Designed by ARDAVIRAF
July 12, 2007

آخرين باري كه با اين آرامش دراز كشيده‌بودم يك‌شنبه‌اي بود كه جمعه‌ش همه‌ي باغچه‌ي بزرگ را (كه از هجوم علف‌هاي هرز شبيه قبرستان‌هاي متروكه شده‌بود) هرس‌كردم. و تمام طول هفته از زور كوفتگي همه‌ي بدنم درد مي‌كرد. براي يك‌شنبه دو تا ارائه داشتم، «اختلالات خلقي» براي دانشگاه، و فصل اول هيلگارد براي قرارهاي يك‌شنبه. شب يكي دو ساعت بيش‌تر نخوابيده بودم، و وقتي هر دو تا برنامه طوري برگزار شد كه نوبت به ارائه‌ي من نرسيد، خستگي‌ش ماسيد به تنم. كفش‌هاي جلوي در خبر از مهمان ناخوانده مي‌داد، و اين با خستگي ديشبش يعني « سورپرايز»! مهمان‌ها كه رفتند پارك، يك گشتي بزنند، يكي از كلكسيون‌هاي ملايم را گذاشتم در ديسك‌گردان، صداش را كم‌كردم، و دراز كشيدم روي تخت. علي آمد تو، چراغ را روشن كرد، دستم را سايه‌بان كردم بالاي چشم‌ها. يك دسته اسكناس داد دستم، گفت بشمار. گفت: « سهم من، براي تولد مامان» و پرسيد چه فكري كرده‌ام. هيچ فكر ثابتي نكرده‌بودم. همين را گفتم. و خواست كه برود، خواهش‌كردم چراغ را خاموش كند. و دوباره رفتم توي فكر، و آرزو كردم كاش هر چه زودتر از اين قطار پياده‌مي‌شدم. عين آدم‌هاي توي مترو كه بدون اين‌كه فكر كنند دويدن يا ندويدنشان شايد جمعاً 10 دقيقه در كي رسيدنشان تاثير دارد، من هم قاطي باقي دور و بري‌هام در حال دويدن ام. در حالي كه از يك طرف به موضوع پايان‌نامه‌م فكر مي‌كنم، از طرف ديگر به امتحان رزيدنتي، هنوز با خودم درگيرم كه شايد بهتر باشد مدركم را آزاد كنم و مثل خيلي‌هاي ديگري كه رفتند، من هم بروم و بعد به صرافت اين مي‌افتم كه با پايان‌نامه‌م هم تجارت كنم، يك چيزي بردارم كه بشود مقاله‌اي چيزي از توش در آورد، كه به درد CV ام بخورد. بعد اصلاً به خودم مي‌گويم من كدام شاخه‌ي پزشكي را دوست‌دارم جداً؟ حالا بگذريم كه اصلاً چه تضميني وجود دارد كه بتوانم چنين رشته‌اي را قبول‌شوم! و دوباره چهار سال از اول، روز از نو و روزي از نو...
يا بهتر نيست كلاً خودم را رها كنم از اين فكر باليني، و بروم دنبال PhD؟...
كاش مي‌شد، آدم جراتش را داشت، يك دو سالي به بهانه‌ي طرح مي‌رفت يك جاي دور، فرصت داشت تنها باشد، دور از رفت و آمد و شلوغي و محبت‌هاي دست و پاگير، فكركند، براي خانواده‌ش دلتنگ شود. و مطمئن شود كه واقعاً مي‌خواهد براي آينده‌ش چه تصميمي بگيرد. بعد اگر جداً خواست كه ادامه‌دهد و اين‌ها، نه از سر جوزدگي، كه با طمانينه كركره‌ها را بكشد پايين و براي امتحان بخواند، يا براي رفتن همت‌كند، يا اصلاً بماند همان‌جا، يك كلبه داشته‌باشد يك جاي آرام، دور از اين شلوغي يكدست تكراري؛ مثل آبان و كاوه‌ي «باغ‌هاي كندلوس»، يا حتي آن خانوم دكتر كوچولوي تنهاي كم‌‌سواد «خيلي دور خيلي نزديك». تقريباً يك سالي‌ست كه اين تنها و بزرگ‌ترين دغدغه و آرزوي من است.
آرزو مي‌كنم از اين سردرگمي بيايم بيرون، و نيايد روزي كه چشم باز كنم و ببينم جريان آب من را برده آن ‌جايي كه لابد آن روزها خواهم‌بود، بي آن كه نقشي داشته‌بوده‌‌باشم.
سيب‌زميني‌ها را پوست‌مي‌گيرم و پوره‌مي‌كنم. مامان موقع رفتن گفت كه همه چيز روي اجاق است، شايد دير برگردند. تخم‌مرغ‌ها را كه رنده‌مي‌كنم هنوز دارم به آرزوهام فكر مي‌كنم، اين‌كه چرا در مورد بقيه‌ي زندگي آرزو نمي‌كنم، اصلاً صحبت از آرزو كردن كه مي‌شود دستپاچه مي‌شوم، انگار خدا ايستاده كه برآورده‌ش كند!
و مي‌ترسم تصميم اشتباه بگيرم. مرغ را چنگال مي‌زنم، يك سانتي كه مي‌رود فرو، زيرش را خاموش‌مي‌كنم. در ‌بازكن‌ با سلام و صلوات كار مي‌كند، خراب شده، قوطي نخودفرنگي را مي‌گذارم كنار، اول خيار شورها را خرد كنم. شايد هم واقعيت چيز ديگري‌ست، يك جور « ناتواني آموخته شده»، اين‌كه همه‌ي چيزي را كه احياناً الان دارم توي زندگي، چه مي‌دانم از آن رشته‌ي تحصيلي‌م بگير تا اين شراب سه ساله كه هنوز هم گاهي مستم مي‌كند، يك روز آرزو كرده‌بودم. آب خيار شورهاي خردشده را كه خالي ‌مي‌كنم توي سينك، مي‌پرسم:« اين يعني كه پشيماني؟» نه، نه اين‌كه پشيمان باشم، فقط خسته‌ام، گاهي با خودم فكر مي‌كنم شايد مي‌شد زندگي‌م كمي كم‌تنش‌تر باشد. همين است كه فكر مي‌كنم هر چيزي كه مي‌خواهد اتفاق بيفتد، هر چند كه هيچ تضميني به كم‌تنش‌تر شدن‌اش نيست. فقط اين طوري حداقل خودت را كم‌تر سرزنش مي‌كني كه خودت خواسته‌بودي، دنده‌ت نرم. رنده را مي‌گذارم توي لگن سينك. علي‌مي‌گويد يكي دو قاشق روغن زيتون مي‌ريختي توي پوره‌ي سيب‌زميني، مي‌گويم ريخته‌ام قبلاً.
مرغ را قيچي نمي‌كنم، دوست دارم ريش‌ريش‌اش كنم، طوري كه وقتي مي‌خوري‌ زير دندان‌ كش بيايد. پوره را از يخدان يخچال مي‌آورم بيرون. علي مي‌گويد مي‌گذاشتي خنك شود كمي، داغ است كه هنوز. از اين كامنت دادن‌هاي حين آشپزي آن‌قدر بدم مي‌آيد كه حد و حساب ندارد. من كه مي‌گويم سرد شده، نمي‌گذارد كامران و هومن دختره را مطمئن‌كنند كه نترسد و بيايد، « اون» با آن‌ها، كانال را عوض‌مي‌كند و زير لب غر و لند مي‌كند:« امروز نمي‌شه دو كلام به حرف گرفته‌ت ـــ» پوره را سس‌مي‌زنم و مي‌گذارم روي اپن. كاش ناپدري « ديويد كاپرفيلد» اين‌جا بود، كه يك برگه‌اي هم مي‌چسباند پشت لباس من، كه « اين گاز مي‌گيرد»، شايد اهل خانه يك امشب را مي‌گذاشتند تير دراز بكشم توي تخت و بيرون نيايم از جام.
آبكش را كه مي‌گيرم زير قوطي نخود فرنگي‌‌ها، خستگي‌هام همراه آب توي قوطي، سر مي‌خورد از لاي گلوله‌هاي سبز و يكدست، و مي‌چكد پايين.
سبز و سفيد و زرد، همه را خالي مي‌كنم روي هم، و زير و روشان مي‌كنم. هم نمي‌خورد درست و حسابي، سفت شده كمي، از آب مرغ مي‌ريزم توش، و دوباره از نو هم‌مي‌زنم. و سس مي‌زنم از نو. ناراحتي و آرزو و فكر و خيال و خستگي و شكايت و دلتنگي همه گم‌‌مي‌شوند توي كاسه. مي‌روم سر كابينت كه يك دوري مناسب پيدا كنم، آن‌قدر سر ذوق آمده‌ام كه سه بار محتواي كاسه را از اين دوري به آن دوري‌ش كنم تا بالاخره به ديس گرد پيركس دور انگشتي مامان رضايت‌بدهم.

خلال‌ها را از لاي زيتون‌ها رد مي‌كنم و با همان وسواسي بالاي تپه‌ي با سس سفيد شده‌م، دور تا دور گلي كه از گوجه ساخته‌ام، فرو مي‌كنم كه انگار پرچم نيوزلند، وقتي براي اولين بار به اورست صعود كردند. نگاه‌مي‌كنم روي اپن، به ستون بشقاب‌ها و حلقه‌ي ليوان‌هاي دور بطري نوشابه. با خودم فكر مي‌كنم زن ايراني بودن حداقل اين يك حسن را دارد، از همه‌ي دنيا هم كه خسته‌‌باشد، آشپزي آرام‌اش مي‌كند! مامان كه كليد مي‌اندازد در را باز كند، ياد كادوي تولدش مي‌افتم. دربازكن هم شايد به دردش بخورد.


₪₪₪

آذين خانوم گل، الوعده وفا.


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 05:21 PM یادداشتها (4)
July 08, 2007

هر كه ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 07:10 PM یادداشتها (6)