Designed by ARDAVIRAF
November 28, 2006

استاد باغچه‌بان.jpg

« در اين محل به كر و لال ها حرف زدن آموخته مى شود. اسم‌نويسي از ساعت چهار تا نه بعد از ظهر.»
ساعت سه و نيم بود، دوباره به تابلو نگاه‌كرد، روز دومي بود كه نصبش‌كرده‌بود بالاي سر در «باغچه‌ي اطفال». هنوز كسي مراجعه‌نكرده‌بود براي ثبت‌نام. مي‌شد خيلي راحت تابلو را پايين آورد و قضيه را فيصله‌داد. ولي آن لب‌خند معني‌دار رئيس آموزش و پرورش يك لحظه رهاش نمي‌كرد:« آقاي عسگرزاده‌ي عزيز! ـــ» از زمان تاسيس باغچه‌ي اطفال كه اسمش را تغيير داده‌بود به «باغچه‌بان» هيچ‌كس او را با اين اسم خطاب‌نكرده بود.
« ـــ مثل اين‌كه شما زياده از حد دور گرفته‌ايد!... نيازي نيست كه به ناشنوايان خواندن و نوشتن بياموزي، شما اگر مي‌تواني به آذري‌ها، فارسي ياد بده!» نخواسته‌بود بر عصبانيتش مسلط شود، گفته‌بود:« من كه نمي‌خواهم قمارخانه باز كنم كه مجبور باشم از كسي اجازه‌بگيرم!» از آموزش و پرورش كه برگشته‌بود، داده‌بود تابلو را بنويسند و نصب‌كنند دم در.
حالا كه مرور مي‌كرد مي‌ديد كجاي راه كمكش كرده‌بودند؟! سال 1298 دوران معلمي در مرند؟! كه 15-10 قران از 9 تومان حقوقش را پنبه الكل و صابون مي‌خريد، با دست‌هاي خودش سر بچه‌ها را مي‌شست كه بقيه كچلي نگيرند؟! يا وقتي روش جديدي در تدريس الفباي فارسي منتشر كرد؟! يا موقع تاسيس باغچه‌ي اطفال؟! يا شب‌هايي كه مي‌نشست براي بچه‌هاي آذري كودكستانش سرودهاي آذري مي‌گفت و چيستان و نمايش‌نامه مي‌نوشت؟! هميشه از دور تماشا كرده‌بودند و فوقش آخر كار كف‌زده‌بودند برايش.
- آقاي باغچه‌بان!
به سمت صدا برگشت.
- بنده آذرخشي هستم. براي اين اعلان مزاحم‌شده‌بودم. مي‌خواستم بنده‌زاده،« لطفعلي» ، را...
و اشاره‌كرد به پسر بچه‌ي كنار دستش، كه قايم‌شده‌بود پشت پدر.
آن روز هم چشم‌هاي لطفعلي دو دو مي‌زد، مثل حالا كه نگاه‌مي‌كرد به لب‌هاي معلمش: آقاي باغچه‌بان. دست‌هاي باغچه‌بان توام با حركت لب‌هاش رفت روي سينه، و بعد جلوي دهانش، لطفعلي چرخيد سمت تخته‌سياه كه آخرين كلمه‌ي ديكته را هم بنويسد.
حياط باغچه‌ي اطفال كه روي ديوارهاش هم مثل بالاي درخت‌هاي خيابان مقصوديه، آدم بار آورده‌بود، يكهو غرق در شور و هلهله شد، همه داشتند يك‌صدا اين سه كودك كر و لالي را تشويق‌مي‌كردند كه اكنون خواندن و نوشتن بلد بودند. اما باغچه‌بان نه حواسش به جماعتي بود كه بالاي ديوار شادي‌مي‌كردند، نه آن‌ها كه از بالاي درخت‌ سوت‌مي‌زدند، و نه حتي به آقاي رئيس آموزش و پرورش كه حالا در رديف اول حضار بلند شده‌بود و سرپا كف‌مي‌زد. به آن روز فكر مي‌كرد، كه ايستاده‌بود جلوي در باغچه‌ي اطفال و خيره‌شده‌بود به اعلان بالاي سردر. با خودش گفت:« چه خوب كه آن روز تابلو را پايين نياوردم.»

₪₪₪

بعد از مدت‌ها چيزي نوشته‌بودم براي «هم‌شهري جوان» كه خودم هم دوستش داشتم، گفتم اين‌جا هم بگذارم‌اش.

4 آذر سال‌مرگ « استاد جبار باغچه‌بان» بود، روحش شاد.

₪₪₪

پ. ن: چند دقيقه از پست‌كردن اين يادداشت مي‌گذرد، مدام با خودم فكر مي‌كنم چه‌ چيزي به آدم جسارت تصميم گرفتن در لحظه را مي‌دهد، كه بعدها پشيمان نشوي، و با خودت فكر كني و بگويي:« چه خوب كه ـــ»
دوست‌داشتم اين ترديد را هم مثل اين يادداشت، ثبت‌كنم يك جايي.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:53 AM یادداشتها (0)
November 24, 2006

خيره‌شده‌ام به نرمه‌ي گوشش؛ كه عين مخمل گلي‌رنگي‌ست كه از جهت مخالف به خواب‌هاش دست‌كشيده‌باشند. با صداي خواب‌ديدن او بيدار شده‌ام، ولي او خودش خواب است. چراغ روميزي را روشن‌مي‌كنم، آرام نفس‌مي‌كشد، دوست‌دارم نفس‌كشيدنش را. عرق‌كرده، موهاي خيس عرقش را كه مي‌زنم كنار از روي پيشاني‌ش، چشمم مي‌افتد به لاله‌ي گوشش، و ناخودآگاه خيره‌مي‌شوم به‌‌ش. به بار اولي فكر مي‌كنم كه متوجه لاله‌ي گوشش شدم: اولين برخوردمان، توي تاكسي، آن سه‌شنبه‌ي به‌ياد ماندني پاييز.

با عجله از خانه زده‌بودم بيرون، و همين شد‌ه‌بود كه فرصت‌نكرده‌بودم پول خرد بردارم. برخورد اولش خيلي احترام‌آميز بود، خوب خودش را كشيده‌بود سمت در، كه يله‌نشود روي مسافر كنار دستي، روي من يعني. خانم چادري بغل‌دستي‌م زود پياده‌شد و همه‌ي موجودي پول خرد راننده را صاحب‌شد، من ماندم و او، با يك اسكناس هزاري در دستم، و يك اسكناس پانصدي در دستش. چهارراه نظام‌آباد كه خواستيم پياده‌شويم راننده هزاري من را پس‌‌داد، و گفت شما با آقا حساب‌كنيد، من پول خرد ندارم. خواستم بگويم مشكل شماست كه پول خرد نداريد، كه چشمم افتاد به لاله‌ي گوشش. هوا تازه سرد شده‌بود، و گوشش صورتي تند مي‌زد، نمي‌دانم تقصير « زري» بود كه مدت‌ها خيره‌شده‌بود به گوش « يوسف»، يا چرخيده‌بودم سمت صداي Evanescence، تراك دوي "The Open Door"، آهنگ مطبوع آن روزهام. گوشي‌ mp3 player اش افتاده‌بود روي يقه‌ي آجري پيراهنش، كه كمي روشن‌‌تر از قهوه‌اي پوليورش بود، نمي‌دانم، به هر حال همان‌وقت بود كه چشمم افتاده‌بود به لاله‌ي گوشش، و هوس‌كرده‌بودم كاش مي‌شد بره‌ش را كشيد پايين، تا روي گوش‌هاش را بپوشاند. همين‌طور كه در را باز كرد گفت:« خواهش‌مي‌كنم خانوم، اگر از نظر شما ايرادي ‌نداشته‌باشه ـــ» همين‌طور كه «سووشون» را مي‌گذاشتم توي كيف، حرفش را بريده‌بودم:« نه، اين‌جا من يه سوپر ديده‌بودم» و پياده‌شده‌بودم. و هيچ مغازه‌ي بازي كه پيدا نكرده‌بوديم، من پرسيده‌بودم كه مسير بعدي‌ش كجاست، و او گفته‌بود كه مي‌خواهد برود « بيمارستان بهرامي»، كه بار اولش است. و اگر باز من نپرسيده‌بودم كه آيا انترن دانشگاه تهران است، نمي‌فهميدم هيچ وقت كه دستگاه راديوگرافي بيمارستان خراب شده، و او از طرف شركتشان مسئول‌شده، بررسي كند كه آيا دستگاه قابل تعمير است، يا بايد تعويض‌شود.
وقتي برايش تعريف‌كردم كه آن روز از پشت چراغ قرمز ايستادنش خيلي كيفور شدم، ديگر مدت‌ها بود كه با هم معاشرت‌مي‌كرديم. او هم برايم تعريف‌كرد كه خيلي بي انصافي كردم وقتي آن راننده‌ي تاكسي كه سه تا مسافر داشت، گفت:« خب حالا كه دو نفريد، بشينيد جلو» و او خودش را زده‌بود به نشنيدن، من نخودي خنديده‌بودم.
خوب يادم هست، آن روز توي كتاب‌خانه كه نشستم پشت نيمكت، توي قفسه‌ي روبه‌روم مجله‌اي بود كه روش با قلم درشت نوشته‌بود:

« رواق منزل چشم من آشيانه‌ي توست
كرم نما و فرود آ كه خانه خانه‌ي توست»

من با بيت بيت غزل‌هاي خواجه خاطره دارم...
الان، او كنار من خوابيده‌است و من باز به لاله‌ي گوشش خيره‌شده‌ام. سرنوشت چه بازي‌هاي عجيبي دارد...

آن روز با عجله از خانه زده‌بودم بيرون، آن روز سرد پاييزي. و همين شد‌ه‌بود كه فرصت‌نكرده‌بودم پول خرد بردارم. برخورد اولش خيلي احترام‌آميز بود، خوب خودش را كشيده‌بود سمت در، كه يله‌نشود روي مسافر كنار دستي، روي من يعني. خانم چادري بغل‌دستي‌م زود پياده‌شد و همه‌ي موجودي پول خرد راننده را صاحب‌شد، من ماندم و او، با يك اسكناس هزاري در دستم، و يك اسكناس پانصدي در دستش. چهارراه نظام‌آباد كه خواستيم پياده‌شويم راننده هزاري من را پس‌‌داد، و گفت شما با آقا حساب‌كنيد، من پول خرد ندارم. خواستم بگويم مشكل شماست كه پول خرد نداريد، كه چشمم افتاد به لاله‌ي گوشش. هوا تازه سرد شده‌بود، و گوشش قرمز شده‌بود، ناخودآگاه رد دسته‌ي عينكش را گرفتم، آبگوشت خورده‌بود با اين عينك؟! رويم مي‌شد يك دستمال مي‌دادم بهش، پاك‌مي‌كرد اين عينكش را.
تقصير « زري» بود كه مدت‌ها خيره‌شده‌بود به گوش « يوسف»؛ كتاب را بستم.
گوشي‌ mp3 player اش افتاده‌بود روي يقه‌ي پيراهن چرك‌مرده‌ش. همين‌طور كه در را باز كرد گفت:« خواهش‌مي‌كنم خانوم، اگر از نظر شما ايرادي ‌نداشته‌باشه ـــ» همين‌طور كه « سووشون» را مي‌گذاشتم توي كيف، حرفش را بريدم:« نه، اين‌جا من يه سوپر ديده‌بودم» و پياده‌شدم. و هيچ مغازه‌ي بازي كه پيدا نكرديم، پرسيد مسير بعدي‌‌م كجاست. گفتم: « بيمارستان بهرامي»، خواست توضيح‌بدهد كه مي‌رود « تهران نو»، و با تاكسي‌هاي قاسم‌آباد اگر برويم هم‌مسيريم، و راحت‌ مي‌توانم سر « انصارالحسين» پياده‌شوم، نگذاشتم بيش‌تر كش‌اش بدهد، گفتم كه اين مسير هر روز من است. اين منطقه را به اندازه‌ي كافي مي‌شناسم.
چراغ سبز بود، از حاشيه‌ي خيابان كه خواست بپيچد و از عرض «نامجو» رد شود، مسيرم را عوض‌كردم و از روي پل گذشتم كه مثلاً درست با خط عابر رد شوم از خيابان، دوست‌نداشتم شانه به شانه از خيابان رد شويم راستش.
وقتي آن راننده‌ي تاكسي كه سه تا مسافر داشت، گفت:« خب حالا كه دو نفريد، بشينيد جلو» چنان با غضب سوار تاكسي پشتي شدم و در را كوبيدم كه فرصت عكس‌العمل پيدا نكند.
توي تاكسي، راديو روشن بود، يك خانم مجري‌ با كش و قوسي كه به صدايش مي‌داد سر و صدا راه انداخته‌بود كه پنجره را باز كنيد و به اين كسي كه از راه مي‌رسد سلام كنيد، شما مي‌دانستيد كه يك روز از راه خواهد رسيد، امروز همان روز است و از اين مدل اراجيف، حوصله‌م را سر برد. فوري هزاري را خرد كردم و بقيه‌ي پول آقاهه را دادم و قبل از « انصارالحسين»، همين‌طور كه ماشين گير كرده‌بود توي ترافيك، پياده‌شدم.
آن روز توي كتاب‌خانه كه نشستم پشت ميز، توي قفسه‌ي روبه‌روم مجله‌اي بود كه روش با قلم درشت نوشته‌بود:

« رواق منزل چشم من آشيانه‌ي توست
كرم نما و فرود آ كه خانه خانه‌ي توست»

گوشه‌ي چپ روي جلد با خط ريزتر نوشته‌بود:
« يا مهدي جان ادر كني».


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:32 AM یادداشتها (0)
November 21, 2006

جو زده مي‌شوم گاهي؛

بعد از شرح‌حال حرفه‌اي اي كه تو اتاق معاينه دادم:« درد فشارنده‌ي مبهم، پخش تو قفسه‌ي سينه، بدون انتشار به جاي خاصي، exersional dispnea و ـــ» دكتر احساس نزديكي مي‌كند، همين‌طور كه دارد پروب اكو را روي سينه‌م جابه‌جا مي‌كند، مي‌گويد:« خانم دكتر خودتون هم مي‌تونين ببينين، به شرطي كه خيلي نچرخيد ــ» من هم آن‌قدري جابه‌جا مي‌شوم كه فقط بتوانم حركت انگشت دكتر را روي مونيتور دستگاه اكو ببينم، شروع‌مي‌كند به توضيح‌دادن به انگليسي:
And it's the left atrium, here the left ventricle and between these the mitral valve. You have a trivial regurgitation just here, but it can not explain your signs ___

يك لحظه ديدم ناخودآگاه براي تاييد دكتر دارم مي‌گويم:«Oui! Oui!» !!!...
ياد اين پست نيلوفر افتادم از زبان « خانم گلستان» كه دختره يك هفته بعد از ثبت‌نام كلاس فرانسه‌ش مي‌خواسته كتاب امانت‌بگيره از خانم گلستان براي ترجمه!

₪₪₪

گفتم نيلوفر؛

اين نيلوفر خانم و نوشته‌هاشان از نقاط عطف اين روزهاند. من اگر اجازه‌ي انتخاب داشتم اسم وبلاگشان را مي‌گذاشتم :« و باز هم زندگي!»
اصلاً اغراق نيست. طرز نگاهشان به زندگي، با لب‌خند و رضايت از كنار حقيقت‌هاي تلخ و شيرين زندگي حركت‌كردنشان واقعاً مايه‌ي تحسين‌ است. چند وقت پيش يك متني نوشته‌بودند درباره‌ي جمع‌كردن ديش ماهواره‌ي خودشان و همسايه‌هاشان به وسيله‌ي نيروي انتظامي. اين متن به‌قدري شيرين نوشته‌شده‌بود كه آدم مي‌گفت:« واي چه‌قدر عالي! كاش ماهواره‌ي ما رو هم جمع‌مي‌كردن!...» وقتي اين متن را با عكس‌العمل احتمالي خودم – و خيلي از كساني كه مي‌شناسم - مقايسه‌مي‌كنم، كه شك ندارم شروع‌مي‌كرديم به غرغر كه يعني بايد بين اين همه آدم مي‌ريختند خانه‌ي ما و... دست به طلا بزنيم خاك مي‌شود و... شانس نداريم و...
و خب، آدم وقتي اين نوشته را مي‌گذارد كنار نگاه عميقش به آدم‌ها، نقد دقيقش از وضع جامعه‌ي ادبي كشور، و... و قدرت قلمش كه مثل ساقه‌ي ظريف ولي جهت‌دار نيلوفر بالا مي‌رود از ديوارهاي اين دنياي مجازي ... آرزو مي‌كند كه دمش گرم باشد و
بودنش پايدار.

₪₪₪

بي‌حوصله مي‌شوم گاهي؛

« مريم» دارد با روش خودش با بچه كنار مي‌آيد، پسرك « نلسون» مريم را گذاشته روي مبل چرمي، و چمباتمه‌زده و نشسته رويش، مي‌گويد:« تا پول ندي نمي‌دمش بهت!» مريم چند تا اسكناس توي جيبش را نشان‌مي‌دهد، پسرك مي‌گويد:« نه! پولت كم‌ئه!» مريم مي‌گويد:« نه! ببين پول قرمز هم مي‌دم بهت!» من هم يكي دو تا اسكناس توي جيبم را در مي‌آورم، شايد رضايت‌بدهد برويم... يكهو حوصله‌م سر مي‌رود. مي‌گويم:« مريم! چيزي كه داره ياد مي‌گيره خوب نيست براش، بايد بفهمه كه بعضي چيزها مال اون نيست، بعضي‌ها هم هم‌بازي آدم نيستن!» منتظر عكس‌العمل مريم نمي‌شوم، دستم را مي‌برم سمت كتاب، و با تحكم مي‌گويم:« بلند شو! آدم با كتاب بازي نمي‌كنه! اون هم كتاب خانوم دكتر!» مي‌خواهد كه شروع‌كند به نق‌نق كردن، مي‌گويم:« ش‌ش‌ش ـــلوس‌نكن خودتو، مرد گنده كه گريه نمي‌كنه! ش‌ش‌ش» و نمي‌گذارم مريم هم خيلي لي‌لي به لالاش بگذارد. و از اتاق مي‌رويم بيرون.

₪₪₪

تلخ مي‌شوم گاهي؛

مثلاً بعد از مدت‌ها هم را ديده‌ايم. مثلاً من دلم تنگ‌شده‌بود براش. مثلاً داريم حرف‌مي‌زنيم.
مي‌گويد:« حسين خيلي بچه‌ي خوبي‌ئه! بيا تو رو باهاش آشنا كنيم ـــ» تكيه‌مي‌دهم به ستون آلاچيق، مي‌گويم:« آب اگر پاكي‌ئه، بريز دم در خونه‌ي خودت!» اشاره‌مي‌كند به دوست پسرش، مي‌گويد:« من كه خودم ـــ» حرفش را مي‌برم:« نگفتم كه دوش بگير باهاش، گفتم بريز جلوي در خونه‌ت!»

₪₪₪

آرام مي‌شوم گاهي؛

استاد رفته سر مريض بعدي، ولي اين طفلك دارد گريه‌مي‌كند. انترن و استيجر و رزيدنت، آن‌قدري هستند كه نبودن من مشكلي ايجاد نكند. مي‌روم سر تختش، و با دو تا انگشت سبابه و مياني پشت گردنش را آرام نوازش‌مي‌كنم. 6 روزش است. گردنش را خم‌مي‌كند به عقب، عين بچه گربه، و توي هوا دهانش را باز و بسته‌مي‌كند. برگه‌هاي شرح‌حال را مي‌گذارم بالاي دستگاه فتو، و شيشه‌ي شير را مي‌گذارم توي دهانش. عمود مي‌گيرم كه هوايي چيزي نرود توي معده‌ش. لب‌هاي كوچك حلقه‌شده‌ي دور سر شيشه سه چهار تا مك محكم‌مي‌زنند و بعد فراموش‌مي‌كنند چرا اين شيشه را گذاشته‌اند اين‌جا. خوابش برده! شيشه را يك تكان كوچك كه مي‌دهم دوباره شروع‌مي‌كند به مك‌زدن...
انگشتم را كه مي‌خواهم از پشت گردنش بكشم، شيشه را پس مي‌زند و مرنو ‌مي‌كند. اين يعني اعتراض. يعني شير بهانه است...

از پله‌هاي بخش كه مي‌روم پايين، با خودم فكر مي‌كنم: درك محبت چيز پيچيده‌اي نيست، دو انگشت نوازش كه آرام بلغزد توي گودي گردنت، كافي‌ست كه آرام شوي. آرام آرام.

₪₪₪

پري مي‌شوم گاهي؛

هر كسي كه من را بشناسد، از ارادت من به خواجه خبر دارد. يك وقت‌هايي كه ديوانش هميشه توي كيفم بود، يك مدت هم كه خواستم ترك عادت كنم مثلاً، از كيفم برش داشتم، گذاشتم‌اش زير بالشم! قبل از خواب انگشت مي‌كشم لاي ورق‌هاش، اغلب بي هيچ نيت مشخصي. مي‌گويم:« با من حرف بزن»، و با من حرف مي‌زند. هر كسي قدر من پاي صحبت خواجه نشسته‌بود، همه‌ي ديوان را حفظ شده‌بود تا حالا ، ولي من حافظه‌ي خوبي ندارم متاسفانه.
آن روز از صبح مدام يك بيت غزل توي ذهنم تكرار مي‌شد، سعي‌مي‌كردم به ابيات ديگري فكر كنم، نه هيچ بيت خاصي، هر چيزي غير از چيزي كه فلجم كرده‌بود: « اي كبك خوش‌خرام كجا مي‌روي بايست/ غره مشو كه...» « رواق منظر چشم من...» « غم زمانه كه هيچش گران...» « قدت گفتم كه شمشاد است و بس خجلت به بار آورد / كه اين نسبت چرا كرديم و اين بهتان چرا گفتيم» « چه خوش صيد دلم...» « باده با محتسب شهر ننوشي هيهات...» « مصلحت با عقل كردم گفت حافظ...» «مصلحت ديد من آن است كه ...» «...كه سير معنوي و كنج خانقاهت بس» « قدت گفتم كه شمشاد است و بس خجلت به بار آورد / كه اين نسبت چرا كرديم و اين بهتان چرا گفتيم» « ز باده هيچت اگر نيست...» «گفت حافط من و تو محرم اين راز...» « قدت گفتم كه شمشاد اسـ...»
توي ايستگاه مترو يك آن ديدم بلند بلند دارم فكر مي‌كنم، مثل « پري» مهرجويي كه بي‌وقفه مولانا مي‌خواند، يا شمس، يا عطار، نمي‌دانم، من فقط آهنگ صداي خواجه را خوب مي‌شناسم، و كمي « سعدي» [ از تولد امسالم كه از آيسان غزلياتش را هديه‌گرفتم، كه يكي دو ماه بيش‌تر نتوانستم بخوانم‌اش. راستش نمي‌توانم بپذيرم‌اش وقتي تنوع اوزان غزل‌هايش را مي‌بينم، يا نمي‌توانم انكار كنم خيلي از غزل‌هاي خواجه انگار دقيقاً جواب غزل‌هاي اوست! راستش جداً كفري‌ مي‌شوم! تعصب احمقانه‌ي فروتنانه! خودم هم كه دارم مي‌گويم. البته بگذريم كه « اتل متل توتوله» هم بيش‌تر از خواجه دارد لاي شعرهاش!]
نه مثل پري قلبم تندتند مي‌زد، نه لب‌هايم چاك برداشته‌بود، و نه له‌له مي‌زدم. يك حس عجيبي بود. خوب بودم كاملاً، فارغ‌البال از هر فكر خوب و بدي كه يك آشنا يا غريبه در آن لحظه مي‌تواند نسبت به اين كار من داشته‌باشد، يك جور سبكي دل‌چسب...

₪₪₪

و ...غرق‌ مي‌شوم گاهي.

پنج‌شنبه‌ي هفته‌ي قبل رفتم « سينا». هيچ‌وقت نشد از سينا بنويسم. يك تكه بهشت است كه نمي‌دانم چه كسي كلنگش را زده، يا به سوداي رسيدن به كدام سيه‌چشمي آجرهايش را روي هم چيده، كه فضايش اين‌قدر آرام مي‌كند آدم را، كتاب‌خانه‌ش، آدم‌هاش... درختان زيتون و شاتوتش، گل‌هاي ختمي‌ش و... يك بار شايد مفصل نوشتم‌ درباره‌ش.
روبه‌روي در ساختمان اداري سينا يك رستوران خيلي معمولي‌ست، با غذاهاي نه فوق‌العاده، ولي خوب، و گارسون‌هاي خيلي هول. براي ناهار كه از كتاب‌خانه زدم بيرون، رفتم آن‌جا، ديدم براي يك‌ سري تعميرات تعطيل است. تنها جاي ممكن براي غذا خوردن، ايستگاه مترو بود كه مي‌شود به ساندويچ‌هاش اعتماد كرد. القصه موقع برگشتن روي كيوسك آقا روزنامه‌اي – هماني كه تقريباً سر پارك جلوي موزه‌ي تاريخ معاصر است، كه با لب‌خند مي‌گويد:« بله؟ چه فرمايشي داشتيد؟» و يك نوه‌ي دوست‌داشتني دارد، از آن دختر بچه‌هاي ساكت خجول، و قبلاً احتمالاً مكانيك بوده، آخر يكي دو تا انگشت دست راستش ، به نظرم، مانده لاي تسمه‌اي، پروانه‌اي، چيزي – ويژه‌نامه‌ي پاييز « فيلم» را ديدم، البته راستش من عكس « وودي» را ديدم! آقاي وودي آلن عزيز محترم دوست‌داشتني.
خلاصه اگر حالا ولم مي‌كردند همه‌ي اين‌جا را هم مثل اين هفته‌م با وودي محترم، و مقاله‌ي مشاراله در مجله‌ي فيلم و « بي‌بال و پر» و « آني‌هال» كه دوباره دارم مي‌خوانمش پر مي‌كردم، ولي خب...

₪₪₪

بنشين و بشنو
به همين سادگي

« تعاليم گائوتمه براي گوسفندان» يك كتاب باريك كوچكي‌ست كه سال 83 از «عطي» هديه‌گرفتم. يكي از تعاليمش همان دو خط بالاست.
من « گوش كردن» و « شنيدن» را هم (مثل خيلي چيزهاي ديگر) از همين آدم هديه گرفتم، چيزي كه ديگر رهايم نكرد. گوش‌كردن براي من يك مشغله است، يك كار جدي. شايد يك روز بتوانم بدون كتاب زندگي‌كنم، يا فيلم، ولي بدون « صدا»... به گمانم نه.

به لطف يكي از دوستان بالاخره از امشب مي‌توانم شنيدني‌‌هايم را هم تقسيم‌كنم.
"The Promise" اولين قطعه‌ي موسيقي‌ست كه با سليقه‌ي شخصي من روي اين صفحه قرار مي‌گيرد. از آلبوم "Once In a Red Moon" [Secret Garden 2].


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:27 AM یادداشتها (0)
November 12, 2006

8cm.jpg

زود مي‌رسم و مي‌نشينم توي كوريدور. آن‌طرف‌تر دو نفر ديگر هم زود رسيده‌اند و دارند صحبت‌مي‌كنند. قصدم استراق سمع نيست، ولي راهرو خلوت‌تر از آن است كه بتوانم نشنوم. يكي‌شان از مقدمات عروسي خواهرش تعريف‌مي‌كند، از آرايشگاهي كه هم سبك عربي و هم مكزيكي آرايش‌مي‌كند، توضيح‌مي‌دهد آخر اين اواخر مد شده كه مات باشد آرايش. اصلاً نمي‌شده خواهرش را شناخت شب عروسي. از مدل‌هاي ماهواره‌اي( احتمالاً مدل بشقاب ماهواره!) شنيون‌كردن مو صحبت‌مي‌كند و بعد از اعلام هزينه‌ي اين آرايشگاه كه فقط 200-300 تومان از آن يكي گران‌تر بوده، ولي كارش ارزشش را داشته، مي‌رود سراغ ذكر محاسن آتليه‌ و فيلم‌برداري. ديگر نياز نيست صداي خاصي باشد كه نگذارد به قول ترك‌هاي تركيه « مسافر مكالماتشان» شوم!

من راستش آدم صرفه‌جو و ساده‌زيستي نيستم اصلاً، ولي به هيچ‌وجه از اين فانتزي‌هاي دخترانه در مورد مراسم عروسي كه يك شبه حس ستاره‌ي هاليوود بودن بهشان دست‌مي‌دهد سر در نمي‌آورم! اين‌كه شب عروسي‌ت شناخته‌نشوي حسن است واقعاً؟!
من آدم كهنه مغزي نيستم، مخالف آرايش‌كردن خانم‌ها هم نيستم، اتفاقاً به‌عقيده‌ي من « آراستن زن» يك آيين است، مثل پوشيدن لباس رسمي مي‌ماند، براي خاص و متفاوت‌كردن يك ساعت‌هايي، براي نشان‌دادن حس متفاوتت از بودن كنار آدم يا آدم‌هايي كه خاص‌اند، احترام است يك‌جاهايي، بي‌اهميتي به‌‌ش سنت‌شكني‌ست حتي، ولي...

آخرين باري كه آرايشگاه بودم، جشن عروسي دختر عمه‌م بود ( سوء تفاهم نشود! « وينا» نه ها!) درست يادم نمانده، ولي يك مناسبتي بود، كه خانم آرايشگر هم‌زمان 4-3 تا عروس زير دستش بود. عروس‌‌ها انگار با قالب كتلت قالب خورده‌باشند! قبل از شروع كار آرايشگر عبارت‌بودند از يك صورت به غايت رنگ‌پريده با يك كلاف موهاي كوتاه و بلند، تقريباً تا سر شانه، كه انگار جابه‌جا تارهاي كنف لاش كاشته‌باشي( كه اين يعني هايلايت، يا مش يا لولايت، حالا به تناسب جرات و البته اجازه‌اي كه موفق‌شده اند از شوهرانشان يا حالا مادرانشان بگيرند)!
و بعد از اتمام كار يك كپه مو، درست دو برابر ابعاد كله‌ي طرف، كه سر در نمي‌آوري كدام زير جمع‌شده و كدام رو! يك صورت قهوه‌اي روشن شفاف كه آن‌قدر اكليل به خوردش رفته كه انگار غرق عرق است، يك جفت بادبزن دوده‌خورده‌اي كه چسبانده‌شده در فاصله‌ي سايه‌ي قوس‌قزح و مردمكي كه ديگر گم‌شده بين اين همه حواشي. لب‌هاي صورتي خيلي روشن كه اگر توي بخش خون مي‌ديدي‌ش شك‌نمي‌كردي طرف كم‌خوني مزمن دارد! و بالاخره يك چيزي هم مثل نقش‌هاي كاسه‌مرغي‌هاي مادر بزرگ‌هامان هم ‌چسبانده‌شده حاشيه‌ي گونه‌شان كه سبك عربي كه شرحش رفت يكي از ويژگي‌هاي بارزش همين نقش و نگارهاست.
بگذريم از ربع مژگاني كه در امتداد مژه‌هاي بالا، روي پلك فوقاني‌شان نقاشي شده‌بود! و ريزه‌كاري‌هاي ديگري كه فوت كوزه‌گري‌ست ديگر، در حد شعور من نيست!
يادم هست خانومه كه خواست موهايم را شنيون كند، بعد از آن‌كه متقاعدش كردم قد موهايم نياز به دست‌كاري ندارد، با لج‌بازي تمام گفتم:« يك چيز كلاسيك، منار جنبانش هم نكنيد، پشت سرم، خيلي دخترانه!»
به صورتم هم نگذاشتم نزديك‌شود حتي!

يادم هست كه تك‌تك فرايندهاي عروسي روي اعصاب بود، از گل‌كلمي كه براي تزئين سفره‌ي عقد استفاده‌كرده‌بودند، تا ماشين BMW ي كرايه‌اي‌شان، از كارهاي كليشه‌اي شاباش‌دادن‌هاي رو به دوربين تا آن رقص لوس به‌اصطلاح والس آخر شبشان.
اگر عروس و داماد آن يك پيك مشروب را هم نخورده‌بودند، با آن از ساعت 5 بيدار شدن و آرايشگاه رفتن و 4 ساعت در فيگورهاي مسخره در آتليه و باغ كرايه‌اي گم و پيداكردن هم بر اساس سناريوي تكراري آقا و خانم فيلم‌بردار عمراً مي‌توانستند سرپا بايستند!
و خب گفتن ندارد كه چيزي كه ما مي‌ديديم ماحصل فعاليت‌هاي 5 ماهه‌ي ماقبل بود از خريد سرويس چواهر براي خانم عروس، تا خريد حوله‌ي حمام براي آقاي داماد!

اي بابا! من نمي‌فهمم!

دو نفر كه تا ديروز هم داشتند زندگي مي‌كردند، حالا در خانه‌هاي پدري‌شان، مسواك و حوله و برس و سشوار و (من قبلاً عذر مي‌خوام) لباس زير هم داشتند، حالا در تخت‌خواب‌هاي يك‌نفره مي‌خوابيدند، نه خانومه نياز به ديدن تصويرش توي آينه‌ي نقره داشت، نه انگشت‌نكردن انگشتري كه از تعدد نگين‌ها و باگت‌هايي كه سنگينش كرده و بيش‌تر شبيه سنگ فلاخن است تا مناسب انگشت يك دختر جوان، چيزي از شخصيتش كم مي‌كرد، الان مي‌خواهند با هم زندگي‌كنند، حالا در يك خانه، حالا ... طي اين يك شب چه فرايند متحول‌كننده‌اي مي‌افتد كه نياز به اين پروسه‌ي عجيب غريب و اين همه صرف انرژي و هزينه‌كردن باشد؟!
باز اگر اين دو تا طفلك هم چيزي از اين جشن مي‌فهميدند آدم دلش نمي‌سوخت! مشكل اين‌جاست كه همه‌ي زوج‌هايي كه من مي‌شناسم از خستگي روز و شب عروسي‌شان مي‌نالند!
باز اگر چيزي به كيفيت زندگي‌شان اضافه‌مي‌شد، مثلاً يك مسافرتي با هم مي‌رفتند كه تا يك مدت شارژ بودند، و خاطره‌ش تا مدت‌ها مي‌ماند تو ذهنشان، يا مثلاً با اين هزينه‌ي قابل‌توجه به اصطلاح عروسي، چيزي را تبديل به احسن مي‌كردند: آپارتمان50 متري‌شان را 60 متري مي‌كردند، ماشيني، دوچرخه‌اي (!)، چيزي ... مي‌خريدند، چه مي‌دانم هر چيزي كه روي كيفيت ملموس زندگي‌شان تاثير مثبت داشته‌باشد، هزينه‌كردن چهارصد برابر اين مبلغ هم – به‌قول « استاد» كه چراغ خانه‌اش روشن – بلامانع بود!

₪₪₪

تصورم از جشن ازدواج ايده‌آلم يك پيراهن سفيد است، شايد حتي يك دو پيـِس سفيد خانمانه با يك جفت كفش سفيد با پاشنه‌هاي بلند 8 سانت، چيزي كه خريدنش بيش‌تر از خريدن يك شلوار جين وقتت را نگرفته باشد؛
موهايي كه خيلي كلاسيك جمع شده پشت سر، و يك كلاه كوچك يا گل سفيد شايد؛
يك جمع دوستانه، از كساني كه از بودن كنارشان احساس شادي كني؛

و يك جفت حلقه‌ي ساده‌ي ساده‌ي هم‌زاد كه به رسم مسيحيان گرد است، طوري كه اول و آخر ندارد.

دوست‌دارم يادگار آدم از روز عروسي‌ش هم به جاي اين فيلم‌هاي هندي تكراري، تك عكس سياه- سفيد آتليه‌اي باشد كه در آن اتفاقاً كاملاً شبيه خودش است، شبيه روزهاي عروسي‌ش.

₪₪₪

چه مي‌دانم!... اين هم يك جور فانتزي دخترانه است ديگر، اگر آرزوهاي بزرگ‌ترها اجازه‌بدهد!


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:06 PM یادداشتها (27)
November 11, 2006

http://www.arghawan.com/music/chimai.mp3


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 08:34 PM یادداشتها (0)