Designed by ARDAVIRAF
August 27, 2006

ميثم چيزي نوشته‌بود در مورد دكتر سروش، تقصير او نيست، گريه‌هاي امشبم تقصير هيچ‌كس نيست...

قرار بود اسم پسرش را، اگر پسردار مي‌شد، بگذارد سروش. نامزدش، ب، مريد دكتر سروش بود، آن‌قدر كه اولين پيش‌كشي‌اي كه برايم فرستاده‌بود، كنار نقدي كه براي داستانم نوشته‌بود، يك جلد «كيان» بود-شماره‌ي43، شهريور77- با يك مجلد از مقاله‌هاي دكتر سروش (و چند نفر ديگر كه خواندن اسمشان هم برايم صقيل ‌بود، فهميدن مقاله‌هايشان بماند) كه كپي‌كرده‌بود، و صحافي‌كرده‌بود برايم...
و من هم مثل خيلي وقت‌ها كه بخواهم ارادتم را به آدمْ بزرگي نشان‌‌بدهم، يك كارت تبريك گرفته‌بودم برايشان، عكس دختر بچه‌ي شاد خنداني بود كه از سطل زباله بيرون آمده‌بود و يك دسته‌گل گرفته‌بود طرف دوربين. هر چه‌قدر خواستم تبريك بنويسم با هم بودنشان را، انگشت‌هايم كار نكرد؛ مفهوم رفتن و نماندن، يا شايد عدم امكان ماندن انگار خيلي وقت پيش‌تر توي ذهنم معنا پيدا كرده‌بود. آن‌ها نامزد بودند، همين. برايشان نوشتم اميدوارم ـــ، نه، نوشتم آرزو مي‌كنم، اميدي در كار نبود. مثل همه‌ي به ‌اصطلاح اميدهاي زندگي، كه فقط توده‌ي مغشوشي از آرزوهاست. آرزوهايي كه بعدها، مثلاً چند سال بعد كه مرورشان‌مي‌كني مي‌بيني سرنوشت خيلي موقر و محكم كوبيده در گوشت كه هيچ چيز دست خودت نبوده. همان تفاوت كلاسيك wish با hope . يادم هست، نوشتم:
« ف و ب عزيزم!
آرزو مي‌كنم كه هميشه عطر ياس از اين سجاده‌ي پاك‌ترين احساس پاكتان ــــ»
ياس و پاك‌ترين پاك و ... تاثير خواندن سهراب بود، به جاي ساختن تصوير، تابلو مي‌ساختم، مثل اين تابلوهاي 3 تا 1000 ميدان انقلاب كه قابش بد نيست، نوشته‌ي توش هم، ولي به دلت نمي‌نشيند كه به عزيزت هديه‌كني‌ش. كلمه‌هايم ولي نرم بود، و سبك و يواش، آن‌قدر كه بشود يك دختر 17 ساله‌ي احساساتي را تحسين‌كرد به خاطرش.
موقع نوشتن هم انگار مي‌دانستم ديري نمي‌پايد... و به قول يلدا به جايي خواهند رسيد كه ببينند جاده ادامه‌دارد، و هر كدام از جاده‌ي خودشان جا مانده‌اند.

گيجم... حالم خوب نيست... سرفه‌مي‌كنم، از آن تك‌سرفه‌هاي عصبي، كه زنجير مي‌شوند امشب، ديگر تك نيستند، راه گلويم باز نمي‌شود... من امشب براي سروش گريه‌مي‌كنم... كيان را گذاشته‌ام جلوم، ورق‌مي‌زنم... انگار خواب بوده‌اند همه‌ي چيزهايي كه يك زمان اتفاق‌افتاده‌بودند... نيست... نزديك 40 روز است كه رفته‌است... گريه‌ام به خاطر رفتنش نيست، امشب، براي آسان پذيرفتن خودم است . باوركردني نيست... او رفته. ما با مرگ كنار آمده ايم، مثل همه‌ي آدم‌هاي خوب منطقي گوگولي...

به چند ثانيه‌ي ديگر فكر مي‌كنم، كه بدون شك راه نفسم باز خواهد شد، فكر خواهم‌كرد كه براي قرار فردا كدام مانتوي مشكي‌م را بپوشم، يا كدام روسري‌ مشكي‌م اتو دارد... چون آدمي كه براش بي‌نهايت احترام قائلم، صبح كه حالم خوب بود من را هم دعوت كرده براي سينما، و اين‌كه جزو 4-3 نفري هستم كه اين مرد تنهاي دوست‌داشتني به خلوتش راه‌مي‌دهد، برايم آن‌قدر ارزش دارد، كه نخواهم روزش را به‌هم بريزم...
يا به مهمان‌هاي عصرم فكر كنم، كه حتماً باهاشان خواهم گفت و خواهم خنديد، كه از ميزبان‌هاي اخموي درگير اصلاً خوشم نمي‌آيد، كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده‌بود ديشب، يا چند شب قبل كه زير دست‌هاي داداشي زير CPR قلبش برنگشت و ديگر براي هميشه از اميد و آرزوهاش، از هم‌سرش، و از پارميسش، از پسري كه مي‌توانست براي دومين بار مادرش كند، پسري كه شايد دوست‌داشت باز هم اسمش را سروش بگذارد... دست‌شست...
از تمام ماحصل آن شب تلخ تنها اثري كه هنوز ديده‌مي‌شود لابد چهار تا مويي‌ست كه ابروهايم را آشفته‌كرده، و نشان‌ هم ندهم لحظه‌شماري مي‌كنم زودتر برشان دارم، كه به همين 40 روزش هم اعتقاد ندارم و فلسفه‌ي نگه‌داشتنش هم جز اين نيست كه شايد براي خانواده‌اش تسلي‌بخش باشد كه تنها نيستيد، هرچند كه مي‌دانم تنهايند حتي اگر ابروهايم من چيز ديگري نشان‌دهند، و لباس سياهي كه مطمئن نيستم چرا تنم كرده‌ام‌اش...

يك چيزي بود اي كاش اين سروش گلوله‌شده توي حنجره‌م را بيرون بكشد، شايد با صداي بلند هق‌هق‌بزنم، شايد كمي سبك شوم...

چند شب پيش باز شازده كوچولو را مي‌خواندم، نمي‌دانم براي بار چندم؛ هر وقت كه مي‌خوانم‌اش يك جايي‌ش برجسته‌مي‌شود برايم، انگار كه بار اول خواندنم باشد. نوشته‌بود 6 سال و اندي از ديدارش با شازده كوچولو گذشته، و براي او كه از بچگي جلوي نقاشي كردنش را گرفته‌اند و جز بوآي باز و بسته چيز ديگري را خوب بلد نيست بكشد، كشيدن درست چهره‌ي شازده كوچولو خيلي سخت است، گفته‌بود از نوشتن اين خاطرات خيلي غم‌گين است، ولي مي‌نويسد كه فراموش‌نكند، آخر فراموش‌كردن يك دوست خيلي چيز غم‌انگيزي‌ست... يا تلاش براي فراموش‌كردن يك دوست؟...لابد مشمئز كننده است...
پازلم انگار دارد كامل مي‌شود...
ديگر مطمئن نيستم براي چه چيزي گريه‌مي‌كنم... سه نقطه‌هايم تمامي ندارد ، امشب


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:07 AM یادداشتها (5)
August 24, 2006

« آقاي بهارلو» مثل اون آدم‌آهني توي كارتون كه قبل از حرف‌زدن، جمله‌اي كه مي‌خواست بگه رو مانيتور باريكي روي پيشوني‌ش حركت‌مي‌كرد، انگار رو پيشوني‌ش جمله‌ي « جانا سخن از زبان ما مي‌گويي!» حركت‌مي‌كنه. آقاهه از ايران تماس‌گرفته، روي صحبتش با خانم‌هاي ايراني‌ئه كه آقاي بهارلو، توي اين برنامه‌ي « ميزگردي با شما» ي VOA(صداي امريكا) حداقل دو روز هفته رو به مشكلات خانم‌ها اختصاص‌مي‌ده، ولي كم‌تر خانمي تماس‌مي‌گيره، در حالي‌ كه تو برنامه‌هاي بي‌محتوا و جنگول خانم‌ها فرت و فرت زنگ‌مي‌زنند و الي ماشالله!
البته خب آقاي بهارلو با توجه به اين‌كه مهمون امشب برنامه‌شون « خانم دكتر پري اسفندياري» - موسس سايت ايران‌دخت- اند، نمي‌ذاره بخش عمده‌اي از جمله‌هاي اون مانيتوره پخش‌شه، فقط به يك لب‌خند نمكي پرمعنا بسنده‌مي‌كنه و از مهمان برنامه خواهش‌مي‌كنه اگه توضيحي در اين زمينه دارن، بدند. خانم اسفندياري هم شروع‌مي‌كنه به يك بحث تاريخي، كه در طول زمان، زن‌ها در انزوا نگه‌داشته‌شدن، و انتظار نمي‌ره كه بتونن به صورت آشكار در جامعه حضور پيدا كنن و در جمع حرف‌هاشونو مطرح‌كنن، هرچند كه الان خانم‌هاي ايراني حضورشون درخشان‌ئه و از اين حرف‌ها... آقاي بهارلو هم كه مثل دوران دبستان، كه به خانم معلم مي‌گفتيم:« خانم! اولش يادم رفته، اولشو بگيد، به خدا بقيه‌ش رو بلدم...» اولشو از خانم اسفندياري مي‌گيره و شروع‌مي‌كنه:« بله، البته خانم‌ها اگر زنگ‌نمي‌زنن، ولي حضورشون تو اينترنت قابل تحسين ‌ئه و...« هنگامه» از شيراز نوشته : ــــ»
و باز جواب رو گرفته و نگرفته از خانم اسفندياري، يكي از خط‌ها رو مي‌گيره؛
- بله تلفن داريم از ايران. ايران! بفرمائيد؛
صداي يك خانمي‌ئه پشت خط، بدون هيچ خش و لرزش، يا نشانه‌اي از هيجان يا عصبيت.
- الو؟ آقاي بهارلو؟
بهارلو مثل اول همه‌ي – و البته آخر بعضي از- مكالمه‌هاي تلفني‌ش عصبي‌ ئه، چه مي‌دونم، شايد هم از اتاق فرمان كلافه‌ش كرده‌ن: « بله؛ بفرمائيد خانوم!»
قبل از اون كه برسه به جايي كه تو دل من شربت درست‌ بشه(!)، شروع‌مي‌كنه به اعاده‌ي حيثيت، كه اين آقاي قبلي كه تلفن‌كرده‌بودن خيلي كم‌لطفي كردن در رابطه با خانم‌هاي ايراني، حدس من اين‌ئه كه خيلي‌ از خانم‌ها هم موفق نمي‌شن تماس‌بگيرن، مثل خود من كه چندين شب متوالي‌ئه تماس‌مي‌گيرم، و امشب بالاخره موفق‌شدم. زن‌هاي ايراني خيلي موفق‌تر عمل‌كردن طي اين چند سال، حتي در مقايسه با زن‌هاي ايراني مقيم خارج. ثابت‌كردن كه حتي اگه بكنندشون توي گوني هم نمي‌تونند خانه‌نشينشان بكنند.»
وقتي آقاي بهارلو سرش رو تكون‌مي‌ده، فكر مي‌كنم من هم جاي ايشون بودم به همين عكس‌العمل قناعت‌مي‌كردم.
« ولي من در واقع امشب در جواب آقاي معافي، خبرنگارـــ روزنامه‌نگاري كه چند شب پيش مهمون برنامه‌تون بودن، تماس‌گرفتم. ايشون گفتند كه حكومت ايران، جمهوري اسلامي غير ايراني‌ئه ـــ»
بهارلو با سر تاييد مي‌كنه؛
صداي خانم از ايران ادامه‌مي‌ده:« من مي‌خواستم بگم حكومت فعلي ايران، نه جمهوري ‌ئه، نه اسلامي ‌ئه، نه ايراني!
يه سوالي داشتم از دست‌اندركاران حكومت ايران؛ اگر ما خانوم‌هاي ايراني نبوديم چه‌طور مي‌خواستيد اثبات‌كنيد كه اين حكومت اسلامي ‌ئه؟!» شفاف و شمرده شمرده ادامه‌مي‌ده، درست مثل حبه‌هاي انگور ياقوتي كه مرتب چيده‌شده تو يه خوشه:« اگر ما نبوديم كه يه چادر چاخچور سر ما كنيد، چه‌طور ثابت‌مي‌كرديد اين مملكت اسلامي ‌ئه؟! اقتصاد اين مملكت اسلامي ‌ئه؟! سياست اين مملكت اسلامي ‌ئه؟! ـــ»
بعيد مي‌دونم آقاي بهارلو هم بقيه‌ي جمله‌هاي خانوم از ايران رو درست متوجه‌شده‌باشه، داره با تمام وجودش مي‌خنده، از اون خنده‌هاي شيرين از ته دل كه بيش‌تر از هميشه شباهتشو با Richard Gere تداعي‌مي‌كنه، ديگه بر خلاف اكثر اوقات، نگران پايان وقت برنامه نيست، اصراري هم به قطع‌كردن تماس نداره؛
- خانوم محترم، من متشكرم كه نظرتون رو اين اندازه موجز و كامل بيان‌كرديد، من اگر بخوام قهرمان اين هفته‌ي تماس‌هاي تلفني‌مون رو انتخاب‌كنم، حتماً شمائيد! ـــ

روي مانيتور مامان هم همون جمله‌اي ديده‌مي‌شه كه روي پيشوني من :« جانا سخن از زبان ما مي‌گويي»...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:08 PM یادداشتها (4)
August 23, 2006

ساعت از 12 گذشته، اول شهريور است ديگر.
تقويم را ورق‌مي‌زنم.
نيمه‌ي چپ صفحه، تصوير نيم‌رخ دختري‌ست با چشمان بسته، گونه‌هاي سرخ، و موهاي قهوه‌اي بلند، يك جور قهوه‌اي كه قرمزش بيش‌تر از سبزش باشد، توي يك شاليزار.
احساس‌مي‌كنم دارد مي‌دود، شايد به خاطر موهاش كه مثل شعله‌هاي آتش، زبانه كشيده‌اند پشت سرش، يا شايد به خاطر صورت و گردن و بالاتنه‌ش كه جلوتر از باريكي كمر و پايين‌‌تنه‌اي‌ست كه ديده‌نمي‌شود.
شايد هم به خاطر غبار سرخي كه پشت سرش روي شاليزار پاشيده‌شده، انگار يك دسته شقايق كه از دور فقط به ‌صورت يك عده لكه‌ي سرخ درهم ببيني‌ش.
شاليزارش رگه‌هاي طلايي دارد، آن‌قدر كه آدم را ياد رنگ موهاي شازده كوچولو بيندازد، ولي سبز است هنوز.

حاشيه‌ي راست، پايين نوشته:

به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم كن، از پشت نفس‌هاي گل ابريشم
همچنان، آهو كه جفتش را
پرده‌ها از بغضي پنهاني سرشارند.

فروغ فرخ‌زاد

₪₪₪

نمي‌دانم امشب چند بار به اين ترانه‌ي Mariza گوش‌كرده‌ام، و دوباره گوش‌كرده‌ام، و باز گوش‌كرده‌ام...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:26 AM یادداشتها (0)
August 18, 2006

بلندش مي‌كنه، يارو گنده‌هه بلندش مي‌كنه، مثل وزنه مي‌بردش بالاي سر، رگ‌هاي گردنش مثل چي زده بيرون، چشاش دو تا كاسه‌ي خون، عين گرگ دندوناشو گذاشته بيرون، از گوشه‌ي لب‌هاي جر خورده‌ش يه مخلوط كف‌آلودي از خون و آب دهن قطره‌قطره مي‌چكه رو زمين. دستاشو از آرنج صاف‌مي‌كنه، با همون حركت slow motion دهنش يواش‌يواش از هم باز مي‌شه، دندوناش از هم بيش‌تر فاصله‌مي‌گيرند، صداي نعره‌ش كه به حداكثر مي‌رسه، با ضربي كه هم‌آهنگ با همون نعره‌س، يارو عضله‌اي رو مي‌كوبه روي زمين. دوربين مي‌ره بالاي كمربند پهن يارو گنده‌هه، و از اون بالا يه كادر مي‌گيره از موهاي لخت بلوند تا سر شانه بلند عضله‌اي‌يه ، البته طوري كه نگين‌هاي كمربند يارو گنده‌هه هم ديده بشه. كادر يواش‌يواش جمع‌تر مي‌شه،focus مي‌كنه روي موها، بعد انگار دست فيلم‌بردار شروع‌كنه به لرزيدن، حس‌مي‌كني كسي از پشت نزديك‌مي‌شه، يه دست‌ ئه، دست گنده‌ي پر از انگشترهاي عجيب غريب، يه مشت از موهاي عضله‌اي‌يه رو مي‌گيره، سر طرف رو از زمين بلند مي‌كنه، بعد مچش رو طوري مي‌چرخونه كه انگار بخواد ساعتش رو كه رو مچش چرخيده، بخونه. چشم‌هاي عضله‌اي‌يه بسته‌س، نمي‌توني هنوز سبز كم‌رنگ زمينه‌ش رو كه شعاع‌هاي يشمي به مردمك وصلش ‌مي‌كنه، ببيني؛ چيزي كه مي‌بيني انگشت شستي‌ئه كه نشسته روي چهار تا انگشت جمع‌شده روي كف دست، يه مشت كامل، كه با يه انحراف نرم و حساب‌شده‌ تا حلقوم مي‌ره تو دهن عضله‌اي‌يه فرو، و خوني كه از بغل دهن بسته‌ش شره‌مي‌زنه بيرون. چشماتو مي‌بندي، خداي من! طرف 32 تا دندونش رو ريخت تو شكمش... با احتياط چشماتو باز مي‌كني، انگار بعد از مدت‌ها از تاريكي اومدي بيرون، و مي‌ترسي نور چشمتو بزنه...نه! اشتباه‌نمي‌كني! داري درست مي‌بيني گنده‌هه پرت‌شده اون طرف روي زمين. تو فيلم نشون نمي‌دن، وگرنه از همون ستاره‌هاي تو تام و جري هم دور سرش مي‌چرخند!
اوهوم... عضله‌ا‌ي‌يه‌ست. و حالا كشكك اونه‌ئه كه با فاصله‌هاي منظم مي‌خوره تو شكم گنده‌هه[...]
ايستاده بالاي سر گنده‌هه، از كفش‌هاي ورني واكس‌زده‌ش مي‌فهمي، گنده‌هه به زحمت سرش رو مي‌چرخونه، دوربين از پايين، يه نماي تمام قد ازش نشون‌مي‌ده، شلوارش اگرچه خاكي‌ئه، ولي با خط اتوش مي‌شه هندونه قاچ‌كرد، دگمه‌هاي پيراهنش اون قدري باز هست كه دل دختربچه‌هاي 17-16 ساله غنج‌بره، و موهاي لختش، كه باز ريخته روي چشم‌هاش، و خب، با وجود همه‌ي فرايندهاي پيچيده‌اي كه ذكرش رفت سشوارش خيلي به‌هم نريخته!
زانوي چپش رو مي‌گذاره پشت گنده‌هه، گردن كلفت كوتاهش، كه ول‌شده روي تنش، لاي دو تا دست ظريف و بي انگشتر مرد عضله‌اي‌ئه، يه حركت محدود حساب‌شده در خلاف جهت حركت عقربه‌هاي ساعت و... تمام‌شد!
البته اين‌ها همه قبل از اون‌ئه كه جناب Hero (= قهرمان)، Shero ي (= قهرمان خانوم) ماجرا را كه به خاطر يه بي‌احتياطي كوچيك - كه تو اول فيلم ديديد- به‌دام افتاده، نجات بده، و وقتي روي موتورسيكلت از شعله‌هاي حاصل از انفجار بمبي كه چند ثانيه قبل آقاي Hero بسيار جنتلمنانه دگمه‌ي انفجارش رو فشار داده، دور مي‌شن، Shero خانوم موهاي جناب رو كنار بزنه، تا آدامسي رو كه طي يكي از بوسه‌هاي آتشين ميانه‌ي فيلم تو دهانش جا مونده‌بود، با تشريفات ويژه به صاحبش برگردونه!

و تا آخر تيتراژ فيلم، توي بزرگراهي كه انگار براي همين دو نفر قرق‌شده، موتورسواري‌كنند و Love بتركونند...


آقا من اعتراض دارم! اين فيلم‌ها يه مشاور دندان‌پزشكي نياز دارند! مگه به همين راحتي‌ئه؟!

برگردونيد فيلم رو عقب، تا توضيح‌بدم خدمتتون. آهان! اون مشتي كه تو خط 15 گفتم، به اين راحتي‌ها نمي‌شه ازش خلاص‌شد براي اين‌كه... براي اين‌كه بنده تجربه دارم!
نه! نه! سوءتفاهم نشه، نه اون مدلي... اي بابا! بذار از اول بگم:
آقاجان هفته‌ي قبل، داشتم رول پلاكي رو كه درست جا نگرفته‌بود تو ديوار، با انبردست بيرون‌مي‌كشيدم، انبر با ضرب مچ لاجون خودم، خورد تو دهنم، و دندون پيش چپ بالام شكست. و باورتون نمي‌شه اگه بگم اين نصفه دندون شكسته طي اين يك هفته چه بلايي سر من آورد! دردي كشيدم، دردي كه با جفت جفت مسكن 4 ساعت‌يك‌بار هم آروم‌نمي‌شد، طوري كه خانوم دكتر رو وسط ظهر روز غير كاري‌ش بكشونم مطب. بي‌چاره كلي شست‌و شو داده، و دوباره پانسمانش كرده، و فرستادتم خانه. بعد، دو ساعت نگذشته از برگشتنمون از مطب، در حالي كه دارم كتاب سر و گردنم رو ورق‌مي‌زنم تا ببينم مگه اين دندون با پاييني‌ئه عصب‌گيري مشترك داره كه فك پايين من داره از جاش در مي‌آد يا چرا پلك چپم داره مي‌پره، از شدت درد، بي‌اختيار اشك رو گونه‌م راه بيفته...
خب، من هم قبول‌دارم كه جناب Hero كلي body building و اينا كار كرده‌ن، ولي باور كنيد هيچ ورزشي باعث افزايش استحكام دندون آدم نمي‌شه!

به‌هر حال من اعتراض دارم!

پ.ن: يه مدت‌ئه ننوشتم. و اين نوشته‌م رو هم هيچ دوست‌ندارم. دقيقاً سبكي ‌ئه كه من اصطلاحاً بهش مي‌گم: سبك وبلاگي! فقط يه چهار تا كامنت لوس، تو مايه‌هاي « زيبا بود» و « به من هم سر بزن، آپيدم!» و اينا مي‌خواد كه ديگه تكميل‌شه...
گمونم - به قول آقاي مندني‌پور- نوشتن قهرش گرفته باهام...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:09 PM یادداشتها (10)
August 15, 2006

آن سه‌شنبه‌اي كه تولدم بود، ‌خواستم بنويسم من امسال متولد نشدم، نه من، نه ارغوان... گفتم نوشتن ندارد كه.

اما فكر مي‌كنم حالا وظيفه‌دارم بنويسم من امسال نه يك بار، نه دو بار، كه به تعداد دوستانم بار متولد شدم.

يادم نمي‌رود هيچ‌وقت چرا آخرين املاي كلاس اول را بيست نشدم، « سپاس‌گذاري» را با « ذال» نوشته‌بودم.
خيلي سال گذشته از آن روزها؛ دقيق بخواهم بگويم به اندازه‌ي تمام‌ روزهاي زندگي يك دانش‌آموز سوم دبيرستان. ولي هنوز هم موقع نوشتن سپاس‌گذاري مكث‌مي‌كنم، و با خودم كلنجار مي‌روم كه با ذال بنويسم يا ز؛ آخر سپاس‌گذاري با ذال بوي 7 سالگي مي‌دهد.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:52 PM یادداشتها (0)
August 12, 2006

وقتي هيچ چيز آرامت نمي‌كند...


پ.ن: كامنت‌داني ارغوان سالم است. موقتاً تعطيل‌مي‌باشد، فقط.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:06 PM یادداشتها (0)
August 08, 2006

So Sharing.JPG

براي عزيزترين «عطيه‌»ي زندگي‌م كه بودنش مفهوم تنهايي را از ياد مي‌برد...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:01 PM یادداشتها (0)
August 05, 2006

جنگ چمدان و ريشه.jpg

سكوت مطلق است، مثل همه‌ي مهماني‌هاي بي‌كلام اين اواخر، كه كسي براي تسليت گفتن به مامان مي‌آيد خانه‌مان. فقط اين دو تا نشسته‌اند، مثل هميشه، يواش پچ‌پچ مي‌كنند، همين‌طور كه هلو انجيري توي پيش‌دستي را خرد مي‌كنم، ياد اولين باري مي‌افتم كه ديدمش، داشتيم مي‌‌رفتيم عروسي عمو كوچكه. 15 سال داشتم، مثل الان نبود كه بدانم از پياز بدش مي‌آيد، بر خلاف « آرش» خربزه را به هندوانه ترجيح مي‌دهد، اعتقاد دارد 8 خوش‌شانسي مي‌آورد برايش، كتاب مورد علاقه‌اش « صد سال تنهايي» ست ... يا مثلاً آن‌قدر ديوانه هست كه عاشق كه شد، با وجود همه‌ي مخالفت‌هاي خانواده، 7سال بنشيند پاي يك دختر و... آن وقت‌ها، كل فايل اطلاعاتي‌ام در مورد اين پسرعموي ناديده به يك پاراگراف هم نمي‌رسيد:
يك سال زود مدرسه رفته، يك سال را هم جهشي خوانده، شاگرد اول البرز است، و رتبه‌ي مرحله‌ي اولش 190 شده.
زن‌عمو كه معرفي‌مي‌كند اعضاي خانواده‌شان را، مي‌رسد به او:« اين هم « پيام» ئه ــ» مرورش مي‌كنم: قد متوسط، لاغر، خيلي خيلي لاغر، چشم‌هاي درشت پر مژه‌ي دخترانه، فرق از وسط باز شده، و موهاي سياهي كه برق‌مي‌زند ، ولي هيچ شباهتي به « گريگوري پك» ندارد!

بدون اين‌كه سرم را بلند كنم مي‌گويم:« پذيرش پيام هم اومد، ما بالاخره نفهميديم اين دو تا پسر عمو چي مي‌گند به همديگه!» همه مي‌زنند زير خنده، پيام تنها هم‌سن هم‌صحبت «علي» بود، يعني است. زن‌عمو به مامان مي‌گويد: « قرار بود شما يه ضبط كار بذاريد تو اتاق علي، ببينيم چي مي‌گند اين دو تا!» پيام مي‌گويد:« ديگه جلسه‌ي آخرئه!» مي‌گويم:« پيام داري مي‌ري ديگه، بايد از همين الان عادت بديد خودتونو!» باز قبل از اين‌كه دوباره اتاق فرو برود توي سكوت، مي‌گويم:« انگار همين ديروز بود مهموني قبولي پيام. علي تنها اومد تهران ـــ اوايل مهر بود ـــ » آرش مي‌گويد:« واقعاً ها! فكرشو بكن، 9 سال گذشته ـــ» و بعد نظريه‌هاي مختلف از شش جهت شروع‌مي‌شود كه آخر شهريور بود، يا اول مهر. ديگر آن‌قدر سر و صدا هست كه بتوانم با خيال راحت از بحث بيايم بيرون، و شروع‌كنم به پياده‌روي لاي خاطرات!

« پيام» عمران شريف قبول‌شده. اعتصاب غذا كرده. معماري هنرهاي زيبا مي‌خواسته... علي متقاعدش مي‌كند كه خب، فوقت را توي شاخه‌هاي معماري مي‌گيري.

« پيام» دودل است بين تهران و شريف. مي‌گويند فوقت هم از شريف باشد، راحت‌تر پذيرش مي‌گيري براي دكترا.

« پيام» رژيم گرفته، BMI اش را رسانده به 17، يا يك همچين حدودي، و از سربازي معاف‌شده.

« پيام» TOEFL اش را با نمره‌ي فلان و GREاش را با نمره‌ي ـــ

«من از اول هم گفته‌بودم، پيام حيف‌ئه، بايد بره خارج ـــ» صداي مامان است. قسمت اولش را راست‌مي‌گويد هميشه مي‌گفت. قسمت دومش را هم ... لابد راست مي‌گويد ديگر، آدم‌هايي كه حيف‌اند بايد بروند خارج.
همه پذيرفته‌اند، ديگر شده يك قسمتي از زندگي ايراني، مثل مدرسه‌رفتن، ازدواج‌كردن، بچه‌دار شدن!
مي‌پرسم: « كدوم شهر مي‌ري، حالا؟» مي‌گويد: "Kingston" و شروع‌مي‌كند به توصيف 15 جزيره‌ي كوچك اطراف آن‌جا كه اصطلاحاً بهش مي‌گويند:« هزار جزيره»، كه براي قايق‌سواري، از اين قايق‌هاي كوچك يك نفره كه اسمش يادم نماند، از همه جاي دنيا مي‌آيند آن‌جا، كه توريست‌هايي كه آمده‌اند، آن‌قدر استقبال كرده‌اند از اين منطقه، كه از نظر توريستي 5 ستاره مي‌گيرد.
گوش‌مي‌كنم، نمي‌توانم نظر بدهم، از جغرافياي كانادا فقط آبشار نياگارا را مي‌شناسم، و همه‌ي افتخارم اين است كه مي‌دانم بلندترين آبشار جهان نيست، عريض‌ترينشان است. همين را هم نمي‌گويم. او ادامه‌مي‌دهد كه شهرت اين دانشگاهي كه دارد مي‌رود به « بخش تحقيقات سرطان» اش است. سيرم ديگر از سرطان. مدتي‌ست كه دارم به شاخه‌هاي غير باليني پزشكي فكر مي‌كنم، بيش‌تر همان « ايمونولوژي»، كه در ايران فقط Ph.D اش تدريس مي‌شود، متاسفانه. و شايد به همين خاطر بروم دنبال ژنتيك.
مامان مي‌گويد: « تو جلوتر مي‌ري جاده رو صاف مي‌كني كه بچه‌ها پشت سرت بيان ـــ» پيام تاييد مي‌كند:« آره، حتماً، آيدا كه واقعاً حيف‌ئه بمونه اين‌جا ـــ» باز هم اين واژه‌‌ي حيف... ياد يك كاريكاتوري مي‌افتم توي «هم‌شهري جوان» : تصوير مردي بود چمدان به‌دست، كه داشت مي‌رفت مثلاً، ولي يكي از پاهاش، تنه‌ي درختي بود كه محكم وصل بود به زمين.
خيلي بيش‌تر از آن ذوق دارد كه بخواهم برايش تعريف‌كنم توي ذهنم چه چيزي مي‌گذرد.
او دارد از يك مركز تحقيقات توي دانشگاه شهيد بهشتي صحبت‌مي‌كند كه ناجي خيلي‌ها بوده براي گرفتن پذيرش و اين‌ها، من دارم به تنها خاطره‌ي شخصي‌م فكر مي‌كنم با پيام كم‌حرف درس‌خوان.

باز هم تنها آمده‌ام تهران، مامان و بقيه مستقيم از گرگان برگشته‌اند تبريز. و من براي ناهار مهمانم خانه‌ي آن‌ها، سعي‌مي‌كنم فاصله‌ي مجازم را حفظ كنم، چون از حساسيت مامان‌هاي پسردار نسبت به قند عسل‌هايشان آگاهي كامل دارم، ناسلامتي با يكي‌شان 18 سال زندگي‌كرده‌ام!
« ضيافت» را گذاشته‌اند كه سرم گرم شود. دو نفر با هم سلام‌عليك هم مي‌كنند، من مثل ابر بهار اشك مي‌ريزم. ربطي به فيلم ندارد، براي درد خودم گريه‌مي‌كنم، مي‌ترسم آزاد هم قبول نشوم. اصولاً آدم‌ها توي موقعيت‌هاي گريه‌آور اغلب ياد دردهاي خودشان مي‌افتند.
به بهانه‌ي ترجمه‌ي يك ترانه‌ي استانبولي، قطع‌مي‌كند فيلم را. ترانه را كه ترجمه‌مي‌كنم، خواهر كوچكش، « رويا»، را هم بر مي‌دارد، مي‌رويم توي اتاقش، كلي عكس خواننده‌ها را نشانم مي‌دهد توي كامپيوتر، و وقتي از بين همه، يكي از عكس‌هاي گوگوش را انتخاب‌مي‌كنم، تا برايم پرينت بگيرد، يك نسخه از آلبوم « زرتشت» اش هم برايم پر مي‌كند.
چيزهاي به ظاهر ساده‌اي كه هيچ وقت يادم نمي‌رود.

زن‌عمويم برپا مي‌دهد: « دير وقت‌ئه ديگه، با دختر عموها خداحافظي كن، يواش‌يواش بريم ـــ» با اين‌كه مي‌دانم سه‌شنبه ميلاد حضرت علي‌ست، و علي شب مي‌رود فرودگاه براي بدرقه، باز هم اين عبارت « دختر عموها» مي‌خورد به ديواره‌هاي جمجمه‌م و براي چندمين بار مي‌رود و بر مي‌گردد و دوباره مي‌خورد، اين بار به يك ديواره‌ي ديگر!
محكم دستم را فشار مي‌دهد و مي‌گويد email ام رو كه داري. با سر تصديق‌مي‌كنم. دوست‌دارم بغلش كنم، گند بزنند اين فرهنگ احمقانه‌ي خاله‌زنكي‌مان را...
ايستاده‌ام پشت عمو جان، سرم را گذاشته‌ام روي شانه‌ي راستش. پيام دارد بند كفش‌هايش را محكم مي‌كند.
صداي هيچ‌وقت نشنيده‌ي «حكمت» توي ذهنم مي‌پيچد:

بعضي‌ها انواع گياهان را خوب مي‌شناسند،
بعضي‌ها انواع ماهي‌‌ها ‌را
من انواع جدائي‌ها را.

₪₪₪

شعر: اتوبيوگرافي- از مجموعه‌ي « دنيا را گشتم بدون تو»
اثر: « ناظم حكمت» - برگردان: « احمد پوري»


طرح: اثر هنرمند كوبايي « آرس»


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:26 AM یادداشتها (9)
August 03, 2006

دو هفته‌اي‌ست كه يك خط جديد
دارد راه باز مي‌كند روي دستم
لابد سرنوشتم دارد عوض‌مي‌شود


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:12 AM یادداشتها (3)