404 Not Found

404 Not Found

The server can not find the requested page:

rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80)

Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster.


Designed by ARDAVIRAF
January 29, 2006

بعد التحرير: در نامه‌ي گذشته‌ي خود سرسري پرسيده‌بودم كه زن جوان آبي پوش در جلوي نقاشي مذهبي شما مريم مجدليه‌ي گناه‌كار است يا نه؛ اگر هنوز به نامه‌ي من پاسخ‌نداده‌ايد خواهش‌مي‌كنم همچنان از دادن پاسخ خودداري كنيد، احتمال دارد كه من در اشتباه باشم و در اين لحظه از زندگي‌ام علاقه‌اي ندارم كه از خواب و خيال بيرون بيايم. ميل دارم كه موضوع برايم مبهم بماند.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:21 PM یادداشتها (2)
January 25, 2006

خيلي جالب‌ئه!...
من واقعاً نمي‌فهمم چي رو مي‌خوان ثابت كنن...

جالب اين‌كه فقط BBC Persian رو فيلتر كردن!
يعني اگه كسي بتونه اخبار رو انگليسي دنبال كنه مشكلي وجود نداره! شاهكار ئن به خدا!


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 08:39 PM یادداشتها (3)
January 24, 2006

آيا تو
هرگز آن چهار لاله‌ي آبي را
بوئيده‌اي؟...


چقدر خوب كه تاكسي گيرم نيومد، و كمي تنها راه رفتم، و راه رفتم، و راه رفتم، و راه رفتم، و راه‌...

گو نام ما ز ياد به عمداً چه مي‌بري
خود آيد آن ‌كه ياد نيـاري ز نـام مـا


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:39 PM یادداشتها (0)
January 11, 2006

I cannot forget , but I can forgive." Mandela"

اين جمله معادل انگليسي عبارت :

خدايا
مرا از آناني قرار ده كه دنياشان را براي دينشان مي‌فروشند،
نه از آن ها كه دينشان را براي دنياشان.
«دكتر شريعتي»

است كه در تيتراژ ابتداي فيلم « اسامه» آورده شده، وقتي فيلم تمام مي شد، با خودم فكر كردم:
I cannot forget, and I cannot forgive either…

osame2.jpg

«اسامه»- اولين فيلم افغانی ساخته شده پس از سقوط حکومت طالبان- فيلم هوشمندانه و تاثيرگذاري است، من هم معتقدم كه«صديق برمك» اقتدار و خشونت طالبان و ترس و واهمه ي مردم از آن ها را بدون بزرگ‌نمائی، به خوبی به بيننده منتقل کند.
او در فيلمش برای نشان دادن اين خشونت، از تصاوير رقت آميز برای تحريک حس ترحم بيننده استفاده نمی کند، و شايد همين تاثيرگذاري آن را دو چندان مي كند.

₪₪₪

قبل ترها فكر مي كردم توي هر نوشته اي بايد دنبال مضمون و محتواي خاصي بود، نه نشد! اينو نمي خواستم بگم! بذاريد مثال بزنم: مثلاً من از يه نوشته اي خوشم نمي اومد صرف اين كه از طرز زندگي و برخورد شخص اول داستان خوشم نمي اومد؛ فكر كنيد من مثلاً با همين سيستم، «چراغ ها را من خاموش مي كنم.» ِ پيرزاد رو نمي پسنديدم، به خاطر اين كه برخورد و طرز فكر شخص اولش رو تاييد نمي كردم!!...
البته هنوزم تاييدش نمي كنم، ولي فكر مي كنم وظيفه ي نويسنده ساختن شخصيت يا رفتاري نيست كه خواننده بپسنده، يا تحسين كنه، مهم ترين نقش نويسنده اين ئه كه... بي خيال نمي خوام از وظايف نويسنده بنويسم!

چيزي كه مي خوام بنويسم اين ئه كه: يه مدتي ئه كه سبك نوشتار نويسنده بيش تر توجهم را به خودش جلب مي كنه. اين كه نويسنده، سخاوتمندانه، تصويركامل و بي لك و پيسي از شخصيتش مي سازه، فكرش رو هم معلم منشانه كليت نمي ده، كافي ئه.
خب تا اين جا يه عذرخواهي به «خانم پيرزاد» بدهكار شدم.

نارلي.jpg


بريم سر اصل مطلب: اين كاري(نازلي) كه از «خانم رواني پور» خوندم، بيش تر تاييد همين تغيير سبك و سليقه ي اخيرم ئه. به نظر من خيلي قوي و زنانه نوشته شده. خيلي از تشبيهاش نو ئن، طوري كه قشنگ مي تونه حواست رو از محيط اطراف پرت كنه، و قشنگ با كتاب و جمله هاش خلوت كني، و احساس كني كه داري نوشته هاي يه زن نويسنده ي تواناي شرقي رو مي خوني، حتي با وجود اين كه شخصيتاشو خيلي تحسين نمي كني!

«... مي داني ما شرقي هستيم. پيراهني كه از غرب رسيده به تن ما نمي خورد. ما بايد پيراهن خودمان را بپوشيم. زن شرقي اگر ريشه اش نگنديده باشد مي خواهد كه به صداي پايي عادت كند. يادت مي آيد كه چقدر از آزادي جنسي حرف مي زدي؟ من فكر مي كنم هر لحظه جايي بودن، هيچ كجا نبودن است. آزادي جنسي يعني نكبت جنسي...»

اين هم يه بخشي از كتاب كه نگيد هيچي از كتاب نياوردم.

₪₪₪

هفته ي قبل نشد از كارتونايي كه ديده بودم بنويسم؛

The Incredibles
₪ شباهت عجيبي بين اين كارتون با "A Beautiful Mind" احساس مي كردم، خصوصاً جايي كه پدر خانواده دوباره سفارش كار مي گيره، و دوربين توي اتاق دور تا دور مرد مي چرخه.

₪ يه طورايي هم اين تلاش مذبوحانه براي هم رنگ جماعت شدن منو ياد« ميرا» ي « كريستوفر فرانك» مي نداخت. جايي كه مادره به پسرش مي گفت:«بالاخره هر كس يه توانايي هايي داره...» و پسره جواب مي ده:«خودت هم مي دوني اين طوري نيست، سرم گول نمال!...»

₪ ولي از همه مهم تر ويژگي هايي ئه كه هر كدوم از افراد خانواده رو استثنائي كرده: مثلاً مادر خانواده (الاستيك خانوم) از انعطاف پذيري بالايي برخوردار ئه... آدم كيف مي كنه، يعني 958 تا نكته توي اين فيلم نامه لحاظ شده كه يكي از يكي قشنگ تر ئه.

Monsters
₪ من رسماً عاشق اين غوله(سالي) شدم! و آخرش داشتم زار زار گريه مي كردم ...
ضمناً مي خوام اعتراف كنم ان قدر دم از فرهنگ شرقي مي زنيم، ولي واقعاً سبك فكر غربي خيلي قابل قبول تر ئه. بچه ي بي چاره اي رو كه تو ايران به دنيا مي آد از 854 جور حيوون و غول و شيطون و اينا مي ترسونن، بچه ي غربي فرصت اينو پيدا مي كنه كه بدونه غولي هم اگر از تو كمدش بياد بيرون تو كارخونه اي كار مي كنه كه انرژي ش رو از خنده هاي اين بچه مي گيره و وظيفه ش اينه ئه كه اونو بخندونه.


Chicken Run
₪ اين يكي رو كه ديگه واقعاً جرات نمي كنم اسم كارتون روش بذارم، بيش تر يه بيانيه ي آزادي طلبي نوع بشر (ماكيان) ئه!
يه جمله اي داره «جينجر» كه از جمعه ي هفته ي پيش ماني فست زندگي م شده:
يه جايي يكي از مرغا به جينجر مي گه شانس اين كه بتونن از اين مرغداري بيرون برن، يك در ميليون ئه؛ بعد جينجر بهش جواب مي ده پس هنوز شانسي هست...

معركه س!
قبول دارين؟

₪₪₪

گاهي وقتا فكر مي كنم يه اشتباهي تو حساب و كتاباي خدا پيش اومده، سليقه ي من بيش تر با جووناي دهه ي 40 و 50 هم خوني داره. يعني اين عشقي كه من با ترانه هاي «ويگن» و «مرضيه» مي كنم، با هيچ كدوم از خواننده هاي موجود نمي كنم.

بعد از او ديگر نمي خواهم آفتاب و آسمان را
بعد از او ديگر نمي خواهم چلچراغ كهكشان را
من دگر بي او نمي جويم در چمن ها لاله ها را
ديده ام ديگر نمي جويد چهره هاي آشنا را
بعد از او هرگز نمي آيد خنده بر روي لبانم
مي گريزم از بر يـاران تا مگر تنها بمانم
ديگر اي آسمان آبي خسته ام زين جستجو ها
ياد من كن هر كجا ديدي آن عروس آرزو را

عجيب ئه كه قبلاً اصلاً نشنيده بودمش، موسيقي‌ش (تقريباً) همون موسيقي "I Found My Love in Portofino" ي "Dalida" س.
كشف جديدم ئه؛ آخر رقص cheek to cheek ئه!

چه حرفا! خدا به دور...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 04:41 AM یادداشتها (0)
January 06, 2006

1- The Incredibles

15.jpg

2- Monsters

200px-Movie_poster_monsters_inc_2.jpg

3- Chicken Run

155.jpg


من الآن به اندازه‌ي يه بچه‌ي 12 ساله شادم...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 06:09 PM یادداشتها (4)
January 05, 2006

آمان اووچو، وورما مه ني
من بو داغين، آي بالام، مارالييام.

آمان اووچو، وورما مه ني
من بو داغين، آي بالام، مارالييام.

مارالييم، مارالييام.

اووچو الينده‌ن، آي گولوم، يارالييام.


پ.ن: اگر « بيد مجنون» رو ديده باشيد، احتمالاً اين تصنيف براتون آشناست؛ وقتي اون مرد آذري تو بيمارستان داشت تعريف‌مي‌كرد كه به تدريج داره بينايي‌ش رو از دست‌مي‌ده، و با اون لحن دل‌نشينش يهو زد زير آواز...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:47 PM یادداشتها (0)
January 02, 2006

بالاخره امروز حلقه ي گم شده اي رو كه دنبالش بودم، پيدا كردم. همه ش با خودم فكر مي كردم كه بالاخره بايد يه چيزي لاي اين حرف ها باشد، يه چيزي فراتر ازكوتاهي ها، به فردا موكول كردن ها، حرف نزدن ها، يك چيزي فراتر ازحتي يك خرده جنايت ساده ي زناشويي...
دارم درباره ي نمايش نامه ي«خرده جنايت هاي زن و شوهري» نوشته ي «اريك امانوئل اشميت» صحبت مي كنم.


ليزا: بهم گفته بودن كه از اون دختر بازاي اساسي اي!
ژيل: هيچ وقت سراغ قله هاي بلند نرفته بودم!...

اين ديالوگ، خيلي ساده، مثل صرفاً پلي بين ساير بخش هاي متن مطرح مي شود، شايد هم يك كمكي بكند به خواننده كه بفهمد اين آقاي شخص اول داستان (ژيل) تيكه اي بوده براي خودش و احتمالاً موقعي كه دست به انتخاب ليزا زده، دور و برش كم شلوغ نبوده...

ولي در ادامه ي داستان با زني روبرو مي شويم كه اكنون بعد از چندين سال از آن آشنايي شاعرانه شاكي ست، عاشقانه شاكي ست از مردي كه چشمش به دنبال زنان جوان تر است، شاكي ست از اين كه نمي تواند 24 ساعته مواظب شوهرش باشد، و در جواب شوهرش كه مي گويد:« تو سلامتي من هستي و آن ها تب من..» به سادگي پاسخ مي دهد:« ژيل زياد مريض مي شي...»!
تا حدي كه به مشروب پناه آورده، تا جايي كه در اوج نياز و دل‌دادگي، دست به كشتن و در نهايت از سر بي‌چارگي از نو ساختن مرد زندگي‌ش زده...

حلقه ي گم شده؟
خدمتتان عرض مي كنم ؛ چيزي كه چند روزي ست مدام بهش فكر مي كنم، اين ئه كه: pit fall ها اغلب چيزهاي ناآشنايي نيستند... ما آدم ها معمولاً بعداًها از چيزهايي شاكي مي شويم كه از قبلاًها مي دانستيم!

آن شور و بي پروايي روزهاي نخستين، آن جسارت خطر كردني كه عشق ايجاد مي‌كند، باعث عبور آگاهانه يا نيم آگاهانه از حقايقي مي شود كه بالاخره دير يا زود از گوشه اي سر بر مي آورند، و رابطه و خاطرات و همه چيز را به آتش مي كشند...

زندگي منطقي؟
نه اتفاقاً قصدم اصلاً ترويج همچين فرضيه اي نيست، من فكر مي كنم... ولش كن، اين اواخر من زياد فكر مي كنم!...


پ.ن.1: خرده جنايت‌های زناشوهری ( نمايش‌نامه)
نوشته‌ی: اريک مانوئل اشميت
برگردان: شهلا حائری
نشر قطره

پ.ن.2: اين كار الآن روي صحنه است، تئاتر شهر، تالار سايه.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:11 PM یادداشتها (4)