



|
|
|
|
|
March 21, 2007
تنگ ماهيش كوچكتر از مشت بستهي من ئه، آينهش اندازهي دستم، وقتي همهي انگشتام رو صاف باز كنم. يه قرآن كوچولوي 15 سورهاي، كه برا اينكه عكساش بيفته تو آينه، دستبند فيروزهاي رو كه طاهره از اصفهان آوردهبود برام، حلقهميكنم، ميذارم زيرش. ₪ از سر شب، اين تپش قلب لعنتي شروعشده دوباره. سرم هم فجيع داره درد ميكنه، طول ميكشه اين نصفه قرصي كه خوردم، اثر كنه. و خيلي مونده تا تحويل سال. ساعت رو كوك ميكنم براي دو و نيم، و ميرم زير لحاف. ₪ بيدار كه ميشم همه خوابند. خواجه ميگه: نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشي آدم مگه ديگه جرات داره چيز ديگهاي هم بگه؟ شمع رو خاموش ميكنم، بر ميگردم تو اتاق خوابم، و خوشدلانه ميخزم زير لحاف. ₪₪₪ اميدوارم كه 86 براي همه سالي باشه توام با آرامش.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 06:07 PM ● یادداشتها (14)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 18, 2007
يادم هست كه از امير اعلم بيرون آمديم، و داشتيم ميرفتيم آن سر خيابان پيش بقيه كه كپيها را تحويل بگيريم. امير اعلم يك سي قدمي پايينتر از زيرگذر دروازه دولت است. سعدي هم كه پر از موتور و موتور سوار؛ من هم كه مثل هميشهي رد شدن از خيابان، بغل دستيم را زهره ترك ميكنم... خوب يادم هست موتوري كه با يك فاصلهي جزئي، من را رد كرد؛ طوري دستش را حائل كرد دور شانهم، و رفت دست چپم كه... كه يك لحظه احساس كردم، اگر مثل آقاها عقب نشسته، بي هيچ اصرار و الحاح بيشتري؛ يا عليرغم اين تظاهر غمانگيزش به نامزد داشتن، بعد از سه سال براي همگروه شدن اجباريمان چهارصد و بيست و هفت بار از من ميپرسد كه از نظر من اشكالي ندارد و اينها... به اين معنا نيست كه همه چيز براش تمامشده، فقط كنار آمده، چيزي را كه بايد پذيرفته. گرچه زياد خواندهبودم، ولي آن روز بود كه احساسكردم اينكه كسي بتواند با خاطرههاش كنار بيايد الزاماً دليل بر اين نيست كه طرف رابطهش را ديگر دوست ندارد. ولي اولين باري كه اين يكي را ديدم، در « در قند هندوانه» ي « براتيگان» بود. بايد پذيرفت. بعضي چيزها را بايد پذيرفت. به همين سادگي.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:11 PM ● یادداشتها (5)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 14, 2007
http://www.arghawan.com/archives/Dido-%20Life%20For%20Rent.mp3
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:58 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 03, 2007
http://www.arghawan.com/archives/Kabk%20e%20Vahshi%20Bekharam.mp3
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:05 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 02, 2007
«روزه» تكليف نيست به نظر من، عبادت هم نيست، شكر ِ داشتن هم نيست، همدردي با ندار هم نيست. اين را كسي مينويسد كه در طول اين بيست و پنج سال يك روز بيشتر روزه نگرفته، منظورم آن روزهي كلاسيكيست كه نميخورند و نميخورند و نميخورند و شامگاه جبرانميكنند! ديروز موهام را دادم باد ببرد، نصفش را تقريباً، طبعاً نصف پايينترش را، قديميترش را. شادي برگشته بعد از مدتها، با هر باري كه اين رگههاي شرابي سر ميخورد روي صورتم، حس اش ميكنم. با اين رگههاي شرابي لاي موهام، بهنظرم حتي بيشتر آيدا شدهام.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 08:47 PM ● یادداشتها (12)
|
||
|
|
|