ببینم نکنه این باران دختر زری و طوفانه؟
بله،خودشه.شرمنده که قاشق نشسته شدم.
به روژين: تو، يعني منظورم شما.
به ميثم: البته روژين قبل از من جوابداده، اتفاقاً خودشئه! حالا چرا نكنه؟!
يك:آدمي كه حالش خوب نيست پست وبلاگش 1888 كلمه اي نميشه!
دو: اي بابا، شرمنده ميفرماييد.
یه چیزی بگم نیم ساعت می خوام یه تشکر بنویسم نمی شه... مرسی آیدا خانومی... بابت اون روز خوب... ما که کلی بهت بدهکاریم...
به محمد: نگيد كه شمرديد؟!
به انارام: از بابت چي؟! من كه يادم نميآد از كسي طلب داشتهباشم.
و مرسي كه اومديد. و براي من يه روز خوب ساختيد.
واقعا شمردمشون.
ميتونيد شما هم بشماريد.
سرش شرط ميبندم.
آخه طوفانی که زنش زریه و دخترش بارنه از دوستان منه. و البته زری ... هر 3 تاییشون مقادیر زیادی با مزن. واین هم یه تصادف بامزه توی نت.
بابت اون روز خوب...و اینکه بعد چند ماه حسابی حالم خوب شد...
آیدای عزیز!من هم به سهم خودم خیلی ازت سپاس گزارم که اون روز خوب رو برام خلق کردی،آشنایی با یه سری آدم جدید دوست داشتنی و البته باران که خود حکایت دیگری است...بی صبرانه منتظر برنامه بعدی هستم و آماده هر گونه همکاری
تا حالا اينقدر عصباني نديده بودمت . ولي خدايي حق داشتي ها !!!
نميشناسمتون.البته بعضي اسمهايي كه آورده بودين آشنا بود.فقط مي خواستم بگم رنگ لباساي اون نمايش هيچ معناي خاصي نداشت.شايد به قول خودتون زيادي رنگها رو جدي ميگيرين.
اول اینکه سلام. دوم اینکه کار خیلی خیلی خوبی کردی که برای باران آب نبات چوبی خریدی، سوم اینکه آخه چه طوری می تونستم دوباره نبوسمت وقتی تو حال خرابم باهام اومدی با اینکه از اولم می دونستم که چه قدر گرفتاری،راستش از اولش خودمو آماده کرده بودم جهت کنسلی،حالا خودت بگو کی مهربونه؟ بعدشم فقط تویی که رو این صفت من اصرار داری،همین الانش می تونم چهار پنج نفر رو دست به نقد بهت معرفی کنم که به سگ بودن من در هر شرایطی شهادت میدن.دیگه اینکه گودو با شما خوش گذشت،هر جفت گودو ها منظورمه.آخرشم اینکه ... آخرشو وقتی دیدمت میگم.