



|
|
|
|
|
March 30, 2006
هر چند كه خيلي گذشته، ولي هر چقدر با خودم سر و كله زدم، ديدم خيلي حيفئه هيچي از اين عكسها رو اينجا نذارم. براي اونايي كه فرصت نكردهن برن از نزديك ببينن نمايشگاه رو، شايد جالب باشه، براي كسايي هم كه رفتهن و ديدن، شايد تجديد خاطره. بخش ويژهي نمايشگاه در مورد سالمندان بود. خب، با كاريكاتورهاي همين بخش شروع كنيم: 1- اگر بخوام فقط يك اثر رو انتخاب كنم، حتماً همين اثريئه كه اول صفحه گذاشتهبودم. 2- View image">اين كار رو كه ديدم، از ته دل گفتم آخي... View image">3- آخرين مدلهاي Gucci و Dior ! 4- View image">حالا از نزديك... 5-View image"> «خانهاي روي آب» با اندكي تلخيص و تصرف! 6- View image">اين يكي ديگه بدون شرحئه! 7- View image">اين يكي منو ياد مادربزرگم مي ندازه كه هميشه پدربزرگم رو محكوم به حواس پرتي مي كرد! حالا چند تا نمونه از كارهاي آزاد: 1- View image">...FREEDO 2- View image">فكرشو بكنيد، اينو يه كاريكاتوريست عراقي كشيده... 3- View image">اين هم باز بدون شرح ئه! 4- View image">و بالاخره اين آخري، كه منو عجيب ياد خودم ميندازه... اين آقاي عكاسي هم كه عكسشون رو شيشه افتاده، دوست خوبم «حجت» ئه، كه زحمت گرفتن اين عكسها هم بهعهدهي ايشون بوده.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:07 AM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 24, 2006
دگمهي Rew رو ميزنم و براي ششمين بار به آواز اين زن مجار گوشميدم، صداش بينظيرئه، مثل خلسه ميمونه، يه چيزي مثل ناله، يه حزن دلنشيني هست اون ته ته صداش؛ قلمو داره با رنگ قرمز تو زمينه تصوير مرد رو كامل ميكنه، مردي كه داره تنها شنا ميكنه، و كمكم انگار موج برميداره بدنش، داره شنا ميكنه، توي تپههاي شني، توي صحرا، توي...، توي سراب شايد... عنوانبندي «بيمار انگليسي» بدون اغراق زيباترين عنوانبندياي كه تا حالا ديدم، و موسيقيش، و « ژوليت برونش»ش، و...، باز هم صداي اين زن مجار...
شايد به نظرتون عجيب باشه، اما « بيمار انگليسي» منو بهنحو غريبي ياد «كازابلانكا» ميندازه، فضا، آدمها، لباسها، استفادهي قابلتوجه از رنگ سفيد (خب! خب! يادم هست كه اون سياه سفيد بود، حالا شما بگيرين رنگ روشن) و يه بخش عمدهاي از داستان، اگر بخوام صادقانه بگم، دقيقاً بخشي كه اصلاً دوستندارم! من وقتي اين فيلم رو ميديدم، نميدونستم 9 تا اسكار برده، و مجموعاً تو 73 تا زمينه تو جشنوارههاي مختلف نامزد شده يا جايزه برده، ولي الآن كه ميدونم به نظرم چيز غريبي نميآد. ₪₪₪ ديوونه غم نداره، هيچ چيزي كم نداره، حرفش و قلبش يكيئه، ديوونه شو كي به كي ئه؟! نه!نه!... اشتباه شد!... فراري، فراري... فراريام فراري... نه!...نترسيد حالم خوبئه! منصور هم گوشنكردم! دارم
«ديوانهوار» ِ «كريستيان بوبن» رو ميخونم. يه حال با حاليئه؛ حالا تموم بشه، شايد بيشتر نوشتم دربارهش. ₪₪₪ صدا و سيماي عزيزمون مرحمت كردند،« خيلي دور، خيلي نزديك» رو هم نشون دادند، البته طبعاً با مقادير متنابهي قيچيكاري! ₪₪₪ فكر كنم كافيئه براي امشب.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:41 AM ● یادداشتها (4)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 20, 2006
طي چند سال گذشته، معمولاً اولين تقويمم رو از «انديشهسازان» هديه ميگرفتم. يادمئه پارسال سالنامهي انديشهسازان رو كه دستگرفتم، اولين چيزي كه توش نوشتم اين بود: شنبه چون جمعه، پار چون پيرار بعد با خودكار سبزي كه دستم بود، روش يه ضربدر گنده كشيدم و نوشتم: امروز روز ديگري است يه قانون قديمي هست كه همهي مشاورا بهش اعتقاد دارن: هر چي لحظهي اول بدون سبك - سنگين كردن زيادي به ذهنت برسه، درستئه، جوابي كه پاك كني و بعداً درستش كني اتفاقاً غلط از آب در ميآد! 84 سال پري بود، پر از همه چيز. شايد بشه گفت اگه مشتق بگيريم از تابع زندگي چند سالهم اكثر اكسترممهاش رو 84ئه، حالا مينيمم و ماگزيممش بماند... اميدوارم 85 سال خوبي باشه. خدایا سرنوشت مرا خیر بنویس . تقدیری مبارک. (1) از زندهياد شاملو
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 06:27 PM ● یادداشتها (4)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 14, 2006
در بيشه فاختهاي كه آواز ميخواند لابد چشمانش را بستهبود و باد به غبغب انداختهبود و مثل هميشه شيرين و غمناك ميخواند كه همواره چنين بوده و همه چيز ميگذرد، اما دگرباره از نو آغاز ميشود. لئو تولستوي
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:00 AM ● یادداشتها (5)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 07, 2006
14 سال از 14 اسفند 1370 گذشت.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:57 PM ● یادداشتها (4)
|
||
|
|
|