنم، كاري كه يه عده با من، ِ نوعي، مي كنن به خاطر مثلاً تئاتر رو به سينما ترجيح دادنم، يا مثال از كتاب و نويسنده آوردنم...
به خاطر ذائقه م. همين.

₪₪₪
چي مي خوام بگم؟

مي خوام بگم: كمي سخاوتمندانه تر رفتار كنيم.
به سبك مطبوعمون پاي بند بمونيم. ازش لذت ببريم. گور باباي جشنواره و جايزه!
و اجازه بديم بقيه هم از سبك هاي مطبوعشون- اگر بر پايه ي لذت انتخابش كردن، احياناً- لذت ببرند. به فكر متقاعد كردن كسي هم نباشيم.
مطمئناً، تنازع براي بقا، يا همون انتخاب طبيعي باعث بقاي چيزي خواهد شد كه بيش تر با نيازهاي مردم مطاقبت داره.
اگر مردم اون قدر آشفته ن كه از آشفته نويسي هاي پست قبلي ارداويراف محظوظ مي شن، خب چرا راهشونو ببنديم؟!

₪₪₪
من عميقاً به اين گفته‌ي مرحوم حاتمي اعتقاد دارم که:

همه ‌ي آدم‌هاي باصفا سواد ديدن دارند...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:42 AM یادداشتها (1)
December 04, 2005


اول، اينو بگم:
بچه هاي انجمن اسلامي دانشكده ، به مناسبت 16 آذر، دوشنبه 14 آذر، تو تالار ابن سيناي دانشكده ي پزشكي، يه نشستي ترتيب دادن، با حضور حجاريان، آرمين و...
بعداً شاكي نشيد كه ما خبر نداشتيم!


دختر عمه م پليمر مي خونه تو پلي تكنيك. امروز به شدت شاكي بود از درس خوندنش.
گفتم :« عزيزم! با وجدان راحت درستو بخون. مطمئن باش وزارت‌خونه اي كه بعد 5 ماه از تفويض حكومت به رئيس جمهور، هنوز وزيرش معلوم نيست، سواد تو زيادش هم هست!...»


- من رو تو يك كلمه تعريف كن، بدون تعارف، فقط در يك كلمه...
- اگه دزد بودي، چه چيز منو مي دزدي؟
- اگه يه جعبه مداد رنگي داشتي، منو چه رنگي مي كشيدي؟
- اگه يه پاك كن داشتي چي منو پاك مي كردي؟
...
چند وقت ئه كه مدام همچين sms هايي داره رد و بدل مي شه. جاي خوش حالي ئه. آدما دارن تلاش مي كنن خودشونو بهتر بشناسن، فكراشونو درباره ي اطرافيانشون جمع و جور كنن و... و اين خيلي قشنگ ئه. من كه شخصاً تو اين مدت، گاهي با جوابايي كه از دوستام مي گرفتم، رسماً شوكه مي شدم! بعضي وقتا فكر مي كنم آدم حتي از خودش هم تصور درستي نداره، يا شايد تصويري كه از خودش ارائه مي ده مطابق تصوراتش نيست!...
نمي دونم چه طور بعضيا با اطمينان مي گن كه يكي رو، چه مي دونم، مثل كف دستشون مي شناسن؟!


«هيولاي ما سايه اش هم سياه نبود.»
«ميان عينك قاب سياه من، قاب سفيدي توست.»

اين دو تا از ديوار نوشته هاي يه جايي ئه به اسم « سپيد و سياه»، كه من كلي خوشم اومده ازش. تو انقلاب ئه، بين وصال و فلسطين.


براي دوشنبه بايد يه داستان بنويسم. مشق شب حلقه ي داستان 40 چراغ ئه. فضاي اتفاق داستان تعيين شده: دو نفر دارن شطرنج بازي مي كنن با هم. موضوع اختياري ئه و داستان بايد زير 400 كلمه باشه. اين چند روزه وقتاي خالي مو - اگه داشتم!- به اين موضوع فكر مي كنم. هر دفعه هم فقط 7 كلمه به ذهنم رسيده :
عرصه ي شطرنج رندان را مجال شاه نيست...


مريم مي گفت اين چندمين « پارميس» اي ئه كه مامانش كانسر روده داره...
گاهي به طور احمقانه اي فكر مي كنم اسم ها يك چيزهايي فراتر از صرفاً يك كلمه براي صدا زدن آدم هان.


چند شب پيش « پرتقال كوكي» (A Clockwork Orange) كوبريك رو ديدم. نمي تونم منكر انسجام و برجستگي هاي [ تنها عبارتي بود كه احساسم رو مي رسوند، مي بخشين!] فيلم و توانايي هاي كارگردانش بشم، ولي يه سري مشكلات عديده هم دارم كه ترجيح مي دم احترام خودمو داشته باشم و به همين دو خط اكتفا كنم!



«روز و شب يوسف» ِمحمود دولت آبادي رو خوندم. به نظرم يه انشاي بلند قوي بي عيب و نقص بود؛ و نه چيزي بيش تر از يك انشا.


«عشق» ِ دوراس رو خوندم. به نظرم بايد قبل از اين كه نظري بدم، يه بار ديگه بخونمش.


دارم « دل تنگي هاي نقاش خيابان چهل و هشتم» ِ سلينجر رو مي خونم. از اين كه اين طوري افسار آدمو دست مي گيره، و هر جا كه خواست مي بره، از اين كه اين قدر قَدَر ئه عصبي مي شم!
درباره ي اين كتاب بعداً، بيش تر صحبت مي كنيم.


« ياد انديشه سازان به خير!...»
اين، جمله اي ئه كه من و عطيه هر پنج شنبه به دفعات تكرار مي كنيم. نمي دونم در جريان « فستيوال نمايش نامه خواني تالار مولوي» باشيد يا نه. خلاصه ش اين ئه كه دو روز هفته - فعلاً پنج شنبه ها و شنبه ها- تو تالار مولوي برنامه ي نمايش نامه خواني هست، اين فستيوال تقريباً تا اواخر اسفند ادامه داره. انديشه سازان خدا بيامرز هم، يادش به خير، چند سال متوالي برنامه ي منظم نمايش نامه خواني داشت كه دوره ي آخرش به ادبيات نمايشي فرانسه اختصاص داده شده بود. من و عطيه اين دوره ي آخر رو(تقزيباً) به طور كامل مي رفتيم، و خلاصه با تموم شدنش انگار يه خلا بزرگي تو برنامه ي هفتگي مون پيش اومد. القصه، با شروع شدن اين دوره ي جديد كلي ذوق زده شديم، و اينو جاي گزين اون كرديم!
ولي اين كجا و اون كجا... چشمتون روز بد نبينه سه هفته ي اول واقعاً يه طورايي به زحمت به روي خودمون نمي آورديم كه آخه اجرا و محتوا نخواستيم بابا، حداقل يه ذره منظم تر، كاري كه قرار ئه 3 خونده بشه، ساعت 5 هم خونده نمي شه!... هرچند كه نه از لحاظ نظم، نه اجرا و محتوا اين دو تا قابل قياس نيستن، چون خب نظم انديشه سازان حاصل يه تجربه ي طولاني بود، كارهايي هم كه به بخش نهايي راه پيدا كرده بودن، يه دور تو بخش مقدماتي غربال شده بودن.
بگذريم، اين هفته يه فرجي شد و كار اين هفته، «دايره ي بسته»، يه طورايي - به نظر من- يه حال و هوايي به اين فستيوال داد. ولي خب، با شروع خوانش اثر من بازم ته دلم ياد انديشه سازانو به خير كردم! هنرپيشه ي نقش اول ( و البته كارگردان اثر) «خانم الهه مونسي» بود كه من تو اجراهاي بخش مقدماتي نمايش نامه خواني ويژه ي ادبيات فرانسه ديده بودمشون، توي يه نمايش نامه اي به نام« اتاق خصوصي»؛ يه منولوگ كه خانوم مونسي تقريباً تنها اجراش كرد( تقريباً، چون يه نفر هم توضيح صحنه ها رو مي خوند). البته كار به خاطر نقص هايي كه بهش وارد بود، البته به نظر من بيش تر به خاطر بدشانسي اجراي هم زمان با « همه ي افتادگان» كه بي اغراق كار فوق العاده قوي اي بود، اصلاً به مرحله ي بعدي راه پيدا نكرد. ولي خب، اين موضوع چيزي از تاثير اين نمايش در من كم نكرد. يادم ئه يه برگه ي نظرسنجي داشتيم كه ما تماشاچي ها پر مي كرديم. من تو بخش محتوا بعد از مربع «خيلي خوب» يه مربع باز كرده بودم، و نوشته بودم : «فوق العاده»!...
ياد انديشه سازان به خير!...


اين تكه از شعر جديد «ميثاق» رو خيلي دوست دارم:

دل دليل می خواهد....بانوی خانه دليل ميخواهد...
حتی همين که دستت را بگيرم.
سر بر زانوانت بگذارم.
ببوسمت.
بی دليل: حتی بی دليلی ِ من هم دليل مي خواهد...


من يه حقيقتي رو كشف كردم.
ما آدما از تغيير مي ترسيم. بدون توجه به خوب و بدش، از ذات تغيير مي ترسيم. چند وقت ئه كه دارم به اين موضوع فكر مي كنم...
دو هفته س كه دارم تغييرات اساسي تو زندگي م پياده مي كنم. يه دوره ي آزمايشي به مدت شش ماه. يعني رفتم موتورخونه كه كليد يه كارهايي رو موقت، شايد هم دايم قطع كنم و يك كارهاي جديدي رو كليد بزنم؛ كارهايي كه اگر فقط شش ماه وقت داشتم، ممكن بود انجام بدم.
اميدوارم كه از آسمون سنگ نباره!
شما هم، اگر به دعا اعتقاد داريد، برام دعا كنين. اگر نه، برام آرزوي موفقيت كنيد.
بهش نياز خواهم داشت. مرسي.



يه آقاي دندان پزشكي هست به نام « دكتر اسلامي » كه من براي check up مي رفتم پيششون. پدر دكتر اسلامي هم دكتر ئن. يه بار تعريف مي كردن اوايل انقلاب كه خيلي بگير و ببند بوده، و هيچ كس جرات نمي كرده كراوات بزنه، پدر دكتر كراواتشو باز نكرده. يه بار كه دير وقت داشته از سر كار بر مي گشته، گشت كميته جلوشو گرفته. دكتر شيشه رو داده پايين، پاسداره ازش پرسيده :« ببخشيد جناب! دكتريد؟» پدر دكتر اسلامي تعجب كرده، پرسيده:« بله، چه طور مگه؟ رو پيشوني م نوشته؟!» پاسدار جواب داده: « نه! آخه اين روزا دو دسته كراوات مي زنن، يكي ديوونه ها، يكي ام دكترا!...»

اين وقت شب هم فكر كنم فقط دو دسته بيدار باشن، يكي ديوونه ها، يكي ام بلاگرها!...



نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:43 AM یادداشتها (3)