



|
|
|
|
|
June 23, 2006
هر شب، ₪₪₪ ميخواهم كه عشق ما همواره بيگانه بماند. ₪₪₪ گريزگاه كجاست؟ ₪₪₪ و براي اينكه ₪₪₪ شعرها از مجموعهشعريست به نام « زني عاشق در ميان دوات» كار «خانم غادت السمان». و نقاشي، تابلويي كه من بينهايت دوستش دارم؛ اسمش هست"sensuality" از كلكسيون 2001 هنرمند ايتاليايي:"Pino" .
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 08:15 PM ● یادداشتها (10)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
June 15, 2006
در تاكسي نيم بسته است، خم شده و دوباره مرا ميبوسد. نميدانم بايد چه بگويم، هميشه جلوي محبتهاي بيش از اندازه همين جور ميشوم، انگار دنبال جملهاي بگردم براي تشكر يا بخواهم قانع كنم طرف را كه زيادي دارد شورش ميكند، و فكر ميكنم عكسالعملم درست مثل كسي ميشود كه توي خيابان با آشنايي اشتباهگرفتهاي و بهش سلام ميكني و او لبخند ميزند به صورتت، عين يك مجسمهي گچي، درست همانقدر نجيب و باشكوه و حيرتآور! فكر ميكنم رنگها را زيادي جديگرفتهام، اصولاً همه چيز را زياد جدي ميگيرم، و همين باعثميشود خيلي زود از كوره در بروم اين اواخر، درست شدهام عين انبار باروت، منتظر يك جرقه، براي nامين بار ايستادهام وسط جمع و به «طاهره » كه ميگويد از دست من عصبانياي يا نه؟ ميگويم از دستت عصبانيام، چون ميتوانستي خبر بدهي كه كولهات دستهاش كندهشده، و رو به « فاطمه» ميكنم و ميگويم از دست تو هم عصباني ام و چشمم ميافتد به سايهي سبز پشت چشمهايش، كه ملايمتر از سبز مانتويش است. بهش ميآيد، سر كار هيچ وقت آرايش نميكرد، حتماً صبح زود بيدار شده، حتماً كلي ذوق داشته دوباره دور هم جمعميشويم، حتماً... انگار باز گوشتتلخي كردهام، صدايم را بچهگانه ميكنم: « آخه اينو ديشب چك ميكرديد، يه sms به من ميزديد، حالا بايد پسرا ساندويچها رو تو كيسه ببرند تا بالاي كوه!» و باز ميروم توي فكر كه به همين خاطر از لوسي حرفزدن متنفرم! چون داري سر يكي شيره ميمالي! حالا چه فرقي ميكند كه آن يك نفر خودت باشي؟!... از توي كيفها ساندويچها را بيرون ميآورم، دخترها آمدهاند كمك، براي چيدن سفره. خستهام، سارا باز هم جوابنميدهد. گوشي را ميگذارم روي auto dial، كه خودش بگيرد. مينويسد: "Please wait" حوصلهي صبر كردن ندارم. قطعميكنم، "inbox" ام را خاليكنم، شايد سرم گرم شود. اولي را پاكميكنم، از اين جكهاي خواهر و مادر است كه براي « دايي» و « ميرزاپور» بيچاره ساختهاند، خودكار را بين شست و انگشت وسط ميچرخانم. شروعشد دوباره! باز دارد چانهميزند: و ديگر چانه نميزند. فوقش فكر ميكند:« چه بي جنبه!» آدمها اجازه دارند هر طور كه دوستدارند فكر كنند، ولي اجازه ندارند آگاهانه كسي را بازي بدهند. پ.ن: 1- شكر كه قرار نبود بروم تجريش! قولميدهم دفعهي بعد رمان نشود!
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:10 AM ● یادداشتها (13)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
June 05, 2006
شايد بپرسيد چه نقطهي مشتركي بين اينها وجود دارد كه من همهشان را گنجاندهام توي يك تصوير؟ ₪₪₪ 1- ماتيلدا بزرگ شده! براي من كه"Leon the Professional" را پارسال ديدم، خيلي سورپريز بود! 2- كارگردان"Lost in Translation" ، « سوفيا كاپولا» ست، دختر همان « فرانسيس فورد كاپولا» ي معروف. 3- آنچه در ادامهميآيد، جملههاييست، كه خيلي دوستداشتم (فيلمها را به ترتيبي كه ديدهام، چيدهام.) ميشد ترجمهشان كرد، ولي نكردم اين كار را. چند وقت پيش در مقدمهي كتابي خواندم:« ترجمهي شعر درست مثل نواختن يك قطعهي موسيقيست با نتي كه براي ساز ديگري نوشتهشده». 4- براي تكميل جملهها از بانك اطلاعاتي IMDb استفادهكردم، يك بخشي دارد با عنوان: "Memorable Quotes". فكرش را بكنيد لاي جملههاي "Crash" چه جملهاي را گذاشتهبود؟ Shereen: They think we're Arab. When did Persian become Arab ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ The Doctor: Life trickles in from the outside, and you're forced to react. No one asks if it is true or false, if you're genuine or just a sham. Such things matter only in the theatre, and hardly there either ₪₪₪ Cries and Whispers -1972 ₪₪₪ Graham: It's the sense of touch. In any real city, you walk, you know? You brush past people, people bump into you. In L.A., nobody touches you. We're always behind this metal and glass. I think we miss that touch so much, that we crash into each other, just so we can feel something ₪ ₪₪₪ Dan: Why do you leave ₪ Jane: I don't love you anymore
Kim: The man gave him everything…almost everything ₪ Kim: Before he came down here, it never snowed. And afterwards, it did. I don't think it would be snowing now if he weren't still up there. Sometimes you can still catch me dancing in it
Charlotte: 25 years. That's uh, well it's impressive Charlotte: I'm stuck. Does it get easier Charlotte: What about marriage? Dose it get easier ₪₪₪ Bess: God gives everyone something to be good at. I've always been stupid… but I'm good at this. God gives everyone a talent ₪₪₪ Sean: Sometimes I think… I think all three of us got in that car ₪₪₪
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:10 PM ● یادداشتها (8)
|
||
|
|
|