



|
|
|
|
|
December 31, 2005
عاشق شو انگار که هیچ وقت دلت نشکسته! کار کن انگار که محتاج پول نیستی! و جوری برقص که انگار هیچ کس نگاهت نمی کنه! اين جواب « رامونا اميري» دختر شايسته ي 2005 كاناداست، به اين سؤال كه: « شعارت تو زندگي چي ئه؟»
رامونا در جواب اين سؤال داور ها که اگر روزی بشه قانون ومحدودیتی نباشه چه کار می کنه جواب داده:
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:04 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
December 28, 2005
درمانگاه قلب و عروق بيمارستان امام يك نامه است روي ميز و بالاي صفحه نقش يك ترازو، با خود نويس مشكي و خيلي ناخوانا رويش نوشته اند: موج گرمي انگار دنبال روزنه اي براي خروج از وجودم مي گردد. يك لحظه سرم گيج مي رود. چشمانم را مي بندم و باز مي كنم. انسي مي گويد: ناراحت نشو دختر! تو كه نمي دوني جرمش چي بوده، شايد به يه دختر جوون تجاوز كرده... راست مي گويد. مي فهمم.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 08:38 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
December 27, 2005
هنوز هم فكر مي كنم، قشنگ ترين چيزي كه براي «همشهري جوان» نوشتهم، يادداشتي است مربوط به اواخر ارديبهشت امسال، آن روزهاي دلهره و نگراني مدام...
چه فرقي مي كند كه در كرمان به دنيا آمد يا در سال هزار و سيصد و... به هر حال متولد شد. به مدرسه رفت. درس خواند. شاعر شد و نخستين بار افكارش را در سال 1341 به چاپ رساند: « طرح» . ديگر بايد حضور داشت «احمد رضا احمدي» ديگر حضور داشت. بود و مي سرود: « روزنامه ي شيشه اي1343»، « وقت خوب مصائب 1347»، « من فقط سپيدي اسب را گريستم1350» ، « ما روي زمين هستيم1352»، « قافيه در باد گم مي شود1369» و... از عشق حالا ديگر فصلي را براي خود و به نام خود صدا زده بود: «موج نو». شعري بر پايه ي تصوير؛ تصويري كه شاعر به كشف يا ساخت آن دست مي زند، كشفي كه حامل يك تشبيه است، تشبيهي كه متعلق به خود شاعر است. مرا نكاويد
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:59 PM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
December 23, 2005
وقتي فكر مي كنم تمام تفاوت يلدا با شب قبلش سر يك دقيقه س، ترس برم مي داره! بعضي دقيقه ها چه قدر ارزشمند مي شن. ₪₪₪ سر نبش 16 آذر تو بلوار - نگارخانه ي كمال الدين بهزاد- يه نمايشگاه كار با شيشه داير ئه. توي يك كلمه معركه س. زير بعضي آثار چند خطي شعر هم نوشته شده، كه يكي ش بي نهايت به دلم نشست: خانه ام هم دريا و هم خشكي دارد «پابلو نرودا»
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:04 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
December 19, 2005
دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي حافظ
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:19 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
December 14, 2005
چرا نمي آيم؟ نمي دانم. شايد اين جا در جست و جوي چيزي هستم كه آن جا گم كرده ام. شايد آن جا تمام شده بوده ام و آمده ام اين جا كه ادامه پيدا كنم. در جست و جوي خودم هستم، شايد. شايد در جست و جوي آن خودي هستم كه هيچ كس حاضر نيست واقعيت آن را بپذيرد، و شهرداري اين جا هم از ثبت آن بر گذرنامه ي من خودداري مي كند. سرخوشم.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:15 PM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
December 13, 2005
وب سايت ارداويراف رو دوست دارم. «شده خوب اومد نه خواب ميزارم ببرمت بگی! جز ِهَ تو بگو چيزی ... ... نمی نگويند عزيزم؟ چيزی يه نصفه بد ايشالا شده؟ که بدی نميشه! درد دیدی؟ حالت آشنا تعبير رنگت اينقدر چی شده؟ چرا ... پريده؟ کنه؟ چی اونوقت دهنم صدقه حديث به خوای خوابتو حالت می د می قلبم دختر خوای حضرت بايد بگی؟ کنار... خوب... دوست جاييت شبی؟ خير! ديگه دکتر؟» براي ارداويراف هم نوشتم، چند بار سعي كردم comment بگذارم براش، ولي دلم رضا نداد، دليل اصليش هم اين بود كه نميتونستم متني رو كه تا آخر نميتونم بخونم و چيزي ازش بفهمم تحسين يا تكذيب كنم. ولي چند روز قبل كه صفحه رو باز كردم تازه قضيه برام رمزگشايي شد، از زبون خودش بخونيد: « حكايت پست قبلي، حكايت علافي و شيطنت بود كه تجربهاي بزرگ در برداشت! جوونتر كه بودم تمريني به بچههاي كلاس برنامه نويسي ماشين حساب كاسيو fx-4500 دادهبودم كه اين برنامه يك عدد رو ميگرفت و ترتيب ارقام تشكيل دهندهي اون عدد رو بهم ميريخت! پست قبلي حاصل اجراي همون الگوريتم روي لغات تشكيلدهنده يك متن بود!!! خيلي خوش حال شدم، خوش حال از اين كه: هنوز هستن کسايي که با اطمينان ميتونن اعتراف کنن که يه چيزايي رو نميشه فهميد و يه جاهايي هم، ايراد کار از سواد آدما نيست. راستش موضوعي كه ارداويراف مطرح كرده بود، مشكلي ئه كه من خيلي وقت ئه باهاش درگيرم. هم در مورد هنر مدرن، هم درباره ي ادبيات غير كلاسيك. مثلاً درباره ي نوشته هاي كافكا، كه بعد از خوندن (اغلب) كارهاش جز سرگيجه اي خفيف چيز ديگه اي برام به ارمغان نمي آوُرد! از بقيه هم، مثلاً از همين كسايي كه مثلاً كافكا نويسنده ي مورد علاقه شون بوده، سؤال مي كردم، چيز نتي كه بشه نوشت و بهش استناد كرد ارائه نمي كردن... بيش تر از يه حس صحبت مي كردن، چيزي كه به قول يكي از بچه ها مي شه اسمشو گذاشت كافكا زدگي!...
اجازه بديد بيش تر توضيح بدم: نمايش نامه ي فوق العاده اي ئه، واقعاً آدم رو مي بره تو فكر؛ بايد خودتون بخونيدش. من وقتي اين كتابو مي خوندم با خودم فكر كردم حالا اگه اين قيمت، حتي شايد 10000` برابر اين مقدار براي « موناليزا»ي داووينچي، گذاشته يا پرداخته مي شد، احتمالاً همين دوستش هم برچسب روشنفكري به سرژ نمي زد. بلكه اين رو به حس هنردوست و هنرستاي اون نسبت مي دادن! مي دونيد انگار كه يه استانداردي وجود داشته باشه براي تاييد، يا حتي پذيرش يك اثر هنري. فكر كنم مي رسيم به همون نقطه ي از ياد رفته ي : ذائقه چيزي كه همه ي حساب كتاب ها رو دود مي كنه. بيش تر توضيح مي دم: يا مثلاً برگرديم به كافكا كه خودش و دوستاش به فصل هاي « محاكمه» به عنوان يه اثر طنز نگاه مي كردن. داستان مردي كه دو نفر مي آن بهش مي گن محكوم ئه. و وقتي مرد اظهار بي گناهي مي كنه، و مي گه: « من از قانون چيزي سرم نمي شه، ولي مي دونم جرمي مرتكب نشدم.» اون دو نفر بهش مي خندن كه :« آقا مي گه چيزي از قانون نمي فهمه ولي اظهار بي گناهي مي كنه!...» و بعد همين آدمي كه هنوز جرمش رو نمي دونه دست به دامان وكيل و... مي شه براي نجات خودش... و بالاخره به حكم اين دادگاه عجيب غريب تن به مرگ مي ده... خب، همچين اتفاقاتي مي افته، و يه عده اي كه تعدادشون هم كم نيست، تحت تاثير تجربه هاي شخصي، و گاهي جمعي، در مورد يك نوشته يا اثر هنري به حس مشتركي مي رسن. حالا بياييم آثار كافكا و بكت و امثالهم رو بذاريم تو يخدون كه خودشون هم قبول دارن موفقيت نوشته هاشون صرفاً يه سوءتفاهم ئه؟!...
دقيقاً pit fall ِ قضيه همين جاست. خيلي ها بدون حتي همون حس لذت، به صرف تبعيت از اون چه كه تو جامعه مورد توجه و تحسين ئه، از يه سبكي حمايت مي كنن. نكته اي كه گروه موردنظر ارداويراف هم ، به نظرم، تو همون دسته قرار مي گيرن. چي مي خوام بگم؟ مي خوام بگم: حالا ارداويراف شوخي ش گرفته براي اثبات يه فرضيه، و اتفاقاً فرضيه ش هم تاييد شده. ولي هميشه اين شكلي نيست. ممكن ئه همين كلمات غير قابل رمزگشايي، مثلاً عبارات: " چرا، نهفته، سنگيني، جاودانه، خداوند، محو كودكي، ساحت، زنان" يه كسي رو كه به شدت از لحاظ ذهني درگير يه تجربه ي عاطفي ئه تحت تاثير قرار بده. ₪₪₪ مي خوام بگم: كمي سخاوتمندانه تر رفتار كنيم. ₪₪₪ همه ي آدمهاي باصفا سواد ديدن دارند...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:42 AM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
December 04, 2005
₪ ₪ ₪ ₪ ₪ ₪ ₪
₪ ₪ ₪ ₪ دل دليل می خواهد....بانوی خانه دليل ميخواهد... ₪
اين وقت شب هم فكر كنم فقط دو دسته بيدار باشن، يكي ديوونه ها، يكي ام بلاگرها!... ₪
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:43 AM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|