404 Not Found

404 Not Found

The server can not find the requested page:

rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80)

Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster.


Designed by ARDAVIRAF
May 31, 2006


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:50 PM یادداشتها (0)
May 27, 2006

همچنان دارد تعريف‌مي‌كند، از مديترانه كه وقتي با تله‌كابين پايين مي‌آيي انگار دامني، ساحل را آرام بغل‌كرده، از خيابان‌هاي عريض تميز، و از خانه‌هاي سفيد با پشت‌بام‌هاي شيرواني نارنجي و زرشكي كه بين ديوارهايش آدم‌هاي شاد زندگي‌مي‌كنند. احساس‌مي‌كنم ديگر وجب به وجبش را مي‌شناسم، طوري كه اگر رهايم كنند يك گوشه‌ي شهر، صاف مي‌روم به همان رستوران نزديك ساحل، تا در هلهله‌ي آن عده جواني كه براي تولد دوستشان جمع‌شده‌بودند، شريك شوم و مثل مامان از كيك تولدشان بچشم، و بلند شويم همگي برقصيم و رستوران را روي سرمان برداريم...نمي‌‌دانم با چه آهنگي، شايد با «شب لبناني» ِ « كريس د بورگ » ...

صندل‌هايم را در آورده‌ام، از بندهايشان آويزان‌كرده‌ام روي دوشم، هنوز دارم لب ساحل قدم‌مي‌زنم خيره به جايي كه آسمان دريا مي‌شود، كه مي‌پرسد:« اين‌جا چه خبر؟ امن و امون‌ئه؟ سكه گرون‌تر نشده؟»
بلند مي‌شوم، چاي بايد دم‌كشيده‌باشد. از نشيمن صداي آيسان مي‌آيد كه دارد قضيه‌ي كاريكاتور« ايران جمعه» و درگيري‌هاي اخير تبريز را تعريف‌مي‌كند، استكان‌هاي چاي را طوري ‌مي‌چرخانم كه دسته‌شان رو به جلو و چپ باشد. صداي تلويزيون زيادي بلند است، مجري يكي از اين كانال‌هاي (مثلاً) سياسي‌ست كه دارد با همراهي يكي كه پشت خط است، باز به زمين و آسمان فحش‌مي‌دهد. سيني را مي‌گيرم جلوي خاله‌جان. علي تلويزيون را خاموش‌مي‌كند، خم‌مي‌شوم سمتارسلان : «چاي‌مي‌خوري خاله؟» شست و اشاره را نگه‌مي‌دارم روبروي‌ هم:« تو استكان كوچولو؟» مي‌دود بغل سولماز، و بعد از چند ثانيه تبادل نظر درگوشي، سولمازجواب مي‌دهد:« نه، مرسي».
علي تعريف‌مي‌كند: بانك ملي چهاراه آبرسان، همان ساختمان سفيد 5 طبقه، را يكجا به آتش كشيده‌اند، مامان نچ نچ مي‌كند و سر تكان‌مي‌دهد. در يكي از اين شيريني‌هايي را كه مثل باقلواي خودمان است باز مي‌كنم. دخترخاله كوچكه كه تا الان داشت با موبايل صحبت‌مي‌كرد، مي‌نشيند بين سولماز و خاله‌جان؛ با آب و تاب مي‌گويد:« همشهري! بالاخره تلفات هم داديد!» همين‌طور كه آخرين استكان توي سيني را بر مي‌دارد، ادامه‌مي‌دهد:« پسرعموي دوستم،« زهره»؛ البته گويا چند بار اخطار داده‌ن، تير هوايي هم شليك كرده‌ن، ولي ديده‌ن گوشش بدهكار نيست، ديگه زدنش ـــ» ظرف شيريني را مي‌گيرم جلويش:« چند سالش بوده؟» يكي از آن‌هايي را كه رشته‌هايي مثل اسپاگتي ازش آويزان‌شده، بر مي‌دارد:« چه‌ مي‌دونم، 20 ــ24 ـ هم‌سن خودامون بوده؛ دانشجو بود ديگه!» و بعد خيلي حرفه‌اي، از بين لب‌هاي زياد قرمز، نوك انگشتش را آرام گاز مي‌زند كه نوچي شيريني را بگيرد.
مامان مي‌پرسد:« حالا اين كاريكاتوره چي بوده كه همچين الم شنگه‌اي راه انداخته؟» دختر خاله كوچكه كه مثل زن آئورليناي دوم، از 15 سالگي اين قابليت را در خودش كشف‌كرده كه مي‌تواند با اشراف از شكار، با اسقف‌ها از مذهب، با فرماندهان خارجي درباره‌ي سياست، و با پاپ درباره‌ي خدا صحبت كند(!) جواب‌مي‌دهد:« هيچي! چند تا سوسك كشيده، كه نشستن دور يه ميز، با هم تركي صحبت‌مي‌كنن!»
نظر كارشناسي بعدي جواب دخترخاله كوچكه را تكميل‌مي‌كند:« نه بابا! مي‌گن سوسكا تو دستشويي بودن و ...»
مامان مي‌گويد:« اه، اه، اه...خب، حق دارن بهشون بر بخوره ـــ»
ارسلان، تشنه‌اش است، آيسان يك نگاهي مي‌اندازد به من، نمي‌تواند بلند شود، دارد بادكنك باد مي‌كند، دنبال ليوان پلاستيكي نمي‌گردم، فقط يك زيرسيگاري بر مي‌دارم، ليوان را تا نصفه پر مي‌كنم و مي‌دهم به ارسلان؛ و بي‌ وضو مي‌دوم توي صف نماز:« نه بابا! شورش كردن! يه مطلب طنزي"> بوده با اين عنوان كه:« چه طور در مبارزه با سوسك‌ها سوسك نشويم!» گفته روش اول مبارزه با سوسكا اين‌ئه كه: باهاشون به گفتمان بشينيم ، فقط مشكلش اين‌ئه كه هيچ كس زبون سوسك‌ها رو درست بلد نيست ــ» زيرسيگاري را مي‌گذارم جلوي مامان، « بعد يه سوسك كشيده كه نشسته پشت ميز، روبه‌روي يه آقايي؛ آقاهه بهش مي‌گه: « سوسي، سوسكينگ...»، سوسكه هم جواب مي‌ده:« نمنئه؟»
خاله جان يك دانه توت از ظرف توتي كه خودش آورده مي‌گذارد توي دهانش و لعنت مي‌فرستد به فروشنده، كه نصف بيش‌تر توت‌هايش كال‌اند.
اضافه‌مي‌كنم:« آخه ديگه « نمنئه» رو اون‌قدر فارس‌ها استفاده‌كرده‌ن، كه اصلاً تركي به حساب نمي‌آد. من كه فكر مي‌كنم اعتراضشون بيش‌تر نقض غرض بود، اين‌كه گفته كسي زبون سوسك‌ها رو بلد نيست، ترك‌ها با اين عكس‌العملشون ثابت‌كردن حداقل تو اين يه زمينه چيزي از سوسك‌ها كم ندارن!» روزنامه‌ي چهارشنبه را از زير ميز بر مي‌دارم و دنبال صفحه‌ي اول مي‌گردم، « بي چاره‌ها تو هفته‌ي گذشته 3 بار عذرخواهي كرده‌ن از ملت، گفته‌ن كه عمدي نبوده ـــ» گوشي دخترخاله كوچكه مي‌لرزد، مدل گوشي‌هايمان عين هم است، فقط رنگشان فرق دارد، و زنگشان. روزنامه را مي‌گذارم روي ميز بين ظرف توت و شيريني، عكس يك اتاق اداري‌ست، يك دفتر روزنامه شايد، خلوت خلوت با چند تا روزنامه‌ي ايران روي يك ميز كار شلوغ شلوغ.
علي مي‌گويد:« بچه‌ها sms ‌زدن: هر كس كي بي‌طرف دي، فارس دان دا بي‌شرف دي! [هر كسي كه بي‌طرف است، از فارس‌ها هم بي‌شرف‌تر است!] »
با خودم فكر مي‌كنم به جز جوك، چيزهاي ديگري هم با sms مي‌توان فرستاد! مطمئنم اگر قضيه‌ي استقلال آذربايجان پيش بيايد، منكر ترك بودنم مي‌شوم و ياد آقاجان مي‌افتم كه هميشه از پسرعموها و اقوامش تعريف‌مي‌كرد كه ماندند آن طرف ارس و اين‌ها ماندند اين طرف آب. خاله‌جان مي‌گويد: « اين‌ها كه ترك‌ها را مي‌شناسند، نبايد از اين شوخي‌ها بكنند!»
مامان سر تكان‌مي‌دهد: « سياست بي پدر و مادرتر از اين حرفاس! » و تعريف‌مي‌كند سال 56 كه آب‌ها قشنگ از آسياب افتاده بود و « آقا» مي‌رفت كه فراموش‌شود، آقاي نمي‌دانم كي‌اك يك مقاله نوشت توي كيهان يا اطلاعات، كه اين آقا يك هندزاده است كه حتي ختنه نشده... كه يكهو قم آشوب شد، بعد تبريز مثل انبار باروت رفت هوا، و بعد هم ديگر نتوانستند جمعش كنند و اين شد كه شد. پك عميقي به سيگارش مي‌زند، گونه‌هايش تو مي‌رود، لب‌هايش عين لب‌هاي آقاجان است قبل از آن‌كه بيفتد به رختخواب. آرام حرف‌مي‌زند و بي‌قيد، درست مثل «خان حاكم» توي هزاردستان؛ مي‌گويد:« آن‌ وقت‌ها مي‌گفتند لازم است، سوپاپ اطمينان است، اگر هم فشاري باشد، يك فسي مي‌كند و مي‌خوابد ـــ» خاكستر سيگار را مي‌تكاند در زيرسيگاري بلور« مي‌گفتند هم مخالف و موافق را مي‌شناسند، هم يك جور تخليه ـــ »

« يك جور تخليه مي‌خوان جوان‌ها! مشهدي‌ها تجربه‌ش رو نداشتند، شب قبل از اعلام نتايج يه دو تا كله‌گنده رو مي‌آري، يه نشستي تشكيل مي‌دي، فضاي باز و اين حرف‌ها ـــ دانشجوها چند كلمه حرف كه بزنند، يه چند تا فحش و بد و بيراه كه بگن، همه‌شون آروم مي‌شن... مي‌دونين اين جماعتي كه مي‌نويسند و اين‌ها كه ديگه رو شاخشون‌ئه! » قيافه‌ي حق به جانبي مي‌گيرد:« ما هميشه قبل از مراسم اختتاميه‌ي اين جور جشنواره‌ها، از قبل، فكر يه همچين برنامه‌اي رو مي‌كنيم. فقط هزينه‌كردن كه نيست، اين ‌كارها قلق داره، تجربه مي‌خواد كه دانشگاه مشهد ـــ»
ناباورانه مي‌پرسم:« يعني واقعاً اختتاميه‌ي جشنواره‌ي مطبوعات برگزار نشد؟! يعني اسامي كارهاي برتر و اينا ـــ»
« آقاي س» مي‌گويد:« نه ديگه! دانشجوها ريختن اون وسط وـــ»
بقيه‌ي حرف‌هايش را نمي‌شنوم، دلم براي خودم مي‌سوزد كه با چه مصيبتي آراي داوري نهايي را جمع‌كرده‌بودم، ‌عرض كم‌تر از دو هفته؛ موبايل‌ها كه يا در دست‌رس نبودند، يا خاموش، يا مثلاً دست خانوم طرف بود، كه تو مجبور بودي چهار ساعت توضيح بدهي كي هستي و با شوهر اين خانم محترم چه كار داري!
مي‌گفتند فلان ساعت زنگ بزن، فلاني حتماً خانه است؛ زنگ كه ‌مي‌زدي، مي‌ديدي سر درد دلشان باز ‌شد كه اگر پيدا كرديد آقاي فلاني را بگوييد به خانه هم سر بزند، كه هيچ‌وقت نيست و...
يا اگر پيدايشان مي‌كردي تازه بايد غرولندهايشان را مي‌شنيدي كه سرشان خيلي شلوغ است و فرصت داوري ندارند و...
البته يك چند نفري هم استثنا پيدا مي‌شد بينشان مثل « مانا نيستاني» كه اگر مادرش مي‌گفت:« مانا 9 خونه‌س، همون موقع زنگ بزن دخترم.» برخلاف اكثر مطبوعاتي‌ها مي‌شد همان ساعت پيدايش كرد، و وقتي پيدايش مي‌كردي با وجود همه‌ي گرفتاري‌هايش طاقچه بالا برايت نمي‌گذاشت، و آن قدر آقا بود كه همه‌ي آثار [طرح، طرح روي جلد، صفحه‌آرايي و كاريكاتور] را يك شبه ببيند، و فردا صبح نتايج را با اصل آثار، صحيح و سالم به دستت برساند.

مثل هميشه‌ي بعد از حرف‌هاي جدي همه سكوت‌كرده‌اند؛ آيسان خم‌مي‌شود توي گوشم يواش مي‌گويد:« ساكي، سوكي، سوكسي ـــ» يكي از ابروهايم را بالا مي‌دهم و مي‌گويم:« نمنئه؟!» و هر دو ريسه مي‌رويم.
مامان سيگار را مي‌شكند تو زير سيگاري. ارسلان كه دارد بادكنك بازي‌ مي‌كند، مي‌اندازدش طرف مامان؛ مامان بادكنك را پرت‌مي‌كند و مي‌گويد:« ارسلان! آقا زربال ماهيا رو چي كار مي‌كنه؟» ارسلان مي‌گويد:« ماهيا رو مي‌گيره! ـــ مي كشه!» آب دهانش را قورت مي‌دهد، سرش را كج‌ مي‌كند، لب‌هايش را غنچه‌مي‌كند و مي‌گويد:« بي‌چاره ماهي!» همه كه مي‌زنند زير خنده، يك جيغ بنفش مي‌كشد و مي‌دود توي اتاق آيسان.
سولماز مي‌گويد:« واي اگر بدونيد! چند شب پيشا رفته‌بوديم جاجرود، نه خودش ماهي خورد، نه گذاشت ما چيزي بخوريم، همه‌ش مي‌گفت: نخوريد ماهيا رو! بي‌چاره مي‌شن!»
دختر خاله كوچكه مي‌گويد:« چون اولين كارتوني كه از بچگي ،هي، ديده « نمو» س! ماهي رو به شكل خوردني نمي‌بينه كه!»
صداي ارسلان كه دارد بلند بلند آواز مي‌خواند، توي تمام خانه پيچيده:« بي‌چاره ماهي! بي‌چاره ماهي!»


بعدالتحرير: منظور از دانشگاه مشهد - خط آخر پاراگراف 13 - « دانشگاه علوم پزشكي مشهد» است، نه « دانشگاه فردوسي مشهد».



نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 05:45 AM یادداشتها (6)
May 22, 2006

بيمارستان سينا بين دو ايستگاه مترو است، به ايستگاه حسن‌آباد نزديك‌تر؛ قدم‌هايمان را هم‌آهنگ كرده‌ايم و از جلوي مغازه‌هاي قفل و كليدسازي مي‌گذريم، چشمم پشت پيشخوان مغازه‌ها دنبال « سهراب زرجو» مي‌گردد، بايد توي يكي از همين مغازه‌ها باشد، با آن انباري بزرگ پشت مغازه‌اش، با آن كالسكه‌اي كه يادگار آبا و اجدادي‌ست، و آن قفسه‌ي پر از قفل‌هاي عجيب غريب، و البته آن قفل طلايي كوچك. شايد « زويا پيرزاد» هم يك روزي آمده‌بوده عيادت مريضي توي سينا، كه جرقه‌ي خلق چنين شخصيتي توي ذهنش شكل‌گرفته...
هوا يك جور دلتنگ‌كننده‌اي گرم است، انگار مي‌خواهد مانتو را مثل يك ورقه‌ي لواشك روي پوستت خشك كند. مانتوي « انسي» روشن است، يك جور سبز يواش؛ آدم را ياد طالبي مي‌اندازد. هوس يك چيز خنك كرده‌ام، ولي مي‌دانم كه وقتي رسيد خانه، تازه بايد شام را آماده‌كند، شايد امروز « مهران» زودتر برگردد از سر كار، براي يك خانم دانشجو نيم ساعت زود رسيدن به خانه هم غنيمت است.
مي‌گويم:« اگه تازه ناهار نخورده‌بوديم، با هم مي‌رفتيم بستني، مهمون من؛ پايين ميدون يه بستني‌فروشي هست، سنتي‌هاش حرف نداره!» لحنم مثل بزرگ‌تري‌ست كه مطمئن است آن‌قدر از اين مغازه به آن مغازه رفته‌اند كه بچه‌ي بي‌چاره ناي سر پا ايستادن ندارد، بعد مي‌گويد:« اگه خسته نبودي، مي رفتيم پارك.»!...
قبل از آن‌كه انسي چيزي بگويد، مي‌گويم:« البته من خوش‌حال مي‌شم شيريني اين جايزه‌ي متروم رو قبل از بچه‌ها به‌تو بدم؛ بستني خوردن كه اشتها نمي‌خواد، هوم؟!» انسي لبخند مي‌زند، از آن لبخندهاي نمكي كه چشم‌هايش را ريزتر مي‌كند و رج دندان‌هايش را نوار مي‌كند بين جفت لب‌هاي براق. من هم لبخند مي‌زنم، و از عرض خيابان رد مي‌شويم.
توافق بدون كلام دوست‌داشتني‌ترين نوع توافق است.
- چه شكلي بود اين مسابقه‌هه؟ بايد چيزي پست‌مي‌كردي؟
اشاره‌مي‌كنم كه از كنار بلوك سيماني بپيچد پايين؛
- نه، خودت كه مي‌دوني من خيلي با مترو رفت آمد نمي‌كنم. همين طور اتفاقي چند روز قبل عيد با مامان سوار مترو شديم، يه برگه‌هايي مي‌داده‌ن، چند تا سؤال بود درباره‌ي بليطاي اعتباري و اينا. مامان گفت:« بي‌خيال! ما كي تو اين مسابقه‌ها شانس داشتيم كه اين دومي؟!» ولي من همين‌طوري پر كردم، انداختم تو صندوق. ديروز كه زنگ‌زدند گفتند برنده‌شدم خيلي مزه داد!
اين بستني‌فروشي رو با « طاهره» كشف‌كرديم. از كتابخونه كه بر مي‌گشتيم هوس بستني كرديم. جاي نشستن نداره، بستني‌ئه رو كه خريديم تازه به فكر افتاديم كه كجا بخوريمش. طاهره گفت همين جا تو پارك شهر. دو تا بچه با مامانشون اومده‌بودن، گرگم به هوا بازي‌مي‌كردن، از سر و كول هم بالا مي‌رفتن...خلاصه جات خالي، خيلي خوش‌گذشت، حسابي خستگي در كرديم.
- پارك شهر! چه با حال! من تا حالا نرفتم پارك شهر...
رسيده‌ايم جلوي پيشخوان مغازه؛ مي‌ايستم، مي‌چرخم سمت انسي:« سنتي يا ميوه‌اي؟»
- خودت چي؟
- من سنتي.
- منم.
- نوني يا ليواني؟
باز مي‌پرسد:« خودت چي؟»
- نوني.
لب‌هايش را چين‌مي‌اندازد، از بين سگرمه‌ي ابروها انگار كه دارد چيزي را آن بالا نگاه‌مي‌كند، صدايش را يك طوري بچه‌گانه مي‌كند و مي‌گويد:« ام ـــ م‌م‌م‌م ـــ م من ليواني!» خنده‌ام مي‌گيرد، به فروشنده‌ مي‌گويم:« دو تا سنتي ليواني؛ لطفاً»
تا بستني‌ها را از يخچال در بياورد، مي‌گويد:« بابا هميشه مي‌گه: مهمون وقتي يه چيزي مي‌‌خواد بايد فكر صابخونه رو هم بكنه.» دو تا ظرف پلاستيكي گرد مي‌گذارد روي پيشخوان.
بقيه‌ي پول را مي‌گذارم توي كيف، سرم پايين است، همين طور كه مي‌روم سمت ايستگاه مترو، مي‌گويم:« ديگه مشكل اون روز رو هم نداريم، تو مترو مي‌خوريم، بعد، با قطار بعدي ـــ» كه متوجه‌مي‌شوم انسي دارد نمي‌آيد؛ بر مي‌گردم، همان‌طور ايستاده، از همان لبخندها مي‌زند. مي‌گويم:« توي پارك؟!» سرش را به نشانه‌ي تصديق تكان مي‌دهد.
ماشين‌هايي كه از زيرگذر بيرون مي‌آيند، خيلي سرعت دارند، انسي مي‌رود سمت چپم. از بين رديف موتورهاي پارك‌شده توي پياده‌رو هم كه ‌گذشتيم، بستني‌ها را از دستش مي‌گيرم كه كوله‌اش را روي دوشش صاف كند. مي‌گويد:« من با وجود اين‌كه بچگي‌هام رو تهران نبودم، اين جاهاي قديمي تهران رو خيلي دوست‌دارم ـــ» به ورودي راست اشاره‌مي‌كنم، از اين ميله‌هاي گردان است كه توي ورودي فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي مي‌گذارند، فقط خيلي بلند تر، با ميله‌هاي فرفورژه هم ساخته‌اند، درست عين قفس. « ـــ يه طوري انگار ياد جووني‌هام بيفتم! احساس مي‌كنم اصل طهران همين جاهاست ـــ»
« تهران» اش را انگار با طاي مؤلف مي‌شنوم، مرا ياد خاطراتي‌ مي‌اندازد كه ندارم، همان خاطراتي كه ساعت‌ها مي‌نشاندم توي «كافه نادري»، يا از آن سر شهر مي‌كشاندم تا چهارراه استانبول كه از « ريو» قهوه بخرم... انگار « من» ِ « خاطره‌هاي پراكنده‌» ي « گلي ترقي».

از توي كيف دستمال‌كاغذي در مي‌آورم، نوك انگشت‌هايم نوچ شده؛
- دستمال؟
- آره، لطفاً!
دستمال را مي‌گيرم طرفش:« نگاه نكن مچاله‌س، تميزئه!»
انگشت‌هايش ظريف و سفيدند، طرح حلقه‌اش هم شبيه بندهاي ساعتش است.
جز ما فقط دو نفر ديگر توي پارك‌ اند، دختر و پسري كه آن‌ طرف‌تر نشسته‌اند روي تاب، و با هم حرف‌مي‌زنند. دو تايي‌شان روي هم شايد 35 سال را به زور داشته‌باشند.
همين‌طور كه بستني مي‌خوريم، انسي تعريف‌مي‌كند بايد تا مرداد خانه را تخليه‌كنند، صاحب‌خانه مي‌خواهد خانه را بفروشد. نگران اسباب‌كشي‌‌ست كه اسباب و وسايلش آسيب نبيند. مي‌گويد مهران فعلاً قصد خريد خانه ندارد، شايد ماشين را عوض‌كنند. مي‌گويم:« كاش پولتان را زمين كنيد، اين اواخر خيلي نمي‌شود روي وضعيت مملكت حساب كرد ـــ» ادامه‌مي‌دهم: « سحر، امروز سر كلاس، مي‌گفت نئونازي‌ها مي‌خواهند هم‌زمان با جام جهاني به حمايت از « احمدي‌نژاد» تظاهرات كنن. مي‌گفت اين چيزايي كه درباره‌ي اسرائيل گفته گويا يه طورايي حرف دل اون‌ها هم بوده‌ ـــ » قبل از اين‌كه اين تكه‌ي دوم را بگويم، چشمم مي‌افتد به جوش‌هاي ريز روي پيشاني‌اش، چشمك مي‌زنم و مي‌گويم:« بي خيال خواهر! اين كارا رو بسپار به مردا! مهران خودش سرش تو كارئه، مي‌دونه چي كار كنه ـــ» مي‌گويد:« آره! بهش اطمينان دارم؛ مي‌دونم بي‌گدار به آب نمي‌زنه.»
احساس مي‌كنم خوب جمع و جورش كرده‌ام، سرم را مي‌چرخانم سمت تاب و سرسره، هنوز روي تابند. پسر يك چيزي مي‌گويد به دختر، مي‌خندد و مي‌دود به سمت سرسره، و با شتاب پايين مي‌آيد. رنگ شلوارش طوري‌ست كه اگر خاكي شده‌باشد هم خيلي پيدا نيست. دخترك دارد نگاهش مي‌كند، و با پاي راستش كه روي زمين است آرام تاب‌مي‌دهد خودش را.
انسي دارد ظرفش را مي‌گذارد توي ظرف خالي من؛ مي‌گويم:« بلند شو! بلند شو! بريم سوار تابت هم بكنم، بعداً نگي منو تا پارك شهر برد، سوار تاب نكرد!» خنده‌اش مي‌گيرد، مي‌پرسم:« دوست كه داري؟!» مي‌گويد:« آره! خودت چي؟» مي‌گويم:« نه! من بيش‌تر دوست دارم كسي رو تاب بدم تا خودم تاب بخورم.»

از تاب كه پايين مي‌آيد، مي‌گويد:« اين هم اون بزرگي‌اي كه ان‌قدر منتظرش بوديم. مي‌دوني من خيلي عجله‌داشتم بزرگ شم، به همين خاطر اصلاً بچگي نكردم. الان يه وقتايي خيلي هوس‌مي‌كنم يه كارايي رو، ولي مهران اصلاً خوشش نمي‌آد ـــ»
همين طور كه با چشمم دنبال سطل زباله مي‌گردم، قضيه‌ي يكي از آشناها را برايش تعريف‌مي‌كنم كه دوست پسرش معتقد بود زيادي خشك و منطقي است، هيچ رفتار دخترانه‌اي ندارد، نه شيطنتي، نه حتي لوسي حرف‌زدني - كه اخيراً خيلي معمول شده بين دخترها- و نگران دختره‌ بود كه بعدها، مثلاً 10 سال ديگر هوس چنين شيطنت‌هاي دخترانه‌اي به سرش بزند. و خب مي‌شود حدس‌زد هوس شيطنت يك زن 35 ساله مي‌تواند چه بلايي سر خانواده بياورد! بالاخره يك سطل زباله به چشمم مي‌خورد، ظرف‌هاي خالي بستني را دور مي‌اندازم. انسي مي‌پرسد:« خب بعد چه طور شد؟» لبخند مي‌زنم:« بعدي وجود نداشت! زودتر از بعدش به هم زدند!» و بعد مي‌گويم:« مردا يه ترس مشترك دارن، هميشه نگرانند كه مبادا زنشون، يهو فيلش ياد هندستون كنه! فقط هر كدوم به مدل خودشون!» انسي مي‌خندد، و انگشتانش را گره‌مي‌كند توي فاصله‌ي انگشت‌هايم. يك 20 قدمي كه مي‌رويم مي‌گويم:« خب البته قضيه‌ي علف و بزي و اين‌ها هم هست ـــ مي‌دوني اصلاً خوب و بد وجود نداره، هر كس يه چيزي رو مي‌پسنده، و بر اساس اون‌چه مي‌پسنده، دست به انتخاب مي‌زنه، ولي خب اين به اون معنا نيست كه حتماً اين مدل خاص رفتار درست‌ئه و بقيه‌ش غلط ‌ئه ـــ» مكث‌مي‌كنم:« مي‌دوني ـــ فقط يه وقتايي فشار روي آدم اون‌قدر زياد مي‌شه كه آدم به خودش شك مي‌كنه كه نكنه من ايراد دارم...» انسي اول چيزي نمي‌گويد درست مثل اين‌كه حرف‌هايم را قبول دارد، بعد مي‌گويد:« نه! « دوست داشتن» پذيرش خيلي چيزها رو آسون مي‌كنه، نه اين‌كه آدم مجبور باشه تحمل كنه ها! چون الان، حداقل تو قشر ما، هيچ بهونه‌اي وجود نداره كه دو نفر ناچار باشن همديگه رو تحمل كنند. مي‌دوني، اين شكلي نيست كه بخواي حساب كتاب كني چي رو مي‌پسندي، چي رو نمي‌پسندي ـــ يه لحظه چشم باز مي‌كني مي‌بيني دو نفر با طيب خاطر همديگه رو قبول‌كردن.» چيزي نمي‌گويم، درست مثل اين‌كه حرف‌هايش را قبول داشته‌باشم.
از پله‌هاي مترو پايين مي‌رويم. مي‌پرسد:« حالا اين جايزه‌ت رو بايد از كجا بگيري؟»
مي‌گويم:« از متروي دانشگاه شريف»
چراغ سبز دستگاه روشن‌مي‌شود، بوق‌مي‌زند و انسي از gate رد مي‌شود. همين‌طور كه‌مي‌گذرد مي‌گويد:« مي‌بخشي نمي‌شه از يه كارت دو بار استفاده كرد.»
كارتم را در آورده‌ام، لبخند مي‌زنم، مي‌گويم:« خريده‌م منم.»
چراغ سبز دستگاه روشن‌مي‌شود. بوق‌مي‌زند. اعتبارم را نشان‌مي‌دهد و مي‌نويسد « سفر به خير» ، و من از gate موازي انسي به سمت پله‌برقي راه‌مي‌افتم.
انسي مي‌پرسد:« حالا فكر مي‌كني چي باشه جايزه‌ش؟»
مي‌خندم:« بليط اعتباري.»

₪₪₪₪


توضيح: «سهراب زرجو» : از شخصيت‌هاي كتاب «عادت مي‌كنيم» نوشته‌ي «زويا پيرزاد»


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:39 AM یادداشتها (15)
May 19, 2006

backgrounde كامپيوترم رو عوض‌كردم؛


and the winter2.JPG

شما هم يه سر بريد اين‌جا، عكس‌ها آدم رو ديوانه‌مي‌كنند رسماً، بعيد مي‌دونم دست به backgrounde كامپيوترهاتون نزتيد!


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:44 PM یادداشتها (5)
May 08, 2006

دكمه‌ي آيفون رو فشار مي‌دم، تا صداي پدربزرگش مي‌آد، در رو باز مي‌كنه و مي‌آد بيرون؛
- مليكا اومد پايين، آيدا جان!
« مليكا» رو مي‌بوسم، بلند مي‌شم، و مي‌چرخم رو به دوربين آيفون:
- بله آقاي مقدم، ديدمش.
و به «مينا» سلام برسونيد، و دوقلوها رو ببوسيد و از اين تعارفات معمول.
بر مي‌گردم كه به طرفش، مي‌بينم يه جفت تيله‌ي عسلي زوم كرده رو صورت من، خم مي‌شم و دوباره لپ سرخ و سفيدشو مي‌بوسم. همين طور كه داريم مي‌ريم سر كوچه، مي‌گه: «مي‌بخشي‌ها، به خاطر من افتادي تو دردسر، آخه مينا همه‌ش بايد مواظب دوقلوها باشه، بابا شهريار هم گفت من همون پارسال رو باهات اومدم نمايشگاه برا هفت پشتم ــــ»
پشت شونه‌شو مي‌مالم و سرش رو مي‌چسبونم به سينه‌م، مي‌پرسم:« از مدرسه چه خبر؟»
-هيچي مثل هميشه...بهمون بن داده‌ن كتاب بخريم ـــ
بعد از زير مانتو دست‌مي‌كنه تو جيب شلوار جينش و كيف پولشو مي‌گيره طرف من؛
- بيا اين پيش تو باشه خيالم راحت تر ئه ــــ واي! خفه‌شدم، چقدر گرم‌ئه امروز!...
بطري آب رو مي‌دم دستش، كه كيف پولشو بذارم تو كيفم. يه مانتوي خفاشي گل و گشاد تنش‌ئه، با يه روسري شالي كه كم كلفت نيست، مي گم:« خب چرا مانتو روسري پوشيدي؟!»
بطري رو طوري گرفته نزديك دهنش و آب مي‌خوره كه لبش به سر بطري نخوره. مي گه:« بابا شهريار گفت: باز گير مي‌دن به حجاب، گفت يه چيزي بپوش، گير ندن، اعصابت خرد بشه!»
دستم ناخودآگاه مي‌ره سمت مقنعه‌م، خيلي جدي مي‌گم:« چرا خانوم؟! هر سني مشكلاي خاص خودشو داره!» خانم روحاني - معلم پرورشي، مشاور، معاون، و يه جورايي آچار فرانسه‌ي مدرسه- يه نگاه عاقل اندر سفيه بهم مي‌ندازه، و مي‌گه:« مثلاً چي؟!»
مثل هميشه اومده‌بود براي موعظه، از بهشت و جهنم و خدا و شيطون گفت، و بالاخره بحث رو به اين‌جا كشيد ‌كه ما هيچ مسئوليت و دغدغه‌ي ديگه‌اي نداريم جز درس‌خواندن، و انجام تكاليف ديني‌. دوشنبه بود، درست مثل امروز. بين حرفاش گفته‌بود: « آخه بچه‌ي راهنمايي چه مشكلي مي‌تونه داشته باشه؟» كه من در حكم شيپور كلاس نتونستم خودمو كنترل كنم و بلند شدم. «مثلاً چي؟ــــ مثلاً مادر شيدا، كه هفته‌ي قبل، ضمن دعواي پدرش با عموش، فشارش رفته‌بالا، شبكيه‌ي چشمش پاره‌شده، و الان يه‌ هفته‌س كه تو بيمارستان‌ئه ـــ» اينو نگفتم، چند بار زبونم رو روي كامم جلو عقب كردم، تا شايد يه قطره بزاق... بي‌فايده‌ بود. « نمي‌فهميد ـــ شما نمي‌فهميد ــــ مشكلاي سن ما رو.» همينو گفتم و نشستم.
دستمو از لبه‌ي مقنعه‌م كنار كشيدم، گفتم: « نمي‌فهمن ديگه. زير مانتو چي تنت كردي؟» از لاي دگمه‌هاي مانتو نشونم مي‌ده: يه تي‌شرت سرخابي‌ئه با راه‌هاي سرمه‌اي،‌ از توي كيف يه مشمع در مي‌آرم، مي‌گم: « سري رو كه درد نكرده كه دستمال نمي‌بندن! در بيار مانتو روسري‌ت رو، اگه گير دادن، اون وقت مي‌دم، بپوشي»
ميرعماد يه‌طرفه‌س رو به بالا، مي‌رم سمت راست مليكا و دست چپم رو حلقه‌مي‌كنم دور شونه‌ش، و از خيابان رد مي‌شيم.

₪₪

سالن 38، سالن كودك و نوجوان، غرفه‌ي انتشارات بنفشه.
داستان و رمان رو با عجله رد مي‌كنه و مي‌ره سراغ دايرةالمعارف‌ها ، يه «بابا لنگ دراز» مي‌گيرم دستم، مي‌گم:« اينو خوندي؟» مي‌گه: « نه! تابستون!» بعد يه ورقي مي‌زنه و مي‌گه:« اعصابشو ندارم! اينا رو نگاه كن ــــ» و دايرةالمعارف‌ها رو نشون‌مي‌ده « ـــ بهمون كه مي‌گن تحقيق كنيم، كتاب درست و حسابي ندارم، ببين اين به دردم مي‌خوره؟»
كتاب رو از دستاي خيس عرقش مي‌گيرم و نگاه‌مي‌كنم...

«بنفشه» يه ترجمه‌ي جديد از «شازده كوچولو» گذاشته [ كار آقاي «رحمان‌دوست»‌ئه]، گل از گلم مي‌شكفه، يه نسخه‌شو بر مي‌دارم، داره «مخترعين بزرگ جهان» رو ورق‌مي‌زنه.
- مليكا! اينو خوندي؟
يه نگاهي ‌مي‌ندازه:« نه!» بعد مي‌گه:« قشنگ‌ئه؟» مي‌گم:«ماه‌ئه!» مي‌گه:« داري‌ش؟» مي‌گم:« آره!» مي‌گه:« خب، اومدم خونه‌تون، يادت باشه بهم بدي بخونمش.» خنده‌م مي‌گيره، مي‌گم:« آخه من دو تا ترجمه‌ي ديگه‌‌شو دارم، ولي اين يكي رو نه ـــ ام‌م‌م...م ــــ اينم من برات مي‌خرم، فقط ـــ»
- فقط چي؟
- اومدم خونه‌تون، يادت باشه بهم بدي، اين ترجمه‌شو هم بخونم!
اين بار مليكا مي‌خنده! و من مثل هميشه نمي‌تونم نبوسمش.

₪₪

نشستيم تو ميني‌بوس و مليكا داره، يكي از كتاب‌هايي رو كه از نمايشگاه خريده، بلندبلند مي‌خونه:« رومئو با لباس مبدل(mobdel) ـــ»
- مبدل(mobaddal) نه مبدل(mobdel).
- مبدل يعني چي؟
- يعني لباس اصلي‌ش نبوده ـــ
« آهان از « بدل» مي‌آد!» و سرش رو تكيه مي‌ده به شونه‌م، و ادامه‌مي‌ده:« با لباس مبدل بين مردم ـــ».
دستم رو حلقه‌مي‌كنم دور شونه‌ش، صاف مي‌شينم و سرش رو تكيه‌مي‌دم به سينه‌م.
احساسم مثل مادر، خواهر يا يه بزرگ‌تر نيست، يه محلول بي‌نظيري‌ئه از مالكيت و حمايت(نه قيوميت)، بدون هيچ نوع مسئوليت تحميل‌شده؛ مثل دختربچه‌اي كه فكر مي‌كنه زندگي عروسكش به غذا دادن اون وابسته‌س، و با وسواس با قاشق خودش غذا رو به دهن عروسك نزديك‌مي‌كنه، و بعداً يواشكي خودش محتوي قاشق رو مي‌خوره.
يا، يا مردي كه خيلي از جفتش بزرگ‌ترئه، و مطمئنه كه داره با موهاي كسي بازي‌مي‌كنه كه كاملاً به اون تعلق داره، ولي با اين وجود خم‌مي‌شه و خيلي با احتياط، پيشوني‌ش رو، فقط، مي‌بوسه.

₪₪

تو خروجي مترو يه نگاهي به ساعتم مي‌ندازم: 8 و40 دقيقه‌س؛ و هيچكي نگرانمون نشده، مي‌گم:« مي‌بيني مليكا، هيچكي ما رو دوست‌نداره! نمي‌گن تا اين وقت شب كجان اين دو تا؟»
مي‌خنده و مي‌گه:« عوضش من دوستت دارم!»
و به اين جمله چه جوابي مي‌شه داد جز اين‌كه:« من هم دوستت دارم.»؟!
₪₪₪₪


پ.ن:‌ نمايشگاه كتاب امسال براي من فقط نمايشگاه كتاب نبود، يه جور برگشتن به دنيايي بود كه خيلي ازش فاصله‌گرفتم، و حس ‌كردن لذتي كه تا تو اون دنيا بودم نمي‌تونستم بفهمم.

كتاب هم، يكي بيش‌تر نخريدم: «كاوش‌هاي منطقي براي دانش‌آموزان دوره‌ي راهنمايي و دبيرستان»، يه چيز باريك 300 تومني‌ئه! از اينايي كه معماهاي هوش داره - مثل كتاباي «كاظم فائقي» كه يه دوره خيلي فراوان بود- متاسفانه هيچ‌ مولف يا انتشاراتي فكر نمي‌كنه يه نفر از گروه سني«ي» (!)هم دوست‌داشته‌باشه معماي هوش حل‌كنه!

پ.ن.2: خدا خيلي بي انصاف‌ئه اگه يكي از دختراشو نده به من!


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:47 PM یادداشتها (8)
May 04, 2006

chief رزيدنت بخش مي‌خواد خم‌شه، مريض رو معاينه كنه، مي‌گه:« من پاتون رو بلند مي‌كنم، هر جا درد داشتيد، بگيد» با احتياط مي‌رم جلو و مي‌گم: «آقاي دكتر مي‌بخشيد من جسارت‌مي‌كنم، ولي فكر مي‌كنم سايكو سوماتيك [يعني مشكل عصبي كه تظاهرات بيماري جسماني پيدا كرده] باشه»
سرش رو تكون مي‌ده، چيزي نمي‌گه، ولي احساس مي‌كنم الان داره تو دلش مي‌گه:«خودم مي‌فهمم جوجه، تو لطفاً نظر نده...». «مدينه»، همين خانم ناخوش احوالي كه دراز كشيده رو تخت، يه نگاهي به ما دو تا مي‌ندازه، دكتر پا رو20 درجه هم نبرده بالا، كه صداي داد و هوار مدينه بلند مي‌شه.
اساتيد دارن MRI اش رو بررسي مي‌كنن، يه رفلكس شست ازش مي‌گيرن و مدينه خانوم به‌جاي اين‌كه انگشت شست رو بياره بالا، پاشو از مچ مي‌آره بالا؛ و به اين ترتيب همگي به اتفاق راي به عمل جراحي مي‌دن و از اتاق خارج مي‌شن.

و من مي‌مونم كه در عين جلز ولز كردن سنگ روي يخ شدم...آخه به كي بگم من اين مريض رو مي‌شناسم، كامل معاينه‌ش كردم ديروز، حتي تا 80 درجه هم تستش مثبت نبود، يه بيمار كاملاً وسواسي‌ئه، هر جمله رو 15 بار تكرار مي‌كنه، الان تحت نظر روان‌پزشك‌ئه، روزي 2 جور قرص اعصاب مي‌خوره، يه خواب‌آور، يه ضد وسواس، اخيراً تپش قلب هم پيدا كرده...همه‌ي اين‌ها هم ريشه داره، تو زلزله‌ي رودبار همسرش رو از دست داده، و پسرش رو به‌تنهايي بزرگ كرده و هزار كوفت و دردسر ديگه داشته تو زندگي.
[نخنديد، وظيفه‌ي هر پزشكي‌ئه كه يه شرح حال اجتماعي- social history - از مريضش داشته‌باشه، چون واقعاً روي پلان درماني تاثير مي‌گذاره، حالا بگذريم كه تو مملكت ما ان‌قدر همه چي رو هواست، كه ديگه شرح حال اجتماعي خيلي بيش از انتظارئه!]
تازه MRI اش هم احياناً اگر ايرادي هم داشته باشه، اصلاً تاييد عمل جراحي نيست، نزديك ٪80 آدم‌هاي كاملاً سالم هم مشكل (فتق) ديسك رو نشون‌مي‌دن تو MRI . فقط معاينه كمك‌كننده‌س و شرح حال دقيق كه اون هم بايد زمان گذاشت براش ، چيزي كه اصولاً تو سيستم پزشكي، اون هم سيستم معيوب بيمارستان‌هاي آموزشي اصلاً كلاً از ياد رفته. بعد هم با يه بيماري طرف باشي كه جد كرده باشه خودش رو بده زير تيغ جراح!
گندش بزنند! گل بگيرن! ... و همين طور فحش و بد و بيراه ئه كه به خودم و زمين و آسمون مي‌دم...

نشستيم تو درمانگاه كه يكي از بچه‌ها از «دكتر زهتاب» - از اساتيد بخش ارتوپدي سينا، يعني تنها كسي كه مي‌شه با اطمينان و احترام «استاد» خطابشون كرد- مي‌پرسه: « آقاي دكتر! تو داخلي به ما مي‌گفتن ٪90 ديسك‌ها عمل نمي‌خواد، اين‌جا چرا اين قدر زود مريض رو مي‌فرستيد اتاق عمل؟»
دكتر مي‌گه:« نه! اين طوري نيست، اتفاقاً يه مريضي هست توي بخش، تخت...28، مريض كي‌ئه؟ ...» كه بچه‌ها با انگشت به من اشاره‌مي‌كنن و يك‌صدا مي‌گن:« آيدا» دكتر زهتاب مي‌گه: « شرح حالش رو بگو ببينيم آيدا خانوم!» آب دهنم رو قورت مي‌دم، و سعي مي‌كنم هيچ جمله‌اي رو جا نندازم، حتي اين‌كه وسواس اين مريض از حرف زدنش هم معلوم‌ئه، هر جمله رو 15 بار تكرار مي‌كنه. دكتر يكي از اون لبخنداي قشنگش رو مي‌زنه:« يه 2 نمره بايد به اين آيدا خانوم داد، يه جعبه هم از اين شكلاتاي آيدين بذارين روش، كه به اسمش بياد...» و شروع مي‌كنه به توضيح انواع ديسك و اين‌كه اين مورد خاص به طور قطع نياز به عمل نداره...
كف دستام خيس خيس‌ئه، و اگر بگم از فرط ذوق‌زدگي گونه‌هام داره مي‌لرزه، اغراق نكردم...

باز هم دوشنبه‌س. باز هم راند بخش‌ئه. باز هم بالاي تخت مدينه خانوميم. نتيجه‌ي EMG NCV[اندازه‌گيري قدرت عضله، و بررسي وضعيت اعصاب آن] آماده‌شده: يه ضعف خفيف، كه احتمال يك اختلال عصبي مزمن و غير فعال رو در ريشه‌يL5 چپ مطرح مي‌كنه.
عميقاً خوش‌حالم. ياد دكتر صالحي و دكتر نجفي‌زاده مي‌افتم. هميشه مي‌گفتن تشخيص (فتق) ديسك با معاينه‌س، 20 دقيقه وقت بذاريد براي مريض، اين قدر هم هزينه‌ي MRI وEMG و رفت و آمد و خستگي به مريضتون تحميل نكنيد.
اساتيد به اتفاق تصميم مي‌گيرن كه مدينه خانوم بايد مرخص بشن. يكي از رزيدنت‌ها كه اون روز تو درمانگاه بود، مي‌آد جلو، من رو به chief رزيدنت بخش نشون مي‌ده، و مي‌گه ايشون پته‌ي مريض رو ريختن رو آب. لبخند مي‌زنم و ديگه ته دلم احساس نمي‌كنم كه به چشم يه جوجه نگام مي‌كنن.

خوش‌حالم. يه لذت عميق كه مدت‌هاست نسبت به هيچ چيزي احساس نكردم. انگار قله‌ي قاف رو فتح كردم. دوست دارم زود برسم خونه و همه‌ي اين‌ها رو بنويسم. مي‌رسم خونه، ولي انگار دوشاخه‌م رو از پريز كشيده‌باشن… و ضعف…و تب… و علايم گوارشي... و يه فشار 9 روي 5، و خلاصه يه 5-4 روزي كاملاً تعطيلم.
خلاصه up نكردن اين اواخرم كاملاً موجه‌ئه... و همين طور پر چونگي اين پست آخرم!


پ.ن: خودمم حواسم هست كه « ارغوان» اخيراً زياد شبيه مجله‌‌هاي پزشكي شده، ولي خب كاري‌ش نمي‌شه كرد، از كوزه همان برون تراود كه در اوست.
راستش فكر مي‌كنم نقد و نظري كه من از يه كتاب يه فيلم، يا يه موسيقي مي‌نويسم، جز اين كه اصلاً علمي و حرفه‌اي نيست، ان‌قدر ملموس و نزديك به زندگي‌م هم نيست، بلكه اون قسمت مجازي شيكي‌ئه كه اتفاقاً خيلي دوستش دارم، ولي خب واقعي نيست ديگه، يه جور فرار از واقعيت‌ئه، يا قابل هضم‌كردن واقعيتاي نچسب زندگي... و يه وقتايي به‌قدري افراطي پناه‌مي‌برم به اون سمت كه «ارغوان» مثل ويديو كلوپ مي‌شه يا بازار تازه‌هاي نشر !...
نمي‌دونم، فقط اميدوارم خوندن خاطرات يه دانشجوي پزشكي براي شما هم يه تنوعي باشه، حداقل مثل يه سريال مستند.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:09 AM یادداشتها (2)