Designed by ARDAVIRAF
April 14, 2007

http://www.arghawan.com/archives/Arghawan.mp3


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:20 AM یادداشتها (0)

1
من از همين حالا از شما و شما و هرچه فمنيست محترم آشنا و ناآشنايي كه اين نوشته را مي‌خوانند، عذر مي‌خواهم. خيلي طبيعي‌ست كه اين نوشته‌ نظر شخصي بنده‌ي نويسنده است، و البته هر اصلي استثنائي دارد و شما به خودتان نگيريد و اين‌ها! گوشتان را نزديك‌بياوريد؛ حتي حاضرم براي رفع‌ سوء تفاهم احتمالي، روسري سفيد بخرم و دفعه‌ي بعد در گردهمايي‌تان شركت‌كنم، باور كنيد!
2
جداي شوخي (و جدي!) اين يك نوشته‌ي صنفي‌ست كه شك ندارم توسط هر كسي كه در محيط مورد ذكر قرار گرفته‌باشد، تاييد مي‌شود.
3
قبلاً از بابت لحن ناهمگون متن هم عذر مي‌خواهم. اين صرفاً يك جور خاطره‌نويسي‌ست، يا حتي درد دل؛ نه مقاله، بيانيه، يا چيزي در اين مايه‌ها.

₪₪₪

« دور بيمارستان‌هاي تهران در 7 سال » به قسمت « زنان و زايمان» رسيده: « بيمارستان ميرزا كوچك‌خان»، ويلاي شمالي؛ سن من كه قد نمي‌دهد، ولي طوري كه مي‌گويند همان محل « بيمارستان شوروي» سابق.

بيمارستان ميرزا كوچك‌خان.jpg

رشته‌ي « زنان و زايمان» از آن سهل ممتنع‌هاي اساسي پزشكي‌ست، عرض‌مي‌كنم چرا. از يك طرف خيلي‌ها، از جمله مادر عزيز و محترم اين جانب، معتقدند كه سال‌هاي سال بي‌ نياز به هيچ متخصص زنان و زايماني، ماماها بچه‌ها را به‌دنيا مي‌آوردند و همان‌طوري كه از ادامه‌ي نسل بشر مشهود است، اين وظيفه‌شان را هم به‌نحو احسن انجام‌داده‌اند. و بنابراين آخ و اوخ‌هاي دست‌اندر كاران اين رشته اساساً بي‌پايه و اساس است، و اصلاً قابل بحث نيست.
از طرف ديگر به دلايلي از جمله راحت‌طلبي ايراني جماعت، كه در انتخاب رشته‌هاي تخصصي پزشكي هم ديده‌مي‌شود، و صد البته درد نان [ كه طبعاً موجب افزايش رغبت به رشته‌هاي كم درد سر تر و پول‌سازتري نظير راديولوژي و پوست و ... مي‌شود] باعث‌‌‌شده كه دست‌اندر كاران اين رشته، جز عده‌ي انگشت‌شماري، كساني باشند كه از پايه‌ي علمي مناسبي برخوردار نيستند، يا به زبان ساده‌تر چون هيچ جا راهشان نداده‌اند، پناه‌بياورند به اين رشته.

اما كار يك متخصص زنان به زاياندن زائو جماعت ختم‌نمي‌شود كه، دامنه‌ي فعاليت‌اش خيلي گسترده‌تر از اين بحث‌هاست، از درمان نازائي، بيماري‌هاي زنان و بدخيمي‌هاي زنان بگير تا كنترل جمعيت و لقاح مصنوعي و... حتي اگر از اين موضوع هم صرف‌نظر كنيم، اتفاقاً برخلاف تصور، دنياي بدون متخصص زنان چندان گل و بلبل هم نبوده، نشان به آن نشان كه چند تا رمان كلاسيك يادتان مي‌آيد كه حداقل يك زن سر زا نرفته‌باشد؟ مرگ حين زايمان يك اصل پذيرفته‌شده‌ي دنياي بدون متخصص زنان بود، و اصلاً همين pit fall ِ ماجراست. بر خلاف اكثر شاخه‌هاي پزشكي كه چندان موقعيت اورژانسي براشان مطرح نيست، طوري كه شايد بتوان گفت ماگزيمم 20 درصد مراجعات روزمره‌شان موارد اورژانس باشد، در رشته‌ي زنان شايد 20 درصد مورد غير اورژانس وجود داشته‌باشد. زنان، تنها رشته‌اي است كه پزشك در يك لحظه با جان دو انسان درگير است ، و تنها شاخه‌اي‌ست كه موقعيت‌هاي وابسته به تصميم‌گيري در لحظه ـ مبتني بر تجربه‌ي شخصي پزشك ـ در آن بسيار مطرح است. از همين روست كه احتمال خطا هم در آن بسيار بالاست، به نحوي كه بعد از ارتوپدي، بيش‌ترين تعداد شكايات مردم به پزشكي قانوني را به خود اختصاص‌مي‌دهد.

حالا بر اساس وضعيت اجتماعي و شرايط حاكم ايران، چندين سال است كه آقايان از ادامه‌ي تحصيل در اين رشته معاف‌شده‌اند، و اين تا جايي پيش رفته كه حتي حضورشان در دوره‌ي استاژري و انترني نيز به گونه‌اي علي‌السويه محسوب‌مي‌شود. اين كه چنين عملي چه تاثير و چه معايبي دارد بماند، كه اين نوشته به اندازه‌ي كافي طولاني‌شده. ولي نقطه‌ي عطف اجراي اين طرح، اين‌ است كه شرايطي فراهم‌مي‌كند كه رشته‌ي زنان به يك عرصه‌ي نمايش توانايي‌هاي زنان، بانوان متخصص زنان تبديل‌شود.
تمام اين مقدمه‌چيني براي رسيدن به اين جا بود:

اين‌كه زناني كه پيوسته دم از توانايي و استقلال و كفايت مي‌زنند، در اين عرصه‌ي بي مزاحم و « آقا (به همان معناي خاص‌اش: جنس مذكر) بالا سر» چه‌طور از پس انجام وظايف‌شان بر مي‌آيند.
در چند بند به شرح ماوقع يك و نيم ماه گذشته‌ام در بيمارستان ميرزا مي‌پردازم، تا درباره‌ي صحت و سقم بحث بالا بيش‌تر صحبت‌كنيم:

1 گزارش صبح‌گاهي و ژورنال كلاب

به عقيده‌ي من « گزارش صبحگاهي و ژورنال كلاب » يكي از مهم‌ترين شاخص‌هاي ارزش‌گذاري يك بخش آموزشي ـ درماني بيمارستاني‌ست. در اين نشست‌ها مراجعان شب گذشته‌ي بيمارستان، معرفي شده، موارد پيچيده‌تر، يا به لحاظ آموزشي ارزشمندتر مورد بررسي و بحث قرار گرفته، نحوه‌ي روي‌كرد انترن يا رزيدنت كشيك مورد نقد قرار مي‌گيرد، و در نهايت اساتيد ذي‌ربط نكات تكميلي را در زمينه‌ي روي‌كرد مناسب‌تر اضافه‌مي‌كنند. نمونه‌ي موفق اين فرايند در « بيمارستان امير اعلم» ديده‌مي‌شود، تا آن‌جا كه حتي موارد بررسي‌شده در اين بيمارستان طي چند سال به صورت كتاب به چاپ‌رسيده‌است، كه اين تاييدي‌ست بر توانايي‌هاي بالقوه‌ي همين فرايند ساده در بالا بردن قدرت تصميم‌گيري و مهارت پزشكان آينده.

براي رسيدن به محل برگزاري جلسات بيمارستان ميرزا از يك فيلتر كوتاهي عبور مي‌كني، چيزي كه در لحظه‌ي اول نظرت را جلب‌مي‌كند يك پرچم است، پرچم ايران نه! اشتباه‌نكنيد! اول فكر مي‌كني شايد پرچم شوروي خدا بيامرز است، و ته دلت فكر مي‌كني يعني از سال 62 به اين طرف اين‌جا مرتب‌ نشده احياناً؟! شواهد هم البته چيزي غير از اين در ذهن متبادر نمي‌كند، ولي نه قرمز است و نه از داس و چكش خبري‌ست، يك پرچمي‌ست سرمه‌اي، يك چيزي مثل پرچم استراليا، يا زلاند نو ، منتها با ستاره‌هاي بيش‌تر.
پرچم را ول‌كن، داشتم چه مي‌گفتم، گزارش صبح‌گاهي.

طبق روال عادي برنامه، رزيدنت ارشد فهرست را اعلام‌مي‌كند، سال پاييني‌ها به نوبت مريض‌هاشان را معرفي‌مي‌كنند، يكي از اساتيد حرف‌اش را قطع‌مي‌كند، تا رزيدنت جواب بدهد، يكي ديگر از اساتيد از رديف دوم سؤال‌مي‌كند، بعد اولي و دومي وارد مذاكره‌مي‌شوند، بعد سومي از پشت كامنت مي‌دهد، و يكهو صداها مي‌پيچد توي هم: ن م ل ك ه ق ن ص و ح تف ك ي گ ؟!ط ] # $[ *؟ )@+ ^ (% .. .قد... قد قد ... قد ... قد قد... اين‌جا مرغ‌داني‌ست؟!


2 و ژورنال كلاب

واژه‌ي ژورنال كلاب من را ياد دوشنبه مي‌اندازد، بخش گوارش، دكتر فروتن جدي، با چشم‌هاي روشن « هاني‌بالي» ‌ش. اتاق كوچكي كه گوش تا گوش از بزرگ‌ترين فوق تخصص‌هاي گوارش تهران پر شده، كه از بابت نفس كشيدن‌ات هم در اين جمع احساس سرشاري بهت دست‌مي‌دهد! صحبت از حساسيت (sensitivity) يا اختصاصيت (specificity) يك روش كه مي‌شود، يكي از اساتيد مي‌گويد حساسيت فلان روش 0.001 است كه اين در قياس با 0.005آن يكي كم‌تر است، و آن يكي اضافه‌مي‌كند فلان مقاله‌ي مثلاً سپتامبر دو هزار و پنج نوشته ... و الخ.

چيزي با عنوان ژورنال كلاب در اين مجموعه تعريف‌نشده، هر چند هفته يك بار، يك رزيدنت بخت برگشته‌اي كه به‌زحمت از زير كشيك‌هاي يك شب در ميان بخش كمر راست‌كرده، يك سر فصلي را، اغلب هم از كتاب مرجع، آماده‌مي‌كند، و با سيستم 6 قرن پيش با ماژيك مي‌نويسد روي ترانسپارانت و در حالي‌كه حضار، در تاريكي سالن، بقيه‌ي خواب ديشب‌شان را مي‌بينند، براي خودش تعريف‌‌مي‌كند.


3 سلام!

اين شيوه‌ي معمول ارائه‌ي مطلب است، حتي از طرف اساتيد، به دانشجويان. ترانسپارانت‌هايي كه وقتي روي ميز ديدي، بايد تو اول سلام بدهي بهشان، چون نبايد شك‌كرد كه سن‌شان از سن تو بيش‌تر است! باز خدا حفظشان كند، اگر نباشند استاد از روي چه چيزي درس را روخواني‌كند؟

به‌ندرت، تك و توك هم اگر استادي فايل power point ساخته‌باشد براي تدريس، مشروط بر اين كه كامپيوتر هنگ نكند، و پروژكتور درست كار كند، از روي آن روخواني مي‌كنند.


4 Just bit it!

يكي از مهارت‌هايي كه من طي اين بيمارستان‌گردي‌ها پيدا كرده‌ام، كتاب‌خانه‌شناسي‌ست. از آن‌جا كه دانشجويان ايراني اصولاً به ازاي هر واحد درسي، 3-2 واحد « ولولوژي» پاس‌مي‌كنند، كتاب‌خانه پاتوق من است. نه اين‌كه الزاماً درس بخوانم، بالاخره تكليف‌هاي فرانسه هست، فصل نيمه‌كاره‌ي رماني كه صبح توي اتوبوس شروع‌كردم هست، مقاله‌ي نيمه‌كاره هست، ويراستاري هست و... اين‌ها مال زماني‌ست كه خاطرت مجموع باشد، نباشد كه تا دلت بخواهد فكر و خيال هست...
نه اين كه الزاماً درس نخوانم، بالاخره دباغ‌خانه‌اي هست، و پوستي كه خوب مي‌داند قرار است گذرش به آن‌جا بيفتد!
بهترين دوستان من در هر بيمارستان، بعد از دربان‌ها، مسئولان كتاب‌خانه‌هاند. هر بيمارستاني هم كه برويم، اولين كارم اين است كه راه بيفتم و بگردم دنبال بوي كتاب‌‌. محبوب‌ترين كتاب‌خانه‌م كتاب‌خانه‌ي سيناست. شبانه‌روزي‌ست تقريباً، ولي هيچ وقت روز خالي نيست. فضاي عجيبي دارد، وارد كه مي‌شوي همه در حال مطالعه‌اند، كافي‌ست براي امتحان هم شده يك خش‌خش اضافه‌كني كه بيست جفت چشم برگردند سمت تو و بدون كلام شماتت كنند! اصلاً نخواهي هم درس‌مي‌خواني آن‌جا، يعني اگر نبود من حتماً تابستان گذشته مشروط مي‌شدم با آن اوضاع روحي درب داغان...

طبق عادت راه‌مي‌افتم دنبال كتاب‌خانه. يك لحظه احساس‌مي‌كنم كه وارد سوناي خشك شدم، احساس خفه‌ي رنگ تند كهنه‌ي قهوه‌اي چوب. تاريك، پرده‌هاي سبز را كشيده‌اند و روي چند ميز چوبي كهنه‌ي دوازده نفري قديمي، روميزي سبز پهن‌كرده‌اند، درست مثل قمارخانه‌هاي پايين شهر كه نشان‌مي‌دهند توي فيلم‌ها. صدايي از پشت برم مي‌گرداند، انتظار دارم كه يك كاكا سياهي كه چشم‌هاش قايم‌شده زير سرازيري شاپو ش، سيگار برگ‌اش را از گوشه‌ي لب‌اش بردارد، روي پنجه‌هاش بلند شود، جوراب‌هاي سفيدش كه معلوم‌شد، بگويد: "Bit it! Just bit it!" !! كه خانم مسئول كتاب‌خانه مي‌گويد: « كيف‌تان!» اي بابا! يعني واقعاً اميدوارند كه كسي رغبت‌كند، از اين كتاب‌خانه چيزي بلند كند؟!
به جمله‌ي « وسايل‌ام زيادئه آخه ـــ» ي من، رضايت‌مي‌دهد. به‌نظرم مي‌داند كه تنها مشتري‌ش هستم، بايد هواي‌ام را داشته‌باشد!

بگذريم ‌كه از 22 اسفند همان كتاب‌خانه‌ي فكسني‌شان را هم تعطيل‌كرده‌اند، به بهانه‌ي تعميرات. و براي همان چند ساعت بي‌كاري هم بايد پناه‌برد به سالن اجتماعات‌شان يا به ماشين بچه‌ها...
يا براي گرفتن چند تا مقاله‌ي ناقابل از Elsevier كوبيد، رفت تا دانشكده.


5 box

خودشان چه كار مي‌كنند؟ پژوهش؟ شوخي مي‌فرماييد! حوصله‌ندارند خودشان را تكان‌بدهند... ژورنال كلاب‌شان را كه گفتم، بقيه‌ش را هم عرض‌مي‌كنم خدمتتان.
هر كدام از ما دانشجوها بايد تا آخر ترم يك پروژه‌اي را تحويل اساتيد راهنماي‌مان بدهيم. شايد براي‌تان جالب باشد، بهش مي‌گويند: box!
قبل از عيد كه براي صحبت درباره‌ي اين box كذائي پيش استادم رفته‌بودم، پيش‌نهاد داد كه پايان‌نامه‌م را با ايشان بردارم. دروغ چرا، طاقچه بالا گذاشتن ندارد كه، بدم هم نمي‌آمد. به‌خصوص كه فوق اين استاد محترم هم نازائي و لاپاروسكوپي‌ست، انكولوژي نيست كه آدم را دپرس كند. چند تا مقاله داد كه يك مطالعه‌اي بكنم، ببينم تمايلي دارم يا نه.
خلاصه مقاله‌ها را كه يك نگاهي انداختم، جديدترين‌شان مربوط به 2004 بود، بين‌شان مقاله‌ي1996 هم بود! فكرش را بكنيد 11 سال پيش! كتاب‌هايش هم knock out شده‌اند، مقاله‌ش كه ديگر سهل است...

و حالا كه تمايل‌ام ته كشيد چي؟ فرموده‌اند كه search كنم، مقاله‌هاي جديد را براي‌شان پيدا كنم، و چند تايي‌ش را ترجمه‌كنم. خدايي‌ش كاري ندارد ها (بدتر از ارتوپدي نيست كه يكهو استاد وسط ارائه‌ي مقاله تصميم‌مي‌گرفت كه مقاله را به انگليسي ارائه‌‌دهم) ولي به نظرتان من شباهتي به دانشجوي زبان انگليسي دارم آخر؟!... يا اين ترجمه‌كردن جز سهولت مطالعه‌ي احتمالي مقاله توسط استاد محترم، فايده‌ي ديگري هم دارد احياناً؟!

يا مثلاً يك شير پاك خورده‌اي دارد مطالعه‌اي انجام‌مي‌دهد در بيمارستان، كه به يك عده خانم باردار قرص « روي» مي‌دهد و به يك عده placebo (= دارونما). و طبعاً مطالعه double blind (= دو سو كور) است، نه طرف خودش مي‌داند چه مي‌خورد (براي جلوگيري از اثر تلقين ) و نه كسي كه قرص‌ها را توزيع‌مي‌كند.
يكي از افراد مورد مطالعه، چند روز پيش‌ها آمده‌بود درمانگاه كه قرص‌ام تمام‌شده، رزيدنت به دستور استاد در كمال آرامش، برايش قرص روي نوشت كه از داروخانه بگيرد! به همين شيكي!

مي‌دانيد به اين مي‌گويند روحيه‌ي پژوهش، هم‌كاري، كار گروهي و اين‌ها.


6 من؟ عمراً!

آن‌قدر نه كه، حتي نمي‌دانم اگر روزي گذارم به اين سمت‌ها افتاد ( خداي نكرده زن ايم ديگر!) به كدام‌شان مي‌توان اعتماد كرد.

₪₪₪

خوب مي‌دانم كه هم‌زماني دو پديده، به‌هيچ وجه، دليل كافي براي وجود رابطه‌ي علي و معلولي آن دو نيست؛ ولي با اين وجود، فكر مي‌كنم زن‌ها در محيط‌ هاي كاملاً زنانه دچار نوعي ركود و اينرسي مي‌شوند. از ترس مورد نقد قرار گرفتن هم پيله‌اي دور خود مي‌تنند كه كسي توان عبور از آن و وارد شدن به حريم‌شان را نداشته‌باشند و هرچه بيش‌تر در اين گرداب فرو مي‌روند.
به نظرم هرچه سن بالاتر هم برود، اين مسئله تشديد مي‌شود، جوان‌تر ها را هم به جمع‌شان راه‌نمي‌دهند، چون سواي خوب و بد بودن آن، از ذات تغيير مي‌ترسند.
دوست‌داشتم بنويسم اين مسئله شايد بر مي‌گردد به همان سيستم جامعه‌ي ايران، كه بر خلاف ظاهر مدرن‌اش، ساختار دروني‌ش سنتي است، و اجازه‌ي تمركز زن را در شغل‌اش فراهم‌نمي‌كند. به‌نحوي كه همواره شغل به يك مشغوليت فرعي در برابر كار خانه و شوهرداري و بچه‌داري تبديل‌مي‌شود.
دوست‌داشتم بنويسم خانم‌هاي دانشجو و رزيدنت پا به پاي همتاهاي مذكرشان حركت‌مي‌كنند، و اغلب خانم‌هاي موفقي كه من در رشته‌ي خودم ديده‌ام مجرد بوده‌اند ( كه البته اين يك واقعيت است) و بسياري از افراد فعال بعد از ازدواج و تولد فرزندان‌شان است كه مي‌افتند توي سراشيبي و گم‌مي‌شوند لاي روزمرگي.
ولي مي‌بينم، نمي‌توانم خودم را قانع‌كنم؛ همين شرايط در مورد زنان پزشك رشته‌هاي غير زنان هم صادق است، ولي اين ركود حاكم بر فضاي بيمارستان‌هاي زنان ( اشتباه زباني نيست، هم‌دوره‌هاي من در ساير بيمارستان‌ها هم از مشكلات مشابهي گلايه دارند) بر آن‌ها حاكم نيست.
تجربه‌هام نشان‌مي‌دهد كه جماعت نسوان در جمع‌هاي مختلط، پا به پاي هم‌كاران مذكرشان، يا شايد در مواردي پيشاپيش آنان ظاهر مي‌شوند، مثلاً ترم گذشته خانم‌هاي متخصص كودكان در« بيمارستان بهرامي»، يا قبل‌ترها در بخش‌هاي پوست، جراحي، كليه، غدد، راديو، داخلي و جراحي اعصاب؛ نه تنها چنين خلا اي احساس‌نمي‌شد، حتي در بعضي بخش‌ها، مسئوليت مديريت بخش هم به خانم‌ها واگذار شده‌بود، خانم‌هاي متاهل ِ شوهر و بچه‌دار. حالا دليل‌اش را من نمي‌دانم، حس رقابت است يا چيز ديگري. ولي چيزي كه مي‌بينم، اين است كه در جمع‌هاي كاملاً زنانه، نوعي نرمي استخوان، مثل گربه‌ي ايراني كه حوصله‌ي تكان خوردن از جاي‌اش را ندارد، نوعي قناعت به آن‌چه دارند، و عدم افزون‌خواهي ظاهر مي‌شود كه، حداقل، در محيط‌ هاي آموزشي چندان كه چه‌عرض‌كنم، اصلاً خوشايند نيست.
جالب اين‌كه باز هم بر اساس تجربه‌هاي شخصي‌م، به‌هيچ عنوان جو مشابهي در محيط ‌هاي كاملاً مردانه، مثلاً ارولوژي ديده‌نمي‌شود. طوري كه به جرات مي‌توانم بگويم علاقه‌اي كه ديسيپلين و سازمان‌بندي صحيح بخش ارولوژي بيمارستان سينا در من به‌جا گذاشت، به حدي‌ست كه اگر شرايط اجتماعي موجود اجازه‌مي‌داد، شك نداشتم كه در ارولوژي ادامه‌ي تحصيل‌مي‌دادم.
آخر چه‌طور ممكن است آدم فراموش‌كند خاطره‌ي « دكتر محسني» عزيز نازنين را كه چون امكان حضور بيش از سه نفر از دانشجوها در اتاق عمل نبود، شرح كارهاي جراحي را روي وايت‌برد مي‌نوشت و رو به شيشه‌ي دريچه‌ي بالاي اتاق عمل مي‌گرفت، كه ما چند تاي توي اتاقك بالاي اتاق عمل هم بفهميم دارند چه كار مي‌كنند. حال اين را مقايسه كن با اساتيد زنان، كه رزيدنت‌هاي سال بالاشان هم افتخار حضور در اتاق عمل نمي‌دهند، چه برسد به خودشان، چه برسد به توضيح دادن‌شان براي من دانشجو.

بگذريم، قدر عافيت كسي داند كه به مصيبتي گرفتار آيد.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 12:25 AM یادداشتها (14)
April 10, 2007

« جاذبه‌هاي توريستي هندوستان»، « معماري در هند»، « افسانه‌هاي هند باستان»، « كار، تحصيل، همه چيز درباره‌ي هندوستان»، « انگليسي در سفر»، « هر آن‌چه بايد درباره‌ي هند بدانيد». كتاب‌ها را مي‌گذارم جلوي صندوق و به فروشنده لبخند مي‌زنم. فيل‌ام حيوان نجيبي‌ست؛ فقط من ديگر شلتاق‌اش را تاب نمي‌آورم.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 01:22 PM یادداشتها (7)
April 01, 2007

http://www.arghawan.com/archives/Arghawan.mp3


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:44 AM یادداشتها (0)

« سلاله» از اتاق مي‌آيد بيرون، مي‌گويد:« كتاب، ديكشنري، هر چي مي‌خواي بگو بسپارم بچه‌ها برات بيارن » جمله‌ش را كامل‌مي‌كند:« دسته‌جمعي رفته‌ن تركيه». مكث‌نمي‌كنم، مي‌گويم:« بگو ديوان « ناظم حكمت» رو اگه پيدا كردن، بخرن برام. دوست‌دارم اصل شعرهاش رو بخونم.» مي‌پرسد:« ناظم حكمت؟» سرم را تكان‌مي‌دهم.
او كه دارد با خودش تكرار مي‌كند « ناظم حكمت»، « ناظم حكمت»، « ناظم حكمت»، ياد يك كتاب ديگري هم مي‌افتم: ""Aşk-ı Memnu [= عشق ِ ممنوع] نمي‌دانم نوشته‌ي چه كسي‌ست، ولي از عاشقانه‌هاي شناخته‌شده‌ي تركيه است، همه‌ي ترك‌ها خوب مي‌شناسندش، بارها ديده‌ام جزو سؤالات اين مسابقه‌هاي اطلاعات عمومي‌شان، اسم رمان را يا به‌عكس اسم نويسنده‌ش را سؤال‌كنند. بايد خواندن داشته‌باشد.
با خودم مي‌گويم ولش كن، دير نمي‌شود. شايد وقتي ديگر.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:21 AM یادداشتها (8)