



|
|
|
|
|
November 28, 2006
« در اين محل به كر و لال ها حرف زدن آموخته مى شود. اسمنويسي از ساعت چهار تا نه بعد از ظهر.» ₪₪₪ بعد از مدتها چيزي نوشتهبودم براي «همشهري جوان» كه خودم هم دوستش داشتم، گفتم اينجا هم بگذارماش. 4 آذر سالمرگ « استاد جبار باغچهبان» بود، روحش شاد. ₪₪₪ پ. ن: چند دقيقه از پستكردن اين يادداشت ميگذرد، مدام با خودم فكر ميكنم چه چيزي به آدم جسارت تصميم گرفتن در لحظه را ميدهد، كه بعدها پشيمان نشوي، و با خودت فكر كني و بگويي:« چه خوب كه ـــ»
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:53 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 24, 2006
خيرهشدهام به نرمهي گوشش؛ كه عين مخمل گليرنگيست كه از جهت مخالف به خوابهاش دستكشيدهباشند. با صداي خوابديدن او بيدار شدهام، ولي او خودش خواب است. چراغ روميزي را روشنميكنم، آرام نفسميكشد، دوستدارم نفسكشيدنش را. عرقكرده، موهاي خيس عرقش را كه ميزنم كنار از روي پيشانيش، چشمم ميافتد به لالهي گوشش، و ناخودآگاه خيرهميشوم بهش. به بار اولي فكر ميكنم كه متوجه لالهي گوشش شدم: اولين برخوردمان، توي تاكسي، آن سهشنبهي بهياد ماندني پاييز. با عجله از خانه زدهبودم بيرون، و همين شدهبود كه فرصتنكردهبودم پول خرد بردارم. برخورد اولش خيلي احترامآميز بود، خوب خودش را كشيدهبود سمت در، كه يلهنشود روي مسافر كنار دستي، روي من يعني. خانم چادري بغلدستيم زود پيادهشد و همهي موجودي پول خرد راننده را صاحبشد، من ماندم و او، با يك اسكناس هزاري در دستم، و يك اسكناس پانصدي در دستش. چهارراه نظامآباد كه خواستيم پيادهشويم راننده هزاري من را پسداد، و گفت شما با آقا حسابكنيد، من پول خرد ندارم. خواستم بگويم مشكل شماست كه پول خرد نداريد، كه چشمم افتاد به لالهي گوشش. هوا تازه سرد شدهبود، و گوشش صورتي تند ميزد، نميدانم تقصير « زري» بود كه مدتها خيرهشدهبود به گوش « يوسف»، يا چرخيدهبودم سمت صداي Evanescence، تراك دوي "The Open Door"، آهنگ مطبوع آن روزهام. گوشي mp3 player اش افتادهبود روي يقهي آجري پيراهنش، كه كمي روشنتر از قهوهاي پوليورش بود، نميدانم، به هر حال همانوقت بود كه چشمم افتادهبود به لالهي گوشش، و هوسكردهبودم كاش ميشد برهش را كشيد پايين، تا روي گوشهاش را بپوشاند. همينطور كه در را باز كرد گفت:« خواهشميكنم خانوم، اگر از نظر شما ايرادي نداشتهباشه ـــ» همينطور كه «سووشون» را ميگذاشتم توي كيف، حرفش را بريدهبودم:« نه، اينجا من يه سوپر ديدهبودم» و پيادهشدهبودم. و هيچ مغازهي بازي كه پيدا نكردهبوديم، من پرسيدهبودم كه مسير بعديش كجاست، و او گفتهبود كه ميخواهد برود « بيمارستان بهرامي»، كه بار اولش است. و اگر باز من نپرسيدهبودم كه آيا انترن دانشگاه تهران است، نميفهميدم هيچ وقت كه دستگاه راديوگرافي بيمارستان خراب شده، و او از طرف شركتشان مسئولشده، بررسي كند كه آيا دستگاه قابل تعمير است، يا بايد تعويضشود. « رواق منزل چشم من آشيانهي توست من با بيت بيت غزلهاي خواجه خاطره دارم... ₪ آن روز با عجله از خانه زدهبودم بيرون، آن روز سرد پاييزي. و همين شدهبود كه فرصتنكردهبودم پول خرد بردارم. برخورد اولش خيلي احترامآميز بود، خوب خودش را كشيدهبود سمت در، كه يلهنشود روي مسافر كنار دستي، روي من يعني. خانم چادري بغلدستيم زود پيادهشد و همهي موجودي پول خرد راننده را صاحبشد، من ماندم و او، با يك اسكناس هزاري در دستم، و يك اسكناس پانصدي در دستش. چهارراه نظامآباد كه خواستيم پيادهشويم راننده هزاري من را پسداد، و گفت شما با آقا حسابكنيد، من پول خرد ندارم. خواستم بگويم مشكل شماست كه پول خرد نداريد، كه چشمم افتاد به لالهي گوشش. هوا تازه سرد شدهبود، و گوشش قرمز شدهبود، ناخودآگاه رد دستهي عينكش را گرفتم، آبگوشت خوردهبود با اين عينك؟! رويم ميشد يك دستمال ميدادم بهش، پاكميكرد اين عينكش را. « رواق منزل چشم من آشيانهي توست گوشهي چپ روي جلد با خط ريزتر نوشتهبود:
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:32 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 21, 2006
جو زده ميشوم گاهي؛ بعد از شرححال حرفهاي اي كه تو اتاق معاينه دادم:« درد فشارندهي مبهم، پخش تو قفسهي سينه، بدون انتشار به جاي خاصي، exersional dispnea و ـــ» دكتر احساس نزديكي ميكند، همينطور كه دارد پروب اكو را روي سينهم جابهجا ميكند، ميگويد:« خانم دكتر خودتون هم ميتونين ببينين، به شرطي كه خيلي نچرخيد ــ» من هم آنقدري جابهجا ميشوم كه فقط بتوانم حركت انگشت دكتر را روي مونيتور دستگاه اكو ببينم، شروعميكند به توضيحدادن به انگليسي: يك لحظه ديدم ناخودآگاه براي تاييد دكتر دارم ميگويم:«Oui! Oui!» !!!... ₪₪₪ گفتم نيلوفر؛ اين نيلوفر خانم و نوشتههاشان از نقاط عطف اين روزهاند. من اگر اجازهي انتخاب داشتم اسم وبلاگشان را ميگذاشتم :« و باز هم زندگي!» ₪₪₪ بيحوصله ميشوم گاهي؛ « مريم» دارد با روش خودش با بچه كنار ميآيد، پسرك « نلسون» مريم را گذاشته روي مبل چرمي، و چمباتمهزده و نشسته رويش، ميگويد:« تا پول ندي نميدمش بهت!» مريم چند تا اسكناس توي جيبش را نشانميدهد، پسرك ميگويد:« نه! پولت كمئه!» مريم ميگويد:« نه! ببين پول قرمز هم ميدم بهت!» من هم يكي دو تا اسكناس توي جيبم را در ميآورم، شايد رضايتبدهد برويم... يكهو حوصلهم سر ميرود. ميگويم:« مريم! چيزي كه داره ياد ميگيره خوب نيست براش، بايد بفهمه كه بعضي چيزها مال اون نيست، بعضيها هم همبازي آدم نيستن!» منتظر عكسالعمل مريم نميشوم، دستم را ميبرم سمت كتاب، و با تحكم ميگويم:« بلند شو! آدم با كتاب بازي نميكنه! اون هم كتاب خانوم دكتر!» ميخواهد كه شروعكند به نقنق كردن، ميگويم:« ششش ـــلوسنكن خودتو، مرد گنده كه گريه نميكنه! ششش» و نميگذارم مريم هم خيلي ليلي به لالاش بگذارد. و از اتاق ميرويم بيرون. ₪₪₪ تلخ ميشوم گاهي؛ مثلاً بعد از مدتها هم را ديدهايم. مثلاً من دلم تنگشدهبود براش. مثلاً داريم حرفميزنيم. ₪₪₪ آرام ميشوم گاهي؛ استاد رفته سر مريض بعدي، ولي اين طفلك دارد گريهميكند. انترن و استيجر و رزيدنت، آنقدري هستند كه نبودن من مشكلي ايجاد نكند. ميروم سر تختش، و با دو تا انگشت سبابه و مياني پشت گردنش را آرام نوازشميكنم. 6 روزش است. گردنش را خمميكند به عقب، عين بچه گربه، و توي هوا دهانش را باز و بستهميكند. برگههاي شرححال را ميگذارم بالاي دستگاه فتو، و شيشهي شير را ميگذارم توي دهانش. عمود ميگيرم كه هوايي چيزي نرود توي معدهش. لبهاي كوچك حلقهشدهي دور سر شيشه سه چهار تا مك محكمميزنند و بعد فراموشميكنند چرا اين شيشه را گذاشتهاند اينجا. خوابش برده! شيشه را يك تكان كوچك كه ميدهم دوباره شروعميكند به مكزدن... ₪₪₪ پري ميشوم گاهي؛ هر كسي كه من را بشناسد، از ارادت من به خواجه خبر دارد. يك وقتهايي كه ديوانش هميشه توي كيفم بود، يك مدت هم كه خواستم ترك عادت كنم مثلاً، از كيفم برش داشتم، گذاشتماش زير بالشم! قبل از خواب انگشت ميكشم لاي ورقهاش، اغلب بي هيچ نيت مشخصي. ميگويم:« با من حرف بزن»، و با من حرف ميزند. هر كسي قدر من پاي صحبت خواجه نشستهبود، همهي ديوان را حفظ شدهبود تا حالا ، ولي من حافظهي خوبي ندارم متاسفانه. ₪₪₪ و ...غرق ميشوم گاهي. پنجشنبهي هفتهي قبل رفتم « سينا». هيچوقت نشد از سينا بنويسم. يك تكه بهشت است كه نميدانم چه كسي كلنگش را زده، يا به سوداي رسيدن به كدام سيهچشمي آجرهايش را روي هم چيده، كه فضايش اينقدر آرام ميكند آدم را، كتابخانهش، آدمهاش... درختان زيتون و شاتوتش، گلهاي ختميش و... يك بار شايد مفصل نوشتم دربارهش. ₪₪₪ بنشين و بشنو « تعاليم گائوتمه براي گوسفندان» يك كتاب باريك كوچكيست كه سال 83 از «عطي» هديهگرفتم. يكي از تعاليمش همان دو خط بالاست. به لطف يكي از دوستان بالاخره از امشب ميتوانم شنيدنيهايم را هم تقسيمكنم.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:27 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 12, 2006
زود ميرسم و مينشينم توي كوريدور. آنطرفتر دو نفر ديگر هم زود رسيدهاند و دارند صحبتميكنند. قصدم استراق سمع نيست، ولي راهرو خلوتتر از آن است كه بتوانم نشنوم. يكيشان از مقدمات عروسي خواهرش تعريفميكند، از آرايشگاهي كه هم سبك عربي و هم مكزيكي آرايشميكند، توضيحميدهد آخر اين اواخر مد شده كه مات باشد آرايش. اصلاً نميشده خواهرش را شناخت شب عروسي. از مدلهاي ماهوارهاي( احتمالاً مدل بشقاب ماهواره!) شنيونكردن مو صحبتميكند و بعد از اعلام هزينهي اين آرايشگاه كه فقط 200-300 تومان از آن يكي گرانتر بوده، ولي كارش ارزشش را داشته، ميرود سراغ ذكر محاسن آتليه و فيلمبرداري. ديگر نياز نيست صداي خاصي باشد كه نگذارد به قول تركهاي تركيه « مسافر مكالماتشان» شوم! من راستش آدم صرفهجو و سادهزيستي نيستم اصلاً، ولي به هيچوجه از اين فانتزيهاي دخترانه در مورد مراسم عروسي كه يك شبه حس ستارهي هاليوود بودن بهشان دستميدهد سر در نميآورم! اينكه شب عروسيت شناختهنشوي حسن است واقعاً؟! آخرين باري كه آرايشگاه بودم، جشن عروسي دختر عمهم بود ( سوء تفاهم نشود! « وينا» نه ها!) درست يادم نمانده، ولي يك مناسبتي بود، كه خانم آرايشگر همزمان 4-3 تا عروس زير دستش بود. عروسها انگار با قالب كتلت قالب خوردهباشند! قبل از شروع كار آرايشگر عبارتبودند از يك صورت به غايت رنگپريده با يك كلاف موهاي كوتاه و بلند، تقريباً تا سر شانه، كه انگار جابهجا تارهاي كنف لاش كاشتهباشي( كه اين يعني هايلايت، يا مش يا لولايت، حالا به تناسب جرات و البته اجازهاي كه موفقشده اند از شوهرانشان يا حالا مادرانشان بگيرند)! يادم هست كه تكتك فرايندهاي عروسي روي اعصاب بود، از گلكلمي كه براي تزئين سفرهي عقد استفادهكردهبودند، تا ماشين BMW ي كرايهايشان، از كارهاي كليشهاي شاباشدادنهاي رو به دوربين تا آن رقص لوس بهاصطلاح والس آخر شبشان. اي بابا! من نميفهمم! دو نفر كه تا ديروز هم داشتند زندگي ميكردند، حالا در خانههاي پدريشان، مسواك و حوله و برس و سشوار و (من قبلاً عذر ميخوام) لباس زير هم داشتند، حالا در تختخوابهاي يكنفره ميخوابيدند، نه خانومه نياز به ديدن تصويرش توي آينهي نقره داشت، نه انگشتنكردن انگشتري كه از تعدد نگينها و باگتهايي كه سنگينش كرده و بيشتر شبيه سنگ فلاخن است تا مناسب انگشت يك دختر جوان، چيزي از شخصيتش كم ميكرد، الان ميخواهند با هم زندگيكنند، حالا در يك خانه، حالا ... طي اين يك شب چه فرايند متحولكنندهاي ميافتد كه نياز به اين پروسهي عجيب غريب و اين همه صرف انرژي و هزينهكردن باشد؟! ₪₪₪ تصورم از جشن ازدواج ايدهآلم يك پيراهن سفيد است، شايد حتي يك دو پيـِس سفيد خانمانه با يك جفت كفش سفيد با پاشنههاي بلند 8 سانت، چيزي كه خريدنش بيشتر از خريدن يك شلوار جين وقتت را نگرفته باشد؛ و يك جفت حلقهي سادهي سادهي همزاد كه به رسم مسيحيان گرد است، طوري كه اول و آخر ندارد. دوستدارم يادگار آدم از روز عروسيش هم به جاي اين فيلمهاي هندي تكراري، تك عكس سياه- سفيد آتليهاي باشد كه در آن اتفاقاً كاملاً شبيه خودش است، شبيه روزهاي عروسيش. ₪₪₪ چه ميدانم!... اين هم يك جور فانتزي دخترانه است ديگر، اگر آرزوهاي بزرگترها اجازهبدهد!
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:06 PM ● یادداشتها (27)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
November 11, 2006
http://www.arghawan.com/music/chimai.mp3
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 08:34 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|