



|
|
|
|
|
August 27, 2006
ميثم چيزي نوشتهبود در مورد دكتر سروش، تقصير او نيست، گريههاي امشبم تقصير هيچكس نيست... قرار بود اسم پسرش را، اگر پسردار ميشد، بگذارد سروش. نامزدش، ب، مريد دكتر سروش بود، آنقدر كه اولين پيشكشياي كه برايم فرستادهبود، كنار نقدي كه براي داستانم نوشتهبود، يك جلد «كيان» بود-شمارهي43، شهريور77- با يك مجلد از مقالههاي دكتر سروش (و چند نفر ديگر كه خواندن اسمشان هم برايم صقيل بود، فهميدن مقالههايشان بماند) كه كپيكردهبود، و صحافيكردهبود برايم... گيجم... حالم خوب نيست... سرفهميكنم، از آن تكسرفههاي عصبي، كه زنجير ميشوند امشب، ديگر تك نيستند، راه گلويم باز نميشود... من امشب براي سروش گريهميكنم... كيان را گذاشتهام جلوم، ورقميزنم... انگار خواب بودهاند همهي چيزهايي كه يك زمان اتفاقافتادهبودند... نيست... نزديك 40 روز است كه رفتهاست... گريهام به خاطر رفتنش نيست، امشب، براي آسان پذيرفتن خودم است . باوركردني نيست... او رفته. ما با مرگ كنار آمده ايم، مثل همهي آدمهاي خوب منطقي گوگولي... به چند ثانيهي ديگر فكر ميكنم، كه بدون شك راه نفسم باز خواهد شد، فكر خواهمكرد كه براي قرار فردا كدام مانتوي مشكيم را بپوشم، يا كدام روسري مشكيم اتو دارد... چون آدمي كه براش بينهايت احترام قائلم، صبح كه حالم خوب بود من را هم دعوت كرده براي سينما، و اينكه جزو 4-3 نفري هستم كه اين مرد تنهاي دوستداشتني به خلوتش راهميدهد، برايم آنقدر ارزش دارد، كه نخواهم روزش را بههم بريزم... يك چيزي بود اي كاش اين سروش گلولهشده توي حنجرهم را بيرون بكشد، شايد با صداي بلند هقهقبزنم، شايد كمي سبك شوم... چند شب پيش باز شازده كوچولو را ميخواندم، نميدانم براي بار چندم؛ هر وقت كه ميخوانماش يك جاييش برجستهميشود برايم، انگار كه بار اول خواندنم باشد. نوشتهبود 6 سال و اندي از ديدارش با شازده كوچولو گذشته، و براي او كه از بچگي جلوي نقاشي كردنش را گرفتهاند و جز بوآي باز و بسته چيز ديگري را خوب بلد نيست بكشد، كشيدن درست چهرهي شازده كوچولو خيلي سخت است، گفتهبود از نوشتن اين خاطرات خيلي غمگين است، ولي مينويسد كه فراموشنكند، آخر فراموشكردن يك دوست خيلي چيز غمانگيزيست... يا تلاش براي فراموشكردن يك دوست؟...لابد مشمئز كننده است...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:07 AM ● یادداشتها (5)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
August 24, 2006
« آقاي بهارلو» مثل اون آدمآهني توي كارتون كه قبل از حرفزدن، جملهاي كه ميخواست بگه رو مانيتور باريكي روي پيشونيش حركتميكرد، انگار رو پيشونيش جملهي « جانا سخن از زبان ما ميگويي!» حركتميكنه. آقاهه از ايران تماسگرفته، روي صحبتش با خانمهاي ايرانيئه كه آقاي بهارلو، توي اين برنامهي « ميزگردي با شما» ي VOA(صداي امريكا) حداقل دو روز هفته رو به مشكلات خانمها اختصاصميده، ولي كمتر خانمي تماسميگيره، در حالي كه تو برنامههاي بيمحتوا و جنگول خانمها فرت و فرت زنگميزنند و الي ماشالله! روي مانيتور مامان هم همون جملهاي ديدهميشه كه روي پيشوني من :« جانا سخن از زبان ما ميگويي»...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:08 PM ● یادداشتها (4)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
August 23, 2006
ساعت از 12 گذشته، اول شهريور است ديگر. حاشيهي راست، پايين نوشته: به چمنزار بيا فروغ فرخزاد ₪₪₪ نميدانم امشب چند بار به اين ترانهي Mariza گوشكردهام، و دوباره گوشكردهام، و باز گوشكردهام...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:26 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
August 18, 2006
بلندش ميكنه، يارو گندههه بلندش ميكنه، مثل وزنه ميبردش بالاي سر، رگهاي گردنش مثل چي زده بيرون، چشاش دو تا كاسهي خون، عين گرگ دندوناشو گذاشته بيرون، از گوشهي لبهاي جر خوردهش يه مخلوط كفآلودي از خون و آب دهن قطرهقطره ميچكه رو زمين. دستاشو از آرنج صافميكنه، با همون حركت slow motion دهنش يواشيواش از هم باز ميشه، دندوناش از هم بيشتر فاصلهميگيرند، صداي نعرهش كه به حداكثر ميرسه، با ضربي كه همآهنگ با همون نعرهس، يارو عضلهاي رو ميكوبه روي زمين. دوربين ميره بالاي كمربند پهن يارو گندههه، و از اون بالا يه كادر ميگيره از موهاي لخت بلوند تا سر شانه بلند عضلهاييه ، البته طوري كه نگينهاي كمربند يارو گندههه هم ديده بشه. كادر يواشيواش جمعتر ميشه،focus ميكنه روي موها، بعد انگار دست فيلمبردار شروعكنه به لرزيدن، حسميكني كسي از پشت نزديكميشه، يه دست ئه، دست گندهي پر از انگشترهاي عجيب غريب، يه مشت از موهاي عضلهاييه رو ميگيره، سر طرف رو از زمين بلند ميكنه، بعد مچش رو طوري ميچرخونه كه انگار بخواد ساعتش رو كه رو مچش چرخيده، بخونه. چشمهاي عضلهاييه بستهس، نميتوني هنوز سبز كمرنگ زمينهش رو كه شعاعهاي يشمي به مردمك وصلش ميكنه، ببيني؛ چيزي كه ميبيني انگشت شستيئه كه نشسته روي چهار تا انگشت جمعشده روي كف دست، يه مشت كامل، كه با يه انحراف نرم و حسابشده تا حلقوم ميره تو دهن عضلهاييه فرو، و خوني كه از بغل دهن بستهش شرهميزنه بيرون. چشماتو ميبندي، خداي من! طرف 32 تا دندونش رو ريخت تو شكمش... با احتياط چشماتو باز ميكني، انگار بعد از مدتها از تاريكي اومدي بيرون، و ميترسي نور چشمتو بزنه...نه! اشتباهنميكني! داري درست ميبيني گندههه پرتشده اون طرف روي زمين. تو فيلم نشون نميدن، وگرنه از همون ستارههاي تو تام و جري هم دور سرش ميچرخند! و تا آخر تيتراژ فيلم، توي بزرگراهي كه انگار براي همين دو نفر قرقشده، موتورسواريكنند و Love بتركونند...
برگردونيد فيلم رو عقب، تا توضيحبدم خدمتتون. آهان! اون مشتي كه تو خط 15 گفتم، به اين راحتيها نميشه ازش خلاصشد براي اينكه... براي اينكه بنده تجربه دارم! بههر حال من اعتراض دارم! پ.ن: يه مدتئه ننوشتم. و اين نوشتهم رو هم هيچ دوستندارم. دقيقاً سبكي ئه كه من اصطلاحاً بهش ميگم: سبك وبلاگي! فقط يه چهار تا كامنت لوس، تو مايههاي « زيبا بود» و « به من هم سر بزن، آپيدم!» و اينا ميخواد كه ديگه تكميلشه...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:09 PM ● یادداشتها (10)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
August 15, 2006
آن سهشنبهاي كه تولدم بود، خواستم بنويسم من امسال متولد نشدم، نه من، نه ارغوان... گفتم نوشتن ندارد كه. اما فكر ميكنم حالا وظيفهدارم بنويسم من امسال نه يك بار، نه دو بار، كه به تعداد دوستانم بار متولد شدم. ₪ يادم نميرود هيچوقت چرا آخرين املاي كلاس اول را بيست نشدم، « سپاسگذاري» را با « ذال» نوشتهبودم.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:52 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
August 12, 2006
وقتي هيچ چيز آرامت نميكند...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:06 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
August 08, 2006
براي عزيزترين «عطيه»ي زندگيم كه بودنش مفهوم تنهايي را از ياد ميبرد...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:01 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
August 05, 2006
سكوت مطلق است، مثل همهي مهمانيهاي بيكلام اين اواخر، كه كسي براي تسليت گفتن به مامان ميآيد خانهمان. فقط اين دو تا نشستهاند، مثل هميشه، يواش پچپچ ميكنند، همينطور كه هلو انجيري توي پيشدستي را خرد ميكنم، ياد اولين باري ميافتم كه ديدمش، داشتيم ميرفتيم عروسي عمو كوچكه. 15 سال داشتم، مثل الان نبود كه بدانم از پياز بدش ميآيد، بر خلاف « آرش» خربزه را به هندوانه ترجيح ميدهد، اعتقاد دارد 8 خوششانسي ميآورد برايش، كتاب مورد علاقهاش « صد سال تنهايي» ست ... يا مثلاً آنقدر ديوانه هست كه عاشق كه شد، با وجود همهي مخالفتهاي خانواده، 7سال بنشيند پاي يك دختر و... آن وقتها، كل فايل اطلاعاتيام در مورد اين پسرعموي ناديده به يك پاراگراف هم نميرسيد: بدون اينكه سرم را بلند كنم ميگويم:« پذيرش پيام هم اومد، ما بالاخره نفهميديم اين دو تا پسر عمو چي ميگند به همديگه!» همه ميزنند زير خنده، پيام تنها همسن همصحبت «علي» بود، يعني است. زنعمو به مامان ميگويد: « قرار بود شما يه ضبط كار بذاريد تو اتاق علي، ببينيم چي ميگند اين دو تا!» پيام ميگويد:« ديگه جلسهي آخرئه!» ميگويم:« پيام داري ميري ديگه، بايد از همين الان عادت بديد خودتونو!» باز قبل از اينكه دوباره اتاق فرو برود توي سكوت، ميگويم:« انگار همين ديروز بود مهموني قبولي پيام. علي تنها اومد تهران ـــ اوايل مهر بود ـــ » آرش ميگويد:« واقعاً ها! فكرشو بكن، 9 سال گذشته ـــ» و بعد نظريههاي مختلف از شش جهت شروعميشود كه آخر شهريور بود، يا اول مهر. ديگر آنقدر سر و صدا هست كه بتوانم با خيال راحت از بحث بيايم بيرون، و شروعكنم به پيادهروي لاي خاطرات! « پيام» عمران شريف قبولشده. اعتصاب غذا كرده. معماري هنرهاي زيبا ميخواسته... علي متقاعدش ميكند كه خب، فوقت را توي شاخههاي معماري ميگيري. « پيام» دودل است بين تهران و شريف. ميگويند فوقت هم از شريف باشد، راحتتر پذيرش ميگيري براي دكترا. « پيام» رژيم گرفته، BMI اش را رسانده به 17، يا يك همچين حدودي، و از سربازي معافشده. « پيام» TOEFL اش را با نمرهي فلان و GREاش را با نمرهي ـــ «من از اول هم گفتهبودم، پيام حيفئه، بايد بره خارج ـــ» صداي مامان است. قسمت اولش را راستميگويد هميشه ميگفت. قسمت دومش را هم ... لابد راست ميگويد ديگر، آدمهايي كه حيفاند بايد بروند خارج. باز هم تنها آمدهام تهران، مامان و بقيه مستقيم از گرگان برگشتهاند تبريز. و من براي ناهار مهمانم خانهي آنها، سعيميكنم فاصلهي مجازم را حفظ كنم، چون از حساسيت مامانهاي پسردار نسبت به قند عسلهايشان آگاهي كامل دارم، ناسلامتي با يكيشان 18 سال زندگيكردهام! زنعمويم برپا ميدهد: « دير وقتئه ديگه، با دختر عموها خداحافظي كن، يواشيواش بريم ـــ» با اينكه ميدانم سهشنبه ميلاد حضرت عليست، و علي شب ميرود فرودگاه براي بدرقه، باز هم اين عبارت « دختر عموها» ميخورد به ديوارههاي جمجمهم و براي چندمين بار ميرود و بر ميگردد و دوباره ميخورد، اين بار به يك ديوارهي ديگر! بعضيها انواع گياهان را خوب ميشناسند، ₪₪₪ شعر: اتوبيوگرافي- از مجموعهي « دنيا را گشتم بدون تو»
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:26 AM ● یادداشتها (9)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
August 03, 2006
دو هفتهايست كه يك خط جديد
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:12 AM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|