Designed by ARDAVIRAF
April 16, 2006

مادربزرگ مادرم يه باغ خيلي بزرگ داشته، با درخت‌هاي مختلف، بيش‌تر انگور و گردو. ارثيه‌ي پدري‌ش بوده، و مهر عجيبي داشته به زمين و خاك. تا لحظه‌اي هم كه زنده‌بوده، نگذاشته به يه وجبش هم دست بزنن.
مامان مي‌گه چيز زيادي از اون روزا و اون باغ يادش نمونده، جز اين‌كه باغ پر از مار بوده، شب كه زير درختي غذا مي‌خوردن و چيزي از غذا زمين مي‌ريخته، مارها جمع‌مي‌شده‌ن زير درخت. و «خانوم» -اسمي كه مادربزرگ مادرم رو بهش صدا مي‌زدن، اسم اصلي‌ش «جيران» بوده - هميشه نگران‌بوده كه مبادا نوه‌هاشو مار نيش‌بزنه.
تا اين‌كه يه روز يه مارگير آورده تو باغ. مامان مي‌گه مارگيره همه‌ي ما بچه‌ها رو دور خودش جمع‌كرد و شروع‌كرد به ورد خوندن. مامان مي‌گه مار بود كه از زير خاك، لاي بوته‌ها، شاخه‌ي درخت‌ها ، از زمين، از آسمون مي‌اومد بيرون؛ مارها حلقه‌زده‌بودن دور ما و پيرمرد پلك نمي‌زد و بدون وقفه به همون زبون خاص خودش ورد مي‌خوند.
وردش كه تموم شد، مارها خزيدند تو لانه‌هاشون و پيرمرد به خانوم گفت: «مارها ديگه به نوه‌هات كاري ندارن.»

مامان تعريف‌مي‌كنه، يه بار خاله «منيژه» ‌م كه خيلي بچه بوده اون وقتا، بدون اين‌كه بفهمه پاشو گذاشته رو يه بچه ماري. و مادر بچه مار اين صحنه رو ديده، اول گذاشته دنبال خاله‌م، بعد... انگار كه فلج‌شده‌باشه، دور خودش پيچيده و از يه درختي بالا رفته، چسبيده به يه شاخه‌اي و تا جايي كه تونسته شاخه رو فشار داده... و به خاله‌م فقط نگاه‌كرده، فقط نگاه‌كرده...

اين روزها، عجيبم. دنبال يه شاخه مي‌گردم، و آهسته توي دلم زمزمه مي‌كنم:« لعنت به هرچي م‌... ا...ر... گ..‌. ي ...»


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:16 PM یادداشتها (4)
April 11, 2006

ديشب اولين كشيك من تو بيمارستان سينا بود. ان قدر خسته و عصبي بودم كه حوصله‌ي نوشتن هيچ چيز رو نداشتم. ولي واقعاً حيف‌ئه كه يه همچين خاطرات عزيزي ثبت نشه يه جايي!
خب، قبل از اين كه بريم سر method وresult و... من يه abstract بگم خدمتتون، كه دوست نداشتيد بقيه‌ي مقاله رو نخونيد.
ببخشيد، من رسماً شرمنده‌م، ولي، توي اورژانس مراكز درماني آموزشي سگ صاحابشو نمي‌شناسه... (مي‌بخشيد اگر مؤدبانه‌تر از اين نمي‌شد).

بذاريد از اول شروع كنم:
هر دانشكده اي يه كتابخونه داره ، و تعداد زيادي كتاب طبعاً. دانشجوهاي هر رشته‌اي هم بالاخره يه ساعاتي رو به استفاده از اين كتابا اختصاص مي‌دن، بالاخره كتاب با كتاب فرق مي‌كنه، يه كتابي خوب نوشته‌شده، كمياب‌ترئه، كيفيت چاپش خوب‌ئه و... خلاصه زياد ورق مي‌خوره. يك كتابي هم مي‌بيني هيچكي سراغش نمي‌ره.
حالا توي دانشكده‌هاي پزشكي، اورژانس و درمانگاه حكم همين كتابخونه‌‌ها رو داره، و اگه گفتيد كتاباش چي‌ئن؟...حالا فرض بفرماييد كتابدار محترم (همينايي كه رو تابلوهاشون درشت‌تر از اسمشون مي‌‌نويسند: «عضو هيئت علمي دانشگاه علوم پزشكي...») هم در منزل، در خواب ناز تشريف دارن، كه مبادا فردا بدخواب بشن و خداي نكرده، با مراجعين اصلي‌شون تو office شخصي بد برخورد كنن.
كتاب اول ديشب: يه پسربچه‌ي 12-11 ساله‌. طفلك حرف هم نمي‌تونست بزنه، لال بود. از دوچرخه افتاده‌بود، و ساق پاش شكسته‌بود، با جابه‌جايي زياد، و به‌ طور مشهودي داشت درد مي‌كشيد. هر روپوش سفيدي به بهانه‌ي معاينه، يك بار مچ اين بچه رو مي‌چرخوند و صداي ناله‌ي اين بچه مي‌پيچيد توي كل اورژانس... آخه يكي نبود بگه استخواني كه به اين وضوح از جاش تكون خورده، كه ديگه نياز به معاينه نداره. به قول دكتر صالحي مي‌گه اين ديگه amme sign ئه! يعني عمه‌ي منم مي‌تونه تشخيصش بده!
حالا معاينه‌كرديد خير سرتون، حداقل يه كاري هم براي مريض بكنيد...خب از اون‌جايي كه يه شكستگي ساده‌س، و هيچ نكته‌ي قابل توجهي نداره، مي‌شه رفت سراغ موارد جالب‌تر! (به زبون لري يعني فداي سرت اگه من خيلي... ببخشيد، يعني فداي سرت اگه براي گرفتن يه عكس ساده ،3 ساعت جلوي در راديولوژي كاشته‌شدي!...)
خب مهرداد (اسم همين طفل معصوم) رو بذاريد همين‌جا، تا بريم سراغ كتاب‌هاي جالب تر!

يه آقاي 81 ساله‌اي كه لگنش شكسته. من معاينات رو نمي‌نويسم، بي‌زحمت خودتون تصور كنيد! بريم به اتاق راديولوژي:
رزيدنت راديولوژي كه، استغفرالله! كلاسش خيلي بالاتر از اين‌هاست كه اون ساعت شب تو اورژانس تشريف‌داشته‌باشن! توي اتاق راديولوژي دو تا جوجوي بزك كرده نشستن، با لبخندهايي متين و با فواصل مناسب به رزيدنت كشيك.... كه فرق آف و با لاف نمي‌فهمن، و اگر خلاصه بخوام بگم دقيقاً 1 ساعت و 20 دقيقه وقت صرف‌مي‌كنند، تا چيزي نزديك 15 تا كليشه‌ي كج و معوج از لگن اين پيرمرد فلك‌زده تحويل بدن، كه به زحمت مي‌شه چهار تا نماي درست از بينشون سوا كرد!

حالا با اين case جالب چه بايد كرد؟ آهان! نكته همين جاست! يه روش خاصي هست به نام tiptoe يا fly ، همون كلاغ، پــــر! گنجشك، پــــر! يعني اين‌كه بايد حداكثر تلاشتو بكني براي متقاعد كردن همراهاي مريض، كه پر بكشند به يه مركز درماني ديگه! و البته مريضشون رو هم با خودشون ببرند!
.
.
.
بسه ... ديگه خودم هم حوصله‌ي نوشتن بقيه‌شو ندارم...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:11 PM یادداشتها (7)
April 07, 2006

Lale2.JPG

Hear my silent prayer
Heed my quiet call
When the dark and blues surround you
Step into my sigh
Look inside the light
You will know that I have found you
.
.
.
ساقي بيار باده كه ماه صيام رفت / در ده قدح كه موسم نامـوس و نام رفت
وقت عزيز رفت بيا تا قضا كنيم / عمري كه بي حضور صراحي و جام رفت

پ.ن 1:عكس كار خودم‌ئه.

پ.ن 2: "Dreamcatcher" از مجموعه‌ي "The Secret Garden" ساخته‌ي « Nikki Matheson» (تراك 4 از CD II ).[ من قبلاً به اشتباه «زبيگنيف پرايزنر» رو به‌عنوان آهنگساز معرفي‌كرده‌بودم]

براي تهيه‌ي آلبوم، مي‌تونيد به كتاب‌فروشي انتشارات پنجره – سهروردي شمالي، ميدان پاليزي – مراجعه كنيد، يا براي تحويل در منزل با شماره‌ي 88511060 تماس بگيريد.
ضمناً همين‌جايي كه گفتم، انتشارات پنجره، دوشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها پاتوق دوستداران موسيقي كلاسيك‌ئه. اگر علاقمند باشيد بهتون توصيه‌مي‌كنم حتماً يه سري بزنيد، مطمئنم كه پشيمون نمي‌شيد.

پ.ن 3: از حافظ.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 05:06 PM یادداشتها (6)