Designed by ARDAVIRAF
July 30, 2006

انگشت مي‌كشم لاي حافظ، مي‌گويد:

لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ

چشمانم را مي‌بندم، و زير لب زمزمه‌مي‌كنم :

مگـرم چشم سيـاه تـو بيـامـوزد كــار
ورنه مستوري و مستي همه كس نتوانند...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:24 AM یادداشتها (14)
July 27, 2006
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:23 AM یادداشتها (1)
July 25, 2006

( قسمت آخر)
يك ظرف پر ميوه
يك باغ پر گل
پرواز پروانه
آواز بلبل

روي موج دريا
تصوير ماه
ديدار آهوي
گم‌كرده راه

بينم در تنهايي
نقشي از رويا
در خاطر مي‌جويم
دل‌خواه خود را

دستكش خوش‌رنگ و
كفش زرين
آن‌چه اندامم را
سازد زيبا

ياد آن كند شادمان مرا
دل شود رها
از غم


او آرام است ديگر.



نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:40 PM یادداشتها (10)
July 24, 2006

(قسمت سوم)
نشسته‌ايم كنار هم، « پارميس» توي بغلش. كتاب را ورق‌مي‌زند و آرام آرام توي گوش پارميس نجوا ‌مي‌كند: « مامان، پيشي چي مي‌گه؟ ميو ميو! جوجو چي‌ مي‌گه؟ ـــ جيك جيك! آقا گاوه چي ـــ» فكر مي‌كنم براي يك بچه‌ي 4 ماهه خيلي زود نيست ياد گرفتن صداي حيوانات؟! همين را مي‌پرسم، مي‌خندد، تعريف‌مي‌كند هفته‌ي پيش با «شاهرخ»، شوهرش، پارميس را برده‌اند پارك ساعي، كلي عكس‌العمل نشان‌مي‌داده نسبت به جانورهاي مختلف.
همين كه پارميس ذوق‌مي‌كند براي تي‌شرت نارنجي علي، مي‌گويد:« مي‌فهمند بچه‌ها، حتي رنگ‌ها رو! يه كتاب روان‌شناسي كودك گرفتيم با شاهرخ مي‌خونيم شبا ــ» انگشت پارميس را از دهانش مي‌كشد بيرون« ـــ ماماني! نداشتيم ها! ـــ تو اين سن، به رنگ‌هاي گرم علاقه دارندـــ» كيف‌مي‌كنم با كارهاي اين زن و شوهر، اريجينال اريجينال‌اند، اسم پارميس را هم، همين‌طوري انتخاب‌كردند. كتاب اسم خريده‌بودند، قرار شده‌بود جداگانه اسم‌هايي را كه دوست‌دارند بنويسند كه روي نظر هم اثر نگذارند، و بعد اسم مشترك دو تا ليست را بگذارند روي بچه.
همين طور كه خيار پوست‌مي‌گيرد، تعريف‌مي‌كند هفته‌ي پيش كه سومين سالگرد ازدواجشان بوده، رفته‌اند آتليه، با پارميس عكس‌گرفته‌اند، مي‌گويم من هنوز عكس‌هاي عروسي‌شان را نديده‌ام، مي‌گويد:« اونا رو گروگان نگه‌داشتم! بايد بياييد خونه‌ي خودمون ببينيد! » نمكدان مي‌آورم از روي open آشپزخانه، با سر اشاره‌مي‌كند كه نه:« من خيلي شور مي‌خوردم، شاهرخ خيلي تند. باهاش صحبت‌كردم، بعد از به‌دنيا آمدن پارميس. قرار شد هر دو تامون بيش‌تر رعايت‌كنيم. » دنبال بهانه‌ي موجه مي‌گردم، چيزي كه طبعاً نمي‌تواند فاصله‌ي خانه‌هايمان باشد، از خانه‌ي آن‌ها تا اين‌جا 20 دقيقه راه پياده است. مي‌گويم: « م م م ــــ تو هم سرت شلوغ‌ئه! كار، بچه ـــ» مي‌گويد:« سر كار نمي‌رم، تا پارميس 2 ساله‌ش بشه. هيچ چيز جاي 2 سال اول زندگي آدم رو نمي‌گيره. به قول مامان پارميس دوباره 3 ماهه نمي‌شه كه من بغلش كنم ـــ» مي‌گويم:« آره! به‌خصوص كه فكر كنم بچه‌ي اول و آخرم هست!» مي‌خندد:« نه! من همون اول به شاهرخ قول دادم كه دو تا بچه داشته‌باشيم ـــ» حرف‌هايش برايم غريبند. اين همان دختري‌ست كه يك خواستگارش را رد مي‌كرد كه آمده‌بود دنبالم، ماشينش را نشسته‌بود، يا آن يكي را، كه در را برايم باز نكرد؟!
آدم‌ها چه‌قدر مي‌توانند باعث رشد همديگر شوند.
موبايلش زنگ‌مي‌خورد. شاهرخ است. قطع‌ كه مي‌كند، مي‌گويد:« من ديگه يواش‌يواش بلند شم ــــ راستي، فرصت كردي اون كتاب فارما رو برام بگيري؟ يه وقت، يه دارويي به آدم مي‌دن ـــ به بچه شير مي‌دم ـــ اون طفلك چه گناهي كرده!» مي‌خندم و با سر تاييد مي‌كنم. مي‌گويد:« بايد يه برنامه بذاريم، من دوباره با تو فارما رو بخونم.» مي‌گويم:« حالا، فرصت زيادئه! بذار پارميس يه ذره بزرگ‌تر شه. سرت خلوت‌تر شه ـــ»
بلند مي‌شود مي‌رود آشپزخانه: « خاله‌جون اگه اجازه بديد من كم‌كم ـــ» مامان مي‌گويد :« شاهرخ كه سر كارثه ـــ»
- نه! مي‌آد دنبالمون. ما رو مي‌ذاره خونه، خودش بر مي گرده.

كتاب‌ فارماكويي را كه خواسته‌بود، گرفته‌ام توي دستم، ايستاده‌ام توي چارچوب در. دارم فكر مي‌كنم من هنوز هم از او هفت سال كوچك‌ترم.

₪₪₪

دراز كشيده روي تخت‌خواب. اين بار نوبت من است كه حرف‌بزنم. زبانم نمي‌چرخد. هاريسون نوشته 4 ماه. وقتي توي لابي اورژانس منتظر مامان بودم، خواندم:« case سرطان كولوني كه اولين تظاهرش انسداد روده‌ باشد، حدود 4 ماه فرصت دارد.»
من مي‌دانم كه اين 4 ماه چيزي‌ست كه اسمش را همه چيز مي‌توان گذاشت جز زندگي.
او حتي هنوز نمي‌داند كه چيزي كه به خاطرش بستري‌شده، اسمش سرطان است. شاهرخ با يك تيم روان‌شناس صحبت‌كرده، طوري كه مناسب‌تر است موضوع را با او در ميان بگذارند.
نوبت من است كه حرف‌بزنم. مدل موهايش را عوض‌كرده، و تازه مش ‌كرده؛ به قول مامان مثل گوگوش، هر كاري كه بكند اين دختر، به صورتش مي‌آيد. همين را مي‌گويم. و انگشت‌هايم را مي‌برم لاي موهاش، توي صورت بي‌آرايشش، مژه‌هاش بلندتر به نظر مي‌رسند. مي‌گويم:« مي‌دوني! اين‌ها همه‌ش به خاطر اين‌ئه كه شاهرخ قدرت رو بيش‌تر بدونه!» به زور مي‌خندد. مي‌پرسد:« نمي‌دوني چه‌قدر طول‌مي‌كشه؟»

₪₪₪

كنفرانسم تمام‌شده تقريباً؛ مي‌گويم:« استاد! يه case سرطان كولون‌ئه ـــ» جمله‌ا‌م گير دارد، او كه case نيست، سرطان كولون هم كه داشته‌باشد، باز هم، دليل نمي‌شود؛
- case ـــ case ـــ يعني، دختر خاله‌م ـــ تو stage IV تشخيص‌داده‌ ...
و نمي‌دانم چه‌ طور جلوي لرزش صدايم را بگيرم تا برسم به آن‌جا كه بگويم درد دارد، با مورفين 4 ساعت يك بار هم ـــ نخاعش تحت فشار است، يعني با وجود متاستاز به ريه‌ا‌ش مي‌تواند جراحي اعصاب را تحمل كند؟ مي‌گويد:« چند سالشونه؟»
گوشه‌ي سقف را نگاه‌مي‌كنم:« ــ سي و ـــ يك سال.»

₪₪₪

نشسته‌ايم توي «كوپه». مي‌پرسد حالش چه‌طور است؟ مي‌گويم:« بد».
و وقتي مي‌گويم توي ICU ي تهران كلينيك دارد نمي‌ميرد هنوز، كه گاه‌گاه شاهرخ را صدا مي‌كند، و در گوشش مي‌گويد آن گوشواره‌ي مرواريدم را وقتي پارميس رفت كلاس سوم بهش بده، گريه نكرده‌ام هنوز.

وقتي مي‌گويم « احساس امنيتم » را از دست‌داده‌ام توي زندگي، چشم‌هايم كدر مي‌شوند.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:47 PM یادداشتها (0)
July 22, 2006

(قسمت دوم)
خيلي سال گذشته. من يك سال بزرگ‌تر از آن وقت‌هاي اويم. دي و بهمن است. خيالم راحت است كه اتاقم زير زمين است، و اين يعني راحت گريه‌‌كن، با صداي بلند، بي آن كه نگران باشي كسي صدايت را بشنود. اما دليل نمي‌شود وقتي ‌رفتي صورتت را بشويي، چشم‌هايت را توي آينه نبيني، و نگاه‌نكني به ساعتت و يادت نيفتد كه موقع شام است و الان است كه مادرت صدايت كند.
دلت لك زده براي 4 خط نوشتن. براي كتاب خواندن. براي وقت تلف‌كردن، حتي.
آخر تو كنكور داري، و پارسال جلوي غريبه و آشنا لج‌كرده‌اي و جز پزشكي و داروسازي انتخاب‌رشته نكرده‌اي، ايستاده‌اي جلوي مادرت و گفته‌اي:« مامان شما ديگه حداقل مي‌دونيد من اگه مي‌خواستم مهندسي كامپيوتر آزاد بخوانم، نمي‌اومدم تجربي ــــ از همون اول مي‌رفتم رياضي. يه سال ديگه هم مي‌خونم. تبريز نشد شهرستان. باز هم اگه نشد ـــ» مي‌رم هلال‌احمر تزريقات ياد مي‌گيرم...مي‌رم نسخه‌ مي‌پيچم تو يه داروخانه... نه، ديگر بزرگ‌تر از آني كه بخواهي توي اين برف مدام، سرگردان، دنبال جاي پاي كس ديگري بگردي؛ آن‌قدر بزرگ‌شدي كه بفهمي با او خيلي فرق داري، و آن‌قدر صاحب سبك شده‌اي كه حتي بتواني گاهي از او ايراد بگيري « ــــ باز هم اگه نشد يعني من در حد اين رشته‌ها نيستم. اون وقت هر چي رو كه رتبه‌ش رو بيارم انتخاب‌مي‌كنم و مي‌رم مي‌خونم.» ولي خب اين دليل نمي‌شود كه يادت برود چرا هنوز هم براي كساني كه دوستشان داري زنبق مي‌خري، يا چرا خواننده‌ي مورد علاقه‌ات Rock مي‌خواند.

توي آينه چشمم مي‌افتد به يك جفت چشم كه مال من نيستند. چشم‌هايي كه « آن» دارند، از آن چشم‌هايي كه مي‌توان بنده‌ي طلعتش شد، حق‌مي‌دهم به آن هم‌كلاسي شاعرش، اسم غزلي را كه برايش گفته‌بود، بگذارد« ليلايي‌ترين مفهوم ناز»، همان آقاي يزدي كه روز جشن فارغ‌التحصيلي‌شان، سه تا رباعي براي تبريز گفته‌بود. و قبل از آن كه دخترش را بغل‌كند و با همسرش بايستند، عكس بگيرند، آورد برگه‌ا‌ي را كه رباعي‌ها را توش نوشته‌بود، داد دستش، و اشاره‌كرد به پشت صفحه، و گفت:« خانم دكتر اين مال شماست، فقط ـــ لطفاً بچه‌هاي كلاس نبينند.»

دارد نگاهم مي‌كند:
- گفتم تا خاله‌جون شام رو مي‌كشند، بيام پايين، دو تا دخترخاله كمي اختلاط كنيم.
و دستش را مي‌گذارد روي شانه‌ام. مي‌رويم توي اتاق. اتاق من خيلي خلوت است، نه ضبط صوت دارد، نه پرچم پينك‌فلويد به ديوارش آويزان است. مي‌نشيند روي تخت‌خواب، و من روي صندلي لهستاني پشت ميزم، روبه‌رويش. مثل هميشه او شروع‌مي‌كند.
يادم نمي‌آيد درست، ولي بايد از خستگي‌هاي دوران كنكورش تعريف‌كرده‌باشد، چون يادم هست كه بي‌اختيار اشك مي‌ريختم. ياد شب كنكور علي افتادم، وقتي كه آمده‌بود خانه‌مان، مدادها و پاك‌كني را هم كه سر كنكور خودش استفاده‌كرده‌بود، آورده‌بود براي علي؛ كه شگون دارد. خوش‌حال بودم كه كنارم است، كه اين شش سال هميشه كنار هم بوديم، كه بودنش مايه‌ي دل‌خوشي بود، نه دل‌خوشي‌هاي عجيب و غريب، همين دل‌خوشي‌هاي معمولي بچه‌گانه، كه مثلاً هر وقت مي‌آمد از بقالي سر كوي « والس» مي‌گرفت، از اين والس‌هاي شيرين‌عسل كه آن وقت‌ها تازه به بازار آمده‌بود، مي‌آمد توي اتاقم و با هم درس‌مي‌خوانديم، بعد، آخر شب با هم فيلم مي‌ديديم. « دزيره» را كه بار اول مي‌خواستم ببينم، از آن پنج‌شنبه‌هايي بود كه آمده‌بود خانه‌مان. گفت:« من اولين بار كه دزيره رو ديدم، احساس كردم عشق چه‌قدر پاك‌ئه.»
و اين اولين چيزي بود كه از عشق ياد گرفتم :« عشق چيزي‌ست كه خيلي پاك است.»
من خيلي چيز تجربه‌كرده‌بودم با اين دختر؛ با او ايمان آورده‌‌بودم به مردي كه « شاملو» وار متقاعدش‌ كرده‌بود او« آيدا»ي در آينه‌اش است، با او پدر و مادرم را متقاعد كرده‌بودم كه او مردي‌‌ست كه مي‌خواهم مرا به اسم بزرگ او خطاب‌كنند، با او فهميده‌بودم آدم‌ها پاي خودخواهي‌هاشان كه باز شود توي قضيه‌اي، گند مي‌زنند به همه چيز، اتفاقاً عاشق كه باشند بدتر... با او مريض‌شده‌بودم، گريه‌كرده‌بودم، و آن‌قدر بالا آورده‌بودم، تا تكه‌تكه از وجودم جدايش كنم، تا جرات پيدا كنم بگويم نه.
و ديگر چه فرقي مي‌كرد كه هم‌كلاسي‌ام براي دل‌داري‌ام غزل بگويد، و« ليلايي‌ترين مفهوم ناز» بنامدم.

من با اين دختر بزرگ‌شده‌بودم.
و او داشت بر مي‌گشت تهران، به محض تمام‌شدن كارهاي پايان‌نامه‌اش. با خودم فكر مي‌كردم، دلم برايش تنگ خواهد شد، زياد، خيلي زياد.

از پله‌ها كه مي‌رفتيم بالا، ديگر كاملاً آرام‌شده‌بودم، مثل فكر كردن كودكي به تصوير ماه روي موج دريا، يا ديدن آهويي كه راهش را گم كرده.

₪₪₪


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:41 AM یادداشتها (0)
July 21, 2006

(قسمت اول)
آمده‌ام تهران. همه متفق‌القول معتقدند كه پايم بايد عمل شود، چه دكتر لنگراني، چه پروفسور نواب، و چه آن آقاي دكتر توي بيمارستان 15 خرداد، كه اسمش يادم نمانده. چهلم بابا هفته‌ي پيش بود، ولي نه براي بابا بي‌تابي مي‌كنم، نه دل‌تنگ مامانم. من بزرگ شده‌ام، 10 سال دارم. خوش‌حالم كه اين‌جايم، پيش خاله‌ها، كه مرتب مي‌رويم پارك پشت گيشا، كه ديشب براي شام همبرگر خورديم، كه خاله‌جان اين‌ها ويدئو دارند، از آن‌هايي كه نوار بتامكس مي‌خورد، كه الان كه همه‌ي هم‌كلاسي‌هايم سر كلاس‌اند، من دارم فيلم مي‌بينم.
دختر لوس توي فيلم ترسيده، و پرستارش دارد نوازشش مي‌كند. و برايش شعري مي‌خواند كه آدم وقتي بخواند، ديگر نمي‌ترسد.
كليد مي‌اندازد و مي‌آيد تو. و يكهو خانه، كه سوت و كور بود تا الان، مي‌رود روي هوا. شروع‌مي‌كند با پرستار به‌ خواندن:
بينم در تنهايي
نقشي از رويا
در خاطر مي‌جويم
دل‌خواه خود را

دست‌هايش را نشان‌مي‌دهد، ظريف و كوتاهند:
دستكش خوش‌رنگ و
پايش را بالا مي‌آورد، مثل سيندرلا وقتي كه وزير مي‌خواست كفش را پايش كند:
كفش زرين
مثل عروسك كوكي مي‌چرخد، انگار نه انگار كه بزرگ است به اندازه‌ي كافي، حتي بزرگ‌تر از علي كه شش سال از من بزرگ‌تر است:
آن‌چه اندامم را
سازد زيبا

و دست‌هايش را با حركت موزوني پايين مي‌آورد، مثل آخر دكلمه. خم مي‌شود خاله جان را مي‌بوسد:« سلام مامان!» و من را، كه مبهوت، دارم نگاهش مي‌كنم. مي‌رود كه لباسش را عوض‌كند، خاله‌جان به من مي‌گويد:« بعد از « فرزانه»، اگر نبود نمي‌دونم چه طور دوام مي‌آوردم؟!»
دو سال از نبودن فرزانه مي‌گذرد. و من جز موهاي بلندش و صورت گرد سفيدش چيزي يادم نمانده.

مثل توله سگ دنبالش راه مي‌افتم. مي‌ايستم كنار در، توي اتاق. مقنعه‌اش را صاف‌كرده، دارد پهنش مي‌كند روي پشتي صندلي راحتي كنار كتاب‌خانه. روي ديوار، كنار سه‌تارش، يك پارچه‌ي سياهي آويزان كرده، كه با جوهر صورتي چند تا خط موازي رويش كشيده‌اند، كه يك جايي به هم مي‌رسند و مثل منقار يك پرنده‌ مي‌شوند، كه انگار عينك دارد. خيلي بد خط به خارجي چيزي نوشته‌اند كه رفته بالا، تا لابه‌لاي همان خط‌ها. ضبط صوتش را روشن‌مي‌كند، و صداي يك غژ و غژ عجيبي مي‌پيچد توي اتاق. همين‌طور كه دارد موهاي سياه تا كمر بلندش را برس‌مي‌زند، مي‌گويد:« اين جاشو گوش كن، من عاشق اين تكه‌ش ام ــ» و بعد برس را مي‌گذارد روي ميز و ابروهايش را چين‌مي‌اندازد، و كمي خم‌مي‌شود از زانو، ‌دست چپ را بالاتر نگه‌مي‌دارد، انگشت‌هايش با فاصله از هم. و انگشتان دست راستش روي سازي حركت‌مي‌كند كه من نمي‌بينم.

دراز كشيده‌ام روي تخت بيمارستان. قرار است فردا عملم كنند. مي‌گويند استخوان ساق پايم چيزي دارد به اسم كيست، كه اگر بماند، كه اگر پايم بشكند، تا ابد زمين‌گير مي‌شوم. مامان دارد از پنجره بيرون را نگاه‌مي‌كند. و من مي‌دانم آن‌قدر فكري هست خودش، كه من اجازه‌ندارم بترسم. كتاب داستان‌هاي داداشي را ورق‌مي‌زنم، ولي دارم به لحظه‌اي فكر مي‌كنم كه نور زرد آن چراغ گرد گنده، مستقيم مي‌افتد توي چشمم، مثل فيلم‌ها، كه يكي را زخمي و بي‌هوش مي‌آورند اتاق عمل. و آرزو مي‌كنم كاش من هم موقع رفتن توي اتاق‌عمل بي‌هوش بودم، حالا نه خيلي زخمي. در مي‌زنند، و يكي كه پشت يك دسته‌گل آبي قايم شده، مي‌آيد تو.
خودش است. شادي جاري. شادي مسري. و مگر مي‌تواني به جوك‌هايش و شيطنت‌هايش نخندي؟! و مگر مي‌تواني در حضورش به چيزي جز او فكر كني؟! و مگر مي‌تواني دوستش نداشته‌باشي؟!
موقع رفتن از توي كيفش كاغذي در مي‌آورد. مي‌گويد: « من هر وقت دلم بگيره، اين شعر رو مي‌خوانم. گفتم بنويسم برات. آدم با يه بار ديدن حفظ نمي‌شه ـــ»
تاي كاغذ را باز مي‌كنم:
يك ظرف پر ميوه
يك باغ پر گل
پرواز پروانه
آواز بلبل
.
.
.

سرم را بلند مي‌كنم، نگاهش مي‌كنم، به چشم‌هاي مثل خرگوش شادش. لبخند مي‌زنم.
نه. ديگر نمي‌ترسم.

وقتي كه مي‌رود، مي‌پرسم:« مامان! اسم اين گل‌هاي آبي چي‌ئه؟» مي‌گويد:« زنبق».
نگاهي به گلدان بلور روي ميز گوشه‌ي اتاق مي‌اندازم: « من بين گل‌ها، زنبق رو از همه بيش‌تر دوست‌دارم.»

₪₪₪

براي چكاپ آمده‌ايم تهران. خاله‌جان رختخوابم را توي اتاق او انداخته، اين يعني خوش‌بختي بزرگ. اين يعني گوش‌كردن به غژغژ گيتار الكتريك، يعني ديوانه‌وار خنديدن، و درست قبل از خاموش‌كردن چراغ، يعني فال حافظ.
ولي او آن آدم شاد هميشه نيست. جواب‌هاي مرحله‌ي دوم كنكور آمده، طوري كه علي مي‌گفت با رتبه‌ي 2000 مرحله‌ي اول آدم به هيچ جايي نمي‌رسد. قبل از خاموش‌كردن چراغ خاله‌جان در مي‌زند و مي‌آيد تو. مي‌نشيند روي تخت، كنارش، و شروع‌مي‌كند به صحبت‌كردن. مي‌دانم كه دانشگاه آزاد « اقتصاد نظري» قبول‌شده، و فردا آخرين مهلت ثبت‌نام است. خاله‌جان هم مثل خيلي‌ها معتقد است كه يك ليسانس هم براي زن جماعت خوب است و كافي‌ست و قرار نيست نان‌آور خانه باشد كه. آرام تا آخر گوش‌مي‌كند، و بعد مي‌گويد:« مامان، تو ديگه حداقل مي‌دوني من براي دندان‌پزشكي تغيير رشته دادم به تجربي. يه سال هم مي‌خوانم، تهران نشد شهرستان. سال ديگه هم قبول نشدم، مي‌رم پيش « دكتر طاهري» دستيارش مي‌شم.»
جمله‌هايش برايم غريبند. علي هم مهندسي مكانيك دوست‌دارد، ولي من تا حالا نشنيده‌ام بگويد اگر قبول نشدم مي‌روم پيش «عباس مكانيك» شاگردي كنم. دوباره نگاهش مي‌كنم، اگر اين لرزش زنانه‌ي لب‌هاش، لوش نمي‌دادند، محال بود بفهمي خودش هم شك دارد. خاله‌جان كه مي‌رود لحاف را بالا مي‌كشد، و مي‌چرخد سمت ديوار. مي‌پرسم:« چراغ رو خاموش‌كنم؟»
مي‌گويد:« آره، لطفاً.»
و توي اتاق تاريك توي رخت‌خواب فكر مي‌كنم به يك جفت دستكش خوش‌رنگ، يك جفت كفش زرين، يا هر چيزي كه بتواند دلش را از غم رها كند.

₪₪₪


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:32 AM یادداشتها (2)
July 15, 2006

« خوش‌حالم صدايت را مي‌شنوم »
يك تابلوي تبليغاتي‌ست، نه خيلي بزرگ، سايز استاندارد تابلوهاي ايستگاه‌هاي مترو. يك گوشه‌ي تصوير، يك گوشي ساده‌ي مشكي‌ست، و توي صفحه‌ي گوشي مثل هميشه تصوير دو دستي كه به‌ هم نمي‌رسند، ولي دراز شده‌اند به طرف هم، دست مردانه آرام، و دست زنانه با تقلاي بيش‌تر. گوشه‌ي ديگر تصوير مرد جواني‌ست گوشي به‌دست، كه دارد مي‌خندد، طوري كه شك‌نمي‌كني واقعاً خوش‌حال است از شنيدن صداي پشت خط.
بزرگ نوشته: « نوكيا 6030»


اين قرار است داستان شود. ترسيدم مثل بعضي فكرهايي كه هيچ وقت ننوشتمشان، از دست برود. گفتم بنويسم.

آدم فراموشكار است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:59 AM یادداشتها (6)
July 11, 2006

tarak.jpg

قلبم در كالبدم نمي‌گنجد
كالبدم در اتاق
اتاقم در خانه نمي‌گنجد
خانه‌ام در دنيايم
و دنيايم در عالم نمي‌گنجد
منفجر خواهم‌شد.

از فرط خشم حرف‌نمي‌رنم
وگرنه سكوت من
در آسمان‌ها نمي‌گنجد
اين اندوه را
چگونه مي‌توانم به ديگران بفهمانم
كه قلبم كوچك است
براي عشق
و مغزم در سرم نمي‌گنجد.

آه! شقيقه‌هايم! سرم از درد
مي‌تركد
فهميدم، ديگر فهميدم
نمي‌توانم اين موضوع را
به ديگران بفهمانم.

عزيز نسين

₪₪₪

دارم درس مي‌خوانم. روزي حدود 9 ساعت. همين است كه نمي‌رسم چيزي بنويسم.

راستي، اين شب‌ها هيچ به آسمان نگاه‌‌كرده‌ايد؟
آدم خيال‌مي‌كند روي پنجه كه بلند شود، دستش را كه ببرد بالا، يك مشت ماه توي دستش جا مي‌ماند...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:14 PM یادداشتها (7)
July 02, 2006

« ياد از آن روزي كه بودي زهره يار من ـــ» صداي speaker را كم‌مي‌كنم، « روزي، روزگاري، ديروز» توي دستم مي‌روم سمت تخت‌خواب، آن‌قدر خسته‌بودم توي اتوبوس، موقع برگشتن از كتاب‌خانه، كه رغبت كتاب خواندن هم نداشتم،« سلطه» نيمه‌كاره مانده از صبح.
- دور از چشم رقيبان در كنار من
صداي «رفيعي» بوي كرم بادام‌زميني مي‌دهد، با همان رگه‌هاي سير و روشن كرم ، نرم نرم پهن‌مي‌شود توي اتاق، و همه‌ي خلل و فرجت را مثل اسفنج نان تست پر‌مي‌كند. لحاف را تا نزديك چانه بالا مي‌كشم، سرم را فرو مي‌برم توي بالش، چشمانم را مي‌بندم و با او هم‌صدا مي‌شوم: « حاليا خالي‌ست جايت اي نگار من »

از پنجره حياط را نگاه‌مي‌كنم، بابا دارد شاخه‌ي مو را كه زيادي بلند شده، دور قيّمش مي‌پيچد. اين يكي را تازه كاشته، توي باغچه‌ي مربعي سرازيري گاراژ. مثل جانش دوستش دارد، البته نه به‌اندازه‌ي فيكوس كوچكي كه سر گرفتن پيوندش با بابا بزرگ شرط‌ بسته‌بود، و بالاخره شرط را برد، هماني كه هنوز از گلخانه‌ي بالاي راه‌پله نياوردتش پايين. همه‌ش مواظب است كه مبادا موقع در آوردن ماشين از گاراژ، شاخه‌هاي نرم جوانش زير چرخ‌ها له‌شود.
مامان دارد كنگر پاك‌مي‌كند، مي‌روم مي‌نشينم كنارش، «لاله» را هم مي‌نشانم كنارم. يكي از بوته‌هاي كنگر را كه مامان قبلاً پاك‌كرده، بر مي‌دارم و با قيچي پلاستيكي‌ام خرد مي‌كنم درون قابلمه‌ي لاله و خرسي. مامان از رنگ اين بار موهايش شاكي‌ست. مي‌خواسته مشكي شود، رنگ موهاي خودش، زمان دختري، قبل از آن‌ كه پوستيش مد شود، ولي يك پر كلاغي عجيبي شده، با همان رگه‌هاي سبزي كه لاي پرهاي مثل شبق كلاغ برق‌مي‌زند زير نور خورشيد، يك چيزي شبيه زير گردن ياكريم. مي‌گويد:« بار اولم نبود كه مو رنگ‌‌مي‌كردم، تو خانواده‌ي ما ارثي‌ئه، 30 ساله‌م نبود كه موهام شروع‌كرد به سفيد شدن.» حرفش را قورت‌مي‌دهد، و بعد با رفيعي هم‌صدا مي‌شود: « در شام تار من آخر كجايي زهره» ته‌صدايش مثل زيتون است، تلخ و چرب.

كمرم را بالا مي‌كشم توي رختخواب، بازوهايم را بغل‌مي‌كنم. جلد زرد كتاب روي لحاف بد جوري توي ذوق مي‌زند، هرچه رنگ گرم است براي روي جلد استفاده‌كرده‌اند. نه. حوصله‌ي كتاب‌خواندن ندارم، با وجود آن جمله‌ي شاهكار« كريستين» كه مي‌گفت: « اما وقتي شكار مي‌كني، مجبوري بخوري» ،با وجودي كه خيلي دوست‌دارم بدانم آخر قصه‌ي اين مرد رقيق‌القلبي كه با دو تا دوست‌هايش، كه يكي‌شان مورخ است و ديگري جامعه‌شناس، رفته شكار گوزن به كجا خواهد رسيد.
نه! نه! ... تسليم‌مي‌شوم! كجا بودم؟ صبح، توي اتوبوس، بايد كاغذي چيزي لاي كتاب گذاشته‌باشم:

مي‌داني ويتنام كجاست؟ مي‌داني چه اتفاقي آن‌جا افتاده؟»
پل لحظه‌اي سكوت كرد و بعد گفت:« بله. فكر مي‌كنم.»
نورمن گفت:« خوبه، پس تو بيش‌تر از سه‌چهارم دانش‌جوهام مي‌داني.»
كريستين به پسرش گفت: « آقاي سويك زمان جنگ توي ويتنام بوده.»

يك صداي زير جيغي مي‌آيد، مثل صداي بچه گربه؛ سرم را بلند مي‌كنم، چهار؟ نه بايد پنج سال داشته‌باشد. چشم‌هاي مشكي گردش مثل چشم‌هاي « بنر» كنج‌كاو، ولي بي‌حالت است، و صورتش به‌اندازه‌ي خانم چادري بغل‌دستش پر مو. پيراهن صورتي ملايمي پوشيده، پاي چپش را انداخته روي پاي راست، يك تصويري را نشان‌مي‌دهد توي كتاب Tiny Talk روي زانويش: « اين Sue ئه، اين Catherine ـــ» خانم بغل‌دستي بي‌حوصله بيرون را نگاه‌مي‌كند. مثل اين سخن‌ران‌هاي حرفه‌اي كه بي‌خيال جماعت، براي خودشان حرف‌مي‌زنند، ادامه‌مي‌دهد: « نه! اين Catherine ئه، اين يكي Sueــ» جوراب‌هايش سفيدند، ولي موهايش را شانه‌نزده دم‌اسب كرده‌اند، سرش را كه پايين مي‌آورد، كتاب را ورق‌بزند، فرق نامرتبش بد جور توي ذوق‌مي‌زند.

نه، اين‌جا را رد كرده‌بودم. اين قبل از آن بود كه خانم چادري، با آن لحني كه سعي در آرام بودن داشت، بگويد:« مامان جان، توي دلت بخوان ـــ» و خيلي دموكرات كتاب را ببندد، بگذارد توي كوله‌پشتي‌ش، و ليوان كف و حلقه‌ي حباب‌ساز را بدهد دستش.

ورق‌مي‌زنم: « مايكل مي‌توانست چشم‌هاي ترسناك و صورت سرخ و آب دهان يخ‌بسته‌اش را روي ريش‌هاي خاكستري‌اش ببيند ــ» اين‌جا را هم خوانده‌بودم، يادم هست چون درست همان وقتي بود كه آن خانم درشت هيكل سياه‌پوش، توي ايستگاه هفت تير سوارشد، و نشست كنارم، پشتش به من. يادم هست چون وقتي خواستم چهره‌اش را تصور كنم، چشم‌هايش ترسناك بود، و صورتش سرخ، ريش نداشت البته. بلند بلند با دخترك اختلاط مي‌كردند، چيزي از حرف‌هايشان را نمي‌فهميدم، مي‌خواستم كتاب بخوانم، چيزي از كتاب هم نمي‌فهميدم! و اين كشمكش ادامه‌داشت تا جايي كه دخترك با صداي بلند به مصاحبش گفت:« چاقالو!» ، ديگر كتاب را بستم و بيرون را نگاه‌كردم كه خنده‌اي كه قورت‌داده‌ام پايين برود. جمله‌ي ديگري رد و بدل نشد، ايستگاه مخبرالدوله، يا به‌قول دخترك چهارراه پل هوايي، پياده‌شدند، هر سه تايشان. و خيلي‌هاي ديگر.

- خجالت هم نمي‌كشه، بچه‌ي 4 ساله رو نشونده روي يه صندلي، اين همه خانم مسن ـــ
سرم را بلند مي‌كنم، قرار نيست اين داستان تمام‌شود امروز، خانم شجاعي كه قبول‌مي‌كند مسن است، بايد ديدن داشته‌باشد!
موهايش خاكستري سير است، سياهش به سفيدش مي‌چربد هنوز. چين‌هاي پيشاني و دور لب‌هاي باريكش بيش‌تر از آن كه كار تعداد سال‌هايي باشد كه گذشته، تقصير چه‌طور گذشتنشان است. لحنش عصبي نيست، خشمناك است و پر از نفرت.
- خانم‌هاي مسن‌تر از من. سرش رو هم بلند نمي‌كنه كه با آدم چشم تو چشم بشه، خجالت بكشه شايد، بچه رو بغل‌كنه. فهم و شعور هم خوب چيزي‌ئه.
خانمي كه روبه‌روي من نشسته، و دستكش‌هاي سفيد دستش كرده، هم‌رنگ فريم عينك آفتابي‌ش، آرام مي‌گويد:« ممكن‌ئه ايستگاه مبدا سوار شده‌ن، مسير كوتاهي نيست كه آدم بگه بغلش كن...»
ولي خانمه ول‌كن نيست، يك‌بند دارد غر مي‌زند.
مي‌گويم:« هي! آروم باش! ... بذار تخليه‌شه. آدم‌ها وقتي حرف‌مي‌زنند، دنبال نقد درستي و غلطي‌ش نيستند، فقط مي‌خواهند حرف‌بزنند. بذار آروم‌شه. وقتي عرض 40 سال به اين نتيجه رسيده، تو فكر مي‌كني سر 4 دقيقه انقلاب رواني به‌پا مي‌كني؟... هي! آروم باش!... »
« ـــ احترام سرشون نمي‌شه. بزرگ و كوچك نمي‌فهمند.» سر مي‌روم:
- ببخشيد خانم! اگه جاي اون بچه، يه آدم بزرگ نشسته‌بود رو اون صندلي، مثلاً يه خانم مسن، تكليف چي‌بود، اون وقت؟ اين خانم‌هاي مسن سرپا چي‌كار مي‌كرده‌ن؟ حالا فرض‌كنيد اون هم آدم بزرگ‌ئه! چون بچه‌ست ما مجازيم بلندش كنيم؟! صرف اين‌كه چند سال كوچك‌ترئه، بايد سر پا بايسته؟!
صداهاي تاييد بلند مي‌شوند:« اون تربيتي كه شما حرفشو مي‌زنيد مال 20 سال پيش بودـــ» « تو اين گرما آدم هلاك‌مي‌شه، 20 كيلو رو هم بگيره بغلش ـــ»
هيچ‌ چيز نمي‌گويد. نگاهم مي‌كند فقط، با همان نفرت تاريخي.
ناپلئون هم مسكو را فتح‌كرد، ولي همه‌ي مردم، شهر را ترك‌كرده‌بودند.

مامان دارد نگاهم مي‌كند، با همان كنج‌كاوي تاريخي: « اين آهنگا چي‌ئه گوش‌مي‌دي؟ يه چيز شاد بذار!»
چند بار چرخيده آهنگ؟! دست‌هايم را مثل « حميرا» توي آسمان تكان‌مي‌دهم: « راه‌مي‌رفتيم و در بين شقايق‌ها»
آن قسمت ترانه است كه هيچ‌وقت نفهميده‌ام چه مي‌گويد، لب‌مي‌زنم، به مامان اشاره‌مي‌كنم: « ـــ لطف و صفايي زهره»
مي‌خندد. ليوان را برداشته، و دارد مي‌رود سمت در:
- آخه كدوم‌يك از هم‌سن و سال‌هاي تو« زهره» گوش‌مي‌دن؟
خنده‌ام مي‌گيرد:« آهنگ بچگي‌هام‌ئه! باهاش خاطره دارم!»
سرش را تكان‌مي‌دهد، يعني كه من كي از پس تو بر آمدم كه اين دومي. مي‌گويم:« قربون دستتاتون! يه چايي برام مي‌آريد، لطفاً!»
سرش را تكان‌مي‌دهد:« منو باش! اومده‌بودم بگم آشغالا رو مي‌بري بذاري پايين ـــ»
- پس علي؟!
از در نيمه‌باز اتاق صداي « فردوسي‌پور» مي‌آيد كه فرياد مي‌زند: « اشلي كول ـــ» مامان با گوشه‌ي ابرو اشاره‌مي‌كند به بيرون اتاق: « اشلي شده نفرت!»
«ش»هايش حداقل 5 تا دندانه دارند. عاشق اين تكه‌هاي ناب مامانم. دوست‌دارم بغلش كنم. مي‌خندم فقط، و قبل از اين كه در را ببندد مي گويم:« الان مي‌آم، مي‌برم آشغالا رو.»

پوليورم را مي‌اندازم روي دوشم، روسري هم سر نمي‌كنم، همه‌ي مردهاي عالم دارند فوتبال مي‌بينند ديگر.

در حياط را كه مي‌بندم، يك چيز خنكي مي‌نشيند روي صورتم. چيك، چيك ـــ صداي باران است، روي برگ‌هاي درخت انجير پشت در. كف دستم را باز مي‌كنم، يك قطره مي‌خواهم فقط... چشمانم را مي‌بندم كه مثل « ناتاشا» يك آرزو بكنم...
نه. انگشتانم را جمع‌مي‌كنم كف دستم، و چشم‌هايم را باز مي‌كنم. هر چيز كه مي‌خواهد اتفاق بيفتد. نمي‌خواهم زودتر بدانم.

₪₪₪

سطل را مي‌گذارم جلوي ظرف‌شويي روي زمين.
از ليوان چاي روي open آشپزخانه دارد بخار بلند مي‌شود.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 04:22 AM یادداشتها (9)