



|
|
|
|
![]() 404 Not FoundThe server can not find the requested page: rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=cd7dae25ff99bab18e0638985bb440c3 (port 80) Please forward this error screen to rpc.blogrolling.com's WebMaster. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 21, 2009
Gaytaghi(Classical Music of Azerbaijan) Azer Rezayev
http://www.arghawan.com/archives/arghawan.mp3
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 04:24 PM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
خدا را شكر! يك سال ديگر هم تمام شد!
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:50 PM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 07, 2009
سولماز را که گفته بودم، از شوهرش جدا نشد. به خاطر پسر 6 ساله ش کوتاه آمد. شوهرش گفته بود به هیچ وجه از بابت این یک مورد کوتاه نمی آید. نمی دانم مهرش هزار تا سکه بود، یا چقدرـــولی خب که چی؟! ــ بعد وقتی من می گویم جای چشم و هم چشمی و قرتی بازی سر عقد باید چانه ی چیزهای دیگر را زد، مامان می گوید تو جوانی، نمی فهمی. حق طلاق، حق کار، حق تعیین محل سکونت، حق حضانت از فرزند ــ نمی دهند؟! شوخی می کنی؟! دوستت لیلا؟ انسی می نشیند پهلوم، و می پرسد دارم چی می نویسم. داشت با همسرش صحبت می کرد که از می گویم سولماز که گفته بودم از شوهرش جدا نشد. شوهرش که تا 6-5 ماه پیش سالی به 12 ماه خانه پیداش نمی شد، ادعای پدری کرده.گفته بچه را هم با خودش می برد اصفهان.دولت هم خیلی شیک حمایتش می کند. سولماز هم دمبش را گذاشته روی کولش و چمدانش را گرفته دستش که بروند اصفهان. بقیه ی داستان را می گویم. این که به آرزو گفتم من نیاز پدر را هم به فرزندش از نزدیک دیده ام، که چطور چوب طبیعت را می خورند در این محکومیت به بی مهری. این که از نظر ذاتی و روانی قابلیت سرو سامان دادن به یک کودک را ندارند، ولی چطور برای به آغوش کشیدنش له له می زنند. و جلوی چشمم همسر سابق فائزه بود، که از سفر کاری ش که بر می گشت، نصفه شب هم که بود خودش را می رساند خانه ی خاله م. تا پارمیس را – که الان 3 ساله ش است ـ بغل کند و پارمیس را این یک شب خودش بخواباند.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 02:03 AM ● یادداشتها (3)
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
March 05, 2009
این «کوکوی کبوتران حرم» را هم دیدم. نه این که ضعیف باشد، دیالوگ ها ایراد داشته باشند، چیزی جز واقعیت جامعه باشد، یا بازی هاش نقصی داشته باشد، فقط من را متاثر نکرد. ساده تر بخواهم بگویم، نه ماجرای عاشقانه ی هما من را به یاد عاشق شدنم انداخت، نه چندان از داستان تجاوز به خواهر هما مشمئز شدم ، نه از کابوس های شبانه ی ناهید وحشت زده، نه از اول تا آخر داستان چیز بیش تری از زندگی سومین عروس( آذر و آنی که دختر نبوده شب عروسی نه، آن سومی) دستگیرم شد...و بالاخره اگر از کرم دست و موبایل سهیلا صرفنظر کنیم، در مورد حضور و تاثیر احتمالی وی هم در روند داستان نظری ندارم ( البته با احترام زیادی که برای خانم سهیلا صالحی و توانایی های بازیگری شان قائلم به خصوص در اجرای ماندگارشان در نمایشنامه خوانی «همه ی افتادگان»). داستان زندگی آدم های نمایش، گرچه بسیار تامل برانگیز، اما به شیوه ی اخبار ساعت 9 اعلام می شد. وهمان قدر زود از خاطر پاک می شد که مثلا تعداد کشته های غزه. خلاصه من اگر می خواستم 4روز وقت بگذارم برای دید زدن، ترجیح می دادم یک یک نفر تنها پیدا کنم جای 12 نفر، و کمی بیشتر از زندگی همان یک نفر سر دربیاورم.
نوشته شده توسط آیدا در ساعت: 03:05 AM ● یادداشتها (0)
|
||
|
|
|