Designed by ARDAVIRAF
September 28, 2006

اولين شماره‌ي « ايزو800 » ، ماه‌نامه‌ي تخصصي عكاسي، منتشر شد.

زمان مرده-سارا شوقي.JPG

«گاهی رويای يك نشريه عكاسی ايده آل را در سر می‌پرورانم كه احتمالاً بتواند از طريق اينترنت پخش شود تا همه به آن دست‌رسی داشته باشند . در تخيلاتم ، اين نشريه در گاراژ كسی در ميدوِست سر هم می شود . نشريه‌ای مختص آثار موفق ، چون عمر ما فقط به پرداختن به همان‌ها قد می دهد. نشريه‌ای كه به خاطر هوشمندی و سنجيدگی‌اش در خور توجه است و پر از عكس هم هست چون اصل ماجرا همان‌ها هستند.»

رابرت ادمز

برگرفته شده از زيبايی در عكاسی، انتشارات اپرچر، 1996
ترجمه‌ي فارسی از سعيد خاموش، عكسنامه، شماره‌ي بيستم

₪₪₪

« آقاي ميرزائي»، سردبير اين نشريه - كه من يك بار اين‌جا به سايت شخصي‌شان لينك‌داده‌بودم ( البته الان اين سايت ديگر فعال نيست) - محبت‌كردند خبر اين كار جديدشان را بهم دادند.
حيف بود، يعني خيلي حيف بود اگر لذت ديدن اين ماه‌نامه را با شما تقسيم نمي‌كردم. اگر مي‌گويم ديدن، چون هنوز فرصت‌نكردم مقاله‌ها را به طور كامل بخوانم، هرچند كه بعيد مي‌دانم سواد من قد بدهد!... ولي مثل بچه‌هاي تازه دبستاني، كه هنوز خواندن و نوشتن خوب بلد نيستند، و تند و تند عكس‌هاي كتاب قصه‌ي جديدشان را ورق‌مي‌زنند، صفحه‌ها را يكي‌يكي باز كردم و مست عكس‌ها شدم!...

عكس زير از مجموعه‌ي «شبيه تو» اثر « آگاتا كاتزنسپراگ» عجيب به دلم نشست،شاعر اگر بودم حتماً برايم الهام‌بخش سرودن شعري مي‌شد كه شك ندارم اسمش را مي‌گذاشتم: « نيمه‌ي پنهان زن» يا شايد هم « نيمه‌ي پنهان من» ؛

نيمه‌ي پنهان من.JPG

اما براي اين عكس از مجموعه‌ي «زمان مرده»ي «سارا شوقي» :

سرخي تو از من.JPG

بايد يك داستان كوتاه نوشت، حداكثر با 50 كلمه... و اسمش را گذاشت: « سرخي تو از من»...

بعداً اضافه‌شد: لينك‌ها به دليل تغيير آدرس سايت غير فعال شد.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:56 AM یادداشتها (7)
September 15, 2006

Oriana Fallaci.jpg

وقتي زني زيبا مي‌ميرد
زمين تعادل خود را از دست‌مي‌دهد
ماه صد سال عزاي عمومي اعلام‌مي‌كند
و شعر بي‌كار مي‌شود...

« نزار قباني»

چند روزي را كه شمال بودم، مدام اين جمله‌ توي ذهنم تكرار مي‌شد:

«زخم‌ها با سرعت عجيبي التيام‌مي‌يابند، طوري كه اگر جاي زخم باقي‌نماند، فراموش‌مي‌كني روزي از جايش خون خارج‌مي‌شد.»

از جمله‌هاش در « به كودكي كه هرگز زاده‌نشد».
خواستم بنويسم اين‌جا، گفتم آخر چه مناسبتي دارد، آن هم اين روزها كه بعد از مدت‌ها خيلي بهترم، يعني خوبم حتي!
امشب كه توي وبلاگ نازلي اين خبر را ديدم، يك حس عجيبي پيدا كردم، يك جور احساس دين شايد، يا گناه حتي.

₪₪

ديروز توي بزرگراه همت مي‌رفتيم سمت گيشا، يك تابلوي عظيمي بود، خيلي خالي و خيلي ساده. روي زرد زمينه‌ش نوشته‌بود:

« نيازمندي‌هاي شرق
انتخاب اول»

عجيب دلم گرفت...

₪₪₪

يك زماني ابا داشتم از اين‌كه بگويم فلان فيلم را نديده‌ام، يا فلان كتاب را نخوانده‌ام، معذب مي‌شدم، حتي. ولي حالا حتي يك حس قشنگي دارم نسبت به اين موضوع! اين يعني يك لذت‌هاي بكري هست كه هنوز نچشيده‌ام، و خب... اين خيلي اميدوار كننده است.

Frida Kahlo-Smoking.jpg

امروز « فريدا» را ديدم. چيزي‌ش كه ولم نمي‌كند سيگار كشيدنش است با دست چپ، در حالي كه با دست راست نقاشي‌مي‌كند، يا ليوان مشروبش را سر مي‌كشد... يا وقتي آن يكي دستش بي‌كار است، حتي. نمي‌دانم مثل لبه‌ي شكسته‌ي دندان مينا - بود به نظرم- در « آينه‌هاي دردار»، يا پرز پشت گردن آن دختر ژاپني در « اگر شبي از شب‌هاي زمستان مسافري»، يك آن ِ قشنگي‌ست، خيلي خاصش مي‌كند.
همين‌طور اين نتكاندن سيگارش؛ كه هميشه به اندازه‌ي يك بند انگشت خاكستر سر سيگار جمع‌شده بود، طوري كه خيلي آرام و بي سر و صدا يك جور بي‌قيدي و قالب ناپذير بودن شخصيت فريدا را به آدم حالي مي‌كرد.

دوستش داشتم. به قول «وينا»:«زياد، زياد».

₪₪₪₪

دفتر يادداشت خريدم. روپوش سفيدم را اتو زدم، و بعدش مانتوي مشكي‌م را. قبل از خواب ناخن‌هايم را هم بگيرم، ديگر آماده‌ي آماده‌ام.
وزارت بهداشت منتظر بوي ماه مهر نمي‌شود، حق هم دارد. تعطيلاتي كه 10 مرداد شروع‌شده، 24 شهريور هم تمام‌شود، به هيچ جاي عالم بر نمي‌خورد.
فردا همه چيز از نو شروع‌مي‌شود، يعني منظورم، همان چيزها نه، كلاً يك چيزهاي نويي شروع‌مي‌شود.
فردا صبح كه دستي از زير لحاف بيايد بالا و كورمال كورمال زنگ موبايل را خاموش‌كند، كمي صبر كند كه خوابم دم بكشد، بعد يواش برود زير بالش كه گيره‌ي سرم را پيدا كند، و دوباره برود بالا، كه اين بار موهايم را پشت سرم جمع‌كند، من ديگر بيدار شده‌ام. و آن‌قدر هوشيارم كه به مامان كه مصر مي‌پرسد ديشب باز چي مي‌ديدي كه تو خواب ناله‌مي‌كردي، بگويم چيزي از خواب ديشب يادم نمانده. آن وقت است كه كلافه و خواب‌آلود، شايد هم مثل سيندرلا اميدوار، پرده‌ها را بزنم كنار و بگويم:
« يه روز ديگه از زندگي شروع‌شد!»

₪₪₪₪₪


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:11 PM یادداشتها (12)
September 06, 2006

مامان و بقيه داشتند توي ساحل پياده‌روي مي‌كردند، داداشي توي آب بود، من نشسته‌بودم لب دريا. فكر نمي‌كردم، نگاه هم نمي‌كردم، همين‌طور خيره‌شده‌بودم به آب. از آب كه بيرون آمد، گفت:« چي باعث‌مي‌شه آدم اين طوري بره توي فكر.» جمله‌اش سؤالي نبود، آخرش يك ايست كامل داشت، به قول خارجي‌ها full stop. من هم فكر نمي‌كردم، خسته‌بودم فقط، خيره‌شده‌بودم فقط، ولي گفتم:« سؤال‌هايي كه جوابش را پيدا نكني.» فكر كردم جمله‌ي آخر را گفتم. براي كسي كه بشناسدش يعني « يك به هيچ: به نفع تو»، همين كه جمله‌ي آخر را تو گفته‌باشي، حرف آخر را در يك مكالمه‌ي حتي دوستانه ، با داداشي يك دنده‌ي بي كلاج بي ترمز. آخر كسي كه بشناسدش مي‌داند كه اين آدم براي همه چيز پرونده دارد: براي تحصيل، براي كار، براي تربيت اولاد، براي لباس پوشيدن، براي شنا كردن، براي نحوه‌ي پذيرايي از ميهماني كه عصر بهت سر زده، يا آني كه براي شام دعوت‌كرده‌اي، براي معاشقه، براي تا زدن شلوار جين زيپ‌دار، نه دگمه‌دار، براي ...چه مي‌دانم دوست‌داشتن حتي؛ توي هر بحثي هم فايلش را باز مي‌كند، پرونده‌ي مربوطه را در مي‌آورد، با دليل و مدرك و ماده و تبصره نظر آخر را مي‌دهد.

همين‌طور كه بي‌قيد با حوله‌ي سفيدش آب گوش‌هايش را مي‌گرفت، گفت:« پس سعي‌كن سؤال نپرسي.»

الان بيش‌تر از يك سال است كه من تمرين‌مي‌كنم سؤال نپرسم.
و چند وقتي‌ست كه اين صحنه هر آن از جلوي چشمم مي‌گذرد. چرا؟ شايد چون ... نه! دارم تمرين‌مي‌كنم كه ... بيش‌تر از يك سال است حالا.


پ.ن: داداشي برادر من نيست، بزرگ‌ترين نوه‌ي پسري خانواده‌ي مادري‌م است؛ همين است كه همه « داداشي» صداش مي‌كنيم.
و هر چند با اين رزومه‌اي كه بالا نوشتم عجيب به‌نظر برسد، ولي من بي‌نهايت دوستش دارم، فقط هم دوست‌داشتن نيست (توي « فراني و زويي» دختره مي‌گفت خسته‌شدم از اين‌كه كسي را دوست‌داشته‌باشم، دوست‌دارم كسي پيدا بشود كه بتوانم بهش احترام‌بگذارم) شايد « تحسين توام با احترام» عبارت مناسب‌تري باشد براي توصيف احساس من نسبت به اين بشر .


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:51 AM یادداشتها (11)