Designed by ARDAVIRAF
March 30, 2006

Mohsen Zare_Iran.JPG


داشتم folder (شما بگيد پوشه‌ي ) عكس‌هاي روي hard (اين يكي رو هم به نظرم بايد بهش گفت سخت احتمالاً!) رو مرتب مي‌كردم، كه برخوردم به يه سري عكس از نمايشگاه كاريكاتور پارسال: «هفتمين نمايشگاه دوسالانه ي كاريكاتور تهران».
بر مي‌گرده به هفته‌ي دوم آبان، همون وقتي كه ارغوان حالش خوب نبود، و نتونستم عكس‌ها رو upload كنم.

هر چند كه خيلي گذشته، ولي هر چقدر با خودم سر و كله زدم، ديدم خيلي حيف‌ئه هيچي از اين عكس‌ها رو اين‌جا نذارم. براي اونايي كه فرصت نكرده‌ن برن از نزديك ببينن نمايشگاه رو، شايد جالب باشه، براي كسايي هم كه رفته‌ن و ديدن، شايد تجديد خاطره.

بخش ويژه‌ي نمايشگاه در مورد سالمندان بود. خب، با كاريكاتورهاي همين بخش شروع كنيم:

1- اگر بخوام فقط يك اثر رو انتخاب كنم، حتماً همين اثري‌ئه كه اول صفحه گذاشته‌بودم.
[هر چي كه از ديدن اين كاريكاتور حس مي كنين بنويسين برام، لطفاً، اگر حوصله داشتيد.]

2- View image">اين كار رو كه ديدم، از ته دل گفتم آخي...

View image">3- آخرين مدل‌هاي Gucci و Dior !

4- View image">حالا از نزديك...

5-View image"> «خانه‌اي روي آب» با اندكي تلخيص و تصرف!

6- View image">اين يكي ديگه بدون شرح‌ئه!

7- View image">اين يكي منو ياد مادربزرگم مي ندازه كه هميشه پدربزرگم رو محكوم به حواس پرتي مي كرد!

حالا چند تا نمونه از كارهاي آزاد:

1- View image">...FREEDO

2- View image">فكرشو بكنيد، اينو يه كاريكاتوريست عراقي كشيده...

3- View image">اين هم باز بدون شرح ئه!

4- View image">و بالاخره اين آخري، كه منو عجيب ياد خودم مي‌ندازه...

اين آقاي عكاسي هم كه عكسشون رو شيشه افتاده، دوست خوبم «حجت» ئه، كه زحمت گرفتن اين عكس‌ها هم به‌عهده‌ي ايشون بوده.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:07 AM یادداشتها (3)
March 24, 2006

دگمه‌ي Rew رو مي‌زنم و براي ششمين بار به آواز اين زن مجار گوش‌مي‌دم، صداش بي‌نظيرئه، مثل خلسه مي‌مونه، يه چيزي مثل ناله، يه حزن دل‌نشيني هست اون ته ته صداش؛ قلمو داره با رنگ قرمز تو زمينه تصوير مرد رو كامل مي‌كنه، مردي كه داره تنها شنا مي‌كنه، و كم‌كم انگار موج بر‌مي‌داره بدنش، داره شنا مي‌كنه، توي تپه‌هاي شني، توي صحرا، توي...، توي سراب شايد...

عنوان‌بندي «بيمار انگليسي» بدون اغراق زيباترين عنوان‌بندي‌اي كه تا حالا ديدم، و موسيقي‌ش، و « ژوليت برونش»‌ش، و...، باز هم صداي اين زن مجار...

The English patient.jpg

شايد به نظرتون عجيب باشه، اما « بيمار انگليسي» منو به‌نحو غريبي ياد «كازابلانكا» مي‌ندازه، فضا، آدم‌ها، لباس‌ها، استفاده‌ي قابل‌توجه از رنگ سفيد (خب! خب! يادم هست كه اون سياه سفيد بود، حالا شما بگيرين رنگ روشن) و يه بخش‌ عمده‌اي از داستان، اگر بخوام صادقانه بگم، دقيقاً بخشي كه اصلاً دوست‌ندارم!
ولي يه قسمت‌هايي‌ش كاملاً بكرئه، همون چيزهايي كه گفتم، به‌خصوص بازي فوق‌العاده‌ي « ژوليت بيونش».
حتي بخشي از داستان كه مربوط به زندگي اون‌ئه. يعني احساس مي‌كنم روي ديالوگ‌هاي اين آدم به اندازه‌ي ظرافتي كه توي چهره‌ش هست كار شده... يه قسمتي كه خيلي زياد به دلم نشست بين هانا (ژوليت بيونش) بود و اون افسر هندي ئه:
Hanna: If one night __ I didn't come to see you, what would you do
Officer: I try not to expect you
Hanna: Yeah, but if it got late__ and I hadn't shown up
Officer: Then I think there must be a reason
و وقتي هانا مي‌پرسه كه يعني :You wouldn't come to find me
سكوت مي‌كنه فقط و در نهايت مي‌گه:I do want to be found

من وقتي اين فيلم رو مي‌ديدم، نمي‌دونستم 9 تا اسكار برده، و مجموعاً تو 73 تا زمينه‌ تو جشنواره‌هاي مختلف نامزد شده يا جايزه برده، ولي الآن كه مي‌دونم به نظرم چيز غريبي نمي‌آد.
البته فيلم مال سال 1996 ئه، ولي خب، مثل همه‌ي چيزايي كه 900 سال بعد دست من مي‌رسند، بعدش هم500 سال بعد من فرصت‌مي‌كنم ببينم، اين فيلمه رو هم تازه ديدم.
به هر عنوان اگر احياناً نديديدش قبلاً، به شدت توصيه‌مي‌كنم ببينيدش حتماً.

₪₪₪

ديوونه غم نداره، هيچ چيزي كم نداره، حرفش و قلبش يكي‌ئه، ديوونه شو كي به كي ئه؟!
ديوونه...ديوونه...ديوونه شو ديوونه...

نه!نه!... اشتباه شد!...

فراري، فراري... فراري‌ام فراري...

نه!...نترسيد حالم خوب‌ئه! منصور هم گوش‌نكردم! دارم

007167.jpg

«ديوانه‌وار» ‍ِ «كريستيان بوبن» رو مي‌خونم. يه حال با حالي‌ئه؛ حالا تموم بشه، شايد بيش‌تر نوشتم درباره‌ش.

₪₪₪

صدا و سيماي عزيزمون مرحمت كردند،« خيلي دور، خيلي نزديك» رو هم نشون دادند، البته طبعاً با مقادير متنابهي قيچي‌كاري!
نمي‌فهمم چيزهايي كه تو سينما اسلام رو به‌خطر نمي‌ندازه چرا تو تلويزيون مضر مي‌شه يهو...

اين بار كه « خيلي دور، خيلي نزديك» رو مي‌ديدم، يه احساس متفاوتي داشتم، كلاً به چيزهاي متفاوتي فكر مي‌كردم، بيش‌تر به اين كه: بعضي چيزها يا كس‌ها وقتي نزديكت هستند، چه‌قدر ممكن‌ئه خودتو دور احساس‌كني نسبت بهشون، و وقتي دور شدند، به‌طور عجيبي احساس كني چه‌قدر نزديكي بهشون...
خيلي پيچيده شد؛ بي خيال...

₪₪₪

فكر كنم كافي‌ئه براي امشب.
فقط يك چيزي:
اگه موسيقي « بيمار انگليسي» رو داشتيد، يا جايي رو سراغ داشتيد كه بشه تهيه‌ش كرد و به من خبر نداديد، مشمول ذمه ايد!


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:41 AM یادداشتها (4)
March 20, 2006

طي چند سال گذشته، معمولاً اولين تقويمم رو از «انديشه‌سازان» هديه مي‌گرفتم. يادم‌ئه پارسال سال‌نامه‌ي انديشه‌سازان رو كه دست‌گرفتم، اولين چيزي كه توش نوشتم اين بود:

شنبه چون جمعه، پار چون پيرار
نقش هم رنگ مي‌زند رسام(1)

بعد با خودكار سبزي كه دستم بود، روش يه ضربدر گنده كشيدم و نوشتم:

امروز روز ديگري است
نوروز روز ديگري است

يه قانون قديمي هست كه همه‌ي مشاورا بهش اعتقاد دارن: هر چي لحظه‌ي اول بدون سبك - سنگين كردن زيادي به ذهنت برسه، درست‌ئه، جوابي كه پاك ‌كني و بعداً درستش كني اتفاقاً غلط از آب در مي‌آد!
84 من هم داستانش يه چيزي بود تو همين مايه‌ها! يعني الآن كه فكر مي‌كنم مي‌بينم چيزي كه اول نوشته‌بودم، درست‌تر بود.

آخر سال كه‌ مي‌شه همه‌ي اتفاق‌هاي سال مرور مي‌شن توي ذهنم، انگار كه بخوام نمره بدم به سالي كه گذشته، يا شايد نمره بدم به خودم...
به‌خصوص به روابطم با آدم‌ها، روابطم با كسايي كه اومده‌ن و رفته‌ن، اون‌هايي كه مونده‌ن، و اون‌هايي كه نيومده، رفته‌ن....، و طبعاً نقش خودم تو اين رفتن و موندن...

84 سال پري بود، پر از همه چيز. شايد بشه گفت اگه مشتق بگيريم از تابع زندگي چند ساله‌م اكثر اكسترمم‌هاش رو 84ئه، حالا مي‌نيمم و ماگزيممش بماند...
بيش‌تر از43 عنوان كتاب خوندم؛
براي اولين بار تو يه جاي رسمي نوشتم؛
اولين كتابم منتشر شد ( البته بگذريم كه سال 82 ترجمه‌ش كرده‌بودم!)؛
و با فاصله‌ي كمي دو تا كتاب ديگه ترجمه كردم؛
تصميم جدي گرفتم كه تو زمينه‌ي كاري قبلي‌م (مشاوره‌ي كنكور) كارنكنم، و كمي رياضيات وارد زندگي‌م كنم، چيزي كه كم‌بودش خيلي زياد احساس مي‌شد؛
با رشته‌م آشتي كردم، به قول اون آقاهه توEyes Wide Shut كه مي‌گفت:
"Once a doctor, Always a doctor" ؛
جايي كه سه سال عاشقانه توش كار كرده‌بودم، تعطيل شد؛
حتي يه داستان جدي خوب نتونستم بنويسم؛
فرانسه رو شروع نكرده، مجبور شدم ولش كنم؛
يكي از عزيزترين كسانم سرطان كولون گرفت كه هنوز هم باهاش درگيرئه؛
و...
بي‌خود دارم زور مي‌زنم. 84 هر چي كه بود، پر، سرشار، لبريز، لب‌سوز، لب‌دوز (!)، سال خوبي نبود.

اميدوارم 85 سال خوبي باشه.
از وقتي يادم مي‌آد هميشه تو سال نو براي آدم‌ها آرزوي شادي و سلامتي كردم.
اين اولين سال‌ئه كه من تو وبلاگم دارم براي سال نو آرزو مي‌كنم، دوست دارم به اون دعاي هميشگي‌م يه چيزي اضافه كنم:

RBP0028086_P.JPG

خدایا

سرنوشت مرا خیر بنویس . تقدیری مبارک.
که آن‌چه را که تو زود می‌خواهی دیر نخواهم
و
چیزی را که تو دیر می‌خواهی زود نخواهم. (2)

(1) از زنده‌ياد شاملو
(2) [فكر كنم از] دکتر علی شریعتی


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 06:27 PM یادداشتها (4)
March 14, 2006

در بيشه فاخته‌اي كه آواز مي‌خواند لابد چشمانش را بسته‌بود و باد به غبغب انداخته‌بود و مثل هميشه شيرين و غمناك مي‌خواند كه همواره چنين بوده و همه چيز مي‌گذرد، اما دگرباره از نو آغاز مي‌شود.

لئو تولستوي


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:00 AM یادداشتها (5)
March 07, 2006

14 سال از 14 اسفند 1370 گذشت.
14 سال با ... با تكرار خاطراتي كه به روز نمي‌شوند، خاطرات محدودي كه بايد چشم‌هايت را تنگ كني، فكر كني كه كدامش اول‌تر اتفاق افتاده بود و كدامش بعداً تر...
گاهي وقت‌ها فشار مي‌آورم به ذهنم كه چهره اش را، چهره‌ي واقعي‌اش را، نه آن تصوير قاب‌گرفته‌ي روي ديوار را به‌خاطر بياورم، و صدايش را... وقتي مي‌بينم فراموش‌شده‌است، كامل كامل...بي آن‌كه حتي ردي ازش بماند، مستاصل مي‌شوم.
هيچ چيز باقي نمانده است. زمان، همه چيز را شسته است.
14 سال گذشته‌است. و من حتي نمي‌توانم 14 خط درباره‌‌ي پدرم بنويسم...
به چه كسي مي‌توان گفت؟...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:57 PM یادداشتها (4)