



|
|
|
|
![]() 404 Not FoundThe server can not find the requested page: rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80) Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
May 31, 2006
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:50 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
May 27, 2006
همچنان دارد تعريفميكند، از مديترانه كه وقتي با تلهكابين پايين ميآيي انگار دامني، ساحل را آرام بغلكرده، از خيابانهاي عريض تميز، و از خانههاي سفيد با پشتبامهاي شيرواني نارنجي و زرشكي كه بين ديوارهايش آدمهاي شاد زندگيميكنند. احساسميكنم ديگر وجب به وجبش را ميشناسم، طوري كه اگر رهايم كنند يك گوشهي شهر، صاف ميروم به همان رستوران نزديك ساحل، تا در هلهلهي آن عده جواني كه براي تولد دوستشان جمعشدهبودند، شريك شوم و مثل مامان از كيك تولدشان بچشم، و بلند شويم همگي برقصيم و رستوران را روي سرمان برداريم...نميدانم با چه آهنگي، شايد با «شب لبناني» ِ « كريس د بورگ » ... صندلهايم را در آوردهام، از بندهايشان آويزانكردهام روي دوشم، هنوز دارم لب ساحل قدمميزنم خيره به جايي كه آسمان دريا ميشود، كه ميپرسد:« اينجا چه خبر؟ امن و امونئه؟ سكه گرونتر نشده؟» « يك جور تخليه ميخوان جوانها! مشهديها تجربهش رو نداشتند، شب قبل از اعلام نتايج يه دو تا كلهگنده رو ميآري، يه نشستي تشكيل ميدي، فضاي باز و اين حرفها ـــ دانشجوها چند كلمه حرف كه بزنند، يه چند تا فحش و بد و بيراه كه بگن، همهشون آروم ميشن... ميدونين اين جماعتي كه مينويسند و اينها كه ديگه رو شاخشونئه! » قيافهي حق به جانبي ميگيرد:« ما هميشه قبل از مراسم اختتاميهي اين جور جشنوارهها، از قبل، فكر يه همچين برنامهاي رو ميكنيم. فقط هزينهكردن كه نيست، اين كارها قلق داره، تجربه ميخواد كه دانشگاه مشهد ـــ» مثل هميشهي بعد از حرفهاي جدي همه سكوتكردهاند؛ آيسان خمميشود توي گوشم يواش ميگويد:« ساكي، سوكي، سوكسي ـــ» يكي از ابروهايم را بالا ميدهم و ميگويم:« نمنئه؟!» و هر دو ريسه ميرويم.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 05:45 AM ● یادداشتها (6)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
May 22, 2006
بيمارستان سينا بين دو ايستگاه مترو است، به ايستگاه حسنآباد نزديكتر؛ قدمهايمان را همآهنگ كردهايم و از جلوي مغازههاي قفل و كليدسازي ميگذريم، چشمم پشت پيشخوان مغازهها دنبال « سهراب زرجو» ميگردد، بايد توي يكي از همين مغازهها باشد، با آن انباري بزرگ پشت مغازهاش، با آن كالسكهاي كه يادگار آبا و اجداديست، و آن قفسهي پر از قفلهاي عجيب غريب، و البته آن قفل طلايي كوچك. شايد « زويا پيرزاد» هم يك روزي آمدهبوده عيادت مريضي توي سينا، كه جرقهي خلق چنين شخصيتي توي ذهنش شكلگرفته... ₪ از توي كيف دستمالكاغذي در ميآورم، نوك انگشتهايم نوچ شده؛ ₪ از تاب كه پايين ميآيد، ميگويد:« اين هم اون بزرگياي كه انقدر منتظرش بوديم. ميدوني من خيلي عجلهداشتم بزرگ شم، به همين خاطر اصلاً بچگي نكردم. الان يه وقتايي خيلي هوسميكنم يه كارايي رو، ولي مهران اصلاً خوشش نميآد ـــ» ₪₪₪₪
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:39 AM ● یادداشتها (15)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
May 19, 2006
backgrounde كامپيوترم رو عوضكردم؛
شما هم يه سر بريد اينجا، عكسها آدم رو ديوانهميكنند رسماً، بعيد ميدونم دست به backgrounde كامپيوترهاتون نزتيد!
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:44 PM ● یادداشتها (5)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
May 08, 2006
دكمهي آيفون رو فشار ميدم، تا صداي پدربزرگش ميآد، در رو باز ميكنه و ميآد بيرون؛ ₪₪ سالن 38، سالن كودك و نوجوان، غرفهي انتشارات بنفشه. ₪ «بنفشه» يه ترجمهي جديد از «شازده كوچولو» گذاشته [ كار آقاي «رحماندوست»ئه]، گل از گلم ميشكفه، يه نسخهشو بر ميدارم، داره «مخترعين بزرگ جهان» رو ورقميزنه. ₪₪ نشستيم تو مينيبوس و مليكا داره، يكي از كتابهايي رو كه از نمايشگاه خريده، بلندبلند ميخونه:« رومئو با لباس مبدل(mobdel) ـــ» ₪₪ تو خروجي مترو يه نگاهي به ساعتم ميندازم: 8 و40 دقيقهس؛ و هيچكي نگرانمون نشده، ميگم:« ميبيني مليكا، هيچكي ما رو دوستنداره! نميگن تا اين وقت شب كجان اين دو تا؟»
كتاب هم، يكي بيشتر نخريدم: «كاوشهاي منطقي براي دانشآموزان دورهي راهنمايي و دبيرستان»، يه چيز باريك 300 تومنيئه! از اينايي كه معماهاي هوش داره - مثل كتاباي «كاظم فائقي» كه يه دوره خيلي فراوان بود- متاسفانه هيچ مولف يا انتشاراتي فكر نميكنه يه نفر از گروه سني«ي» (!)هم دوستداشتهباشه معماي هوش حلكنه! پ.ن.2: خدا خيلي بي انصافئه اگه يكي از دختراشو نده به من!
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:47 PM ● یادداشتها (8)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
May 04, 2006
chief رزيدنت بخش ميخواد خمشه، مريض رو معاينه كنه، ميگه:« من پاتون رو بلند ميكنم، هر جا درد داشتيد، بگيد» با احتياط ميرم جلو و ميگم: «آقاي دكتر ميبخشيد من جسارتميكنم، ولي فكر ميكنم سايكو سوماتيك [يعني مشكل عصبي كه تظاهرات بيماري جسماني پيدا كرده] باشه» و من ميمونم كه در عين جلز ولز كردن سنگ روي يخ شدم...آخه به كي بگم من اين مريض رو ميشناسم، كامل معاينهش كردم ديروز، حتي تا 80 درجه هم تستش مثبت نبود، يه بيمار كاملاً وسواسيئه، هر جمله رو 15 بار تكرار ميكنه، الان تحت نظر روانپزشكئه، روزي 2 جور قرص اعصاب ميخوره، يه خوابآور، يه ضد وسواس، اخيراً تپش قلب هم پيدا كرده...همهي اينها هم ريشه داره، تو زلزلهي رودبار همسرش رو از دست داده، و پسرش رو بهتنهايي بزرگ كرده و هزار كوفت و دردسر ديگه داشته تو زندگي. ₪ نشستيم تو درمانگاه كه يكي از بچهها از «دكتر زهتاب» - از اساتيد بخش ارتوپدي سينا، يعني تنها كسي كه ميشه با اطمينان و احترام «استاد» خطابشون كرد- ميپرسه: « آقاي دكتر! تو داخلي به ما ميگفتن ٪90 ديسكها عمل نميخواد، اينجا چرا اين قدر زود مريض رو ميفرستيد اتاق عمل؟» ₪ باز هم دوشنبهس. باز هم راند بخشئه. باز هم بالاي تخت مدينه خانوميم. نتيجهي EMG NCV[اندازهگيري قدرت عضله، و بررسي وضعيت اعصاب آن] آمادهشده: يه ضعف خفيف، كه احتمال يك اختلال عصبي مزمن و غير فعال رو در ريشهيL5 چپ مطرح ميكنه. ₪ خوشحالم. يه لذت عميق كه مدتهاست نسبت به هيچ چيزي احساس نكردم. انگار قلهي قاف رو فتح كردم. دوست دارم زود برسم خونه و همهي اينها رو بنويسم. ميرسم خونه، ولي انگار دوشاخهم رو از پريز كشيدهباشن… و ضعف…و تب… و علايم گوارشي... و يه فشار 9 روي 5، و خلاصه يه 5-4 روزي كاملاً تعطيلم. ₪
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:09 AM ● یادداشتها (2)
|
||
|
|
|