Designed by ARDAVIRAF
September 27, 2008

می پرسم کجا می روید؟ جواب می دهد:« همه جا! بازار، توپخونه، پارک شهر، ولیعصر!بیا بالا» می روم بالا، از در پشتی. همه جا می رود، بازار، توپخانه، پارک شهر. می افتد توی لین خط ویژه ی ولیعصر، نگه می دارد پایین تر از سینما قدس، نزدیک میدان. آخرین زنی هستم که پیاده می شود. طول اتوبوس را طی می کنم که صدایی می پرسد کجا می روی. فرمان را تا آخر شکانده سمت چپ که از کنار اتوبوس جلویی راهش را وا کند سمت میدان، راننده ی اتوبوس است.می گویم بیمارستان امام. می گوید بیا بالا، میدان را دور می زنم. لبخند می زنم، حداقل حسنش این است که از زیارت سگ هایی که چهار طرف میدان بسته اند معاف می شوم، می روم بالا و خیز بر می دارم که بنشینم روی یکی از صندلی ها. می گوید:« نه، نشین، وایسا همین جا که ایراد نگیرند».
- اتفاقا می خواستم بگویم ــــ
سرش را هی راست و چپ می چرخاند که ماشین ها را بپاد، درست نمی شنوم، یک پیچ شمران می شنوم لای کلماتش، بابام، و خیلی دخترها.
- طالعت بلند است، کارت روبراه است، ولی ناراحتی...
نگاهی می اندازد سر تا پام را، لابد دیگربلند بوده که بین این همه مسافر من انتخاب شده ام برای رسانده شدن آن سر میدان! لبخند می زنم به فکر خودم. می گوید ببینم دستت را. با چپی میله را گرفته ام، کف راستی را می گیرم جلوش.
- گفتم که طالعت بلندئه! خاطرخواه داری ـــ
شنیدنش خوب است که آدم خاطرخواه دارد، حتی اگر از زبان راننده اتوبوسی باشد که برای رفع خستگی بین روزش تو را برای لاس زدن انتخاب کرده باشد!
- اما حسود هم داری، یک زن است، پشت سرت حرف می زند مدام ـــ
یک اسمی داشت توی «آرونسون»، جملات خنثی، یا یک همچی چیزی. مطالبی که عملا اطلاعات خاصی را منتقل نمی کنند، می توانند در مورد هر کسی صحت داشته باشد، مثل صفحات طالع بینی نشریات.« نامه داری یا تلفن، تا 5 وقت، 5 روز، 5 هفته، 5 ماه، به سال نمی کشه ـــ» زن اگر بود احتمالا این جمله ی بعدی ش بود، ولی می گوید: « ــ برات سر کتاب واز کرده. گفتم که خیلی خانم ها می اومدن پیش بابام ــ» یا حضرت جرجیس! این دیگر رسما مغولستان خارجی است! مجال نمی دهد بگویم به پدر محترمتان بفرمایید این سرکتاب ما را ببندند لطفاً، می پرسد کجا می رفتی؟ می گویم بیمارستان امام. می گوید:«خدا بد نده ـــ» می گویم :«خدا که بد نمی ده، یک دو ماهی است بابام افتاده بیمارستان»!
- عجب!... اسمت چی بود؟
می پرسم:«چطور مگه؟» می گوید:«همین طوری!» می گویم «سمانه»، که خواست بیاید عیادت بابا گم نشود توی بیمارستان درندشت! رسیده ایم سر فلسطین. تشکر می کنم و می پرم پایین.
گوشی های ام پی تری پلیرم را می چپانم توی گوشم. فرهاد باز دارد مثل همه ی این روزها "Windmills of Your Mind" می خواند. به اولین تاکسی می گویم بیمارستان. نگه می دارد. سوار می شوم.


پ.ن: آپلود موسیقی این جا ایراد پیدا کرده، پست قبلی که می خواستم «دوشیزه و مرگ» شوبرت را بگذارم، خیال کردم به خاطر حجم زیادش است که جوابم می کند،ولی دیگر "Windmills of Your Mind" فرهاد این مشکل را هم ندارد...علی ای حال بی زحمت تراک 10 آلبوم وحدت فرهاد را روشن کنید، صداش را هم کم کنید ، زیاده عرضی نیست!


نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 04:41 PM یادداشتها (3)