



|
|
|
|
![]() 404 Not FoundThe server can not find the requested page: rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80) Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
July 30, 2006
انگشت ميكشم لاي حافظ، ميگويد: لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ چشمانم را ميبندم، و زير لب زمزمهميكنم : مگـرم چشم سيـاه تـو بيـامـوزد كــار
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:24 AM ● یادداشتها (14)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
July 27, 2006
24 تا پست قبليم رو پاككردم، ولي باز هم درست نشد. اينجا بخوانيد : براي ليلاييترين مفهوم ناز (قسمت دوم) براي ليلاييترين مفهوم ناز (قسمت سوم) براي ليلاييترين مفهوم ناز (قسمت آخر)
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:23 AM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
July 25, 2006
( قسمت آخر) روي موج دريا بينم در تنهايي دستكش خوشرنگ و ياد آن كند شادمان مرا
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:40 PM ● یادداشتها (10)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
July 24, 2006
(قسمت سوم) كتاب فارماكويي را كه خواستهبود، گرفتهام توي دستم، ايستادهام توي چارچوب در. دارم فكر ميكنم من هنوز هم از او هفت سال كوچكترم. ₪₪₪ دراز كشيده روي تختخواب. اين بار نوبت من است كه حرفبزنم. زبانم نميچرخد. هاريسون نوشته 4 ماه. وقتي توي لابي اورژانس منتظر مامان بودم، خواندم:« case سرطان كولوني كه اولين تظاهرش انسداد روده باشد، حدود 4 ماه فرصت دارد.» ₪₪₪ كنفرانسم تمامشده تقريباً؛ ميگويم:« استاد! يه case سرطان كولونئه ـــ» جملهام گير دارد، او كه case نيست، سرطان كولون هم كه داشتهباشد، باز هم، دليل نميشود؛ ₪₪₪ نشستهايم توي «كوپه». ميپرسد حالش چهطور است؟ ميگويم:« بد». وقتي ميگويم « احساس امنيتم » را از دستدادهام توي زندگي، چشمهايم كدر ميشوند.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:47 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
July 22, 2006
(قسمت دوم) توي آينه چشمم ميافتد به يك جفت چشم كه مال من نيستند. چشمهايي كه « آن» دارند، از آن چشمهايي كه ميتوان بندهي طلعتش شد، حقميدهم به آن همكلاسي شاعرش، اسم غزلي را كه برايش گفتهبود، بگذارد« ليلاييترين مفهوم ناز»، همان آقاي يزدي كه روز جشن فارغالتحصيليشان، سه تا رباعي براي تبريز گفتهبود. و قبل از آن كه دخترش را بغلكند و با همسرش بايستند، عكس بگيرند، آورد برگهاي را كه رباعيها را توش نوشتهبود، داد دستش، و اشارهكرد به پشت صفحه، و گفت:« خانم دكتر اين مال شماست، فقط ـــ لطفاً بچههاي كلاس نبينند.» من با اين دختر بزرگشدهبودم. از پلهها كه ميرفتيم بالا، ديگر كاملاً آرامشدهبودم، مثل فكر كردن كودكي به تصوير ماه روي موج دريا، يا ديدن آهويي كه راهش را گم كرده. ₪₪₪
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:41 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
July 21, 2006
(قسمت اول) مثل توله سگ دنبالش راه ميافتم. ميايستم كنار در، توي اتاق. مقنعهاش را صافكرده، دارد پهنش ميكند روي پشتي صندلي راحتي كنار كتابخانه. روي ديوار، كنار سهتارش، يك پارچهي سياهي آويزان كرده، كه با جوهر صورتي چند تا خط موازي رويش كشيدهاند، كه يك جايي به هم ميرسند و مثل منقار يك پرنده ميشوند، كه انگار عينك دارد. خيلي بد خط به خارجي چيزي نوشتهاند كه رفته بالا، تا لابهلاي همان خطها. ضبط صوتش را روشنميكند، و صداي يك غژ و غژ عجيبي ميپيچد توي اتاق. همينطور كه دارد موهاي سياه تا كمر بلندش را برسميزند، ميگويد:« اين جاشو گوش كن، من عاشق اين تكهش ام ــ» و بعد برس را ميگذارد روي ميز و ابروهايش را چينمياندازد، و كمي خمميشود از زانو، دست چپ را بالاتر نگهميدارد، انگشتهايش با فاصله از هم. و انگشتان دست راستش روي سازي حركتميكند كه من نميبينم. ₪ دراز كشيدهام روي تخت بيمارستان. قرار است فردا عملم كنند. ميگويند استخوان ساق پايم چيزي دارد به اسم كيست، كه اگر بماند، كه اگر پايم بشكند، تا ابد زمينگير ميشوم. مامان دارد از پنجره بيرون را نگاهميكند. و من ميدانم آنقدر فكري هست خودش، كه من اجازهندارم بترسم. كتاب داستانهاي داداشي را ورقميزنم، ولي دارم به لحظهاي فكر ميكنم كه نور زرد آن چراغ گرد گنده، مستقيم ميافتد توي چشمم، مثل فيلمها، كه يكي را زخمي و بيهوش ميآورند اتاق عمل. و آرزو ميكنم كاش من هم موقع رفتن توي اتاقعمل بيهوش بودم، حالا نه خيلي زخمي. در ميزنند، و يكي كه پشت يك دستهگل آبي قايم شده، ميآيد تو. وقتي كه ميرود، ميپرسم:« مامان! اسم اين گلهاي آبي چيئه؟» ميگويد:« زنبق». ₪₪₪ براي چكاپ آمدهايم تهران. خالهجان رختخوابم را توي اتاق او انداخته، اين يعني خوشبختي بزرگ. اين يعني گوشكردن به غژغژ گيتار الكتريك، يعني ديوانهوار خنديدن، و درست قبل از خاموشكردن چراغ، يعني فال حافظ. ₪₪₪
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:32 AM ● یادداشتها (2)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
July 15, 2006
« خوشحالم صدايت را ميشنوم »
آدم فراموشكار است.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 09:59 AM ● یادداشتها (4)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
July 11, 2006
قلبم در كالبدم نميگنجد از فرط خشم حرفنميرنم آه! شقيقههايم! سرم از درد عزيز نسين ₪₪₪ دارم درس ميخوانم. روزي حدود 9 ساعت. همين است كه نميرسم چيزي بنويسم. ₪ راستي، اين شبها هيچ به آسمان نگاهكردهايد؟
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:14 PM ● یادداشتها (7)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
July 02, 2006
« ياد از آن روزي كه بودي زهره يار من ـــ» صداي speaker را كمميكنم، « روزي، روزگاري، ديروز» توي دستم ميروم سمت تختخواب، آنقدر خستهبودم توي اتوبوس، موقع برگشتن از كتابخانه، كه رغبت كتاب خواندن هم نداشتم،« سلطه» نيمهكاره مانده از صبح. از پنجره حياط را نگاهميكنم، بابا دارد شاخهي مو را كه زيادي بلند شده، دور قيّمش ميپيچد. اين يكي را تازه كاشته، توي باغچهي مربعي سرازيري گاراژ. مثل جانش دوستش دارد، البته نه بهاندازهي فيكوس كوچكي كه سر گرفتن پيوندش با بابا بزرگ شرط بستهبود، و بالاخره شرط را برد، هماني كه هنوز از گلخانهي بالاي راهپله نياوردتش پايين. همهش مواظب است كه مبادا موقع در آوردن ماشين از گاراژ، شاخههاي نرم جوانش زير چرخها لهشود. كمرم را بالا ميكشم توي رختخواب، بازوهايم را بغلميكنم. جلد زرد كتاب روي لحاف بد جوري توي ذوق ميزند، هرچه رنگ گرم است براي روي جلد استفادهكردهاند. نه. حوصلهي كتابخواندن ندارم، با وجود آن جملهي شاهكار« كريستين» كه ميگفت: « اما وقتي شكار ميكني، مجبوري بخوري» ،با وجودي كه خيلي دوستدارم بدانم آخر قصهي اين مرد رقيقالقلبي كه با دو تا دوستهايش، كه يكيشان مورخ است و ديگري جامعهشناس، رفته شكار گوزن به كجا خواهد رسيد. ميداني ويتنام كجاست؟ ميداني چه اتفاقي آنجا افتاده؟» يك صداي زير جيغي ميآيد، مثل صداي بچه گربه؛ سرم را بلند ميكنم، چهار؟ نه بايد پنج سال داشتهباشد. چشمهاي مشكي گردش مثل چشمهاي « بنر» كنجكاو، ولي بيحالت است، و صورتش بهاندازهي خانم چادري بغلدستش پر مو. پيراهن صورتي ملايمي پوشيده، پاي چپش را انداخته روي پاي راست، يك تصويري را نشانميدهد توي كتاب Tiny Talk روي زانويش: « اين Sue ئه، اين Catherine ـــ» خانم بغلدستي بيحوصله بيرون را نگاهميكند. مثل اين سخنرانهاي حرفهاي كه بيخيال جماعت، براي خودشان حرفميزنند، ادامهميدهد: « نه! اين Catherine ئه، اين يكي Sueــ» جورابهايش سفيدند، ولي موهايش را شانهنزده دماسب كردهاند، سرش را كه پايين ميآورد، كتاب را ورقبزند، فرق نامرتبش بد جور توي ذوقميزند. نه، اينجا را رد كردهبودم. اين قبل از آن بود كه خانم چادري، با آن لحني كه سعي در آرام بودن داشت، بگويد:« مامان جان، توي دلت بخوان ـــ» و خيلي دموكرات كتاب را ببندد، بگذارد توي كولهپشتيش، و ليوان كف و حلقهي حبابساز را بدهد دستش. ورقميزنم: « مايكل ميتوانست چشمهاي ترسناك و صورت سرخ و آب دهان يخبستهاش را روي ريشهاي خاكسترياش ببيند ــ» اينجا را هم خواندهبودم، يادم هست چون درست همان وقتي بود كه آن خانم درشت هيكل سياهپوش، توي ايستگاه هفت تير سوارشد، و نشست كنارم، پشتش به من. يادم هست چون وقتي خواستم چهرهاش را تصور كنم، چشمهايش ترسناك بود، و صورتش سرخ، ريش نداشت البته. بلند بلند با دخترك اختلاط ميكردند، چيزي از حرفهايشان را نميفهميدم، ميخواستم كتاب بخوانم، چيزي از كتاب هم نميفهميدم! و اين كشمكش ادامهداشت تا جايي كه دخترك با صداي بلند به مصاحبش گفت:« چاقالو!» ، ديگر كتاب را بستم و بيرون را نگاهكردم كه خندهاي كه قورتدادهام پايين برود. جملهي ديگري رد و بدل نشد، ايستگاه مخبرالدوله، يا بهقول دخترك چهارراه پل هوايي، پيادهشدند، هر سه تايشان. و خيليهاي ديگر. - خجالت هم نميكشه، بچهي 4 ساله رو نشونده روي يه صندلي، اين همه خانم مسن ـــ مامان دارد نگاهم ميكند، با همان كنجكاوي تاريخي: « اين آهنگا چيئه گوشميدي؟ يه چيز شاد بذار!» پوليورم را مياندازم روي دوشم، روسري هم سر نميكنم، همهي مردهاي عالم دارند فوتبال ميبينند ديگر. ₪ در حياط را كه ميبندم، يك چيز خنكي مينشيند روي صورتم. چيك، چيك ـــ صداي باران است، روي برگهاي درخت انجير پشت در. كف دستم را باز ميكنم، يك قطره ميخواهم فقط... چشمانم را ميبندم كه مثل « ناتاشا» يك آرزو بكنم... ₪₪₪ سطل را ميگذارم جلوي ظرفشويي روي زمين.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 04:22 AM ● یادداشتها (9)
|
||
|
|
|