Designed by ARDAVIRAF
March 21, 2007

تنگ ماهي‌ش كوچك‌تر از مشت بسته‌ي من ئه، آينه‌ش اندازه‌ي دستم، وقتي همه‌ي انگشتام رو صاف باز كنم. يه قرآن كوچولوي 15 سوره‌اي، كه برا اين‌كه عكس‌اش بيفته تو آينه، دستبند فيروزه‌اي رو كه طاهره از اصفهان آورده‌بود برام، حلقه‌مي‌كنم، مي‌ذارم زيرش.
مامان هنوز دست از تكوندن خونه بر نداشته، خودم مي‌رم سراغ بقچه‌هاش كه يه ترمه سوا كنم برا سفره‌م. لاي پارچه‌هاي قديمي توي بقچه يه جانماز ئه كه «عمه خانوم» ـ عمه‌ي بابا ـ چند سال پيش‌ها جاي عيدي داد بهم. بازش مي‌كنم، لاش يه تسبيح قرمز ئه، قرمز جيغ خوش‌رنگ؛ با احتياط برش مي‌دارم، انگار نگران باشم جاي انگشتاي آخرين نفري رو كه دست گرفته‌بودتش پاك كنم...
روميزي ترمه رو پيدا مي‌كنم بالاخره، حالا جانماز مربعي رو گرفتم يه دستم، روميزي مستطيلي رو تو اون يكي، دو دل‌ام كدوم رو بندازم رو ميز. اول روميزي رو مي‌ندازم و بعد، جانماز رو لوزي مي‌ندازم رو اون. دوباره آينه و قرآن و تنگ ماهي رو مي‌چينم روش؛ تا نوبت برسه به شمع و سبزه و سنبل و سبدهاي كنفي نقلي كه هر كدومشون يه سين دارن توشون. تنها ايرادشوان اين‌ئه كه يه قاچ سيب هم توشون جا نمي‌شه، مي‌رم سمت بوفه، چشم‌ام به كاسه سوگلي هاي مامان‌ئه. «حاجي شيخ» بهشون مي‌گن اگه اشتباه نكنم. همين‌ ظرف‌هاي آبي‌اي كه بعد از اومدن چيني‌هاي گل سرخ خيلي‌ها بخشيده‌ن، ولي بعد عتيقه شده‌ن.
به قول بابا، خدا بيامرز، آيدا كه بدونه چيزي تو خونه هست بدنش به خارش مي‌افته! تقريباً كوچك‌ترين‌اش رو سوا مي‌كنم، آب مي‌ريزم توش، دو سه تا گل از خوشه‌ي شب‌بو مي‌چينم، مي‌ندازم توي آب، و قرمزترين سيب يخچال رو مي‌ندازم لاي گل‌ها. به اين مي‌گن نقلي‌ترين هفت سين دنيا!

از سر شب، اين تپش قلب لعنتي شروع‌شده دوباره. سرم هم فجيع داره درد مي‌كنه، طول مي‌كشه اين نصفه قرصي كه خوردم، اثر كنه. و خيلي مونده تا تحويل سال. ساعت رو كوك مي‌كنم براي دو و نيم، و مي‌رم زير لحاف.

بيدار كه مي‌شم همه خوابند.
مي‌رم شمع رو روشن‌مي‌كنم. مي‌نشينم كنار سفره. « يا محول ـــ » ، « يا مدبر ـــ » ام نمي‌آد! توي همون نور كم، دست مي‌برم سمت ديوان رفيق شفيق.

خواجه مي‌گه:

نوبهار است در آن كوش كه خوش‌دل باشي
كه بسي گل بدمـد باز و تو در گل باشي

آدم مگه ديگه جرات داره چيز ديگه‌اي هم بگه؟ شمع رو خاموش ‌مي‌كنم، بر مي‌گردم تو اتاق خوابم، و خوش‌دلانه مي‌خزم زير لحاف.

₪₪₪

اميدوارم كه 86 براي همه سالي باشه توام با آرامش.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 06:07 PM یادداشتها (14)
March 18, 2007

يادم هست كه از امير اعلم بيرون آمديم، و داشتيم مي‌رفتيم آن سر خيابان پيش بقيه كه كپي‌ها را تحويل بگيريم. امير اعلم يك سي قدمي پايين‌تر از زيرگذر دروازه دولت است. سعدي هم كه پر از موتور و موتور سوار؛ من هم كه مثل هميشه‌ي رد شدن از خيابان، بغل دستي‌م را زهره ترك مي‌كنم... خوب يادم هست موتوري كه با يك فاصله‌ي جزئي، من را رد كرد؛ طوري دستش را حائل كرد دور شانه‌م، و رفت دست چپم كه... كه يك لحظه احساس كردم، اگر مثل آقاها عقب‌ نشسته، بي هيچ اصرار و الحاح بيش‌تري؛ يا علي‌رغم اين تظاهر غم‌انگيزش به نامزد داشتن، بعد از سه سال براي هم‌گروه شدن اجباري‌مان چهارصد و بيست و هفت بار از من مي‌پرسد كه از نظر من اشكالي ندارد و اين‌ها... به اين معنا نيست كه همه چيز براش تمام‌شده، فقط كنار آمده، چيزي را كه بايد پذيرفته.

گرچه زياد خوانده‌بودم، ولي آن روز بود كه احساس‌كردم اين‌كه كسي بتواند با خاطره‌هاش كنار بيايد الزاماً دليل بر اين نيست كه طرف رابطه‌ش را ديگر دوست ندارد.

ولي اولين باري كه اين يكي را ديدم، در « در قند هندوانه» ي « براتيگان» بود.
كتاب دست خودم نيست متاسفانه، كه شماره صفحه و اين‌ها بنويسم، ولي به نظرم آن فصل « باز هم مارگريت، باز هم مارگريت، باز هم مارگريت، باز هم مارگريت...» اش بود. آن آقاي نقش اول داستان، مدتي بود كه مارگريت را ترك‌كرده‌بود، با دليل و منطق، و مطمئن هم بود به اندازه‌ي كافي. با اين دختر جديد، « پائولا» (بود به نظرم)، هم خوب بودند، خيلي خوب حتي به نظرم، ولي باز هم نصفه شبي رفته‌بود دور و بر كلبه‌ي مارگريت. هنوز هم بهش فكر مي‌كرد؛ هنوز هم فكرش، فكر مارگريت، راحتش نمي‌گذاشت.

اولين باري بود كه فهميدم جور ديگري هم مي شود، نبايد توي ذهن چيزي را تعميم داد! اين كه كسي نمي‌تواند با خاطراتش كنار بيايد، الزاماً دليل بر اين نيست كه هنوز طرف رابطه‌اش را دوست‌دارد. دليلش اين است كه نمي‌تواند با خاطراتش كنار بيايد. همين.
نمي‌خواهم من هم تعميم بدهم، ولي ياد گرفتم كه لااقل درباره‌ي يك عده از مردها، مثل مرد اين داستان، اين طور است ديگر. فقط نبايد رمانتيكش كرد. يا براش دليل تراشيد كه اين همان عشق مسجل محقق است، همين است كه فراموش نمي‌شود!

بايد پذيرفت. بعضي چيزها را بايد پذيرفت. به همين سادگي.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:11 PM یادداشتها (5)
March 14, 2007

http://www.arghawan.com/archives/Dido-%20Life%20For%20Rent.mp3


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:58 AM یادداشتها (0)
March 03, 2007

http://www.arghawan.com/archives/Kabk%20e%20Vahshi%20Bekharam.mp3


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:05 AM یادداشتها (0)
March 02, 2007

«روزه» تكليف نيست به نظر من، عبادت هم نيست، شكر ِ داشتن هم نيست، هم‌دردي با ندار هم نيست.
به گمانم «روزه» معجزه است، يكي از بزرگ‌ترين نيروهايي‌ست كه خدا به نوع بشر بخشيد.
آدم روزه‌دار طور غريبي‌ست.
وقتي بتواني جلوي خواهش تن بايستي، ديگر آ- رام نيستي، رام ِ رام اي. از پس خيلي چيزها بر مي‌آيي، نه با تقلا، كه به نرمي و آهستگي.

اين را كسي مي‌نويسد كه در طول اين بيست و پنج سال يك روز بيش‌تر روزه نگرفته‌، منظورم آن روزه‌ي كلاسيكي‌ست كه نمي‌خورند و نمي‌خورند و نمي‌خورند و شامگاه جبران‌مي‌كنند!
قصدم از روزه اين تعريف كلاسيكش نبود، هرچند كه در فرهنگ لغت به آن هم مي‌گويند « روزه»، اصلاً اتفاقاً به همان مي‌گويند روزه . گرچه همان روزه هم تا حدودي همان تاثير مدنظر من را خودآگاه يا ناخودآگاه در زندگي دارد. اصولاً اكثر چيزهايي كه دين توصيه‌مي‌كند، جنبه‌هاي اعجاز پنهاني دارد كه درست كه اجرا شود، آرام ظاهر مي‌شود توي زندگي، حتي اگر فلسفه‌ش را نداني.
ولي روزه‌ي توي ذهن من يك جور امتناع است. امتناع آگاهانه در عين نياز، در اوج تمنا حتي؛ به‌خصوص در برابر چيزهايي كه آن‌قدر تكرار شده‌اند كه تشخيص عادت از ضرورت بودنشان سخت شده.
اين يكي است كه معجزه است، معجزه مي‌كند. مثل برف كه عين گلوله‌هاي چوب ِ حلاج خورده‌ي پنبه‌‌، آرام پهن‌مي‌شود توي حياط (يا به‌قول خانم « چيستا يثربي» حياط خلوت) خانه، و همه چيز را يك‌دست سفيد مي‌كند.
تا آب شود كه خب وقت داري، آب هم كه شود شاخه‌اي كه از زيرش پيدا مي‌شود آن قبلي نيست. تن‌اش شسته‌شده، گرد و غبارش خوب گرفته‌شده، يك گام از « بودن» به « شدن» نزديك شده. آن وقت است كه شايد « سكوت» شكسته‌شود، تا شايد حتي بتواني مثل « توماس» به جاي رو به محراب دعا كردن، به اين ايمان برسي كه چشم‌هات را ببندي و اين بار پشت به محراب، و رو به قبله‌ي تازه يافته‌‌ت دعا كني.

ديروز موهام را دادم باد ببرد، نصفش را تقريباً، طبعاً نصف پايين‌ترش را، قديمي‌ترش را. شادي برگشته بعد از مدت‌ها، با هر باري كه اين رگه‌هاي شرابي‌ سر مي‌خورد روي صورتم، حس اش ‌مي‌كنم. با اين رگه‌هاي شرابي لاي موهام، به‌نظرم حتي بيش‌تر آيدا شده‌ام.
از خودم مي‌پرسم عرض اين چند ماه چه چيزي در من تغيير كرد؟ حتي در اوضاع تحصيلي‌م؟ از 12 پوست تا 20 راديولوژي؟
يك پاسخ بيش‌تر ندارد. قدر مسلم اين پاداش روزه‌داري است. چشم‌ها را بستن و رها كردن. روزه‌ي ديگر « نخواندن» حتي.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 08:47 PM یادداشتها (12)