



|
|
|
|
|
January 29, 2006
بعد التحرير: در نامهي گذشتهي خود سرسري پرسيدهبودم كه زن جوان آبي پوش در جلوي نقاشي مذهبي شما مريم مجدليهي گناهكار است يا نه؛ اگر هنوز به نامهي من پاسخندادهايد خواهشميكنم همچنان از دادن پاسخ خودداري كنيد، احتمال دارد كه من در اشتباه باشم و در اين لحظه از زندگيام علاقهاي ندارم كه از خواب و خيال بيرون بيايم. ميل دارم كه موضوع برايم مبهم بماند.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:21 PM ● یادداشتها (5)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
January 25, 2006
خيلي جالبئه!... جالب اينكه فقط BBC Persian رو فيلتر كردن!
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 08:39 PM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
January 24, 2006
آيا تو
گو نام ما ز ياد به عمداً چه ميبري
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:39 PM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
January 11, 2006
I cannot forget , but I can forgive." Mandela" اين جمله معادل انگليسي عبارت : خدايا است كه در تيتراژ ابتداي فيلم « اسامه» آورده شده، وقتي فيلم تمام مي شد، با خودم فكر كردم:
«اسامه»- اولين فيلم افغانی ساخته شده پس از سقوط حکومت طالبان- فيلم هوشمندانه و تاثيرگذاري است، من هم معتقدم كه«صديق برمك» اقتدار و خشونت طالبان و ترس و واهمه ي مردم از آن ها را بدون بزرگنمائی، به خوبی به بيننده منتقل کند. ₪₪₪ قبل ترها فكر مي كردم توي هر نوشته اي بايد دنبال مضمون و محتواي خاصي بود، نه نشد! اينو نمي خواستم بگم! بذاريد مثال بزنم: مثلاً من از يه نوشته اي خوشم نمي اومد صرف اين كه از طرز زندگي و برخورد شخص اول داستان خوشم نمي اومد؛ فكر كنيد من مثلاً با همين سيستم، «چراغ ها را من خاموش مي كنم.» ِ پيرزاد رو نمي پسنديدم، به خاطر اين كه برخورد و طرز فكر شخص اولش رو تاييد نمي كردم!!... چيزي كه مي خوام بنويسم اين ئه كه: يه مدتي ئه كه سبك نوشتار نويسنده بيش تر توجهم را به خودش جلب مي كنه. اين كه نويسنده، سخاوتمندانه، تصويركامل و بي لك و پيسي از شخصيتش مي سازه، فكرش رو هم معلم منشانه كليت نمي ده، كافي ئه.
«... مي داني ما شرقي هستيم. پيراهني كه از غرب رسيده به تن ما نمي خورد. ما بايد پيراهن خودمان را بپوشيم. زن شرقي اگر ريشه اش نگنديده باشد مي خواهد كه به صداي پايي عادت كند. يادت مي آيد كه چقدر از آزادي جنسي حرف مي زدي؟ من فكر مي كنم هر لحظه جايي بودن، هيچ كجا نبودن است. آزادي جنسي يعني نكبت جنسي...» اين هم يه بخشي از كتاب كه نگيد هيچي از كتاب نياوردم. ₪₪₪ هفته ي قبل نشد از كارتونايي كه ديده بودم بنويسم؛ The Incredibles ₪ يه طورايي هم اين تلاش مذبوحانه براي هم رنگ جماعت شدن منو ياد« ميرا» ي « كريستوفر فرانك» مي نداخت. جايي كه مادره به پسرش مي گفت:«بالاخره هر كس يه توانايي هايي داره...» و پسره جواب مي ده:«خودت هم مي دوني اين طوري نيست، سرم گول نمال!...» ₪ ولي از همه مهم تر ويژگي هايي ئه كه هر كدوم از افراد خانواده رو استثنائي كرده: مثلاً مادر خانواده (الاستيك خانوم) از انعطاف پذيري بالايي برخوردار ئه... آدم كيف مي كنه، يعني 958 تا نكته توي اين فيلم نامه لحاظ شده كه يكي از يكي قشنگ تر ئه. Monsters
معركه س! ₪₪₪ گاهي وقتا فكر مي كنم يه اشتباهي تو حساب و كتاباي خدا پيش اومده، سليقه ي من بيش تر با جووناي دهه ي 40 و 50 هم خوني داره. يعني اين عشقي كه من با ترانه هاي «ويگن» و «مرضيه» مي كنم، با هيچ كدوم از خواننده هاي موجود نمي كنم. بعد از او ديگر نمي خواهم آفتاب و آسمان را عجيب ئه كه قبلاً اصلاً نشنيده بودمش، موسيقيش (تقريباً) همون موسيقي "I Found My Love in Portofino" ي "Dalida" س. چه حرفا! خدا به دور...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 04:41 AM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
January 06, 2006
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 06:09 PM ● یادداشتها (4)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
January 05, 2006
آمان اووچو، وورما مه ني آمان اووچو، وورما مه ني مارالييم، مارالييام. اووچو اليندهن، آي گولوم، يارالييام.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:47 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
January 02, 2006
بالاخره امروز حلقه ي گم شده اي رو كه دنبالش بودم، پيدا كردم. همه ش با خودم فكر مي كردم كه بالاخره بايد يه چيزي لاي اين حرف ها باشد، يه چيزي فراتر ازكوتاهي ها، به فردا موكول كردن ها، حرف نزدن ها، يك چيزي فراتر ازحتي يك خرده جنايت ساده ي زناشويي...
اين ديالوگ، خيلي ساده، مثل صرفاً پلي بين ساير بخش هاي متن مطرح مي شود، شايد هم يك كمكي بكند به خواننده كه بفهمد اين آقاي شخص اول داستان (ژيل) تيكه اي بوده براي خودش و احتمالاً موقعي كه دست به انتخاب ليزا زده، دور و برش كم شلوغ نبوده... ولي در ادامه ي داستان با زني روبرو مي شويم كه اكنون بعد از چندين سال از آن آشنايي شاعرانه شاكي ست، عاشقانه شاكي ست از مردي كه چشمش به دنبال زنان جوان تر است، شاكي ست از اين كه نمي تواند 24 ساعته مواظب شوهرش باشد، و در جواب شوهرش كه مي گويد:« تو سلامتي من هستي و آن ها تب من..» به سادگي پاسخ مي دهد:« ژيل زياد مريض مي شي...»! حلقه ي گم شده؟ آن شور و بي پروايي روزهاي نخستين، آن جسارت خطر كردني كه عشق ايجاد ميكند، باعث عبور آگاهانه يا نيم آگاهانه از حقايقي مي شود كه بالاخره دير يا زود از گوشه اي سر بر مي آورند، و رابطه و خاطرات و همه چيز را به آتش مي كشند... زندگي منطقي؟
پ.ن.2: اين كار الآن روي صحنه است، تئاتر شهر، تالار سايه.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:11 PM ● یادداشتها (4)
|
||
|
|
|