



|
|
|
|
|
May 30, 2007
تمام مدت مسير، دستم را از پنجرهي باز ماشين، بيرون نگهميدارم.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 06:16 PM ● یادداشتها (8)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
May 18, 2007
نمايشگاه تا دوم خرداد ادامه دارد. ساعت بازديد: 10 صبح تا 6 عصر گالری سيحون.خيابان وزراء.كوچه چهارم. شماره 30
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:57 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
May 17, 2007
http://www.arghawan.com/archives/Arghawan.mp3
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:27 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
اگر منتظريد مثل داستان زندگي اغلب روشنفكرهاي قرن بيستم بخوانيد كه « يانيس ريتسوس» هم حقوق خواند، بعد از يكي دو سال انصرافداد، رفت سراغ ادبيات و روزنامهنگاري؛ بعد چون به شام شبش محتاج بود، در يك كارخانه، كاري دست و پا كرد، ولي به خاطر علاقهش به هنر، شبها هم تئاتر بازيميكرد، سخت در اشتباهيد! نه اينكه ريتسوس الزاماً زندگينامهي متفاوتي داشتهباشد، خانوادهش از آن اصل و نسب دارهايي بود كه از اسب افتادهاند. پدرش از زمينداران به نام يونان بود، اما به دليلي (احتمالاً قمار)، ابتدا ثروتش را از دستداد، و سپس همسرش را. زندگي و شعر او تاريخ گوياي زندگي مردم يونان است. او در سال 1936، با ديدن عكس مادري كه در جريان اعتصاب كارگران دخانيات، بر سر جنازهي پسرش ميگريست، بهقدري منقلب ميشود كه 48 ساعت خود را در اتاق زندانيميكند. حاصلش همان مرثيهي معروف « اپيتافروس» است كه در زمينهي آهنگي ساختهي « تئودوراكيس»، آهنگساز شهير يوناني، نقل محافل آزاديخواهان شد. بسياري مجموعهي بعديش، « سرود خواهرم» (1937)، را سكوي پرتاب ريتسوس ميدانند، نقطهاي كه او از قوانين شعر سنتي پا فراتر مينهد و رگههاي سوررئال در شعرش ظاهر ميشود. و اگر روزي مصراعهايمان به نظرتان ناشيانه رسيدند اما حداقل دنيا به موقع ريتسوس را شناخت و تلاشهاي « لوئيس آراگون»، « پابلو نرودا»، « پيكاسو»، « برتراند راسل» و ديگران در نهايت باعث نجات و آزادي شاعر شد. كه در غير اين صورت، هيچ بعيد نبود كه چند سال بعد، دنيا بنشيند به مرثيه سرودن در سوگ يك « لوركا» ي ديگر. از ريتسوس به عنوان پركارترين شاعر قرن بيستم ياد ميشود، كه اشعارش به دليل بومي بودن با اقبال گستردهي يونانيان مواجه شد. تاثير شعر او، در موسيقي معاصر يونان نيز كاملاً مشهود است. او نه بار هم نامزد جايزهي نوبل ادبيات شد، اما به دليل عقايدش هيچ وقت موفق به دريافت آن نشد. صلح خواب كودك است ₪ يانيس ريتسوس به زبان فارسي شعرهاي دوران تبعيد اول يانيس به صورت يك مجموعهي دو زبانه با نام « زمان سنگي»، با ترجمهي « فريدون فرياد » در ايران هم بهچاپرسيد. اصلاً بخش قابل توجهي از آشنايي ايرانيان با شعر يونان، بهخصوص آثار ريتسوس مرهون « فريدون فرياد» است، او در سفري كه در سال 1359 به يونان داشت، از نزديك ريتسوس را ملاقاتكرد، و اين آشنايى به رفاقتى ديرينه منجر شد. تا آنجا كه « ريتسوس» كتاب « خوابهايم پر از كبوتر و بادبادك است» ِ فرياد را به يوناني ترجمهكرد، كه بخشهايي از آن وارد كتابهاي درسي مدارس ابتدائي يونان نيز شد. البته اولين مجموعهاي كه از ريتسوس در ايران منتشر شد « با آهنگ باران» به ترجمهي « قاسم صنعوي» است (در سال 1354)، بعدها قطعاتي با ترجمهي « ليلي گلستان»، و « احمد شاملو» نيز بهچاپ رسيد، و نيز مجموعهي « دهليز و پلكان» با ترجمهي « محمد علي سپانلو». هر سه مقابل پنجره نشستند خيره بر دريا و يا گاه باعثميشود بسياري از عاشقانههاش، از جمله « سونات مهتاب» در هيچ مجموعهاي گنجاندهنشوند: I know that each one of us travels to love alone —from Moonlight Sonata
پ.ن: شعر يك بار از يوناني به انگليسي ترجمهشدهبود، گفتم من دوباره دستكاريش نكنم. زحمت ترجمهش را نگه دارم براي « احمد پوري» عزيز، دورهگردي كه جهان در اوراقش خلاصه ميشود، كه قرار است به زودي با « همه چيز راز است» (گزينهاي از عاشقانههاي ريتسوس) مجموعهي « گزينهي شعرهاي عاشقانه» اش را كاملكند. پ.ن2: اگر اطلاعات موسيقي شما هم به اندازهي من ناقص باشد، شايد برايتان جالب باشد: Sostenuto : كشيده و ممتد، پيوسته و با تاخير فرق سونات و سمفوني را هم كه حتماً ميدانيد، «سمفوني مردگان» را كه خواندهايد لابد. موومان اول سمفوني بايد يك سونات باشد، كه اين سونات چيزيست در برابر cantata (كه معادل ايتاليايي sung است، و همراهي صداست با ساز)، و از طرفي سونات اغلب براي سازهاي كمتري نوشتهميشود.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:24 PM ● یادداشتها (1)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
May 10, 2007
http://www.arghawan.com/archives/arghawan.mp3
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:05 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
پارچ قرمز به دست با چند تا ليوان پلاستيكي ميآيد جلو، و شربت صلواتي تعارفميكند به دار و دستهي مجيد ، « بايرام» ميگويد كه مرضيه خانم كه نه، ولي يكي از آشناها گفته كه از اين شربتي كه در جبهه ميدهند نبايد خورد، و« مجيد سوزوكي» و آن آقاهه، رفيق فابريكش، كه 2 تا ليوان ميخورند، توضيحميدهد اگر 2 ليوان بخوري، مفقودالاثر ميشوي! Goodman ماجرا دارد كار كردن با نارنجك را ياد رزمندهها ميدهد، ميگويد از 40 تكه ساختهشده، يعني وقتي منفجر شود 40 تا تركش پخشميشود در فضا، نارنجك كه از دست بايرام رها ميشود، يك رزمندهاي، هماني كه زبانش لكنت داشت، خيز بر ميدارد روي نارنجك، قبل از آنكه چاشني فعالشود، «دكتر ق»، فوق تخصص گوارش بيمارستان امير اعلم، دستش را ميگذارد روي شانهي «حجت». ميپرسد: « ببينم پسرم اگر بداني يك تانكي دارد نزديكميشود به شهر، نارنجك ميبندي به كمرت، بروي زيرش؟» حجت سكوتميكند، من هم بودم، در جواب اين گرگ بارانديده سكوتميكردم. سخت است كه بفهمي، از اينجا كه شروعكرده، ميخواهد به كجا برسد. بچهي سناتور است، آن زماني كه ملت اسم بچهشان را ميگذاشتند قلي و گلي، سناتور ق، اسم پسرش را گذاشته « رامين». بزرگتر كه شده، مثل همهي اعيان و اشراف گذاشته « البرز» درسبخواند. خط فوقالعادهاي دارد، نجوم ميفهمد، به ادبيات علاقه دارد، زياد فيلم ميبيند، و از نظرش « كوبريك» نابغهي قرن است. در مكانيك سررشته دارد، حتي يك هواپيماي مدل ساخته، به قدر مكفي بددهن است، ولي جلوي در ميايستد كه: « اول خانمها». سيگار كشيدن را فقط به اين خاطر شروعكرده كه آن زمانها همهي آدم حسابيها سيگار ميكشيدهاند، و اين موضوع را هميشه وقتي پيش ميكشد كه بايد مثل آدم حسابيها رفتار كرد، مثلاً براي كبد و مجاري صفراوي بايد « شيلا شرلاك» خواند، نه هند بوك ترجمهشده، حتي اگر شارلاتانها اسم دكتر ق را در مقدمهي كتاب گذاشتهباشند! ادامهپيدا ميكند تا آنجا كه برادرهاي تازهوارد ميشوند « برادران اخراجي» تا عنوان فيلم ترجمهشود. ولي آقاي Goodman به اختيار خودش مينشيند و بلند ميشود و تنبيهميشود تا بگذارند اخراجيها در جبهه بمانند. دوربين ميرود بالا، و يكي يكي به تعداد افراد اضافهميشود. هر بار كه بلند ميشوند و دوباره مينشينند بيشتر آدم را ياد تصوير نماز جماعت مياندازند. باز به خودم ميگويم به خودت مسلط باش! تا جايي كه «فرمانده ـ آشپز» نقش تاريخي حسين را ايفا ميكند كه امشب شب قدر شماست، و همه در جوابش ميگويند حيدر، حيدر... با خودم فكر ميكنم تا حالا هر فيلمي كه از جبهه و جنگ ديدهبودم، « يا زهرا» ميگفتند توي همچين موقعيتي، يا « يا حسين»؛ حيدر ديگر چه صيغهايست؟! سرهنگ كه مينشيند پشت رول وانت، كه مواد منفجره را از محل زخميها دور كند، پاي مصنوعيش كه گير ميكند زير پدال كلاچ، ماشين كه با محتوياتش ميرود روي هوا، و فقط يك ضبط سالم باقيميماند، و صداي كودكي كه براي عروسك با لباسهاي قرمزش شعر ميخواند، حسميكنم صدا آشناست. رگه دارد، و كمي تو دماغيست. پيدا ميكنم: صداي مريم است، ولي عروسك مريم بايد سبز پوشيدهباشد، نه قرمز، رنگ همان باراني سبزي كه دوم دبيرستان مادرش از سوريه براش آورد. رنگ چشمهاي ريز ِ زير چتر مژههاي كوتاهش. شايد هم صداي حنانهشان است، ولي موقع شهادت پدرش، حنانه، درست يادم نمانده، به نظرم شيرخواره بوده. اصلاً مادر و پدرش توي جبهه آشنا شدهبودند، پدرش فرمانده يك گرداني بوده، همان گردان معروفي كه توانست آشوب كردها را موقع جنگ خاموشكند. همرزم شهيد صياد شيرازي بوده، صيادي كه وقتي خيلي بعد از جنگ كشتهشد، خيليها گفتند زخمخوردههاي همان عداوت قديمي كارش را ساختند، هماني كه حداقل يك بزرگراه به اسمش هست. تا آن موقع كه من تبريز بودم يك كوچه هم به اسم پدر مريم و حنانه نبود. نه حتي همان كوچهي خاكي كه بنياد شهيد يك خانه بهشان دادهبود توش، كه رانندهي آژانس مدام مجبور بود سرعتش را كمكند كه به مرغ و جوجههاي وسط كوچه نخورد. حالا مجيد سوزوكي قمهاي را كه ما تو كوچه بازار پامنار هم دستش نديدهبوديم بكشد جلوي تانك دشمن... صداي speaker را بلند ميكنم كه صداي آكاردئون بپيچد توي خانه، و ميروم سمت پايتخت فرمانروايي مامان. هر چه باشد او تنها كسيست كه خوب ميداند كه دخترش هنوز هم به نحو غمانگيزي همان آيداست، و نقد فيلم بداند يا نداند، تفاوت سينماي كيشلوفسكي را با برگمن بداند يا نه، با اخراجيهاي دهنمكي بيشتر سمپاتي برقرار ميكند تا "The Departed" ِ Scorsese ! ₪₪₪ توضيح: عنوان ـ داناييام به ناتوانيام افزود ـ برگرفته از بخشي از شعر بلند«در رهگذر باد» ، سرودهي « حميد مصدق» است. عذرخواهي: «آذين» جان، قولم يادم نرفته، فقط يكي دو هفتهايست كه ريپميزنم! بهتر كه شدم« آرزونامه»م را هم مينويسم.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:52 PM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|