Designed by ARDAVIRAF
December 29, 2006

حوصله ندارم باز بنويسم كلي، و باز فرداش بيايم ببينم همه‌ پاك شده.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:28 PM یادداشتها (9)
December 27, 2006

توضيح

سوءتفاهم نشود، من اين پست فانتزي دخترانه را دوست‌دارم، ولي ديگر نه آن‌قدر كه 8-7 تا پست ‌ام را پاك‌كنم، كه اين تحفه بيايد بالا!
همين طور كه مي‌بينيد و نيازي به توضيح هم نيست، من يك سري از نوشته‌هام، و از آن مهم‌تر بعضي از نوشته‌هاي شما را از دست‌داده‌ام. گويا server ِ hard ارغوان سوخته، و طبعاً يك سري پست‌ها، از اواسط نوامبر به بعد هم دچار همين سرنوشت شده‌اند. البته براي مني كه دو بار address book گوشي‌م به طور كامل پاك‌شده [توضيح اين‌كه address book گوشي من يك دفتر تلفن ساده نيست،data base اي‌ست در نوع خودش! از تاريخ تولد آدم‌ها، تا آدرس منزل و محل كار، تا email و URL شان، همه چيز توش پيدا مي‌شود!] حادثه‌ي چندان غير مترقبه‌اي محسوب‌نمي‌شود. خوش‌بختانه همه‌ي متن‌هام را دارم، و مي‌شود سر فرصت به همان ترتيب چيد و درستشان كرد، البته جز يك سري تغييراتي كه درست در لحظه‌ي پست‌كردن به ذهنم مي‌رسد، و به همين‌دليل نسخه‌ي در دستم، شايد از نظر يك موارد محدودي با پست‌هاي قبلي فرق‌داشته‌باشد.

بگذريم. به‌هر حال اتفاقي‌ست كه افتاده، و به‌نظرم چيز چندان حادي هم نيست كه بيش‌تر از اين جاي بحث‌ داشته‌باشد!

₪₪₪

بالماسكه‌ي يلدا

اين مدتي كه ارغوان نبود، يلدا آمد و شد.
يك يلداي ديگر هم گذشت. و يلداي امسال براي جماعت وب‌نويس مصادف‌بوده با يك جور بازي جديدي به نام يلدا بازي.
من هم دعوت‌شده‌ام. از طرف دو دوست عزيز: حميدرضا و وينا.

1
13-12 سالم بود كه اشتباهي كه از من سر زده‌بود، به اسم دختر دايي‌م تمام‌شد. جو خانه طوري نبود كه شهامت اعتراف داشته‌باشم. خانه‌مان كلي مهمان داشتيم، و هر دختري مي‌توانست مقصر شناخته‌شود، ولي به خاطر تعميم دادن يك سر نخ كوچك، شواهد عليه دختر دايي‌م بود. مامان ماجرا را به خاله‌م گفت، و در مدت كوتاهي تقريباً همه‌ي اعضاي فاميل از قضيه خبر داشتند جز خانواده‌ي دايي‌م. 3-2 سال گذشت تا آب‌ها از آسياب افتاد و من جرات اعتراف پيدا كردم. از آن روز با خودم عهد كردم هيچ وقت هيچ يافته‌اي را تعميم‌ندهم. و شك ‌ام را قبل از هر كسي با خود طرف مطرح‌كنم. ولي هنوز هم موفق نشده‌ام مادرم را مجاب به اين كار كنم. مي‌گويد « براي گردش در ده آشنا نيازي به بلدچي نيست». يك ضرب‌المثل تركي‌ست. چه مي‌دانم هر كسي فلسفه‌ي خودش را دارد در زندگي...
ولي من هميشه از تعميم‌داده‌شدن يك رفتارم، از زود مورد قضاوت قرار گرفتن ترسيده‌ام. هميشه.

2
يك ترس ديگر هم دارم، اين‌كه آدم به مثابه‌ي نقشي كه در موقعيتش قرار مي‌گيرد، نقش بپذيرد. مثلاً به دنبال اظهار علاقه‌ي كسي بشود معشوقه، معشوقه‌ي وفادار فداكار. خطر خيلي بزرگي‌ست...

3
بيش‌ترين وقتم را در شبانه‌روز صرف تحليل روان‌شناسي چرايي كارهاي آدم‌ها مي‌كنم، خصوصاً خودم. آدم‌ها يواش‌يواش پرونده پيدا مي‌كنند توي بايگاني ذهنم، بعد از يك مدتي مي‌بيني، رفتارها قابل حدس زدن‌اند. آدم‌ها را نمي‌گويم، مي‌دانيد جزئيات بالاخره متفاوتند، ولي آخر ماجراها را مي‌شود خواند، بالاخره يك قانون علي و معلولي برقرار است ديگر توي طبيعت، همه چيز كه ماوراءالطبيعه نيست!
به شكل شرم‌‌آوري اعتراف‌مي‌كنم وقتي مي‌بينم پيش‌بيني‌م از آخر ماجرايي درست از آب در آمده، حتي مثلاً ختم‌شود به جدا شدن دو نفر، آي ذوق‌مي‌كنم، آي كيفور مي‌شوم!

4
به همه جور فال اعتقاد دارم، از حافظ و فال قهوه، تا تاروت و ورق. جذاب‌ترينشان فال ناتاشاست. ناتاشاي جنگ و صلح. شايد هم بايد اسمش را بگذارم فال آندره‌ي. آن شبي كه ناتاشا عاشق آندره‌ي مي‌شود، توي بالكن اتاق خوابش، با زن‌برادرش از احساساتش حرف‌مي‌زند، بي‌خبر از اين‌كه آندره‌ي توي بالكن اتاق پاييني دارد مي‌شنود. توي مهماني، آندره‌ي توي دلش مي‌گويد اگر ناتاشا برگردد و به من لب‌خند بزند، ازش خواستگاري مي‌كنم. ناتاشا در حالي‌كه دستش در دست هم‌رقصش است، بر مي‌گردد و به آندره‌ي لب‌خند مي‌زند.

با اتفاق‌ها فال مي‌گيرم. مثلاً وقتي خيلي دير كرده‌ام براي تئاتر، چشم‌هام را مي‌بندم و مي‌گويم اگر به اين تئاتر رسيدم، زندگي‌م مسير متفاوتي خواهد داشت... و شايد جالب باشد براتان كه بدانيد ردخور ندارد. مي‌رسم به تئاتر و توي مسيري قرار مي‌گيرم كه شايد اگر به آن تئاتر نمي‌رسيدم، كاملاً متفاوت مي‌بود. يك چيزي شبيه به اين در فيلم‌هاي كيشلوفسكي هم خيلي ديده‌مي‌شود.

يك بار هم نوشته‌بودم مدتي‌ست دوست‌دارم چشم‌هام را باز كنم تا هر چيزي كه مي‌خواهد اتفاق‌بيفتد. انگيزه‌ي زودتر دانستنش را ندارم، شايد هم جسارتش را.

5
بزرگ‌ترين دغدغه‌ي زندگي‌م رابطه‌ي بين انسان‌هاست. چه‌طور پا مي‌گيرد، چه‌طور تحليل مي‌رود. آدم‌هاي دو دو تا چهار تا مي‌توانند اسم انتخاب‌هاشان را بگذارند عشق يا نه. چه‌قدر مي‌توان عشق را در قالب‌هاي سنتي ازدواج، خصوصاً به‌ شيوه‌ي زندگي ايراني وارد كرد و... اصلاً چيزي به نام عشق مسجل بي شبهه و ترديد هست، كه اگر عشق باشد واقعاً زمان حرف بيهوده‌اي‌ست؟
ماني‌فست زندگي‌م را در اين زمينه«جرج ساندرز» نوشته:« ناكامي‌هاي يك آرايش‌گر» ولي نوچه‌ي چخوف‌ام، البته با واسطه‌ي نوچه‌ش: « كارور»، با همه‌ي شك‌ها و عدم قطعيت‌ها و متوسط بودن‌هايي كه انكار نمي‌كند.
ولي اين‌كه نوچه‌ي چخوف‌ام باعث نمي‌شود كه مفهوم «كمدي» را از ديدگاه چخوف درك كنم، به‌نظرم هم «باغ آلبالو» و هم « مرغ دريايي» تراژدي‌اند، نه كمدي.

6
سه تا چيز به طور شگفت‌انگيزي شاد ام ‌ مي‌كنند: رقص، نوشتن چيزي كه مدت‌ها آبستنش بودم، و نظم.
توي رقص دوست‌دارم يك وقت‌هايي تم زير زمينه‌ي آهنگ را دنبال‌كنم به جاي آن چيز واضحي كه نياز نيست براي شنيدنش سختي به خودت بدهي، خودش مي‌ريزد توي گوش‌ات.
اگر يك روزي روزگاري يك 11 تا داستان كوتاه خوب نوشته‌باشم، مي‌توانم بگويم ناكام نمردم!
سومي متاسفانه چند وقتي‌ست كه در زندگي‌م كم شده. و از اين بابت خيلي با خودم درگيرم.

7
هرچند كه دوست‌دارم پراگ، و قاهره را ببينم، ولي بزرگ‌ترين فانتزي‌م اين است كه يك كلبه‌ي چوبي داشته‌باشم ، يك جاي پرت با زمستان‌هاي سرد. اگر شده، يك هفته در سال بروم تعطيلات، بدون ساعت و تقويم و تلفن و كامپيوتر. يك جلد كتاب داشته‌باشي، يك موسيقي ملايم، شراب خوب سبك، يك شومينه، و يك پنجره‌ي رو به آسمان در اتاق زير شيرواني كه بتواني ماه را تماشا كني، و خب شما كه غريبه نيستيد، كنار يك هم‌صحبتي كه كفو [ يعني هم‌سنگ، « و لم يكن له كفواً احد» كه مي‌گوييم، همان] آدم باشد، آدم ديگر از زندگي چه مي‌خواهد؟!

8
نه تنها با حكم اعدام مشكلي ندارم، با اتونازيسم هم به‌شدت موافقم. ضمناً اگر دست من باشد، كورتاژ را هم قانوني مي‌كنم. خلاصه يك جهان سومي تاريك‌فكرم كه آن سرش ناپيداست!

9
هشت را نوشتم كه مثل بند 1، بند 7 را بسط ندهيد كه اين دختره روي ابرها زندگي‌مي‌كند. اتفاقاً كاملاً روي زمينم. اين را هم براي رفع كامل سوءتفاهم احتمالي مي‌نويسم: ماديات نقش بسيار مهمي در زندگي و تصميم‌گيري‌هام ايفا مي‌كنند.

10
هميشه پاسور روباز را به رو بسته ترجيح‌داده‌ام، اين كه بداني و كاري از دستت برنيايد و جانت در بيايد عين زندگي‌ست.

11
عدد محبوبم است.

مي‌دانم كه هيچ‌كدام از اين 11 بند، چيز ناگفتني‌اي نبود، آخر چيز نگفتني‌اي نداشتم، كه اين‌جا گفتني باشد!
راستش من به احترام محبت دو تا دوست، به سبك خودم، در چهارچوب مقرر خودم اطاعت امر كردم. ولي نقشي در ادامه‌ي بازي نداشتم.
من مدتي‌ست كه نه forward ،sms مي‌كنم، نه email. از وارد كردن 5 نفر ديگر به اين شبكه، عذر مي‌خواهم، با اجازه‌تان ختم زنجيره‌ي منتهي به خودم را اعلام‌مي‌كنم.

₪₪₪

آغوش باز زمين

باز هم رفته‌بودم « پنجره». به‌توصيه‌ي آقاي غروي، سومين "Secret Garden" را هم خريدم.
توالي اسامي اين سه آلبوم برايم جالب بود. اولي "Dream catcher" بود، دومي "Once In a Red Moon" ، و حالا، اين سومي: "Earth Songs" !
اين‌كه يك آهنگساز هم يواش يواش از رؤيا، و ماه دوباره برگشته به آغوش باز زمين حس عجيبي را درم بيدار مي‌كند.
تراك هشتش را مي‌گذارم توي جعبه‌ي موسيقي:"Searching for the Past"؛ به محضي كه ارغوان حالش خوب شود.

₪₪₪

«بالماسكه‌ي يلدا » يك بند صفر هم داشت، درباره‌ي راز، رازگويي، از خود نوشتن، صميميت توي فضاي مجازي و... كه مي‌ترسم باعث رنجش خاطر شود. مي‌گذارم پايين متن، كه اگر حوصله‌كرديد بخوانيد.


0
يادم هست توي « ربه‌كا»، آن جايي كه مي‌خواهند يك بالماسكه‌ي بزرگ در «ماندرلي» راه بيندازند، دافنه دوموريه از زبان يكي از شخصيت‌هاش مي‌نويسد:« اين هم از اخلاق و تمايلات بشري‌ست كه گاهي مي‌خواهد لباس معمولي‌ش را دور بيندازد و به صورت ديگري در آيد.»[ترجمه‌ي حسن شهباز- چاپ ششم- صفحه‌ي 469] من احساس‌مي‌كنم در مورد عده‌اي از جماعت وب‌نويس دقيقاً عكس اين قضيه صادق است، اصولاً كه توي لباس واقعي‌شان نيستند، اما دوست‌دارند به شكل اغراق‌شده‌اي خودشان باشند، و به نحو عجيبي روي اين پروسه تاكيد دارند، از عروسك‌بازي‌‌شان، روابط عاشقانه‌ي نافرجام‌شان، از سكس، از اشتباهات، از افكار مشوش درهم برهم‌شان با طمانينه مي‌نويسند.
و اين قضيه‌ي يلدا هم به نظر من ادامه‌ي همان تلاش براي بيش‌تر و بيش‌تر خودت بودن است.
از نظر بعضي‌ها، يلدا بازي قرار نبود، اين شكلي كه اكثراً نوشته شد، نوشته‌شود، قرار بود 5 چيز از نگفتني‌ها گفته‌شود، كه من فلان فيلم را دوست‌دارم و اذيت‌كردن خواهر- برادر كوچك طبعاً در اين مجموعه قرار نمي‌گرفت.

به‌نظر من اين خود واقعي آدم نيست به هيچ عنوان! خود آدم هميني‌ست كه هر روز هست، در همه‌جا هست، همان شخصي‌ست كه وقتي با سجل عكس‌دارش خودش را به ديگران مي‌شناساند، دوست‌دارد ازش بشناسند. به عقيده‌ي من خود آدم اتفاقاً همان چيز سانسور شده‌ي محدود شده‌اي‌ست كه زير و بم‌اش را جز چند نفر محدود كه به‌مثابه‌ي عمري كه، به قول شازده كوچولو، پاي (گل)شان صرف‌كرده‌اند، نمي‌شناسند.

به‌نظر من، اتفاقاً خود آدم موجودي‌ست كه نياز به راز دارد، از حرف‌زدن مي‌گريزد، دنبال هيجان كشف آني ندانسته‌هاست، حاضر است براي 20 دقيقه مشاوره‌ي روان‌شناسي 18 تومان بپردازد، ولي هم‌سرش را شريك رازش نكند؛ به خاطر تخصصش؟ خودتان را گول‌نزنيد، كدام‌يك از چيزهايي را كه از طرف اين روان‌شناس مطرح‌مي‌شود، خودتان نمي‌دانيد؟!
صد در صد؛ مطرح‌كردن، اعتراف و مورد سوال قرار گرفتن يك نياز است، همان نيازي كه كشيش‌هاي كاتوليك را واسطه‌ي انسان و خدا كرده.
رازگويي نياز هست، ولي نشانه‌ي صميميت و دوستي نيست، تازه اگر هم باشد، اين صميميت كاذب فضاي مجازي من نمي‌فهمم روي چه پايه‌اي سوار است.
همين تمايل به نوشتن با اسامي غير واقعي يك جور با دست پس‌زدن و با پا پيش كشيدن نيست به نظر شما؟!
خود واقعي بودن كساني كه يك فضاي غير واقعي را براي حرف‌زدن انتخاب‌كرده‌اند، نقض غرض نيست؟!
همين افراد وقتي مي‌خواهند از يك مسئله‌ا‌ي كه براشان جدي‌ست بنويسند (به‌خصوص وقتي بدانند چهار نفر نوشته‌هاشان را مي‌خوانند كه ممكن است سر از زندگي خصوصي جاري‌شان در آورند) مخدوش بودن اين صميميت بيش از پيش آشكار مي‌شود، طوري مي‌نويسند كه با 487 تا Decoder هم نمي‌تواني قفلش را بشكني...
در اين ميان دو دسته راحت مي‌نويسند: آن‌ها كه به مثابه‌ي سن يا تعدد تجاربشان، خاطرات دهه‌ي دوم و سوم زندگي‌‌شان را انگار روزي در كتابي خوانده‌بودند! و آن‌ها كه به مجازي بودن اين فضا اشراف كامل ‌دارند. پاك‌كردن و رفتن، يا كلاً به فراموشي سپردن، به وقت ضرورت، براشان تجربه‌ي جديدي نيست.

گاهي احساس‌مي‌كنم بلاگستان هم يك جورchat room است، منتها كمي با كلاس‌تر. و خب، باrange سني متفاوت. يا در خوش‌بينانه‌ترين حالت، يك كارگاه گروه‌درماني.

₪₪₪

پ.ن: الان كه حدود يك ماه از نوشتن اين پست مي‌گذرد، و دوباره داشتم پست‌ها را بازسازي مي‌كردم، احساس كردم چه‌قدر ناراحت‌كننده است كه اين‌قدر انتزاعي بوده اعترافاتم. راستش از كل پست خوشم نمي‌آيد! بعضي جاهاش كه ديگر بايد رسماً دماغت را بگيري!...
ولي مال آن روزهاست ديگر؛ از دست‌كاري كردن چيزي كه يك بار پست شده، خوشم نمي‌آيد، همين است كه همان‌‌طوري دوباره پستش مي‌كنم.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:45 AM یادداشتها (2)
December 16, 2006

ورق زداندن

من عاشق موهاي به هم ريخته‌م. موي ناخودآگاه آشفته‌شده، نه اين‌كه عمداً پريشانش كني. مثلاً مو را گيس كني و بخوابي، بعد موهاي ريزت از كنار گوش و لاي گيس بيايند بيرون و خلاصه از آن حالت مرتب دوي به‌اضافه‌ي دو برابر است با چهار خارج شوي!
ديشب كه مهمان بوديم، به همان طريق فوق‌الذكر موهام پريشان بود، قبل از راه افتادن خواستم برس‌بكشم و دوباره گيس‌كنم، ديدم امشب حاضرم 3=2+2 بشوم حتي، ولي حاضر نيستم چهار شوم!
داشتم با پارميس ( دختر 21 ماهه‌ي دختر خاله‌م) بازي مي‌كردم، كه خاله‌جان دو تا كتاب داد دستم. كه ببين به دردت مي‌خورد، مال تو: « همه‌ي كتاب‌ها و جزوه‌هاش را ريختم دور. نمي‌خواهد كه دوباره زنده‌شود، براي امتحان تخصص درس‌بخواند؛ اين دو تا را هم گفتم شايد به درد تو بخورد. احتمالاً براي تقويت زبان‌اش بوده ـــ» همين‌طور كه داشتم كتاب‌ها را وارسي مي‌كردم، مامان از پشت شروع‌كرد به باز كردن گيس‌ام. خاله‌جان برس آورد، مامان كاسه‌ي پر آب، كه مو ريز ها را گم‌بكند لاي بقيه. اول خواستم اعتراض بكنم، بعد گفتم: اي بابا! من كه جلوي آينه ننشستم، آن‌ها كه وجنات من را تحمل‌مي‌كنند، نظرشان ارجح‌‌تر است ( بگذريم كه كدام شبل‌الاسد (: بچه شير)ي هست كه از بازي دادن موهاش حس گربه‌سانانه‌ش ارضا نشود؟!)
همين‌طوركه Further Comprehension را ورق‌مي‌زدم، خاله‌جان پست مامان را تحويل‌گرفت.
كتاب دوم به نحو باور نكردني‌اي مجموعه ‌نمايش‌نامه‌هاي « آنتوان پاولويچ چخوف» بود، چاپ اتحاد جماهير شوروي، 1973، با عكس‌هايي از اولين اجراهاي بزرگ‌ترين آثارش. خاله‌جان دو سه تا كسمه (اين‌ كلمه در فارسي محاوره‌ي امروزي حذف‌شده، بدون اين‌كه واژه‌ي ديگري جاي‌گزين‌اش شود. يعني موي پيچيده‌اي كه بيفتد روي صورت) از اين طرف و آن طرف سوا كرد و شروع‌كرد به گيس كردن. يعني داشت به چي فكر مي‌كرد؟ موهاي هر دو تا دختراش بلند بوده، كه الان موهاشان به كنار، خودشان هم مدتي‌‌ست كه نيستند.... من داشتم به چه چيز فكر مي‌كردم با آن كتاب ِ در دستم؟... آدم گاهي خودش هم حالي‌ش نيست كه چه طور مي‌تواند دفتر خاطرات كسي را ورق بزداند...

₪₪₪

م مثل منطق

خيلي ضايع است اگر بگويم من طرز فكر مرد فيلم « م مثل مادر» را به زنش ترجيح‌مي‌دهم؟! گرچه بعضي شيوه‌هاي برخوردش را طبعاً محكوم‌مي‌كنم.

اين فيلم يك سكانس اوج داشت، بدون دخالت مونتاژ و موسيقي، آن هم سكانس بازگشت مرد داستان بود، با بازي فوق‌العاده‌ تاثيرگذار « گل‌شيفته فراهاني» . آن جلوي آينه دويدنش، با دلهره، تلاش براي مرتب‌تر جلوه‌كردنش... پرونده‌هاي نيمه‌تمام كه مدام باز مي‌شوند، دوباره و چندباره، ولي به اشتباه.
به قول «چخوف» (در «زندگي من» ):« هيچ چيز نمي‌گذرد، مگر اين‌كه اثري از خودش به‌جا بگذارد و هر قدمي كه برمي‌داريم هم روي زندگي حال ما تاثير مي‌گذارد، و هم روي زندگي آينده.»

₪₪₪

اين هم يك جور توجيه است.

راي ندادم. از اين بابت خودم هم دل‌خورم. ولي ديشب براي وينا هم ‌گفتم ترجيح دادم سكوت‌كنم تا يك كاسه آب بريزم توي آسياب كسي كه نمي‌شناسم. يا آن‌هايي كه مي‌شناسم و مي‌دانم 495 تا پست دارند، حالا اگر اين چهارصد و نود و ششمي را هم بگيرند، فقط يك هندوانه به هندوانه‌هايي كه از اين بين پايين مي‌‌غلتد و مي‌شكند اضافه‌شده، نه هيچ اتفاق خيره‌كننده‌ي محيرالعقول ديگري!

مي‌دانم كه راي ندادن من مانع از اجراي انتخابات نشد! و فردا، پس‌فردا اسامي منتخبين هم اعلام‌مي‌شود. اين‌ها را مي‌فهمم كه دل‌خورم ديگر!

₪₪₪

؟

من با سرافرازي از پشت همين تريبون اعلام‌مي‌كنم كه « باغ مظفر» را مي‌بينم! هر شب.
موضوعاتي كه دارد مطرح‌مي‌كند به نظر من فوق‌العاده‌اند، بعضي‌هاشان را من قبلاً نديده‌بودم جايي مطرح‌شوند.
مثلاً موضوع امشب، اين‌كه:«چه‌طور مي‌شود دو نفري كه در زماني نه در ماضي ابعد عاشق هم بودند، بعد از مدتي نه چندان طولاني از دوران با هم بودن، بدون وقوع هيچ حادثه‌ي مشهود و واضحي، حرف مشتركي براي گفت‌و گو نداشته‌باشند؟»
سابق بر اين، يا دو نفر همديگر را دوست‌داشتند و رابطه كمافي‌السابق در اوج ادامه‌پيدا مي‌كرد، يا ديگر همديگر را دوست‌نداشتند. اين مدل سوم را من يادم نمي‌آيد جايي ديده‌بوده‌باشم. اين‌كه مي‌گويم نديده‌ام، چون چيزي‌ست كه مدتي‌ست دغدغه‌ي من بوده و هست، و الان يك ماهي‌ست كه دارم سعي‌مي‌كنم در قالب يك داستان بنويسم، كه خوب پيش‌نمي‌رود متاسفانه.

دوست‌دارم ببينم اين‌ها چه طور جمعش مي‌كنند. شايد به من هم كمك‌كردند.

₪₪₪

اولدوز يعني ستاره

پياده‌روي شمال غربي چهارراه ولي‌عصر را كنده‌اند. مثل همه‌ي پياده‌رو كني‌هاي اخير شهرداري. آدم مجبور مي‌شود بيايد توي خيابان و آن يك تكه را از خيابان رفت و آمد كند. «عطي» چند شب پيش‌ها مي‌گفت به اين فكر مي‌كرده كه پل منتهي‌اليه بخش كنده‌شده‌ي پياده‌رو به خيابان چه حسي دارد كه يكهو ان‌قدر عزيز شده؟ و چند روز بعد كه اين زيباسازي شهر (به‌اصطلاح) تمام‌شد، دوباره استفاده‌ش محدود مي‌شود، و احتمالاً حوصله‌ش سر خواهد رفت. همين‌طور داشت از سمپاتي‌برقرار كردن‌اش با اجسام بي‌جان مي گفت كه قصه‌ي «يك هلو هزار هلوي » صمد بهرنگي را برام تعريف‌كرد. و خلاصه باعث و باني «قصه‌هاي بهرنگ» خواني‌هاي اخيرم «عطي»ست.
توي «اولدوز و كلاغ‌ها» يك جمله‌ي بي‌نظيري دارد، آن‌جا كه ننه بزرگ براي فراري دادن اولدوز و ياشار مي‌گويد بايد يك تور ببافند، و اولدوز مي‌پرسد چرا.
جواب ننه بزرگ محشر است:« فايده‌ي اولش اين است كه كلاغ‌ها يقين‌مي‌كنند كه شما تنبل و بي‌كاره نيستيد و حاضريد براي خوش‌بختي خودتان زحمت بكشيد.»

آن‌قدر زحمت مي‌كشيم براي چيزهايي كه برامان مهم است كه كلاغي به صرافت كمك كردنمان بيفتد؟...
₪₪₪

عاشقانه‌هاي يواش

هر چند وقت به چند وقت، در مي‌زند، مي‌آيد تو ، با يك تكه كاغذ در دستش. و بعد از كلي از سر و كله‌ي من بالا رفتن و گلايه كه چرا من را تحويل‌نمي‌گيري و عبوس‌ شده‌اي و چرا اخم مي‌كني اي افسرده‌ي منزوي ‍...، شروع ‌‌مي‌كند به خواندن محتواي كاغذ. شعرهايي كه مي‌پسندد و يادداشت بر مي‌دارد كه براي من هم بخواند درست عين خودش، عين كف دست مي‌مانند، لازم نيست براي فهميدنشان جان‌بكني، و آخر سر هم (مثل اين شعرهاي پست‌مدرن، و خيلي از موج‌نويي‌ها) فقط يك حس نصيبت شود! حس اي كه من بي‌رو در بايستي بهش مي‌گويم گرگيجه!
شعرهاش روان‌اند، شيرين‌اند، يواش‌اند. كائنات و فلسفه‌ي هستي و چرايي و چگونگي‌هاش را هم به سؤال نمي‌كشند، عاشقانه‌اند، عاشقانه‌هاي نرم يواش، مثل پرز روي هلو ( عبارت مال « ناظم حكمت» است، و حق كپي‌رايت محفوظ).
خواجه غزل معركه‌اي دارد- هماني كه لابه‌لاي بيت‌هاش مي‌گويد:«چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را / كه كس مرغان وحشي را ازين خوش‌تر نمي‌گيرد» - كه مقطعش را اين طور تمام‌مي‌كند:
بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
كه سر تا پاي حافظ را چرا در زر نمي‌گيرد

نه اين كه بخواهم قياس كنم، ولي اين شعرها هم از همان جنس‌اند: « شعر تر شيرين».
همه‌ي اين‌ها را گفتم كه اين شعر آخري را كه برام خوانده اين‌جا بنويسم، ديگر قضاوت صحت و سقم ادعاي من به عهده‌ي خودتان. هرچند كه سليقه و ذائقه متر ندارد كه!
متاسفانه نام شاعر ياد هيچ‌كداممان نمانده، در اولين فرصت پي‌نوشت مي‌زنم و اسم شاعرش را هم مي‌نويسم.

سرت كه درد نمي‌آيد از سؤالاتم
مرا ببخش كه اين‌قدر بي‌مبالاتم

چه‌طور اين همه جريان گرفته‌اي در من
و مو به موي تو جاري‌ست در خيالاتم

چه‌قدر مانده به وقتي كه مال هم بشويم
درست از آب در آيند احتمالاتم

چه‌قدر ساكتي و من چه‌قدر حرف زدم
دوباره گيج شدي حتماً از سؤالاتم

تو محشري به خدا، من بهشت گم‌شده‌ام
تو اتفاق‌مي‌افتي، من از محالاتم

دلم گرفته، اگر زنگ مي‌زنم گاهي
مرا ببخش كه اين‌قدر بي‌مبالاتم

پي‌نوشت: شعر اثر «مهدي فرجي» است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:41 AM یادداشتها (0)
December 01, 2006

عصر جمعه.JPG

آيا كسي نشسته است پشت ابر
كه ني مي‌زند
يا سه‌تار، نمي‌دانم
آوازي، اما يك آواز
از گوشه‌ي آسمان جمعه مي‌ريزد

گاهي از روياي تو مي‌گذرم
گيرم كه نمي‌بيني
و گاه از خواب‌هاي من، تو مي‌گذري
افسوس
كه نمي‌بينم.

سكوت تلفن، تنهايي‌ست
و گوشه‌ي پرده‌ي تور، دستمال چشم‌هاي تو
سيگار، تنهايي‌ست
صبح، مسواك‌نمي‌زني
و اين يعني تنهايي
كنار سكوت تلفن
و گوشه‌ي خيس يك پرده.

«به قلم سوگند»
در گودال نون بودم
پيش از تولد نقطه
هنگام كه عشق به سطر نمي‌آمد.

چهارپايان
بر چهار پاي و چهار ناخن
من بر دو پاي برهنه‌ام در آب و
پشت گاوآهن آواز مي‌خوانم
و درخت بر يك پاي
ايستاده هيچ نمي‌گويد.

بايد بگويم كنار برود
كه سال برود
و اسفند را
كاسه‌كاسه از اتاق بريزم
به حياط
در حياط
روي پله‌ها
فرش انداخته‌ام زير پاي سالي كه مي‌آيد همين لحظه از راه برسد
و ماهي سرخ در تنگ بلور و آب، بي‌صدا مي‌گويد:«آب
آب
آب.»
و من در مفصل زمستان و بهار مي‌گويم
يا اولوالالباب


₪₪₪

شعرها از مجموعه‌ي «خواهران اين تابستان» سروده‌ي« بيژن نجدي».
كوتاه از زبان خودش:

من به شكل غم‌انگيزي بيژن نجدي هستم.
متولد خاش، گيله‌مرد هم هستم، متولد 1320
سالي كه جنگ تمام‌شد.
تحصيلات: ليسانس رياضي
يك دختر و يك پسر دارم. اسم همسرم، پروانه است.
او مي‌گويد، او دستم را مي‌گيرد، من مي نويسم.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:38 AM یادداشتها (0)