Designed by ARDAVIRAF
February 24, 2006

₪ در توصيف هر شخصيت يك نمايش، بايد كمي رمز و راز باقي گذاشت، همان طور كه هميشه انبوهي رمز و راز در شناخت شخصيت‌هاي زندگي باقي‌مي‌ماند، حتي در نگاه يك انسان به خودش.

₪₪ هميشه با شخصيت‌هايي كه روي لبه‌ي سقوط قدم بر مي‌دارند، از زندگي هراسانند و محتاج كس ديگري هستند، راحت‌تر هم‌ذات‌پنداري كرده‌ام. قدرتمندان واقعي، همين آدم‌هاي به ظاهر شكننده‌اند.

₪₪₪ مجبوريم به هم بي‌اعتماد باشيم. اين تنها دفاع ممكن در مقابل خيانت است.

تنسي ويليامز


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:19 AM یادداشتها (6)
February 20, 2006
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:25 PM یادداشتها (1)
February 18, 2006

1- و حافظ، حافظ، و باز هم حافظ عزيز دوست‌داشتني...

در سراي مـغـان رفتـه بـود و آب زده.................نشسته پير و صلايي به شيخ و شاب زده
سبو كشان همه در بـنـدگي‌ش بـسته كمر.............ولـي ز تـرك كـلـه چـتـر بر سـحـاب زده
شعـاع جام و قـدح نور ماه پــوشيده........................عــذار مـغــبـچــگــان راه آفــتـاب زده
عروس بخت در آن حجله بـا هـزاران نـاز..............شكـسـته كسـمه و بر برگ گل گـلاب زده
گرفتـه ساـر عـشـرت فـرشـتـه‌ي رحمـت....................ز جـرعـه بر رخ حـور و پري گلاب زده
ز شـور و عـربـده‌ي شـاهـدان شيرين ‌كـار............شكـر شـكـسـتـه سـمـن ريـخـته ربـاب زده
سـلام كـردم و بـا مـن بــه روي خنـدان گفت.............كـه اي خمـاركش مـفلس شـراب زده
كه اين كند كه تو كردي به ضعف همت‌و راي............ز گنج خـانـه شـده خـيـمـه بر خراب زده
وصـال دولــت بـيـدار تـرسمـت نـدهـند.................كه خـفته‌اي تو در آغوش بخت خواب زده
بيـا بـه ميـكده حـافظ كـه بر تو عرضه كـنم.................هـزار صف ز دعاهاي مـستجـاب زده
فـلـك جـنـيـبه‌كـش شاه نـصرت‌الدين اسـت..........بـيـا بـبـيـن مـلـكـش دسـت در ركـاب زده
...............................خرد كه ملهم غيب است بهر كسب شرف..............................
...............................ز بام عـرش صـدش بوسـه بر جـناب زده.................................


2- هر وقت كه هيچ چيز آرامم نكند، و مثل هميشه حافظ به دادم برسد، ناخودآگاه اين قطعه‌ي « شهريار» يادم مي افتد:

سـؤال كـرد رفـيـقـي بـه سـادگي از مــن
تو را كه اين همه افكار نغز و باريك است

چـرا مـثـال دگـر شاعران نه شــنگـولي
افق هميشه براي تو تنگ و تاريك است

پس از تامل بسيار گفـتمـش اي دوسـت
خجالتم چه دهي سبك من كلاسيك است

حالا ببخشيد ديگر، سبك من هم كلاسيك است...

3- توصيه‌ي امشب:
يك وقت‌هايي براي امتحانش هم شده، با يك عده‌ بيگانه‌ي كاملاً متفاوت با خودتان معاشرت كنيد. بعضي وقت‌ها، بعضي آدم‌ها – مثل من – آن‌قدر با امثال خودشان نشست و برخاست مي‌كنند، كه فكر مي‌كنند دنيا غزل حافظ است يا ديوان فروغ و... يك لحظه از
تصور بيهودگي اين همه دست و از تجسم بيگانگي اين همه صورت ترس برشان مي‌دارد...

4- اگر بخواهم احساس امشبم را خيلي خلاصه بگويم:
فيلم «10 » ِ «كيارستمي» را ديده‌ايد؟
آن جايي كه خانم نقش اول داستان با سوار كردن يك خانم خياباني ، او را از مهلكه‌اي كه خيلي توي فيلم معلوم نيست نجات مي‌دهد، و توي ماشين يك ديالوگ نه چندان طولاني بين آن‌ها برقرار مي‌شود، با پس‌زمينه‌ي خنده‌هاي ترسناك خانم خياباني كه انگار خانم پشت رل را به بازي گرفته...
اگرچه خانم پشت رل چيز خاصي بروز نمي‌دهد، اما من الان احساسي مشابه او دارم، اگر احساسش را بروز مي داد...

5- و كلام آخر:

حلقه‌هاي مداوم
پياپي
تا دوردست.
تصميم درست صادقانه.

با خود وفادار مي‌مانم آيا
يا راهي سهل‌تر اختيارمي‌كنم؟

مارگوت بيكل


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:36 PM یادداشتها (3)
February 17, 2006

samira-karami.jpg

عنوان مجموعه شعري‌ست كه امروز خوانده‌ام:

ديگري‌ها
سميرا كرمي
ناشر: انتشارات سخن‌گستر
(دبيرخانه‌ي دائمي چاپ و آثار دانشجويان كشور)

راستش من با اين شعرهاي جديد اصلاً رابطه‌ برقرار نمي‌كنم، درست و حسابي هم نمي‌فهمم‌شان، ولي بعضي عبارت‌هاي اين مجموعه – مثلاً 3 خط توي يك شعر – به دلم مي‌نشست، و گاهي خيلي زياد.
مي‌دانم كه يك همچين تعريفي بد تر از صد تا فحش ‌است، همين طور مي‌دانم كه اگر من به جاي خانم كرمي بودم و كسي با شعرهايم چنين كاري مي‌كرد، بي برو برگرد خفه‌اش مي‌كردم، ولي باز هم دوست دارم فقط همان چند خط را اين‌جا بنويسم.
اميدوارم كه من رو ببخشند.



هيچ كس الكي كه
الكلي نمي‌شود


وقتي به كسي دست‌ مي ‌دهم
كه تو نيستي
حوصله‌ي دست‌ها را
از دست ‌مي ‌دهم


شديداً به يك خود احتياج دارم
هوس خودكشي كرده‌ام


دل آورده‌ام كه دست ببرم در تو
دست برده‌ام در تو


زمين را كشيدم از زير پايم
كه روي پاي خودم باشم


دو تا مساوي بوديم
تو در من بيش‌تر از من در تو


گاهي گم مي شوم در كساني كه مثلاً ديگري‌ام
درگير مي‌شوم
ما فقط در كار هم بوديم در كنار هم نبوديم


فرارهاي هميشه من از خود به خود بود
بي خود بود
و دربه‌دري
به ديگري رفتن
من فقط از تو خون مي‌رسيد به دست‌هام به تو
دست چپم را با ديگرم گرفته‌ام كه خاطره‌ي دست‌هاي تو از دست نرود


هيسس! دارم به كسي كه نبايد
فكر مي كنم
[اگر اسم كسي در بود
مي‌شد بازش كرد؟]


در حدود محدود اين اتاق
ناحدود فكر كردن به تو


من تعارفي ندارم بلند بلند
بودن يا بودن
نبودني در كار نيست

- من هر كار كه مي‌توانستم كردم


دراااااز كشيده لاي كتاب مقدس
تا به هر چيز نا مقدس فكر كنم
بروم
اعتراف كنم من آدم خوبي بوده‌ام؟


توي ماندن ايروني
مجاز ايروني
اجازه مي‌دهيد جاز تا دوستتان داشته باشم
وجاز تا برقصيم
بي كه دل هم را بزنيم
بي كه
جا بزنيم
كه جاده كه جا كه بزند مي‌ماند
دو تا پاي لنگ و اوضاع سنگ‌ها را كه خودتان بهتر
...



نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:29 PM یادداشتها (2)
February 14, 2006

رفتم جلوي گيشه، كه بليط بگيرم، آقاهه تو گيشه‌اي پرسيد: :«خانم اقصائي؟» من با تعجب:« بله»
- بفرماييد. نياز به بليط نيست.

ديشب عمو طوفان زنگ ‌زده‌بود، پرسيد چرا نرفتم نمايش‌‌نامه‌خواني، پرسيدم مگه چند شنبه‌س؟
گفت:« دوشنبه» گفتم اصلاً يادم نبود. پرسيد فردا مي‌آم؟ گفتم:« مطمئن نيستم، چه طور مگه؟ كار خاصي قرارئه اجرا بشه؟» جواب درست و حسابي نداد، فقط گفت حتماً برم و كار رو ببينم.
صبح با عطي قرار كتابخونه داشتيم، كتابخونه‌ي اميراعلم، قرار شد بعدش هم با هم بريم تالار مولوي براي نمايش‌‌نامه‌خواني.
كتابخونه فوق‌العاده بود، يعني هم خيلي خوش گذشت، هم حسابي مفيد بود. دو و نيم هم زديم بيرون كه به موقع برسيم براي نمايش‌‌نامه‌خواني.

كار، كار طوفان بود، ولي «كابوس» كه اجرا شده‌بود، تو برنامه هم طوفان كار ديگه‌اي براي اجرا نداشت. همين‌طور كه با عطي مي‌رفتيم تو، چشمم افتاد به بروشور: « پيانو». ان‌قدر ذوق‌كرده‌بودم كه اگه جاذبه‌ي زمين ياري‌مي‌كرد حداقل 4-3 متري از زمين فاصله مي‌گرفتم!...
درباره‌ي پيانو قبلاً يه چيزايي نوشته‌بودم اين‌جا. اين‌كار رو خود طوفان نوشته، بر اساس نمايش‌نامه‌ي «فاسق» ِ «پينتر». منم حول و حوش مهر يه ويراستاري كوچولو كردمش، البته اون وقت نمي‌دونستم كار طوفان ئه.

خلاصه امروز سورپريز فوق‌العاده‌اي بود برام.

₪₪₪

اين يكي هم بدون شرح‌ئه!

ترانه

- امروز چه روزي است؟
- ما خود تمامي روزهاييم اي دوست
ما خود زندگي‌ايم به تمامي اي يار،
يكديگر را دوست‌مي‌داريم و زندگي مي‌كنيم
زندگي مي‌كنيم و يكديگر را دوست مي‌داريم و
نه مي‌دانيم زندگي چيست و
نه مي‌دانيم روز چيست و
نه مي‌دانيم عشق چيست.

ژاك پره ور

برگردان: شاملو



نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:24 PM یادداشتها (4)
February 11, 2006

داشتم مثل اكثر موقع‌هاي دلتنگي اين اواخر، كه سعي‌مي‌كنم حافظ نخونم - چون يواش‌يواش داشت حكم گرد نخود پيدا مي‌كرد- دفتر دوم مجموعه آثار شاملو( گزينه‌ئي از اشعار شاعران بزرگ جهان) رو ورق‌مي‌زدم، كه به اين هايكو از « موتوتوشي» برخوردم:

تو مي‌پنداري
كه شبي تنها خفتن و به زاري گريستن
چه مايه دير گذر خواهد بود؟

احساس كردم برام آشناس، من قبلاً يه ترجمه‌ي ديگه‌اي از اين شعر ديدم، رفتم دنبال شعراي ژاپني كه تو كتابخونه دارم، بالاخره تو « آواي جهيدن غوك» - ترجمه‌ي زويا پيرزاد- پيداش كردم؛

هيچ مي‌داني
شب چه بلند تواند بود
چون به سر آوري‌ش تنها و گريان؟

همين طور ترجمه‌ها رو با هم مقايسه‌مي‌كردم و فكر‌ مي‌كردم ترجمه چقدرمي‌تونه يه شعر رو گنگ و دير فهم كنه يا چقدر دل‌نشين و تاثير گذار، كه متوجه‌شدم بالاي صفحه نوشته هايكو از « مادر فرمانده ميچي تسونا» س. يعني اين دو تا ترجمه‌ي دو تا شعر متفاوت‌ئه؟...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:14 PM یادداشتها (1)
February 10, 2006

بعد از مدت‌ها امتحانم رو خوب دادم، طوري كه شك‍ـّم بين 19 و 20 ئه.
خب خوش‌حالي كافي‌ئه ديگه! حالا نوبت حال‌گيري‌ئه!
قرار اولم كه مي‌دونم كنسل شده، زنگ مي‌زنم براي قطعي كردن قرار دومم، يه كار ويراستاري‌ئه كه از يه ماه پيش هماهنگ كرديم. كار حاضر نيست! اين يكي هم كنسل!
به خودم مي‌گم آيدا جون، آروم، خب پيش مي‌آد. راه مي‌افتم زير بارون. قرار پرو لباس دارم، با مامان سر ساعت 11 قرار مي‌ذاريم. سر ساعت اون‌جام. مامان هنوز نرسيده. دختر فروشنده با اون لحن خاصش كه انگار كلمه‌ها را چهار بار تو دهنش غرغره مي‌كنه و بعد بيرون مي‌ده، مي‌گه:« به خدا همين الان مي‌خواستم باهاتون تماس بگيرم، بگم كارتون آماده نيست، عصر تشريف بياريد...»... خب اين هم سومي!
قرار بعدي ساعت 3 ئه، با عطي قرارئه بريم خريد. اين يه مورد رو مطمئنم كه مي‌شه روش حساب كرد. يعني از آسمون سنگ هم بباره، قرار عطي قراره. يه نگاه به ساعتم مي‌ندازم، 12ئه.
خب اين 3 ساعتو چي كار كنم؟
- من الان كجام؟
- سعدي.
Search مي‌كنم... كتاب‌خونه‌ي اميراعلم. هم بعد از مدت‌ها يه چند ورق كتاب مي‌خونم به سلامتي پايان امتحانات، هم با هدايت خدا بيامرز يه گپي مي‌زنيم تو حياط خونه‌شون. بهترين گزينه‌س.
كتاب‌خونه خلوت‌ئه، جز دو تا كفتر كه با هم اومدن درس بخونن(مثلاً) كس ديگه‌اي تو سالن نيست. «عادت مي‌كنيم» ِ «زويا پيرزاد» تو كيفم‌ئه. فصل 13. باز مي‌كنم. شروع‌مي‌كنم به خوندن... يواش يواش يادم مي‌ره كه روز خيلي جالبي نبوده. تا...
«س س س ــــــ برو قهوه‌ي داغ بخور، سيگار بكش و گريه كن. من هم بعضي‌ وقت‌ها گريه‌مي‌كنم.[...]»
مي‌رم اول بند، و از اول مي‌خونم... دوباره ، سه باره، چهار باره... دور ششم... يه دايره‌ي كوچيك رو كتاب چين بر‌ مي‌داره، نوشته‌هاش يه ‌ذره شفاف‌تر مي‌شن... و انگار يه چيزي كه سنگيني مي‌كرد يه جايي، نيست ديگه...
و ادامه مي‌دم:
نصرت سفره‌ي ناهار را جمع‌مي‌كرد، نعيم ظرف مي‌شست و ماه‌ منير پشت...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:14 AM یادداشتها (3)
February 05, 2006

ديروز از امتحان كه اومديم بيرون، ديديم تو دانشگاه غلغله‌س...چه خبرئه؟ كي اومده...بعله! آقاي حداد عادل ...براي هفتمين جشنواره‌ي ابن‌سينا، كه از پژوهش‌هاي برتر سال تقدير مي‌كنن، امسال رئيس مجلس رو، آقاي حداد عادل رو، دعوت كرده‌بودن به عنوان مهمان ويژه.
با بچه‌ها گفتيم بريم تو، ببينيم چه خبرئه و اينا، گفتن بايد بازرسي بدني بشيم! دم در تالار ابن‌سينا يه پاترول پارك بود كه توش از اين ريلاي بازرسي كيف و اينا كار گذاشته بودن (از همينايي كه تو فرودگاه هست) دم در هم يه gate گذاشته بودن و بالاخره با هزار مكافات اجازه‌ي عبور صادر شد!
توي سالن هم پر بود از گادي بارد هاي (شما دوست داشتين بخونين بادي‌گارد، ولي خب گادي بارد هم زيادي‌شون ئه) رنگارنگ آقا، خلاصه درد سرتون ندم...رفتيم، نشستيم. شكر كه يه ويژه‌نامه داده‌بودن دستمون، وگرنه به هيچ‌وجه نمي‌شد اون اراجيفو تحمل كرد. تا اين كه بالاخره نوبت سخنراني رئيس محترم مجلس شد. نمي‌دونم استاد هول‌كرده‌بودن يا چي كه ما اول خيلي سر در نمي‌آورديم از ارتباط حرفاشون... همه‌ش منتظر بوديم يه طوري بزنه به صحراي كربلا و از تسليحات هسته‌اي صحبت‌كنه ، ولي خوش‌بختانه بحث از طب بود و پزشكي قديم و جديد.
آقاي حداد عادل گفت يه مدت « تاريخ علم» درس مي‌داده و خيلي به تاريخ طب علاقه داشته و ... توي اين طب قديم نكاتي هست كه ممكن‌ئه راه‌هاي جديدي براي درمان امراض باشه. و به ما توصيه‌كرد:
« شما بريد اين كتب قديم مثل كتاباي ابن‌سينا رو، « شفا» و اينا رو بخونيد و آزمايش كنيد و نكات جديدي رو كه پيدا كرديد به علم روز اضافه كنيد.»

من و دوستان: $#*..%..+Ω§.....±..¤ ... !¿... آخه شازده...

پ.ن: نه...نه...نه؛ فكراي بد نكنيد! ايشون حتماً مي‌دونن كه « شفا»ي ابن‌سينا درباره‌ي فلسفه و منطق ئه، و اون كتابي كه درباره‌ي طب‌ئه: «قانون» ابن‌سيناس...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:34 PM یادداشتها (6)
February 01, 2006

هر روز مثل يك كپسول
سر ساعت
و آب رويش

رؤيا تفتي


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:34 PM یادداشتها (1)