



|
|
|
|
|
December 29, 2006
حوصله ندارم باز بنويسم كلي، و باز فرداش بيايم ببينم همه پاك شده.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:28 PM ● یادداشتها (9)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
December 27, 2006
توضيح سوءتفاهم نشود، من اين پست فانتزي دخترانه را دوستدارم، ولي ديگر نه آنقدر كه 8-7 تا پست ام را پاككنم، كه اين تحفه بيايد بالا! بگذريم. بههر حال اتفاقيست كه افتاده، و بهنظرم چيز چندان حادي هم نيست كه بيشتر از اين جاي بحث داشتهباشد! ₪₪₪ بالماسكهي يلدا اين مدتي كه ارغوان نبود، يلدا آمد و شد. 1 2 3 4 با اتفاقها فال ميگيرم. مثلاً وقتي خيلي دير كردهام براي تئاتر، چشمهام را ميبندم و ميگويم اگر به اين تئاتر رسيدم، زندگيم مسير متفاوتي خواهد داشت... و شايد جالب باشد براتان كه بدانيد ردخور ندارد. ميرسم به تئاتر و توي مسيري قرار ميگيرم كه شايد اگر به آن تئاتر نميرسيدم، كاملاً متفاوت ميبود. يك چيزي شبيه به اين در فيلمهاي كيشلوفسكي هم خيلي ديدهميشود. يك بار هم نوشتهبودم مدتيست دوستدارم چشمهام را باز كنم تا هر چيزي كه ميخواهد اتفاقبيفتد. انگيزهي زودتر دانستنش را ندارم، شايد هم جسارتش را. 5 6 7 8 9 10 11 ميدانم كه هيچكدام از اين 11 بند، چيز ناگفتنياي نبود، آخر چيز نگفتنياي نداشتم، كه اينجا گفتني باشد! ₪₪₪ آغوش باز زمين باز هم رفتهبودم « پنجره». بهتوصيهي آقاي غروي، سومين "Secret Garden" را هم خريدم. ₪₪₪ «بالماسكهي يلدا » يك بند صفر هم داشت، دربارهي راز، رازگويي، از خود نوشتن، صميميت توي فضاي مجازي و... كه ميترسم باعث رنجش خاطر شود. ميگذارم پايين متن، كه اگر حوصلهكرديد بخوانيد.
بهنظر من اين خود واقعي آدم نيست به هيچ عنوان! خود آدم همينيست كه هر روز هست، در همهجا هست، همان شخصيست كه وقتي با سجل عكسدارش خودش را به ديگران ميشناساند، دوستدارد ازش بشناسند. به عقيدهي من خود آدم اتفاقاً همان چيز سانسور شدهي محدود شدهايست كه زير و بماش را جز چند نفر محدود كه بهمثابهي عمري كه، به قول شازده كوچولو، پاي (گل)شان صرفكردهاند، نميشناسند. بهنظر من، اتفاقاً خود آدم موجوديست كه نياز به راز دارد، از حرفزدن ميگريزد، دنبال هيجان كشف آني ندانستههاست، حاضر است براي 20 دقيقه مشاورهي روانشناسي 18 تومان بپردازد، ولي همسرش را شريك رازش نكند؛ به خاطر تخصصش؟ خودتان را گولنزنيد، كداميك از چيزهايي را كه از طرف اين روانشناس مطرحميشود، خودتان نميدانيد؟! گاهي احساسميكنم بلاگستان هم يك جورchat room است، منتها كمي با كلاستر. و خب، باrange سني متفاوت. يا در خوشبينانهترين حالت، يك كارگاه گروهدرماني. ₪₪₪ پ.ن: الان كه حدود يك ماه از نوشتن اين پست ميگذرد، و دوباره داشتم پستها را بازسازي ميكردم، احساس كردم چهقدر ناراحتكننده است كه اينقدر انتزاعي بوده اعترافاتم. راستش از كل پست خوشم نميآيد! بعضي جاهاش كه ديگر بايد رسماً دماغت را بگيري!...
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:45 AM ● یادداشتها (2)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
December 16, 2006
ورق زداندن من عاشق موهاي به هم ريختهم. موي ناخودآگاه آشفتهشده، نه اينكه عمداً پريشانش كني. مثلاً مو را گيس كني و بخوابي، بعد موهاي ريزت از كنار گوش و لاي گيس بيايند بيرون و خلاصه از آن حالت مرتب دوي بهاضافهي دو برابر است با چهار خارج شوي! ₪₪₪ م مثل منطق خيلي ضايع است اگر بگويم من طرز فكر مرد فيلم « م مثل مادر» را به زنش ترجيحميدهم؟! گرچه بعضي شيوههاي برخوردش را طبعاً محكومميكنم. اين فيلم يك سكانس اوج داشت، بدون دخالت مونتاژ و موسيقي، آن هم سكانس بازگشت مرد داستان بود، با بازي فوقالعاده تاثيرگذار « گلشيفته فراهاني» . آن جلوي آينه دويدنش، با دلهره، تلاش براي مرتبتر جلوهكردنش... پروندههاي نيمهتمام كه مدام باز ميشوند، دوباره و چندباره، ولي به اشتباه. ₪₪₪ اين هم يك جور توجيه است. راي ندادم. از اين بابت خودم هم دلخورم. ولي ديشب براي وينا هم گفتم ترجيح دادم سكوتكنم تا يك كاسه آب بريزم توي آسياب كسي كه نميشناسم. يا آنهايي كه ميشناسم و ميدانم 495 تا پست دارند، حالا اگر اين چهارصد و نود و ششمي را هم بگيرند، فقط يك هندوانه به هندوانههايي كه از اين بين پايين ميغلتد و ميشكند اضافهشده، نه هيچ اتفاق خيرهكنندهي محيرالعقول ديگري! ميدانم كه راي ندادن من مانع از اجراي انتخابات نشد! و فردا، پسفردا اسامي منتخبين هم اعلامميشود. اينها را ميفهمم كه دلخورم ديگر! ₪₪₪ ؟ من با سرافرازي از پشت همين تريبون اعلامميكنم كه « باغ مظفر» را ميبينم! هر شب. دوستدارم ببينم اينها چه طور جمعش ميكنند. شايد به من هم كمككردند. ₪₪₪ اولدوز يعني ستاره پيادهروي شمال غربي چهارراه وليعصر را كندهاند. مثل همهي پيادهرو كنيهاي اخير شهرداري. آدم مجبور ميشود بيايد توي خيابان و آن يك تكه را از خيابان رفت و آمد كند. «عطي» چند شب پيشها ميگفت به اين فكر ميكرده كه پل منتهياليه بخش كندهشدهي پيادهرو به خيابان چه حسي دارد كه يكهو انقدر عزيز شده؟ و چند روز بعد كه اين زيباسازي شهر (بهاصطلاح) تمامشد، دوباره استفادهش محدود ميشود، و احتمالاً حوصلهش سر خواهد رفت. همينطور داشت از سمپاتيبرقرار كردناش با اجسام بيجان مي گفت كه قصهي «يك هلو هزار هلوي » صمد بهرنگي را برام تعريفكرد. و خلاصه باعث و باني «قصههاي بهرنگ» خوانيهاي اخيرم «عطي»ست. آنقدر زحمت ميكشيم براي چيزهايي كه برامان مهم است كه كلاغي به صرافت كمك كردنمان بيفتد؟... عاشقانههاي يواش هر چند وقت به چند وقت، در ميزند، ميآيد تو ، با يك تكه كاغذ در دستش. و بعد از كلي از سر و كلهي من بالا رفتن و گلايه كه چرا من را تحويلنميگيري و عبوس شدهاي و چرا اخم ميكني اي افسردهي منزوي ...، شروع ميكند به خواندن محتواي كاغذ. شعرهايي كه ميپسندد و يادداشت بر ميدارد كه براي من هم بخواند درست عين خودش، عين كف دست ميمانند، لازم نيست براي فهميدنشان جانبكني، و آخر سر هم (مثل اين شعرهاي پستمدرن، و خيلي از موجنوييها) فقط يك حس نصيبت شود! حس اي كه من بيرو در بايستي بهش ميگويم گرگيجه! سرت كه درد نميآيد از سؤالاتم چهطور اين همه جريان گرفتهاي در من چهقدر مانده به وقتي كه مال هم بشويم چهقدر ساكتي و من چهقدر حرف زدم تو محشري به خدا، من بهشت گمشدهام دلم گرفته، اگر زنگ ميزنم گاهي پينوشت: شعر اثر «مهدي فرجي» است.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:41 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
December 01, 2006
آيا كسي نشسته است پشت ابر ₪ گاهي از روياي تو ميگذرم ₪ سكوت تلفن، تنهاييست ₪ «به قلم سوگند» ₪ چهارپايان ₪ بايد بگويم كنار برود
شعرها از مجموعهي «خواهران اين تابستان» سرودهي« بيژن نجدي». من به شكل غمانگيزي بيژن نجدي هستم.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:38 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|