Designed by ARDAVIRAF
February 25, 2007

http://www.arghawan.com/archives/Time_Pink%20Floyd.mp3


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:29 AM یادداشتها (0)
February 24, 2007

CLOCK.gif

همان موقع هم با زود بيدار شدن مشكل داشتم، مامان از نزديك‌هاي ساعت 6، آيدا آيداش را شروع‌مي‌كرد، تا شايد شش و نيم به زور كارتون اول صبح از جام بلند شوم. صداي تلويزيون را بلند ‌مي‌كرد، و راس ساعت 6 صداي ساعت‌ها در هم گره‌مي‌خورد، انگار آونگ 8-7 تا ساعت، ديوانه‌وار با هم به‌صدا در بيايد، و چكش ساعت شماطه‌دار خاله‌جان خواب هميشه‌نيمه‌تمام نزديك صبحم را قيچي‌كند. آن‌وقت‌ها نمي‌دانستم اين آهنگ هم مثل اغلب آهنگ‌‌هاي تلويزيون ايران، دزدي است. فقط ان‌قدر مي‌فهميدم كه يكي از اين صداهاي ماندگاري كه هيچ‌وقت اسم‌هاشان به‌خاطرم نمي‌ماند، با آن لحن خش‌دار كه خستگي‌ش را زير جديت‌اش پنهان‌مي‌كرد، مي‌گفت:« تقويم تاريخ»، 30 سال پيش در چنين روزي چنين شد، و 70 سال پيش در چنين روزي چنان شد...
تقويم تاريخ برام حكم زنگ ساعت را داشت، كه يعني بيش‌تر از نيم‌ ساعت ديگر نمي‌تواني كش‌اش بدهي، شروع‌شده، يك روز ديگر شروع‌شده.

ارديبهشت، سر كلاس ارتوپدي، رزيدنت سال چهار كه مي‌خواست توضيح‌بدهد در سندرم كمپارتمان چند تا اصل مهم وجود دارد، روي اين مورد خاص ايستاد. گفت كمكتان مي‌كنم خودتان حدس‌بزنيد. اسم يكي از آهنگ‌هاي Pink Floyd است. وقتي ديد همه دارند همين‌طوري نگاه‌اش مي‌كنند، تكميل‌كرد يك زماني هم به عنوان تيتراژ تقويم تاريخ پخش‌اش مي‌كردند. و خلاصه بي‌حالي جمع كه او را هم از صرافت محك‌زدن اطلاعات عمومي دانشجويان پزشكي انداخت! بعد از يك مختصر كنفرانسي كه در مورد مولتي پتانسيل بودن خودش و هم‌دوره‌هاش داد، بلافاصله گفت فاكتور مد نظرش Time بوده، و بعد هم رفت سراغ بقيه‌ي مطلب.

راستش آن روز، بيش‌تر از ياد گرفتن عوامل موثر در وضعيت سندرم كمپارتمان، ذوق‌داشتم كه اسم ساعت شماطه‌دار اواخر دبستان، و دوران راهنمايي‌م را يافته‌ام!

الان دو سالي مي‌شود كه مي‌نويسم، جسته گريخته، نه مداوم و مرتب، كوتاه، در حد 300 كلمه، مي‌نويسم كه مثلاً 30 سال پيش در چنين روزي چنين شده‌بود، يا فلاني متولد شده‌بود، يا همان فلاني كه مرده‌بود چنين روزي، چنان كرده‌بود... الان دو سالي مي‌شود كه من هم روزها را مي‌شمارم.
پارسال قطع و وصل شدن‌اش تفنني‌ترش مي‌كرد. ولي امسال نه، بعد از اضافه‌شدن ستون پيش‌روي «طبيب» جدي‌تر هم شده.
يك زماني برام حكم تمرين داستان نوشتن داشت، يكي يك روزي متولد شده، يك روزي مرده، حالا وظيفه‌ي من اين است كه بين اين دو نقطه، بگردم دنبال نقاط عطف زندگي‌ش، نقطه‌ي عطف، يعني جاهايي كه شيب تابع زندگي‌ش تغيير كرده. و بعد، از اين تغيير شيب‌ها قصه بسازم.
اغلب از مطالب توي اينترنت استفاده‌مي‌كنم براي نوشتن، به‌ندرت هم از كتابي اگر داشته‌باشم. خيلي وقت‌ها گيج‌مي‌شوم از چندگانگي متن‌هاي موجود. يك وقتي هم ديدي نشستم صد و هفتاد هشتاد صفحه را خواندم كه يك چيز درست و حسابي از آب در آيد. گاهي فكر مي‌كنم كاش يك ناظري بود، سيستم نمره‌دهي‌اي وجود داشت، كه آدم مي‌فهميد درجه‌ي اعتبار هر متني چه‌قدر است. چند بار هم به صرافت اين افتادم كه متن‌ها را بگذارم تو ارغوان، اگر روزي روزگاري، بخت‌برگشته‌اي دنبال مطلبي در اين زمينه بود، يك متن 400-300 كلمه‌اي توي زمينه‌ي ارغواني هم شايد بتواند كمي كمك‌اش كند(كاري كه امروز بالاخره كردم).
نمي‌دانم. يك طورهايي عجين شده‌ام با اين كار. نبودن‌اش مثل جاي خالي است. گاهي كه فكر مي‌كنم به آن روزها، به تقويم تاريخ ساعت 6، از اين چرخي كه زده روزگار خنده‌م مي‌گيرد.

اين اواخر احساس‌مي‌كنم كه باز هم تقويم تاريخ برام تبديل‌شده به يك جور ساعت. كه امروز جمعه است، تا يك‌شنبه فرصت‌داري. كه يك هفته‌ي ديگر تمام شد. كه يك ماه ديگر هم تمام شد. گاهي مي‌ايستم نگاه‌مي‌كنم.
كجاي خط ايستاده‌ام؟
آيا آن‌قدر بلند است زندگي كه بتوانم امروز را هم وقت‌كشي كنم؟
دارم پيش مي‌روم، يا مثل بچه‌هاي خانواده‌ي مهاجران كه دست‌هاشان را داده‌بودند به‌هم، و انگار كه روي تردميل در جا بزنند، و صرفاً زمين زير پاهاشان بود كه غلت‌مي‌خورد، زمين زير پاهام دارد مي‌غلتد فقط؟
اگر آهنگ تمام‌شود حالا، همه‌ي گفتني‌هام را گفته‌ام؟

₪₪₪

توضيح: اين مطالبي كه همگي هم با تاريخ امروز پست شده، مطالبي هستند كه به سفارش هفته‌نامه‌ي «هم‌شهري جوان» يا ماه‌نامه‌ي «طبيب» نوشته‌شده‌اند. بديهي است كه از نظر قانوني تمامي حقوق مطلب متعلق به اين مؤسسات است. فقط با توجه به اين‌كه هيچ‌كدام از اين موسسات در حال حاضر سايت اينترنتي ندارند، اين متن‌ها را صرفاً براي دست‌رسي الكترونيكي پست‌مي‌كنم، وگرنه نه مناسبت زماني دارند، نه شايد وبلاگ محل مناسبي براي درج چنين مطالبي باشد.

ضمناً موسيقي را با كيفيت (خيلي) بهتر مي‌توانيد از اين‌جا دانلود كنيد.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:46 AM یادداشتها (6)

Sir Thomas Clifford Albutt.jpg
Sir Thomas Clifford Allbutt

دست‌كرد توي جيب جليقه‌ش، با فشار شست، سرپوش طلايي ساعت جيبي‌ش را بالا زد. شرح حالش
را كامل‌كرده‌بود: پالس، تنفس، فشار خون، همه چيز را چك‌كرده‌بود، ولي تازه 12 دقيقه مي‌گذشت. لااقل 8 دقيقه‌ي ديگر هم بايد صبر مي‌كرد تا درجه‌حرارت درست دماي بدن پسر بچه را اندازه‌بگيرد. لوله‌ي 30 سانتي دماسنج توي دست‌هاي كودك، مثل يك صليب بلند، روي سينه‌ كشيده‌شده‌بود تا چانه.
دوباره گوشه‌ي چشم كودك را پايين كشيد، تا رنگ ملتحمه‌ش را چك كند. از مادر كودك كه حالا خم‌شده‌بود و با دستمال گل‌دوزي‌شده‌ش عرق پيشاني پسرك را پاك‌مي‌كرد، پرسيد:« گفتيد تبش از كي شروع‌شد؟»
خانم جوان دوباره از اول شروع‌كرد:« آقاي دكتر، ديروز صبح كاملاً خوب ــــ » خيلي بعيد بود كه « دكتر كليفورد» جوان، شاگرد اول سابق دانشگاه كمبريج، در كم‌تر از 12 دقيقه، شرح حال بيمارش را فراموش‌كرده‌باشد، ولي اين 8-7 دقيقه‌ي لعنتي بايد مي‌گذشت يا نه؟!
به جاي آن‌كه بنشيند پشت ميز، رفت سمت پنجره. عينك پنسي‌ش را از چشم برداشت، و بيرون را نگاه كرد: هواي هميشه مه‌آلود انگلستان. دكمه‌ي درپوش ساعتش را فشار ‌داد، با خودش فكر كرد 2 دقيقه‌ي ديگر...
لابد در چنين روزي بود كه تصميم‌گرفت براي اين درد كهنه‌ي سنجش دماي بيماران چاره‌اي بينديشد. آخر تا آن زمان ـ اواخر قرن 19م. ـ همه پذيرفته‌بودند كه اين لوله‌ي كذائي12 اينچي (30 سانتي‌متري) بايد حداقل 20 دقيقه در دستان بيمار بماند تا دماي بدنش معلوم‌ شود. كسي هم به فكر كار تازه‌اي نبود.
اما « دكتر توماس كليفورد آلبات» حدود 6 سالي بود كه در كنار طبابت، در « كالج يوركشاير» فيزيك و آناتومي تدريس‌مي‌كرد. شايد هم همين تسلطش روي فيزيك و ترموديناميك بود كه نگذاشت زير بار برود، و باعث‌شد بالاخره در سال 1866 اولين نمونه‌ي دماسنج مدرن امروزي را بسازد. اين دماسنج 6 اينچي قادر بود در عرض 5 دقيقه دماي بدن بيمار را ثبت‌كند، كه اين در مقايسه با 20 دقيقه‌ي دماسنج‌هاي رايج يعني يك گام بزرگ در سميولوژي، يعني شاهكار!
اين تنها دين پزشكي و نشانه‌شناسي به كليفورد نيست. او كسي بود كه استفاده از افتالموسكوپ را در معاينه‌ي روتين بيماران رواج داد. بقيه‌ي كارهاش بيش‌تر بر مي‌گردد به نورولوژي، خصوصاً تتانوس و هيدروفوبيا. دستي هم در بيماري‌هاي قلب و عروق برد، او اولين كسي است كه در كتاب « بيماري‌هاي شرياني و آنژين صدري» اش اعلام‌‌مي‌كند كه اين تنگ‌شدن شريان‌هاي كرونري است كه باعث آنژين صدري مي شود.
توماس كليفورد آلبات در 20 ژولاي1836 در « ديوزبري» انگليس متولد شد. از آن آدم‌هايي بود كه تكليفشان با خودشان و دنيا معلوم است. از 23 سالگي كه مدرك دكتراش را گرفت، تا لحظه‌ي مرگش( 22فوريه‌ي 1925) زندگي‌ش را تمام و كمال وقف طب كرد. او يك پزشك بود، از آن پزشك‌هاي واقعي، از آن‌هايي كه اوقات فراغتشان را هم، تاريخ پزشكي مي‌خوانند. تنها كتاب غير پزشكي در ميان تاليفاتش « پزشكي يونان در رم» است كه مي‌گويند نثر بسيار ساده، ولي خوش سبكي دارد.

منابع:
1
2
3
4
5
6
7

₪₪₪

توضيح: اين مطلب به سفارش ماه‌نامه‌ي «طبيب» نوشته‌شده، بديهي است كه از نظر قانوني تمامي حقوق مطلب متعلق به اين مؤسسه است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:22 AM یادداشتها (0)

William Stokes.jpg
William Stokes

« پدرم هيچ ميراثي براي من به‌جاي نگذاشت، مگر سنت پسنديده‌ي سحرخيزي.» « دكتر ويليام استوكس» با گفتن چنين عبارتي در حق پدر خود بي‌انصافي مي‌كند، پدرش هر ميراثي را كه پدري مي‌توانست براي فرزندي به‌جا بگذارد، براي او به‌جا گذاشت، از تربيت خانوادگي، و اصالت و احترام اجتماعي گرفته، تا نعمت داشتن يك خانواده‌ي روشنفكر، ثروت، و حتي نبوغ خانوادگي. از پدر ويليام تا دو نسل بعد از او، همگي پزشك بودند، و همگي از پزشكان سرشناس ايرلند. گرچه اين باعث نشد كه ويليام را از كودكي درگير كتاب و مدرسه كنند، تربيت اجتماعي و مذهبي او براي پدرش خيلي مهم‌تر بود.
پدر ويليام، خود، كليساي ارتودوكس را به پيروي از«كشيش جان واكر» ترك‌كرده‌بود. و به فرقه‌ي واكريت ملحق‌شده‌‌بود. همين اعتقادات غير ارتودوكسي باعث‌مي‌شد كه احساس‌كند محيط دوبلين مناسب تربيت فرزندش نيست. با اين مقدمه بود كه ويليام تا 16-15 سالگي در تپه‌هاي سرسبز « بالنتير» دنبال پروانه‌ها مي‌گذاشت و اشعار« والتر اسكات» را زير لب زمزمه‌مي‌كرد، اشعاري كه از « كشيش واكر» آموخته بود. وقتي ويليام به دوبلين بازگشت، منزلشان پاتوق روشنفكران و آزادي‌خواهان ايرلند بود، ولي ويليام شاعر مسلك فارغ از تمام اين افكار، به آزمايشگاه پدر مي‌رفت و با او مريض ويزيت مي‌كرد. گرچه علاقه‌ي چنداني به پزشكي هم نداشت. حتي در 17 سالگي هم كه به صرافت تحصيل آناتومي وارد كالج جراحي ايرلند شد، فهميد به شيمي بيش‌تر علاقمند است . ولي 2 سال بيش‌تر شيمي نخوانده‌بود كه ژن خانوادگي طبابت در او فعال شد، و به پزشكي تغيير رشته داد. به اين ترتيب در سن 21 سالگي از دانشگاه ادينبورگ مدرك دكتراش را گرفت. و تا سال 1878كه در سن 74 سالگي درگذرد، تمام عمر خود را وقف طبابت كرد.
او به‌اتفاق هم‌وطن معاصرش « دكتر رابرت آدامز» اولين مورد « سندرم استوكس ـ آدامز» را معرفي‌كرد. و حدود 9 سال بعد، در كتاب « بيماري‌هاي قلب و آئورت» به‌تفصيل به توضيح آن پرداخت. از ديگر تاليفات او« تشخيص و درمان بيماري‌هاي قفسه‌ي سينه» است، كتابي كه در آن« تنفس شين ـ استوكس » براي نخستين بار مورد بحث‌قرار گرفته‌است. با اين وجود پزشكان امروز ايرلند او را نه به‌خاطر تاليفاتش، كه به‌دليل تغييراتي كه در شيوه‌ي آموزش پزشكي ايجاد كرد، مي‌شناسند. او بود كه گوشي پزشكي را به مدارس طب ايرلند معرفي‌كرد و اولين متن انگليسي را در اين زمينه به‌چاپ‌رساند. استوكس اولين كسي بود كه بر ضرورت معاينه‌ي باليني براي يك قضاوت و تشخيص صحيح پافشاري‌كرد. او معتقد بود دانشجويان پزشكي بايستي با كار كردن در بيمارستان و حضور در بخش، تجربه‌ي باليني به‌دست آورند؛ هيچ بعيد نيست كه اين جمله‌ي معروفش در باب سحرخيزي را هم از همين بابت به دانشجويانش گفته‌باشد.

منابع:
1
2
3

₪₪₪

توضيح: اين مطلب به سفارش ماه‌نامه‌ي «طبيب» نوشته‌شده، بديهي است كه از نظر قانوني تمامي حقوق مطلب متعلق به اين مؤسسه است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:20 AM یادداشتها (0)

Thomas Willis.jpg
Thomas Willis

قبل از هر چيز بايد دانست انگلستان قرن 17، يعني زماني كه هنوز هم قلب مركز سازماندهي بدن تصور مي‌شد، و معتقد بودند پيام‌هاي محيط از راه خون در بدن جابه‌جا مي‌شود. هيچ هويتي براي مغز متصور نبود، آن‌هايي هم كه جمجمه را شكافته‌‌‌بودند، مثل «هنري مور»، با اطمينان، مغز را صرفاً به «كاسه‌اي پر از طناب» تشبيه‌ مي‌كردند!
در چنين شرايطي بود كه «توماس ويليس» در 27 ژانويه‌ي 1621به‌دنيا آمد تا با احتياط شروع به دستكاري در اين تصورات كند. پدرش كشاورز بود. 15 ساله بود كه او را براي كار نزد «دكتر توماس ايلز»، كشيش «كليساي مسيح» فرستادند. و تحت حمايت ايلز بود كه وارد آكسفورد شد. در آكسفورد بود كه طب خواند، و دچار اين دغدغه‌ شد كه آيا مي‌توان در كنار اعتقاد به علم، يك مسيحي مومن باقي ماند؟! دغدغه‌اي كه باعث‌شد تمام نوشته‌هاش را به اسقف اعظم كانتربوري تقديم‌كند.
در سال 1664 بود كه نخستين كتابش « آناتومي مغز» را منتشر نمود. 3سال بعد، در كتاب بعدي‌ش « پاتوفيزيولوژي مغز و سيستم عصبي» توضيح‌داد كه پيام‌هاي محيطي و فرمان‌هاي بدن نه از طريق خون، كه از طريق اعصاب جابه‌جا مي‌شوند. و براي اولين بار براي بخش‌هاي مختلف مغز نقش‌هاي متفاوتي قائل شد: تالاموس را به عنوان گيرنده‌ي اطلاعات حسي، كورپوس كالوزوم را در ارتباط با تصورات، و كورتكس را مسئول حافظه معرفي‌كرد. او همچنين توضيح‌داد عدم تعادل مواد ِ درون عصب، از نظر شيميايي است كه باعث بيماري‌هاي رواني مي‌گردد، نه ارواح خبيثه و جابه‌جايي‌هاي ماه!
بي‌راه نيست اگر «كارل زيمر» معتقد است ويليس پدر درمان نوين روان‌پزشكي است. او نويسنده‌ي كتاب « روان، تن را پديد آورد.» در رابطه با زندگي ويليس است كه در سال 2004 منتشر شد. زيمر اعتقاد دارد در حق ويليس اجحاف‌شده، و دنيا او را طوري كه بايد نشناخته‌است. حق با زيمر است. نه تنها در اين مورد، كه ساير زمينه‌هاي فعاليت‌ ويليس نيز شناخته‌نشده‌اند. امروزه كم‌تر كسي مي‌داند كه ويليس اولين فردي بود كه متوجه وجود قند در ادرار ديابتي‌ها شد، و نام قديمي ديابت تيپ I ، «بيماري ويليس I» بوده، يا « بيماري ويليس II» نام قديمي آسم، و به همين ترتيب «غدد ويليس» نام « كورپوس آلبيكانتا» بوده‌است. «عصب ويليس»، « پانكراس ويليس»، « طناب ويليس» همگي ترم‌هاي مهجوري هستند كه نخستين بار توسط اين آناتوميست انگليسي مورد مشاهده‌قرار گرفتند. او همچنين اولين كسي است كه تب تيفوسي را شرح‌داده‌، و به‌نحوي پايه‌گذار مطالعات اپيدميولوژيك نوين در انگليس هم محسوب‌مي‌شود.
دكتر توماس ويليس در اثر يك مشكل تنفسي، در سن 54 سالگي در گذشت. و تنها ردپايي كه از او در كتاب‌هاي پزشكي به‌جا ماند، آناستوموز عروقي قاعده‌ي مغز است كه هم‌چنان «حلقه‌ي ويليس» ناميده‌مي‌شود.


منابع:
1
2
3
4

₪₪₪

توضيح: اين مطلب به سفارش ماه‌نامه‌ي «طبيب» نوشته‌شده، بديهي است كه از نظر قانوني تمامي حقوق مطلب متعلق به اين مؤسسه است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:20 AM یادداشتها (0)

Richard Von Volkman.JPG
Richard Von Volkman

شايد باور كردنش سخت باشد، ولي مجموعه داستان « روياهايي در كنار شومينه‌ي فرانسوي» را يك آلماني نوشته‌است، آن هم يكي از بزرگ‌ترين جراحان قرن نوزده آلمان:« دكتر ريچارد ولكمن». آدم حق‌مي‌دهد به عده‌اي كه فكر كنند اگر پدر فيزيولوژيستش، ريچارد را رها مي‌كرد به حال خودش، مي‌رفت سراغ ادبيات. ولي طبعاً چنين فكري از ذهن پزشك جماعت خطور نمي‌كند، چون براي اين گروه ولكمن نامي آشناست، نامي كه عباراتي نظير« سندرم ولكمن»، «فلج ايسكميك ولكمن» ،« دفورميتي ولكمن»، «اسپلينت ولكمن»، « مثلث ولكمن» و... را در ذهن تداعي‌مي‌كند.
به هر حال چه به خواست پدر، و چه به خواست خودش، ولكمن پزشكي خواند و در سال 1854 از دانشگاه برلين فارغ‌التحصيل شد. هر چند كه پزشك شدن هم نتوانست چيزي از ارادت او به شعر و داستان‌نويسي كم‌كند. طوري‌كه او حتي وقتي در سال1867 استاد كامل جراحي دانشگاه هال، و رئيس كلينيك جراحي همين بيمارستان شد، نيز شعرهايش را با نام مستعار « ريچارد ليندر» به چاپ مي‌رساند.
ولي سربازان زخمي كه فوج ‌فوج به بيمارستان هال سرازير مي‌شدند به ولكمن جراح بيش‌تر نياز داشتند تا ولكمن شاعر؛ آن روزها آلمان دوران پر التهابي را پشت سر مي‌گذاشت، در عرض 5 سال ( از 1866 تا 1871) دو جنگ بزرگ در آلمان رخ‌داد. هنوز فلمينگ اسكاتلندي متولد هم نشده‌بود تا راهي براي مداواي زخم‌هاي اين سربازان پيش پا بگذارد. همين بود كه ولكمن دفترچه‌ي يادداشت كوچكش را كه خاطرات روزهاي جنگ را در آن ثبت‌مي‌كرد، از جيب روپوش پزشكي‌ش در آورد و توي قفسه‌ي كتاب‌خانه گذاشت و تصميم‌گرفت براي عفونت زخم‌هاي اين سربازان چاره‌اي بينديشد. ولكمن تكنيك « ژوزف ليستر» (1827-1912) را بري ضدعفوني كردن زخم‌هاي سربازان به كار گرفت و نتايج خيره‌كننده‌اي به دست‌آورد.
اين كار و نوآوري‌هاي مشابه مقدمه‌اي شد تا او، بعد از اتمام جنگ، در سال 1872 به همراه «گوستاو سيمون» و «برنارد ون لانگمن بك» ، « جمعيت جراحي آلمان» را تاسيس‌كنند.
تجربه‌ي جنگ از ولكمن جراح حاذقي ساخت كه مهارت ويژه‌اي در جراحي مفاصل، اندام‌ها و سرطان داشت. او نخستين كسي بود كه دست به رزكشن كارسينوم ركتوم زد. همچنين تلاش‌كرد كه سل استخوان و مفاصل را با « يد» درمان كند. و در نهايت در سال 1881 بود كه مقاله‌ي مشهورش را در رابطه با فلج و كانتركچر ايسكميك ناشي از فشار روي عضله منتشر نمود، همان چيزي كه امروزه با نام « سندرم و فلج ايسكميك ولكمن» مي‌شناسيم.
« دكتر ولكمن» در سال 1885 از طرف ويليام اول، پادشاه وقت آلمان، به لقب « ريچارد وان ولكمن» مفتخر شد، ولي اين لقب بيش از چهار سال به وي وفا نكرد. او در سال 1889 به دنبال فلج ناشي از بيماري مزمن ستون فقرات درگذشت.

₪₪₪

توضيح: اين مطلب به سفارش ماه‌نامه‌ي «طبيب» نوشته‌شده، بديهي است كه از نظر قانوني تمامي حقوق مطلب متعلق به اين مؤسسه است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:19 AM یادداشتها (0)

Josef Breuer.jpg
Josef Breuer

اگر « دكتر بروئر» بعد از استعفا از مقام رسمي‌ش در دانشكده‌‌ي طب، سر راه منزل، توي خيابان‌هاي وين 1885 دنبال تابلوي يك روان‌شناس مي‌گشت، تا كمي با هم گپ‌بزنند، و اتفاقي سر از كلينيك «زيگموند فرويد» در مي‌آورد، هيچ بعيد نبود كه فرويد به او هم برچسب ناملايمات جنسي دوران طفوليت بزند! از نظر خودش هم لابد دليل به اندازه‌ي كافي داشت: مرگ مادر در 4 سالگي، يك پدر يهودي مومن كه دائماً درگير تبليغات مذهبي‌ش بود، بزرگ‌شدن زير دست يك مادربزرگ سال‌خورده و...
ولي چنين داستاني فقط زماني مي‌توانست اتفاق‌بيفتد كه « فرويد» شاگرد « دكتر بروئر» نبود، و مباني چيزي را كه بعدها « روان‌كاوي» ناميده‌شد از بروئر نياموخته‌بود. سوءتفاهم نشود! بروئر روان‌پزشك نبود، طب داخلي خوانده‌بود و يكي از به‌نام‌‌ترين فيزيولوژيست‌هاي زمانش بود. فقط اين سعادت را داشت كه يكي از بيمارانش خانمي به‌شدت هيستيريك باشد! و او به جاي ارجاع « آنا ا.» به يك روان‌‌پزشك، پاي صحبت او بنشيند. همين صبر و حوصله‌ باعث‌شد بفهمد تعريف‌كردن دغدغه‌‌ها و حتي توهمات اين فرد باعث كاهش علائم بيماري وي مي‌شود. او براي آسان‌تر كردن اين مراحل از هيپنوتيزم كمك‌گرفت، تا جايي كه همه‌ي علائم آنا ناپديد شد. بروئر به دو نتيجه‌ي بزرگ رسيد: علائم اين بيمار ناشي از افكاري بوده كه در ناخودآگاه وي دفن‌شده‌بود، و صحبت‌كردن، و وارد كردن اين افكار و توهمات به خودآگاه باعث بهبودي وي شد.
اين اولين باري بود كه «روان‌كاوي» با اين كيفيت در مورد كسي اجرا مي‌شد، ولي او اين مسئله را منتشر نكرد. صرفاً آن را با شاگردش فرويد در ميان‌گذاشت. فرويد شروع به استفاده از اين روش براي درمان بيماران خود كرد. او در مورد كيفيت پيش‌رفت كار با بروئر مشورت مي‌كرد. مقاله‌ي 1893فرويد درباره‌ي كار مشتركشان چندان باب طبع بروئر نبود. فرويد به هيپنوتيزم اعتقادي نداشت، از طرفي، بروئر هم معتقد بود فرويد بيش‌ از حد به مسائل جنسي بها مي‌دهد. دو سال بعد كه فرويد« مطالعه‌اي در رابطه با هيستري» را منتشر كرد، استاد و شاگرد به‌كل از هم جدا شدند. بروئر اعلام‌كرد سرش شلوغ است و فرصت درمان بيماران مشابه را ندارد، ولي فرويد اعلام‌كرد چون « آنا ا.» دچار وابستگي شديد عاطفي به بروئر شده، بروئر از ادامه‌ي كار كناره‌گيري مي‌كند!
در نهايت بروئر عطاي « پدر علم روان‌كاوي‌» شدن را به لقاي فرويد بخشيد، و به آغوش پر مهر طبابت و فيزيولوژي برگشت. علومي كه به استناد اكتشافات و موفقيت‌هاي مكررش، بر نبوغ وي صحه‌مي‌گذارند.
« رفلكس هرينگ - بروئر» ماحصل مطالعات او در رابطه با طبيعت رفلكسي «تنفس»، فقط موضوع يكي از 20 مقاله‌ي‌ اوست. يكي ديگر از مهم‌ترين يافته‌هاي بروئر در رابطه با فيزيولوژي مجاري نيم‌دايره‌اي‌ گوش داخلي‌ست، و«جريان ماخ- بروئر» ناميده‌مي‌شود.

₪₪₪

توضيح: اين مطلب به سفارش ماه‌نامه‌ي «طبيب» نوشته‌شده، بديهي است كه از نظر قانوني تمامي حقوق مطلب متعلق به اين مؤسسه است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:18 AM یادداشتها (0)

پروفسور محمود حسابي.jpg
4 اسفند 1281 ش: تولد «پروفسور محمود حسابي»

بعد از گذشت دو دوره‌ي دو ساله از آغاز كار« مدرسه‌ي مهندسي ايران» حيفم آمد كه اين مدرسه، فقط در يك رشته داير باشد. اين احساس وظيفه، مرا به ملاقات رئيس تعليمات عاليه كشاند. آقاي اعتمادالدوله قره‌گوزلو، وزير آموزش و پرورش، و فرهنگ و آموزش عالي آن زمان بودند. ايشان كه اعتمادش به من جلب‌شده‌بود درد دل عجيبي كرد. او گفت از زمان مرحوم ميرزا تقي‌خان ( امير كبير) هر سال 4 معلم از روسيه و فرانسه براي علوم مي‌آورديم، اما حالا دو سال است كه حتي براي آوردن همين 4 معلم هم پول نداريم. من هم گفتم:« بودجه‌ي خاصي نمي‌خواهد. اگر شما دستور بدهيد، دو تا اتاق به من بدهند، خودم با حمايت شما، يك چيزي مثل دارالمعلمين راه خواهم انداخت، و هر عده معلم كه خواستيد، همين‌جا براي شما، تربيت‌مي‌كنم.
وزير گفت:« مگر شما زير درخواست كتبي، براي گرفتن وقت ملاقات ننوشته‌بوديد: دكتر محمود حسابي؟» فوراً گفتم:« بله، همين‌طور است.» او گفت:« شما مي‌گويي دكتر هستي؟» گفتم:« بله» او گفت:« خوب پس اگر شما دكتر هستيد، بهتر است ما يك اتاق در اختيار شما بگذاريم، تا مريض‌ها را اين‌جا معالجه‌كنيد.» من كه متعجب‌شده‌بودم، گفتم:« من دكتر فيزيك هستم.» جناب وزير كمي فكر كرد و پرسيد:« آقا، فيزيك يعني چه؟» من كه بيش‌تر متعجب‌شده بودم، ديدم جاي توضيح نيست، هرچه باشد در برابر وزير فرهنگ قرار دارم. فكر كردم بايد به ايشان جوابي بدهم كه برايش آشنا باشد. فوراً گفتم:« فيزيك يعني همان شيمي!»
وزير لبخندي زد و با رضايت گفت:« بله، بله، مي‌خواهي بگويي داروسازي؟» چاره‌اي نداشتم، جز اين‌كه بگويم بله! آقاي قره‌گوزلو، در حالي كه به ‌نظر بسيار راضي مي‌رسيد كه رشته‌ي تحصيلي مرا درك‌كرده‌است، از من پرسيد:«حالا بگوييد ببينم چه مي‌خواهيد؟» گفتم:« دو تا اتاق. تا يكي را كلاس و ديگري را آزمايشگاه بكنيم.» او كه انسان وارسته و فهميده‌اي بود و به پيش‌رفت كشور علاقه داشت، فوراً دستور داد بالاي دارالفنون دو اتاق به من بدهند.
در همان اتاق‌ها بود كه دارالمعلمين عالي (تربيت معلم) راه افتاد، و به‌دست مرحوم پروفسور حسابي بود كه اولين راديوي ايران ساخته‌شد، براي اولين بار در ايران برق توليد شد، ايستگاه هواشناسي داير شد، ساعت بين‌المللي ايران تعيين‌شد، فكر تاسيس دانشگاه تهران در ذهن دكتر جرقه‌زد و...

چند خط بالا از كتاب « استاد عشق» ـ زندگي‌نامه‌ي دكتر حسابي به روايت فرزندشان « ايرج حسابي» ـ فقط يك مشت از خروارها عشقي‌ست كه مرحوم پروفسور حسابي نثار ايران كردند. اين كتاب را بايد خواند تا فهميد چرا در سال 1366 در كنگره‌ي « شصت سال فيزيك ايران» به « پروفسور محمود حسابي» لقب « پدر علم فيزيك و مهندسي نوين ايران» داده‌شد.

₪₪₪

توضيح: اين مطلب به سفارش هفته‌نامه‌ي «هم‌شهري جوان» نوشته‌شده، بديهي است كه از نظر قانوني تمامي حقوق مطلب متعلق به اين مؤسسه است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:16 AM یادداشتها (0)

تيمور لنگ گوركاني.jpg
23 بهمن، 12 فوريه‌ي 1405 م : مرگ « تيمور لنگ گوركاني»

« تيمور لنگ گوركاني»:« تيمور»اش يعني تمر، دمر، يا آهن؛«گوركاني»اش يعني گورَكـَن يا داماد؛ هر دو در زبان تركي. بعد از ازدواج با « اولجاي تركان»، دختر خان كاشغر، بود كه به او اين لقب را دادند. مجسمه‌ش را همه جاي ازبكستان مي‌توان پيدا كرد: از تاشكند و سمرقند گرفته، تا شهر سبز (كش سابق)، كه زادگاهش بوده، مجسمه‌ش بر سر ميدان‌هاست؛ جنگجويي با صورت درشت، پيشاني برجسته، و چشم‌هاي مغولي سرد و غضب‌ناك؛ سوار بر اسب، شمشير از غلاف كشيده، و يا در حال صدور دستور حمله.
خب، آدم فكرش را كه مي‌كند، حق‌مي‌دهد به ازبك‌ها؛ مملكت آن‌ها را كه به خاك و خون نكشيده، آن هم زماني‌كه تازه داشته از زير ويراني‌هاي چنگيز كمر راست مي‌كرده؛ اصفهان و تبريز و سبزوارشان را كه با خاك يكسان نكرده! در حق آن‌ها هرچه كرده، لطف و خوبي بوده! هرچه معمار و دانشمند و طراح و هنرمند روزگار بوده، بلند مي‌كرده، مي‌برده پايتختش، سمرقند، و اطراف آن ديار را سر و سامان مي‌داده. از هر چيزي كه دوست‌داشته، فرض‌بگير باغ ارم شيراز، يكي هم آن‌جا مي‌ساخته! نشان به آن نشان كه حتي اسم روستاهاي اطراف سمرقند را هم تغيير داده‌بود به شيراز و بغداد و دمشق! لابد اگر اجل مهلت مي‌داد كه بيش از آن 71 سال كذائي زنده‌بماند، اول ماكت دور و بر سمرقند را كامل‌مي‌كرد و بعد، با خيال راحت، اصل اين شهرها را با خاك يكسان مي‌كرد.
ولي با همه‌ي اين اوصاف، تيمور لنگ حتي براي ايرانيان كه دل خوشي از او ندارند، مجسمه‌ي تلاش و سخت‌كوشي ست. هر جا كه بخواهند بگويند نااميد نشو، زندگي تيمور را مثال مي‌آورند و آن روايت مشهور« مورچه» را كه تيمور مي‌گويد سخت‌كوشي را از او آموخته. همان مورچه‌اي كه دانه‌اي به مراتب سنگين‌تر از خودش را روي دوش گرفته‌بود و از ديوار بالا مي‌برد. كه چندين بار دانه‌اش زمين افتاد و نااميد نشد. تيمور هم درست از همان جنس بود، از جنس آ‌ن‌هايي كه به ريش سرنوشت مي‌خندند. از ابتدا كه لنگ نبود، مي‌گويند رفته‌بوده گوسفند دزدي، كه درگير شده و پا و دستش آسيب‌ديده؛ بعضي هم روايت‌مي‌كنند در درگيري با والي سيستان اين بلا سرش آمده. تيمور از آن‌ موجودات چموشي بود كه با وجود اين ضعف جسمي، دانه‌اش را دوباره و چند باره گذاشت روي كول‌اش و از ديوار راست بالا رفت.
35 سال تمام جنگيد، و مرزهاي امپراتوري ‌ش را از هند و ماوراءالنهر تا آسياي صغير رساند. او خودش را ميراث‌دار چنگيز مي‌دانست. همين شد كه آخر عمري به صرافت تصرف چين افتاد، كه ديگر در بين راه، سرماي «اترار» مجالش نداد.

₪₪₪

توضيح: اين مطلب به سفارش هفته‌نامه‌ي «هم‌شهري جوان» نوشته‌شده، بديهي است كه از نظر قانوني تمامي حقوق مطلب متعلق به اين مؤسسه است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:14 AM یادداشتها (0)

ستار خان.jpg
28 دي، 28 ذي‌الحجه‌ي 1332 ق : درگذشت «ستار خان»

هميشه مي‌گفت:« هر وقت عرصه بر شما تنگ شد، 5 دقيقه‌ي ديگر مقاومت كنيد، چه بسا پيروز شويد!» اين از آن جمله‌هايي نبود كه در كتاب و روزنامه خوانده باشد، اتفاقاً سواد هم نداشت. اشراف‌زاده و اين‌ها هم نبود. «ستار»، فرزند «حاج حسن قره‌داغي» بزاز بود. تا قبل از پيوستن به مشروطه‌خواهان هم دلالي اسب مي‌كرد. عين خيالش هم نبود كه الان «ستار خان» صداش مي‌‌كنند، يا « سردار ملي». مي‌گفت:« من سگ توده‌ام، و مي‌خواهم پاسبان توده‌ي مردم باشم.» كارش را در ميان مشروطه‌خواهان با 10 سوار مسلح شروع كرده بود. و خوب مي‌دانست كه حالا 10 برابر آن روزها هم نيرو داشته‌باشند، باز در برابر 30 هزار نيروي دولتي كه محله را محاصره‌كرده‌‌اند، چيزي نيست.
چند روزي بود كه بالاي سر در اكثر خانه‌ها پرچم سفيد بالا رفته‌بود، مردم تبريز حق‌داشتند، 11 ماه مقاومت ديگر كافي بود. بعد از به توپ بستن مجلس و شورش مشروطه‌خواهان، عين‌الدوله را براي سركوب مشروطه‌خواهان تبريز فرستاده‌بودند. او هم تمام تلاشش را كرد، ولي وقتي نتوانست از پس آن‌ها برآيد، ديگر سنگ تمام گذاشت: 11 ماه آزگار شهر را در محاصره‌ گرفت و راه ورود آذوقه را هم بست. باز هم كه راه به جايي نبرد، نوبت رسيد به كنسول‌هاي روس و بريتانيا كه پيش‌قدم شوند بين نيروهاي دولتي و مشروطه‌خواهان ، به خيال خودشان، ميانجي‌گري كنند. آن‌ها هم كه از پس تطميع ستارخان و يارانش بر نيامدند، اين بار حفظ جان اتباعشان را بهانه‌كردند و به اين ترتيب، نيروهاي روس سرازير شدند در تبريز. همان روزها بود كه شهر سفيدپوش شد، نه از سر شادي، كه از سر تسليم. حالا نوبت محله‌ي اميرخيزي و خانه‌ي ستارخان بود. فرمانده قشون روس آمده‌بود كه از ستارخان بخواهد از خر شيطان بيايد پايين، حتي حاضر شده‌بود اين محبت را هم در حق ستارخان بكند كه به جاي پرچم سفيد، پرچم تزار روس را بدهد، بزنند بالاي در خانه‌ش!
ستار خان خوب مي‌دانست كه حالا همان 5 دقيقه‌ي آخر است، با همان لحن شيرين آذري‌ش گفت:« جناب قنسول ! من مي‌خواهم هفت دولت زير بيرق ايران در آيند، شما مي‌گوييد بروم زير بيرق بيگانه؟!»
و همين يك حركت كافي بود كه بقيه‌ي پرچم‌هاي سفيد هم از در خانه‌ها پايين‌ بيايد و فرياد« زنده‌باد ستارخان» و «مرگ بر دشمنان مشروطه» تبريز را پر كند. چنان شوري كه مردم را نه تنها در برابر نيروهاي روس، كه در برابر حاكم مستبد تبريز، رحيم خان، هم بشوراند.
و انقلاب مشروطه كه آخرين نفس‌هاش را مي‌كشيد، دوباره جان بگيرد.

₪₪₪

توضيح: اين مطلب به سفارش هفته‌نامه‌ي «هم‌شهري جوان» نوشته‌شده، بديهي است كه از نظر قانوني تمامي حقوق مطلب متعلق به اين مؤسسه است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:13 AM یادداشتها (0)

خواجه عبدالله انصاري.jpg
22 دي، 22 ذي‌الحجه‌ي 481 ق : درگذشت «خواجه عبدالله انصاري»

تمام تنه‌ي درخت را گله به گله ميخ فرو كرده‌اند و اسمش را گذاشته‌اند:« درخت دكتر دندان». اهالي‌ حومه‌ي هرات، موقع دندان درد در اين درخت ميخي مي‌كوبند و اعتقاد دارند كه دردش ساكت مي‌شود. بقيه‌ي درخت‌هاي صحن آرامگاه خواجه عبدالله انصاري هم، هر كدامشان، كاري مي‌كنند كارستان، يكي‌شان زن‌ها را آبستن مي‌كند، آن يكي جنسيت بچه را تعيين‌مي‌كند و... خود صحن هم جاي امني‌ست كه كسي حق تعرض به آن را ندارد، پر است از زناني كه پناه‌آورده‌اند به بقعه، گوشه‌ي خلوتي پيداكرده‌اند تا لابد بنشينند به راز و نياز؛
« الهي در سر گريستني دارم دراز، ندانم از حسرت گريم يا از ناز»
« الهي از بنده با حكم ازل چه بر آيد و بر آن‌چه ندارد چه بايد؟ كوشش بنده چيست؟ كار خواست تو دارد، به جهد خويش نجات خويش كي تواند؟»
نه البته با اين گويش: كلام مسجع خواجه در «مناجات‌نامه»، بلكه به لهجه‌ي شيرين افغاني، وقتي زني از دست ظلم شوهرش پناه مي‌آورد به آن‌جا، و مي‌داند كه كسي حق ندارد از صحن آرامگاه بيرونش كند. به اين منطقه‌ي حومه‌ي هرات با اين درخت‌هاي آرزوش مي‌گويند:« بزرگاه»، كه حالا نهصد سالي‌ست آرامگاه « پير هرات» را در خود جاي‌داده‌است، و براي محلي‌ها حكم يك امام‌زاده را دارد، جايي براي توسل و راز و نياز. بي‌آن‌كه درست‌بدانند اين امام‌زاده كه بوده و چه كرده.
وقتي «خواجه عبدالله انصاري» در «كهن دز» هرات متولدشد،4 قرني از هجرت پيامبر به مدينه مي‌گذشت. اين واژه‌ي انصاري هم بر مي‌گردد به نسب خواجه كه با 6 واسطه مي‌رسد به «ابو ايوب انصاري»، همان مردي كه شتر پيامبر بر در خانه‌ي او نشست و او را ميزبان پيامبر و خانواده‌ش در مدينه كرد.
خواجه از چهار سالگي به مكتب رفت و از نه سالگي شعر‌گفت. حافظه‌ي بسيار خوبي داشت، طوري كه از خودش نقل شده سيصد هزار حديث را از بر داشته. او نزد استادان شافعي تحصيل‌كرد، ولي خود مذهب حنبلي را برگزيد. در محضر« شيخ ابوالحسن خرقاني» بود كه به وادي تصوف پا گذاشت. و بعد از مرگ استاد، جاي او را گرفت. و به درجه‌اي رسيد كه او را «شيخ‌الاسلام» ناميدند.
پيش از آن‌كه در اواخر عمر نابينا شود، كتاب‌ها و رسالات فراواني نوشت، مهم‌ترينشان « طبقات‌الصوفيه» كه در واقع ترجمه‌اي‌ست از كتابي به همين نام، نوشته‌ي « ابو عبدالرحمن سلمي»، كه مهم‌ترين سند تاريخي در شرح احوال اهل تصوف است. از ديگر آثارش مي‌توان به « ذم الكلام»،« منازل السائرين»، « صد ميدان»، « انس المريد»، «شمس‌المجالس»، « كنز السالكين» « مناجات‌نامه» و... اشاره‌كرد.

ابروي تو قبله‌ي نمازم باشد
ياد تو گره‌گشاي رازم باشد
از هر دو جهان بر فكنم روي نياز
گر گوشه‌ي چشمت به نيازم باشد

خواجه اشعار زيبايي از اين دست هم زياد دارد، گرچه از انتساب اين اشعار به وي اطمينان نداريم.

₪₪₪

توضيح: اين مطلب به سفارش هفته‌نامه‌ي «هم‌شهري جوان» نوشته‌شده، بديهي است كه از نظر قانوني تمامي حقوق مطلب متعلق به اين مؤسسه است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:07 AM یادداشتها (0)

ادوارد براون.jpg
15 دي 1304ش : درگذشت«ادوارد براون» شرق‌شناس انگليسي

در 17 خرداد 1339، حدود 35 سال پس از مرگ ادوارد براون، مجلس شوراي ملي مقرر نمود كه سالانه 600 ليره به پاس خدمات وي به دانشگاه كمبريج پرداخت‌شود. اين ارادت ايرانيان به ادوارد براون از فارسي دانستن و درباره‌ي ايران سفرنامه نوشتن و شرق‌شناس بودنش ناشي نمي‌شد. اين د‍‍ِين مجلس به پروفسور براون بر مي‌گشت به حوادث انقلاب مشروطه، دوران استبداد صغير. زماني كه « دهخدا»، « تقي‌زاده»، « معاضدالسلطنه» و تعدادي ديگر از مشروطه‌خواهان به پاريس متواري شده‌بودند. دكتر براون كه آن وقت‌ها كرسي زبان‌هاي شرقي دانشگاه كمبريج را در دست ‌داشت، نامه مي‌نويسد براي آن‌ها، و دعوتشان مي‌كند به انگليس. او حتي براي امرار معاش، براي آن‌ها كاري در كتاب‌خانه‌ي كمبريج پيدا مي‌كند. براون انجمني به نام «انجمن ايران» تاسيس‌مي‌كند، و با حمايت اين انجمن در مطبوعات انگليس موجي در مخالفت با استبداد محمد علي شاه، به‌راه‌ مي‌اندازد. كتاب « انقلاب ايران» را هم در همان سال‌ها مي‌نويسد.
دل‌بستگي براون به شرق و خصوصاً ايران بر مي‌گشت به دوران نوجواني‌ش.
وقتي در سال 1877عموي ادوارد، در «جنگ كريم» - بين روسيه‌ي تزاري و دولت عثماني ـ به طرفداري از عثمانيان برخاست و داوطلبانه روانه‌ي جنگ شد، ادوارد 15 ساله هم خيلي مقاومت‌كرد تا شايد پدرش راضي‌شود او هم به عمويش ملحق‌شود، ولي راه به جايي نبرد.
در واقع اگر به اختيار پدر كارخانه‌دارش بود بايد در دانشگاه اتن (Eton) مهندسي كشتي‌سازي مي‌خواند تا نگذارد كشتي‌هاي پدرش غرق‌شود، يا حالا كه پدر رضايت‌داده‌بود به‌جاي مهندسي، پزشكي بخواند، بايد مي‌نشست توي كتاب‌خانه‌ي كمبريج و صبح تا شب درس طب مي‌خواند. ولي او در دوران دانشجويي‌ش هم بين قفسه‌هاي كتاب‌خانه‌ي دانشگاه گشت‌‌مي‌زد و درباره‌ي « اديان و فلسفه‌هاي خاورميانه» مطالعه‌مي‌كرد. و اوقات فراغتش را صرف يادگيري زبان تركي مي‌كرد. وقتي به او گفتند براي يادگيري بهتر زبان تركي بايد فارسي و عربي را هم ياد بگيرد، براي آموختن زبان فارسي نزد « ميرزا محمد باقر بواناتي» رفت. و در محضر ميرزا بود كه با ادبيات فارسي آشنا شد و به حافظ و مولانا ارادت پيدا كرد. براون وقتي در سال1265(1887م.) به ايران آمد، كاملاً به فارسي مسلط بود، حتي به كنايه‌ها و ضرب‌المثل‌هاي رايج ميان مردم كوچه و بازار. سفرنامه‌ي« يك سال در ميان ايرانيان» حاصل اين گشت و گذار يك ساله است از تبريز به زنجان، و سپس به تهران، قم، اصفهان، شيراز، يزد و نهايتاً كرمان.
بعد از بازگشت به انگلستان بود كه از او دعوت‌شد تا در دانشگاه كمبريج به تدريس بپردازد. او در طول 40 سال تدريس، كتاب‌هاي زيادي در رابطه با تاريخ و ادبيات ايران به‌چاپ رساند، از جمله مجموعه‌ي 4 جلدي « تاريخ ادبيات ايران».

₪₪₪

توضيح: اين مطلب به سفارش هفته‌نامه‌ي «هم‌شهري جوان» نوشته‌شده، بديهي است كه از نظر قانوني تمامي حقوق مطلب متعلق به اين مؤسسه است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:05 AM یادداشتها (0)

پرشيا-ايران.jpg
6 دي 1313ش : تصويب استفاده از نام «ايران» به جاي «پرشيا» در جوامع بين‌المللي

مشكل رضا شاه « ديس‌متري» بود! ديس‌متري يعني اختلال مخچه به نحوي كه نتواني فاصله‌ات را از اشيا درست تخمين بزني و مثلاً موقع بالا رفتن از پله‌ها به جاي آن‌كه پايت را به اندازه‌ي ارتفاع يك پله بالا ببري، به اندازه‌ي نصف پله، يا دو پله قدم‌برداري و خلاصه سكندري بخوري و با سر بيايي پايين. البته نه اين‌كه الزاماً مخچه‌ي رضاخان ايراد پيدا كرده‌باشد، او به نوعي « ديس‌متري سياسي » دچار شده‌بود. كشورگشايي‌هاي هيتلر اين توهم را در ذهن رضاشاه ايجاد كرد كه به‌زودي «آلمان» يكه‌تاز سياست عصر خواهد شد. اين طور شد كه تحت تاثير سخن‌راني‌هاي غراي هيتلر در باب برتري نژاد آريايي و مشترك بودن نژاد دو ملت ايران و آلمان قرار گرفت. در يك روز زمستاني سال 1313 (1935 م.) تعدادي اوراق هم‌شكل با نشان شير و شمشير گوشه‌ي چپ صفحه، از دفتر دولت فخيمه‌ي ايران، به سفراي كشورهاي خارجي در تهران ارسال‌شد، مبني بر اين‌كه از اين پس در مكاتبات خارجي به‌جاي واژه‌ي پرشيا از واژه‌ي ايران استفاده‌شود. فلسفه‌ي رضاخان اين بود كه كلمه‌ي « ايران» ريشه‌ي آن: «آريايي» را در ذهن زنده‌مي‌كند، و به اين ترتيب مردم جهان در برخورد با آن بلافاصله متوجه برادري ديرينه‌ي ايرانيان با هم‌وطنان هيتلر خواهند شد!
اما از آن‌جا كه هنوز رضاخان از فاش‌كردن افكارش در مقابل اربابان انگليسي‌ش ابا داشت، تصميم وي از طرف دولت به اين شكل توجيه‌شد: « واژه‌ي پرشيا به منطقه‌ي محدودي از خاك ايران (استان فارس) دلالت دارد نه كل ايران.» بي توجه به اين كه اين نام‌گذاري ريشه در تاريخ دارد. يونانيان در دوره‌ي هخامنشيان كشور ما را Persis - برگرفته از محل سكونت پادشاهان اين سلسله- ناميدند. و به اين ترتيب واژه‌ي يونانى Persis به عنوان نام رسمى كشور ما در اسناد مغرب زمين به كار برده شد. تا اين‌كه بعدها هر كشور با توجه به ويژگى‌هاى زباني خود تغييرات كوچكى در آن داد و انگليسى‌زبان‌ها آن را Persia خواندند. و بچه‌هاي غربي‌ها در كتاب‌هاي تاريخشان با تمدن پرشيا آشنا مي‌شدند، نه ايران.
از طرفي، از بد حادثه، اين تغيير نام مصادف‌بود با تجزيه‌ي دولت عثماني، و به اين ترتيب بسياري Iran را يكي از همين كشورهاي جديد پنداشتند، بدون هيچ رابطه‌ي خاصي با 25 قرن تمدن و تاريخ پرشيا.
بايد مرض رضا شاه شديدتر مي‌شد و اطباي بريتانيايي آب و هواي جزيره‌ي موريس را براش تجويز مي‌كردند و خلاصه يك 25 سالي مي‌گذشت تا چهار نفر آدم كتاب‌خوانده :«سيد حسن تقي‌زاده»، «علي‌اكبر سياسي»، «عيسي صديق»، «علي دشتي» و ديگران شورايي تشكيل دهند و مراتب تاسف خود را از اين اقدام عجولانه‌ي ملوكانه اعلام‌كنند، و خواستار استفاده‌ي مجدد«Persia» شوند. نوش‌دارو بعد از مرگ سهراب! بگذريم كه اوضاع نابه‌سامان كشور مانع از به‌بار نشستن اين كوشش‌ها شد.
متاسفانه اكنون در غرب، به‌جز براي چند نفر ترمينولوژيست، واژه‌ي ايران نه‌تنها يادآور نژاد آريايي نيست، بلكه به دليل شباهت زياد آن با واژه‌ي Iraq (عراق) اغلب با اين واحد نوپاي عربي اشتباه مي‌شود. طوري كه وقتي ايرانيان براي اعتراض به تغيير نام «Persian Gulf» (خليج فارس) به «Arabian Gulf» (خليج عربي) پتشن امضا مي‌كنند و به نشنال جئوگرافيك نامه مي‌نويسند، براي غربي‌ها سوال مي‌شود كه « پرشيا» كه يك تمدن باستاني بوده كه سال‌هاست از ميان رفته، ايراني‌ها چرا سنگش را به سينه مي‌زنند؟!

₪₪₪

توضيح: اين مطلب به سفارش هفته‌نامه‌ي «هم‌شهري جوان» نوشته‌شده، بديهي است كه از نظر قانوني تمامي حقوق مطلب متعلق به اين مؤسسه است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:03 AM یادداشتها (0)

ميرزا كوچك خان جنگلي.jpg
11 آذر 1300ش : شهادت «ميرزا كوچك‌خان جنگلي»

«دَرى آمدى اى نگار سر مست !...» چنين جمله‌اي فقط از ميرزا كوچك خان بر مي‌آمد. نامه‌اش را با اين جمله شروع‌كرده‌بود، حق هم داشت، « رتمستر كيكاچينكوف» روس به فارسي برايش نوشته‌بود: از آن‌جا كه سال‌هاست به درستي و راستي خدمتگزار ايران بوده، دولت عليه‌ي ايران شخص وي را كه رئيس اترياد تهران است، جهت قلع و قمع ريشه‌ي فساد جنگل تعيين‌كرده‌اند. كيكاچينكوف بي‌شك نمي‌دانست كه ميرزا بعد از تحصيلات ابتدايي وارد حوزه‌ي علميه‌ي رشت شده، و اصلاً شاگردي «آيت الله ضياء برى» - رهبر روحانيت رشت در انقلاب مشروطه- باعث‌شده كه از ابتداي نهضت، به خيل مشروطه‌طلبان بپيوندد، وگرنه به خود جرات نمي‌داد بنويسد:«فردا وقتي در محكمه‌ي عدل الهي سوال و جواب شود چه كسي مسئول خسارات و تلفات وارد بر اهالي بي‌چاره‌ي گيلان خواهد بود؟» و در نهايت بزرگواري (!) صحبت را به آن‌جا بكشاند كه اگر ميرزا تسليم‌شود، قول به شرف نظامي‌ش وسايلي فراهم‌خواهد كرد كه ميرزا بقيه‌ي عمرش را در آسودگي زندگي‌كند!
«نهضت جنگل» اتفاقاً روزهاي سختي را پشت سر مي‌گذاشت. ميرزا پيش‌نهاد صلح وثوق‌الدوله را نپذيرفته‌بود، و تيمورتاش را استاندار گيلان كرده‌بودند: جلادي كه نه تنها جنگلي‌ها، بلكه دهها نفر از مردم عادي را نيز به جرم كمك مالي به جنگلي‌ها اعدام و زنداني مي‌كرد. هم‌زمان با اين فشارها «دكتر حشمت» و «حاج احمد كسمايى» - همان دو نفري كه اكنون مجسمه‌شان در ورودي موزه‌ي رشت به عنوان بانيان نهضت جنگل در كنار مجسمه‌ي ميرزا كوچك‌خان ايستاده – نيز پشت ميرزا را خالي‌كرده‌بودند.
جنگلي‌ها روزگار سختي را مي‌گذراندند، از جنگ و بى‌خانمانى خسته شده بودند، و روز به روز از شمارشان كاسته‌مى‌شد. اما زمان سكوت و سازش نبود، ايران هم روزگار سختي را مي‌گذراند. وثوق‌الدوله با امضاي قرارداد 1919 مملكت را رسماً به‌صورت مستعمره‌ي بريتانيا در ‌آورده‌بود. «سيد حسن مدرس» در مجلس به مخالفت با قرارداد برخاسته‌‌بود، و مردم تبريز به رهبري شيخ محمد خيابانى قيام‌كرده‌بودند.
ميرزا در جواب قزاق روس نوشت:«وجدانم به من امر مى كند در استخلاص مولد و موطنم كه در كف قهاريت اجنبى است، كوشش كنم.»
او ادامه‌داد:« تاريخ به ما مي‌آموزد هر دولتى كه نتوانست مملكت را از سلطه‌ي اقتدار دشمنان خارجى نجات دهد، وظيفه‌ي ملت است كه براى خلاصى وطنش قيام كند، اما كابينه‌ي حاضر مى گويد: من به محض استفاده‌ي شخصي بايد مملكت را در بازار لندن به ثمن بخس بفروشم[...] با اين ادله وجدانم محكوم است در راه سعادت كشورم سعى‌كنم گو آنكه كروره نفوس و نواميس و مال ضايع شود.»

₪₪₪

توضيح: اين مطلب به سفارش هفته‌نامه‌ي «هم‌شهري جوان» نوشته‌شده، بديهي است كه از نظر قانوني تمامي حقوق مطلب متعلق به اين مؤسسه است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:01 AM یادداشتها (0)

28 آبان، 26 شوال 310ق: درگذشت «محمد بن جرير طبري»

1220نسخه‌ي خطي از يك كتاب در يك كتاب‌خانه؟! اصلاً قابل‌چشم‌پوشي نيست! حالا اين‌كه كتاب‌خانه‌ي فاطميون مصر دو ميليون جلد كتاب هم داشته‌باشد، باز هم دليل نمي‌شود. همين سند تاريخي به‌تنهايي نشان‌دهنده‌ي اعتبار « تاريخ طبري»‌ست كه بعد از اين همه سيل و طوفان و جنگ و زلزله كه زمين از قرن چهارم هجري تا كنون به خود ديده، باز هم كپي‌هاي دست‌نويس اين كتاب آن‌قدر زياد بوده كه 1220 نسخه‌اش فقط در كتاب‌خانه‌ي فاطميون باقي‌مانده‌باشد.
شايد حتي بتوان چنين عددي را در ركوردهاي گينز ثبت‌كرد به اسم: « ابوجعفر محمد بن جرير بن كثير بن غالب طبري آملي»، متولد 224 هـ.ق، آمل. زير آمل‌اش هم يك خط كشيد كه كسي به‌واسطه‌ي اين‌كه «محمد طبري» بخش عمده‌ي زندگي‌ش را در بغداد گذرانده، و كتابش را هم به تبعيت از زبان علم روزگارش به عربي نوشته، مليتش را دست‌كاري نكند!
ثبت‌نكردند هم نكردند، خسته‌شديم از بس در كتاب‌هاي تاريخ ادبيات تا خواستند از شهرت و اعتبار يك نويسنده‌ي شرقي صحبت‌كنند، يك طوري وصلش‌كردند به آن يكي سر دنيا، و نوشتند كتاب‌هاش تا سال‌ها در دانشگاه‌هاي اروپايي تدريس‌مي‌شده!
هر چند تاريخ طبري هم به لاتين ترجمه‌شده، بعدها به فرانسه هم، و بعدترها به آلماني هم، احتمالاً همان‌ها هم به نويسنده‌اش لقب « هرودوت عالم اسلام» را داده‌اند؛ ولي ارزش و اعتبار اين كتاب به اين ترجمه‌ها و القاب بر نمي‌گردد، اعتبار اين كتاب به نبوغ و عمري‌ست كه طبري صرف نوشتن آن كرده؛ نه فقط طي 23 سالي كه طول‌كشيد تا از يادداشت‌ها و سفرنامه‌هاي پراكنده يك كتاب بسازد، بلكه از همان هفت سالگي‌ كه قرآن را از بر داشت، از 12 سالگي كه به قصد تكميل تحصيلش در علم حديث و مغازي (تاريخ جنگ‌هاي پيامبر) زادگاهش را ترك‌كرد و راهي ري شد و سپس روانه‌ي بغداد، و نهايتاً اقامت چند ساله‌اش در مصر.
تجربه‌ي همين سفرهاي متناوب و تحصيل در محضر دانشمندان مختلف بود كه باعث‌شد « اخبار الرسل و الملوك» يا « تاريخ طبري» كتاب تاريخ كاملي باشد از خلقت آدم تا زمان حيات خود «محمد طبري».
از همه‌ي اين‌ها هم كه بگذريم ارزش و اعتبار « محمد طبري» هم به نوشتن « تاريخ طبري» خلاصه‌نمي‌شود، او در كتاب « تفسير البيان عن تاويل‌القرآن» براي اولين بار به تفسير همه‌ي آيات قرآن مي‌پردازد و اگر شرق‌شناسان غربي «طبري» را صرفاً به عنوان يك مورخ مي‌شناسند، از نظر مسلمانان، طبري « پدر علم تفسير» نيز هست.

₪₪₪

توضيح: اين مطلب به سفارش هفته‌نامه‌ي «هم‌شهري جوان» نوشته‌شده، بديهي است كه از نظر قانوني تمامي حقوق مطلب متعلق به اين مؤسسه است.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:00 AM یادداشتها (0)
February 09, 2007

تعبير سكوت هنر است.
تعبير سكوت آدم‌هايي كه عادت‌ندارند (يا شايد بلد نيستند) هوار بكشند، جيغ بزنند، دست و پا بزنند، شلوغ‌‌كنند، و اصولاً ساكت‌اند هنرتر.

گاهي با خودم فكر مي‌كنم چند درصد اين سكوت را تعبير به شعور آدم مي‌كنند، و چند درصد حمل بر بلاهت.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 08:15 PM یادداشتها (11)
February 02, 2007

http://www.arghawan.com/archives/Hurt%20-%20Christina%20Aguilera.mp3


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:23 PM یادداشتها (0)

باز هم دستت را حلقه‌كرده‌اي دور تن داغ ماگ‌ات، سر انگشت‌هات از لاي دسته‌ي ماگ بيرون زده، خيره‌شده‌اي به يك رگه‌ي محو، لاي رگه‌هاي سنگ كف اتاق، با صدا هم‌نوا شده‌اي:

I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do…

براي بار چندم؟ ديگر حسابش از دستت در رفته...


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 10:21 PM یادداشتها (0)