Designed by ARDAVIRAF
October 31, 2006

دلم موسيقي بي‌كلام نمي‌خواهد ديگر، صداي آشنا مي‌خواهد، صداي رشيد بهبودوف مثلاً ـــ فقط نمي‌خواهم بروم سر كامپيوتر، چون مي‌دانم كه اين يعني مجوز كتبي براي وقت تلف كردن! ولي چون فرصت‌نكردم پرينت بگيرم از مقاله‌ها، روشن‌مي‌كنم كامپيوتر را. آخر بايد يك مقاله بنويسم براي « طبيب» در مورد « پذيرش جنسيتي» كه از امسال در مورد پزشكي هم اجرا شد متاسفانه، حتي در مورد عنوانش هم تصميم‌گرفته‌ام: « ضريبي براي كروموزوم Y !» ماده‌ي خامش هم آماده است، امروز هم كه جزو 2 روز تعطيلي بين دو ترم كلاس زبانم است، بهترين زمان براي نشستن و نوشتنش است.

ولي صداي آشنا كه بلند مي‌شود، من هم بلند مي‌شوم، خودم را مي‌سپارم به صداي ناقاره و آكاردئون، روي پنجه بلند مي‌شوم، به رسم دخترهاي گيس‌بافته‌ي آذربايجان؛ دست‌هايم را باز مي‌كنم در امتداد شانه‌هام، راستي را كامل، چپي را از آرنج مي‌شكنم، انگشت شست را نزديك‌مي‌كنم به انگشت مياني، و آرام‌آرام از مچ مي‌شكنم، تا آهنگ از لاي انگشت‌هايم خارج‌شود. از درختي كه هيچ‌كس جز خودم نمي‌بيند سيب مي‌چينم، و آرام مي‌گذارم توي سبد؛ جاي دست‌ها را عوض‌مي‌كنم، مي‌چرخم و چشم‌هايم را مي‌بندم، مي‌چرخم اين پا آن پا مي‌كنم: راست، چپ، و كوزه‌ي روي دوش راستم را مي‌گذارم روي شانه‌ي چپم، مي‌چرخم با احتياط، طوري كه به قزاقي كه دست‌هايش را پشت سرم حايل‌كرده نخورم، مي‌چرخم، نگاهم را مي‌دوزم به چكمه‌هاي تمام چرمش ... نوبت اوست، حركت پاهايش تند است، ضربدر مي‌زند، سرم را بلند نمي‌كنم، ولي مي دانم كه الان بايد دست راستش را در امتداد سينه‌اش باز كرده‌باشد، دست چپش را گذاشته‌باشد پشت گوشش، كه تا نيمه پنهان‌شده زير كلاه پوست بره‌ش. به احترامش مي‌نشينم، زانوي چپم را مي‌گذارم روي زمين، و دست‌هايم را تا نزديكي سينه مي‌برم بالا و با فاصله‌هاي منظم برايش كف‌مي‌زنم. مي‌داند كه نوبت اوست، عقب مي‌رود، با همان حركت ضربدر پاهاش جلو مي‌آيد ــــ چشم‌هايم را مي‌بندم، تا صداي قدم‌هايش به خودم بياوردم، ايستاده، و محكم پاهايش را مي‌كوبد به زمين، نوبت من است، بلند مي‌شوم، كوزه را مي‌گذارم روي دوش راستم، نوك پنجه مي‌روم دور مي‌شوم، مي‌چرخم، دوباره دست‌هايم را صاف‌مي‌كنم، گوشه‌ي شانه‌م را نگاه‌مي‌كنم، شانه‌م را تكان‌مي‌دهم، مي‌چرخم، جاي دست‌ها را عوض‌مي‌كنم، گوشه‌ي اين يكي شانه را نگاه‌مي‌كنم، آرام تكانش مي‌دهم، مي‌چرخم و دور مي‌شوم، ديگر نگاهش نمي‌كنم، از هم‌رقصت كه مطمئن باشي، خيالت راحت است، مي‌چرخم و دور مي‌شوم، مي‌دانم كه حواسش هست، شك ندارم كه زانويش را گذاشته روي زمين، و به رسم چندصد ساله‌ي رقص آذربايجان براي دور شدن هم‌رقصش كف‌مي‌زند.

پ.ن: اي بابا! من اين box موسيقي را مي‌خواهم به خدا!
پ. ن.2: سعي‌كنيد سر طراح وبلاگتان شلوغ نباشد!!


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:36 AM یادداشتها (24)
October 27, 2006

موسيقي قطع‌مي‌شود.
الوي و آني با هم دست‌مي‌دهند و خيلي دوستانه با هم روبوسي مي‌كنند. آني از خيابان مي‌گذرد، الوي هم‌چنان نگاهش مي‌كند. بعد بر مي‌گردد، و آرام قدم‌مي‌زند و از تصوير خارج‌مي‌شود. صداي الوي روي اين صحنه شنيده‌مي‌شود.

صداي الوي ... بعدش ديگه دير بود، هر دومون بايد مي‌رفتيم، اما ديدن دوباره‌ي آني واقعاً معركه بود. خب، من متوجه‌شدم كه اون چه آدم فوق‌العاده‌اي بود، و همين شناختنش چه‌قدر جالب بود [...]

₪₪₪

اين چند جمله را از من بپذير، به پاس ترديد دل‌نشينت، مكث قشنگت، تصميم درستت و به خاطر همه‌ي احترامي كه برايت قائلم.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:32 PM یادداشتها (0)

دارد مي‌بارد.
دارد باران مي‌بارد.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 04:48 PM یادداشتها (0)
October 21, 2006

يك جفت عروسك دارم، از اين بافتني‌ها، از اين‌هايي كه كار دست ماسوله‌اي‌ها‌ست. يكي‌شان مرد و يكي‌شان زن.
تمام تفاوت زن و مردي‌شان هم خلاصه‌مي‌شود به لبه‌ي كاسكت آقاهه، و چين‌هاي قلاب‌بافي‌شده‌ي دور كمر و كلاه خانومه.
با يك رشته‌ كامواي به‌هم تاب‌خورده وصل‌شده‌اند به هم؛ من وصلشان نكرده‌ام، وصل‌بودند، از روز اول، از روز اولي كه هديه‌گرفتمشان. تا روزي كه جوجه‌هاي فاميل پاتك‌زدند به اتاقم، و از هم جداشان كردند.

چند روز بعد كه آمدم از دانشگاه، ديدم مامان دوباره وصلشان‌كرده به هم، و آويزانشان كرده از دستگيره‌ي در كتاب‌خانه‌م. دست بهشان نزدم، من كه نگذاشته‌بودمشان آن‌جا، كه من بخواهم تكانشان بدهم.
ولي از آن روز يك طورهايي انگار زندگي‌شان جلوي چشم من باشد... يك وقت‌هايي آقاهه پشتش را مي‌كند به خانومه. خانومه تنهاست، هم‌قد هيچ‌كدام از عروسك‌هاي ديگرم نيست، ولي انگار مثل حواي «مارك تواين» تنها بودن را به ناخوشايند بودن ترجيح‌بدهد، رو به من مي‌ايستد و فقط نگاه‌مي‌كند. نمي‌خواهم وارد مساثل خصوصي زندگي‌شان شوم، درست است كه من زنم، ولي نمي‌شود كه يك طرفه به قاضي رفت، بايد پاي صحبت آقاهه هم نشست، ديد چرا قهرش گرفته! ‌

من هميشه موقع باز كردن و بستن در كتاب‌خانه احتياط مي‌كنم، آن‌قدر موذي و آرام، كه گاهي شك‌مي‌كنم شايد در زندگي گذشته‌م – اگر وجود داشته – دزد بودم! ولي مامان كه بخواهد براي شانصدمين بار كتاب‌هاي پيرزاد را دوره‌كند، يا آيسان CD اي چيزي از كتاب‌خانه بردارد، اين طفلك‌ها تاب‌مي‌خورند. بر كه مي‌گردم خانه، مي‌بينم اين بار، دختره پشتش را كرده و پسره دارد منت‌كشي مي‌كند... براي او هم دلم مي‌سوزد، او هم تنهاست، هيچ وقت نديدم چشم‌چراني كند، يا برود توي نخ عروسك ديگري، فقط ايرادش اين است كه يك وقت‌هايي هوس تنهايي مي‌كند، مي‌خواهد آزاد باشد، دوست‌دارد جز چين‌هاي سفيد و ياسي دامن جفتش چيزهاي ديگر دنيايش را هم ببيند، آخر مگر چند بار قرار است زندگي كند آدم؟!
با من كه درد دل‌نكرده، چه مي‌دانم شايد هم اصلاً به اين نتيجه مي‌رسد كه ايني كه وصل‌شده بهش، جفتش نيست اصلاً !...
فقط ايرادش اين است كه مرد است ديگر، تنها فكر مي‌كند، تنها تصميم‌مي‌گيرد، تنها مي‌رود، تنها پشيمان مي‌شود، تنها هم بر مي‌گردد.
مي‌خواهم ميانجي‌گري كنم، يك چرخش مچ است ديگر، كاري ندارد كه، دختره را يك نيم‌چرخ كه بدهم سرش را مي‌گذارد روي شانه‌ي پسره؛ ولي راستش يك وقت‌هايي نگران دختره مي‌شوم، نكند آقاهه خيال برش دارد كه اين هست، هميشه همين‌جاست، عين كتابي كه يك روزي خريده‌اي و گذاشته‌اي توي كتاب‌خانه، وقتي خواستي مي‌خواني‌ش، نخواستي هم، حوصله نداشتي هم، كتاب است ديگر، همان‌جاست ديگر، فرار كه نمي‌تواند بكند... به اين‌جاها كه مي‌رسم مي‌بينم همان بهتر كه وارد مسائل خصوصي زندگي‌شان نشوم. ياد جمله‌ي « جبران خليل جبران» مي‌افتم توي « پيامبر» خطاب به پدر و مادرها، براي خودم تكرار مي‌كنم: آن‌ها عروسك‌هاي منند، ولي نه عروسك‌هاي آرزوهاي من.
مي‌گذارم خودشان تصميم‌بگيرند، بايد آزاد باشند. در محدوده‌اي كه سرنوشت حق جولان بهشان داده، آزاد باشند. اگر مي‌‌توانند بروند و مي‌خواهند، بايد بروند؛ اگر دوست‌دارند برگردند و مي‌توانند، بايد شهامت‌داشته‌باشند برگردند؛ اگر مي‌خواهند فراموش‌كنند و مي‌توانند فراموش‌كنند، اگر هم نمي‌خواهند ديگر اعتماد كنند باز مختارند. بايد آگاهانه انتخاب‌كنند و مسئوليت انتخابشان را عهده‌بگيرند.

اين را نبايد بگويم، ولي آن‌ها هم كه ندانند، من كه مي‌دانم: آن‌ها تنها عروسك‌هاي كاموايي منند، و فعلاً چيز ديگري از اين جنس توي اتاقم ندارم. همه جاي خانه هم كه بروند، به عروسك‌هاي آيسان هم كه سرك بكشند، باز برمي‌گردند، و باز همديگر را پيدا مي‌كنند.

ولي راستش من گاهي احساس‌مي‌كنم چيزي فراتر از ناچار بودن و تنها بودن اين دو تا را به هم وصل‌مي‌كند، بايد ببينيد‌شان وقتي رو به هم مي‌چرخند، نگاه‌هاي محزون تنهايشان مي‌نشيند روي هم، گونه‌هايشان را انگار مي‌چسبانند به هم ، انگار كن كه دارند ذوب‌مي‌شوند در هم.
درست مثل امشب.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 11:22 PM یادداشتها (7)
October 18, 2006

http://www.arghawan.com/music/zd.mp3


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 04:27 PM یادداشتها (0)

زنان خاطرات را با اراده‌اي زايل‌نشدني در خود حفظ مي‌كنند و تا پاي جان به آن وفادارند.
آن‌ها را تحسين‌مي‌كنم كه مي‌توانند داراي چنين اراده‌اي باشند، در دايره‌ي تحولات قرار مي‌گيرند و با اين حال خاطرات را فراموش نمي‌كنند و در آستانه‌ي مرگ، اولين عشق، عروسك و دندان شيري خود را همراه دارند.

بوسه‌اي كه بي‌رنج سبيل بر لبان معشوق زده‌شود به بي‌مزگي همان تخم‌مرغي‌ست كه بي‌نمك خورده‌شود.

₪₪

زماني كه شور و هيجان محبتي آشكار مي‌شود تشخيص «حقيقت» و «فريب» كار بس دشواري‌ست.

₪₪₪

از كتاب « كلمات» نوشته‌ي «ژان پل سارتر»


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:24 AM یادداشتها (14)